سایه
مغرورم
اما نه آنچنان که بر آستان ِ عشق
سر نسایم.
بیتابم
اما نه آنچنان که در رفتن
لحظهای درنگ کنم،
هرچند پای ِ رفتنم نیست.
سالهاست سایهای
در همین حوالی پرسه میزند،
حوالی ِ خانهی تان.
این سایه را هرگز نخواهی دید.
هنوز در چشمان ِ من، تو چو خورشیدی.
تا میتابی پس ِ دیوار میخزم.


سالهاست سایهای در همین حواالی پرسه میزند.
سلام
ایام به کام جناب رند.
مثل همیشه زیبا بود.
عیدتون هم مبارک.
سلام
با بخش اول شعرتان به راحتی ارتباط برقرار کردم. اما بخش دومش با اینکه گویاست اما منو به فکر واداشت. شاید علتش این باشه که تجربه چنین چیزی رو ندارم… یعنی یاد اون حس لاک پشت وار خودم افتادم ولی این حس من برعکس چیزی که اینجا هست، ناشی از عشق نیست!
اما در کل حس شاعرانه لطیف، و زیبایی دارید.
خوب در عمق جانمان می خزی رند ما
عالی مثل همیشه و همه وقت
پاینده باشی و مغرور و بی تاب
اما نه آنطور که خود گفته ای…
حضرت ناشناس آشنا
سلام و سپاس بسیار
اولاً وقتی آدرس ایمیلتان را دیدم، خوشحال شدم که دوباره به بازار رندان سرک کشیدید.
ثانیاً ایام شما هم به کام و عیدتان هم مبارک.
ثالثاً به مناسبت نیمهی شعبان چند رباعی طنز از عباس صادقی رزینی را برایتان میگذارم. عنوانشان “ضد انتزار” است:
ما این طرف و به آن طرف دل بستیم
سرخیم ولی به آبیان پیوستیم
چون لیگ به روزهای حساس رسید
این جمعه نیا جمعهی بعدی هستیم
تو ساکن این دهکدهای شاید هم
هر روز به ما سر زدهای شاید هم
با این همه لامپ و ریسهای که زدهایم
اصلن نکند آمدهای شاید هم
از پیش همه منفجران را بکشی
زان پس همهی منتشران را بکشی
دلواپس این مسأله هستم شاید
اول همه منتظران را بکشی
درد است اگرچه قابل دیدن نیست
زخم است اگرچه مختص یک تن نیست
هی لامپ برای آمدن روشن کرد
تکلیف برای منتظر روشن نیست
ما یک دل پر خون و ملوسی داریم
ما حسرت دیدار خصوصی داریم
زودی برسد نیمه شعبان ای کاش
زیرا که در آن روز عروسی داریم!
یک روزه در انتظار عارف بشود
مبنای مبانی و معارف بشود
هر جمعه نمیروم به جایی، نکند
با صبح ظهورتان مصادف بشود
افکار عجیب التقاطی داریم
صدها نظر فرا کُراتی داریم
البته اگر ریا نباشد ما هم
با عالم غیب ارتباطی داریم
بانکی زدهایم و قلکی ما داریم
پا بست شدیم و پستکی ما داریم
با نام شما دکه زدیم آقا جان
حالا چه دکان و دستکی ما داریم
گفتند که دستمان به بالا نرسد
آشفتهی تو به کار دنیا نرسد
آنقدر تو را به آسمانها بردند
تا اینکه صدای تو به اینجا نرسد
غیر از صف نان بیا و صف پیدا کن
از این همه پوچی تو هدف پیدا کن
اینجا همه کشته مردهات میباشند
یک آدم زنده این طرف پیدا کن
گفتم که شنیدهام صدایت العفو
هی گفته م ای دوست فدایت العفو
چندیست که اشک های من کم شده است
تمساح بدی شدم برایت العفو
راحت همگی به راحتی تن دادیم
یک مشت شعار نامعین دادیم
هر هفته غروب جمعه ها ما تنها
آموزش منتظر نشستن دادیم
امروز تنور کرکسی ها گرم است
بازار تمام ناکسی ها گرم است
دلسرد نباشد گل نرگس از ما!؟
وقتی سرمان به اطلسی ها گرم است
حق همگی ریز مشخص شده است
با صندلی و میز مشخص شده است
حالا تو میایی که چه کاری بکنی؟!
