بهاریه
به طاها سلیمی
دیشب میخواستم “آن” شعر را بگذارم دیدم باید به دیگرگونه شیوهای به پیشواز این بهار رفت… تأخیر بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید.
به طاها سلیمی
دیشب میخواستم “آن” شعر را بگذارم دیدم باید به دیگرگونه شیوهای به پیشواز این بهار رفت… تأخیر بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید.
شبها دلم برای غزل تنگ میشود
تصویرتان مقابلم آونگ میشود
موسیقی ِ صدای ِ شما در سکوت ِ شهر
میرقصد و ترانهی ِ تورنگ میشود
بشنو! فضای ِ سینه پر از عطر ِ یاسهاست
تا نامتان به زیر ِ لب آهنگ میشود
ناگاه آن نگاه ِ حزین میربایدم
پرواز، مرگ ِ این همه فرسنگ میشود
در موجهای ِ آینهام محو میشوید
تا اشک حرف ِ این دل ِ دلتنگ میشود
بر تار ِ گیسوان ِ شما چنگ میزنم
این شهر مست ِ زمزمهی ِ چنگ میشود
اکنون زمان ِ عقدهگشایی ِ سالهاست
چون غنچهی ِ هلال ِ لبت تنگ میشود
تا جنگ ِ گرگ و میش قدم میزنیم… آه…
اینبار میش فاتح ِ این جنگ میشود…
بانو! مِه ِ خیال ِ تو را تیغ ِ شمس کشت…
اینگونه سرخگونه چو نارَنگ میشود
*
صبح است و باز مرد ِ جوانی که مست بود
تندیس ِ سالخوردهای از سنگ میشود
این رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها
با خون ِ گرم ِ خاطرهها رنگ میشود
***
پ.ن.۱٫ تورنگ، پرندهی زیبای جنگلهای شمالی است که به آن قرقاول هم میگویند.
پ.ن.۲٫ نارَنگ همان نارنج است. در واقع نارنج معرب نارنگ است.
از من غزل مخواهید، قفلند این قوافی
در امتداد ِ این سد، شاعر! مجو شکافی
*
کوچید و چشمهی ِ شعر، خشکید در درونم
در جستجوی ِ دریاست مرد ِ خیالبافی
جز از سراب ِ ساحل، چیزی نگشت حاصل
دریاوش ِ خروشان! گویی به کوه ِ قافی!
این مرد سرد و خستهست، این شاهراه بستهست
پیچیده گیسوانت، اطراف ِ او کلافی
باید شبیه ِ معشوق، در خود بتی بسازم
چلهنشین ِ طورم، محبوس ِ اعتکافی
آن کعبه را بیارم بر بارگاه ِ این بت
تا گرد ِ قبلهگاهی گاهی کنم طوافی
در بیخودی از این چرخ، ابیات میخروشند
گویی که مست ِ مستم، مشغول ِ اعترافی:
این آیههای ِ مکی، تسبیح ِ صبح ِ دریاست…
اصلالاصول ِ کفرند… نسخ ِ اصول ِ کافی…
*
کاشف به ورد ِ مستی، قفل ِ غزل شکستی
فتحالفتوح کردی در قلب ِ این قوافی
***
پ.ن.۱٫ وقتی این غزل را میگفتم این بیت حامد داراب را با خودم زمزمه میکردم: “اینکه نیایی و من، قانع کنم خودم را/قانع شوم نباشی، چه حسّ ِ دردناکی”.