تکلیف همه چیز مشخص شده است
این قصه پیچیده زیادی ساده است
خواهی و نخواهی اتفاق افتاده است
ما منتظر شما نخواهیم نشست
چون وام عدالت همه آماده است
غایب شده منکر حضورت هستیم
دلباختگان کر و کورت هستیم
ما ملت هفتاد و دو میلیون نفری
یک یک همه مانع ظهورت هستیم
ما غرق لب ساحل دریا هستیم
ما در وسط جزیره تنها هستیم
دیدیم چرا نیامدی حق داری
تعطیل تر از جمعه خود ما هستیم
اشکال بسی به بیخ و بن وارد شد
در شکل خوش بن و کوپن وارد شد
عطر گل نرگس از مشامم رفته
از بس که اسانس و ادکلن وارد شد
انگار نه انگار شما را داریم
وقتی همگی حق مداوا داریم
ما منتظر شما چرا بنشینیم
زیرا خودمان زیادی آقا داریم
در گرمی بازار جهان یخ بستیم
دل در گرو جهان برزخ بستیم
چون دست به دامان شماها نرسید
در پای ضریح هر کسی نخ بستیم
یا در پی گفتن خود تعریفیم
یا دستخوش فلسفه تحریفیم
ما پیرو آفتابگردان هاییم
صد بار نوشتیم بلا تکلیفیم
در بستر این ننگ بمانم بهتر
در دوره صد رنگ بمانم بهتر
آقا دل من برای تو تنگ شده
بگذار که دلتنگ بمانم بهتر
هی وعده حق به این آن میدادیم
سرمایه خود را به زیان میدادیم
گفتیم نشان بده خودت را آقا
غافل که فقط خودی نشان میدادیم
اول، نامه، دعوت، ایمان … مسلم
آخر، نقطه، بیعت، پایان … مسلم
این نامه که خالی از دروغ است بخوان
آقا تو نیا، نیا به تهران … مسلم
***
توفیقات بسیار
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس بسیار
اولاً نمیدانم که چرا این شکستهنفسی شما در نامگذاریتان اندک اندک دارد اذیت میکند… دوست ندارم شما را “هیچکس” خطاب کنم!
ثانیاً دیدم که دوست دارم جوابم را به کامنت پست قبلی شما را دیگر دوستان هم ببینند. پس با کامنت همین پست یکجا پاسخ میدهم.
ثالثاً آری… این مرهم همیشگی – دیوان حافظ را میگویم- گاهی بدجوری میزند وسط خال:
زبان ِ خامه ندارد سر ِ بیان ِ فراق/وگرنه با تو شرح ِ دهم داستان ِ فراق
دریغ مدت ِ عمرم که بر امید وصال/به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
ثانیاً با خودم فکر میکردم که بنیاد این “خالهزنکبازی” ها چیست؟ دیشب با دو تا از دوستان فیلسوفم :) (هادی صفای و مهدی هاتف) جایی نشسته بودم و در این باب بحث فلسفی میکردم! خلاصه بحث جالبی را در انداخته بودید. بحثمان به هایدگر رسید. چرا ما “وراجی” میکنیم؟ (خالهزنکبازی هم زیر مجموعهی همین وراجی است) هایدگر میگوید چون ما اسیر “داسمن” هستیم. داسمن به قول جناب فردید یعنی “فرد منتشر شده”. یک “آرکیتایپ” یا سرنمون و الگو. کسی است که ما خودمان را شبیه او میکنیم. کسی که به جای ما تصمیم میگیرد و به او تسلیم میشویم. ما “خودآیین” نیستیم و هیچگاه به خود اصیلمان رجوع نمیکنیم. چرا؟ چون مواجهه با این خود اصیل برای ما “تهوع” میآورد. دیدن بیپردهی خویشتن ما – تنهایی ما، کوچک و حقیر بودن ما، شهوات ما، فانی بودن ما، جبری که در آن اسیریم و … را تاب نداریم. ما میخواهیم خودمان را در این “انسان میانمایهی تکثیر شده” ببینیم. ما از سکوت بیزاریم. چون “سکوت سرشار از ناگفتههاست” چون سکوت، خود اصیل ما را وا میدارد که به سخن در آید. ما “وراجی” میکنیم و سخنان پیش پا افتاده میگوییم تا هرچه بیشتر خود را شبیه این “فرد منتشر شده” نشان بدهیم یا اصلاً شبیه او بشویم. ما “تاب تنهایی” – که سرشت و سرنوشت انسان است- را نداریم. میخواهیم شبیه “داسمن” باشیم که تنها نباشیم. اگر سکوت کنیم (منظور سکوت کلامی نیست) خود اصیلمان مدام به ما نهیب میزند. برای “غافل شدن” از او، خود غیر اصیلمان را وا مینهیم تا او “ور” بزند و ما دمی از این حالت تهوع برهیم….
بگذریم…. این تفسیر ما بود از مارتین هایدگر. با خودم فکر میکردم که تا چه اندازه “سخنسراییهای” من در بازار رندان مصداق “وراجی” است و تا چه حد سخن خود اصیلم. چه زمانی اسیر “داسمن” هستم و چه زمانی این هستی من است که سخن میگوید… برای خود من که این دروننگری جالب بود :)
خامساً درست میفرمایید. اگر با شعری تجربهی مشترک نداشته باشیم، ارتباط برقرار کردن با آن دشوار است… اما اینکه مجموعاً اینکه بنده را دارای حس شاعرانه دانستهاید مایهی شادکامی و امیدواری است :)
سادساً حرف تنهایی شد یاد این شعر محمدعلی بهمنی افتادم:
نهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست…
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیــــــــــست
***
توفیقات بسیار
حضرت احسان ج
سلام و سپاس بسیار
اولاً مشتاق دیداریم قربان… دلمان برایتان تنگ شده است :)
ثانیاً دعایتان در حق این بنده مستجاب باد!
ثالثاً حضرتتان را به خواندن غزلی از محمد علی بهمنی میهمان میکنم:
رنگ سال گذشته را دارد،همه لحظه هـــــــــای امسالــــــــــم
سیصد و شصت و پنج حسرت را، همچنان می کشم به دنبالم
باز در جمع تازه اضـــــــــــــــــداد،حال و روزی نگفتنــــــــی دارم
هم نمی دانم از چه می خنــــدم،هم نمی دانم از چه مـی نالم
راستی در هوای شرجــــــی هم دیدن دوستــــان تماشاییست
به غریبی قســــــم نمی دانم، چه بگویم جز این که خوشحــالم
دوستانی عمیق آمده اند،چهـــــره هایی که غرقشــان شده ام
میوه هــــــای رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کـــــــالم
چندی ست شعرهـــــــــــــــایم را جز برای خودم نمـــــی خوانم
شاید از بس صدایشـــــــــان زده ام دوست دارند دوستان لالــم
***
توفیقات بسیار
هوا بد است.
تو با کدام باد می روی؟
با سلام
جناب رند شعرتان بسیار زیبا و دلچسب بود. مخصوصاً بیت آخر، “هنوز در چشمان ِ من تو چو خورشیدی.
تا میتابی پس ِ دیوار میخزم.”
رباعی طنزی را هم که به مناسبت نیمه شعبان انتخاب کرده و نوشته اید خیلی به جا و لذت بخش بود. دست شاعر و جنابعالی درد نکند! درد دل همه ما در این روزگار بی کسی است. ایام خوشی را برای شما و همه رهگذران در این بازار رندان آرزو مندم.
موفق باشید
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
سلام
اولا این برداشت شما نسبت به شکسته نفسی در نامگذاری ام اصلا درست نیست. هرکس به گونه ای یگانه است. خوب منم هیچکس مثل خودمو ندیدم. به قول شاعر که می گه: تو خودت نمره ی بیستی، تو مثل هیچکسی نیستی ;) :) شوخی بود! ;)
ثانیا من عاشق بحث فلسفی ام (البته فقط برای شنونده بودن) :)
ثالثا اگه بخوام با توجه به پاسختون به کامنتم بگم، من خیلی وقته که تلاش می کنم خودآیین باشم چون اصیل تره ولی ما اکثرا برای پذیرفته شدن در جامعه مجبوریم اون ماسک یا پرسونا رو بزنیم. همیشه نمی شه خلاف جهت رودخانه شنا کرد حتی اگه اطمینان داشته باشید کار درستو می کنید.
دقیقا از وقتی خواستم خودم باشم محبوبیتم کمتر شد….
در نهایت یه سری ماسک ها و اون دوستانی که به اون ماسکه اتچ شده بودن کنار گذاشتم، اما همچنان نمی شه بدون اون تو جامعه زندگی کرد اونم جامعه ما!!!
یه سوال دارم اما پیشاپیش از جسارتم عذر می خوام.