پ.ن.۲٫ علیرضا قنبری چندبار به من گفته بود که چرا کمتر غزل میگویی. وقتی در کامنتهای پست پیشین نوبت پاسخ به حضرت ایشان رسید، بیت اول این غزل گفته شد و…
پ.ن.۳٫ قاف نام کوهی است افسانهای و بلند که گویند گرداگرد زمین را پوشانده و خورشید از پشت آن طلوع میکند. در افسانهها آمدهاست که خورشید شبها را در چاهی پشت کوه قاف میگذراند. در ادبیات، کوه قاف کنایه از دورترین نقطه جهان است، جایی که چشمهی آب حیات در آن قرار دارد. پیشینیان کوه قاف را میخ زمین میدانستند. جنس آن را از زمرد سبز نوشتهاند و به باور آنها کبودی آسمان همان روشنایی زمردین است که از این کوه بازمیتابد وگرنه آسمان در اصل از عاج سپیدتر است. در کوه قاف هیچ انسانی زندگی نمیکند. در کوهپایه آن دو شهر قرار دارد، یکی در شرق آن به نام جابلقا و دیگری در غرب آن به نام جابلسا. فاصله کوه قاف تا آسمان به اندازه قد انسان است. (به نقل از ویکیپدیا)
پ.ن.۴٫ بیت پنجم تلمیح دارد به آیهی ۱۴۲ از سورهی اعراف: “وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً” [و با موسى سى شب وعده گذاشتیم و آن را با ده شب دیگر تمام کردیم تا آنکه وقت معین پروردگارش در چهل شب به سر آمد] وعدهگاه موسی با خداوند نیز بر طبق احادیث، در کوه طور بوده است، همانجایی که به موسی وحی شده است: وَنَادَیْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا [و از جانب راست طور او را ندا دادیم و در حالى که با وى راز گفتیم او را به خود نزدیک ساختیم. سورهی مریم آیهی ۵۲]
پ.ن۵٫ بیت هشتم تلمیح دارد به این حدیث از امام صادق (ع): «و کل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف» [هر حدیثی که موافق کتاب خدا نباشد زخرف و باطل است]، به عبارتی آیات قرآن “نسخکننده” احادیثند. این حدیث در کتاب “اصول کافی” مرحوم کلینی -که مشهورترین کتاب از کتب اربعه شیعه است- نقل شده است. (کافی، ج ۱، ص ۶۹) این بیت به چیز دیگری هم تلمیح دارد. پیش از ظهور اسلام، بر سردر کعبه هفت قصیدهی فاخر از شاعران بزرگ عرب جاهلی را آویخته بودند. این قصاید را “معلقات سبع” (آویزهای هفتگانه) نامیدهاند که مشهورترین آنها معلقهی “قفانبک” از امرؤالقیس است. این معلقه، منظومهای بلند و عاشقانه است که بعد از هزار و پانصد سال از سروده شدنش، هنوز داغ داغ است، به داغی صحرای عربستان. دریا نیز دراین غزل کنایه از معشوق است و آیات مکی هم، که آیات مسجع و شعرگونهی قرآن….
پ.ن.۶٫ “کاشف” تخلص من در غزل است. پدرم اوایل انقلاب اسم مستعاری داشت به نام “جلال کاشف”. چون جلالالدین مولوی مرید و شاگردی داشت به نام حسامالدین چلپی، من هم بعدها به نام “حسام کاشف” مینوشتم. به هر حال من هم “به شیوهی خودم” پیرو پدرم بودم!
پ.ن.۷٫ در رسم الخط این غزل، در انتهای کلمات وقتی “ی” نوشته میشود، منظور یای نکره یا وحدت است و وقتی “ی” نوشته میشود یای نسبت و شناسهی فعل و … در زبان گفتار این دو نوع “ی/ی” با نحوهی تلفظ از همدیگر بازشناخته میشوند اما در رسم الخط معمول فارسی فرقی بین این دو “یا” نیست. این مسئله در بسیاری از مواقع باعث بدفهمی یا دیرفهمی متن میشود.
پ.ن.۸٫ به دلیل اقامت در “طور”، نظرات پست قبل را هنوز پاسخ ندادهام. بخش نظرات این پست را فعلاً بستهام تا بحثهای پست قبل را به سرانجامی برسانم.
من عیاشترین مرد ِ دنیا هستم
و البته
غمیگینترین ِ آنها.
آری!
ستارهی ِ بازیگران ِ بزرگ ِ سالهای ِ اخیرم.
جز خودم
به همه باوراندهام که بسیار خوش میگذرد،
حتی بدون ِ تو…
راستی!
ولنتاین مبارک!
***
بامداد بیست و پنجم بهمن ماه
ساحل جزیرهی ِ کیش
۱٫عازم کویر شهداد در کرمان بودیم و سر از جزیرهی کیش در آوردیم! وقتی خودروی سفر یک پیکان – که ما به حضرت ایشان میگوییم “مظفرالدوله”- باشد و رانندهی سفرمان علی شهرستانی (شزه)، از این اتفاقات میافتد.
۲٫نوشتههای نوع دیگر بماند برای پست بعد.
۳٫ مرسوم نیست برای مناسبتها در این وبلاگ چیزی بنویسم. حالا که نوشتم قطعاً حضرت پیامبر مقدم بر هر چیز و کس دیگری هستند. اما گفتم که بماند برای روزی بهتر از این روزها…