بیتابم
اما نه آنچنان که در رفتن
لحظهای درنگ کنم،
هرچند پای ِ رفتنم نیست.
“درنگ نکنم” نباید باشه؟
سلام
احوالات حاج احمد
سوتی دادم بابت کامنتی که در پست قبل گذاشتم(اون قسمتی که گفتم برو پست بعد ).
بریم سر اصل مطلب!
چون در گرده های خودمانی می گفتی کسی نقد نمی کند لذا بنده این کار را می کنم که به بزرگواری خودت می بخشی!
بر عکس نظر دوستان این شعر نه از نظر ساختار نه از نظر محتوی قوت و نوآوری نداره!
ببین حاج احمد عزیز شما وقتی می خوای کاری ارائه بدی باید حداقل تو یکی از ۲ بخشی که عرض می کنم نوآوری داشته باشی(اگر هر دو بخش بود که بهتر) اول در فرم و دوم محتوی البته اگر فرض کنیم در موضوع نمیشه نوآوری کرد!!!
اگر این کار رو نکنی تکرار مکررات میشه.
حالا سوال اینه که جسارتا این شعر یه درد دل هست یا ؟
فعلا فکر می کنم همین مقدار کافی باشه.
البته هم شما می دونی هم من که اختلاف بنده و شما در خصوص شعر چیه و یه بار در وبلاگ من سر باز کرد و متاسفانه از طرف شما ناقص موند.
شاید تمام این حرف ها از اونجا نشات بگیره.
شرمنده اگر جسارتی شد .
در هر صورت موفق و موید.
سلام بر رند بازاری عزیزم
مثل همیشه زیبا بود و خاص
….
مسعود ارشادی فر هم رفت
خیلی دلم گرفته
خیلی ….
منتظرم قدمهایتان را
خاکسار .. مهرداد بابایی
حضرت وحید
سلام و سپاس بسیار
اولاً که شاید بدانید تعداد دوستان این جانب به طرز غریبی زیاد است و در بین ایشان “وحید”ها، “واحد” نیستند، بسیارند! لااقل نام فامیل یا ایمیلتان را برایم میگذاشتید :)
ثانیاً بعضی از کامنتها پاسخشان شعر است. مثل همین کامنت شما. هرچند بسیار کوتاه بود ولی پاسختان دارد شعر بلندی میشود. اگر بفرمایید کدام واحد از وحیدها هستید، کاملش را برایتان خواهم فرستاد :)
با کدام باد میروم؟!
خستهام!
ماهها شد که در رکاب بادها
به ساحت ِ خیال هم دگر نمیروم
من به باد رفتهام….
***
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس
سلام
از نظر لطفتان به این شعر و آرزوی ایام خوش برای این بنده و سایر رهگذارن بسی سپاسگزارم. اما واقعاً روزگار بنده که چندان خوش نیست… گاهی وقتها آدم میخواهد درد دل کند ولی گاهی کسی نیست که بتوانی با او حرفت را بزنی. بازار رندان هم جای درد دل من نیست ؛)
بیخیال! عادت نداشتم از این حرفها اینجا بزنم! یک غزل حافظ را برایتان میآورم.
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی به سر حجله میرود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
***
چون آن رباعیهای طنز به کامتان شیرین آمده بود، از جلیل صفربیگی هم چند رباعی دربارهی انتظار را برایتان میآورم که تلخی این کامنتم کلاً فراموشتان شود :)
یک عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی!
هم چاه سر راه تو باید بکنیم
هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است که می خوانی
داریم رکورد کوفه را می شکنیم
هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا!
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب کار تو هستیم همه
هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی…
از مزرعه های کوچک بعضی ها
برچیده شود مترسک بعضی ها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی ها
سلام خدمت عزیز دل برادر
اولا که خیلی دلتنگتم، کجایی بابا…
ثانیا شعرت خیلی قشنگ بود ولی زود تموم شد، مطمئنی ادامه نداشت ؟!
خلاصه ما از ارادتمندانیم
سلام و درود بر جناب رند عزیز
حال خوبی ندارم میشه از اون فالهای معروفتون برا ما هم بگیری؟بذارید به حسابم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست/وز رفیقان ره استمداد همت میکنم
حضرت دوست
سلام
چون کارتان فوقالعاده فوری :) است در پاسخ شما تعجیل میکنم و از دوستان بابت تأخیر در پاسخشان عذرخواهی…
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام
در کمینم! انتظار وقت فرصت میکنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم، نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت میکنم
خاک کویت بر نتابد زحمت ما بیش از این
لطفها کردی بتا! تخفیف زحمت میکنم
دیدهی بدبین بپوشان ای کریم عیبپوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم
حافظم در محفلی دردی کشم مجلسی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
***
فرصت را از کف ندهید :)
شاهبیت شاهد این شعر را هم در نظر داشته باشید:
در خرابات مغان نور خدا میبینم/وین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
***
توفیقات بسیار
حضرت یکی مثل هیچ کس
سلام و سپاس بسیار
اولاً در باب نام شریفتان: واقعاً که این زبان گاهی رهزن بزرگی است…
ثانیاً سبب تأخیرم در پاسختان این بود که کامنتتان آتش این سؤال را در جانم افروخت که چرا ما ایرانیان این قدر ریاکاریم. این پنجشنبه و جمعه تماماً به بحث در این باره با هادی صفایی و البته علیرضا قنبری گذشت و برای من یکی که بسیار آموزنده بود. در جواب شما هم مفصلاً نوشتم اما وقتی که به انتهای آن رسیدم دیدم که ممکن است که انتشار این پاسخ درد سر خواهد آفرید و به همین دلیل آن پاسخ را برای خودم نگاه داشتم تا وقتی که روزش رسید آن را منتشر کنم.
ثالثاً همان “درنگ کنم” درست است. اینگونه بخوانیدش: بیتاب تو هستم اما نه آنچنان که در وداع لحظهای درنگ کنم.
رابعاً غزلی از حمید مصدق را برایتان میگذارم. شاید حکایت روزگار ماست:
ببند غنچه صفت لب، زمانه خونریز است
گل مراد چه جویی، سموم پائیز است
سراب حسرت ایام، حاصل فرهاد
شراب دلکش شیرین، به کام پرویز است
لبم به جام و سرکشم به جام می لغزد
تهی ز باده و از اشک جام لبریز است
به هر که می نگرم غرق بدگمانیهاست
ز هر که می شنوم، داستان پرهیز است
ز لاله زار جهان بوی داغ می آید
به جویبار دود خون، چه وحشت انگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از آنچه رفت به ما، هیچ جای گفتن نیست
چرا؟ که در پس دیوار گوشها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلا خیز است
چنان شکست زمانه پرم که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است
من و مضایقه از جان؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان « حمید» ناچیز است
***
توفیقات بسیار
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان/خیر نهان برای رضای خدا کنند
حضرت تلخند
سلام و سپاس
اولاً دربارهی کامنتتان که در پست قبل گذاشتهاید. این بنده را به سبب بیوفاییهایش عفو کنید. میدانید که یک سر دارم و هزار سودا. شما هم عیالوارید و اوقاتی که ما یاد دوستان میافتیم شما باید در خدمت اهل و عیال باشید :) اما راستش را بخواهید نمیدانید که این حرفهای شما را چند نفر از دوستان به من زدهاند و گلهگی کردهاند… من هم همیشه آب شدهام و رفتهام زیر زمین….
ثانیاً این بنده در هیچ کدام از شعرهایش در فرم نوآوری نکردهام و فعلاً هم قصد این نوآوری را ندارم. راستش با این سخن شفیعی کدکنی موافقم که شعر باید شعر باشد و مهم نیست که در قالب و فرم نوآوری داشته باشد یا نداشته باشد. وقتی نیما در قالب شعر فارسی نوآوری کرد کسی مثل اخوان حقیقتاً در فرم پیرو نیماست. خود نیما هم وقتی آن نوآوری را کرد دیگر در باقی آثارش پیرو خودش است دیگر در قالب و زبان و … نو آوری نکرده است. شاعران بزرگ کلاسیک ما هم هیچکدام در فرم نو آوری نکرده اند که یکی از معیارهای شعر خوب را نوآوری در فرم بدانیم.
در محتوا البته سخن شما صواب است. شعری که تصویر جدیدی نسازد و سخن تازه نگوید و به عبارتی تکرار مکرارات باشد شعر خوبی نیست. اینکه شاعری این توفیق را داشته است و یا اینکه نه، برعهدهی خوانندگان و ناقدان است که از قرار معلوم این شعر تصاویر بدیعی نداشته است که به کام شما ننشسته است. اما بدون تعارف میگویم که تیغ نقد ناقدان را به جان پذیرا بودم و از آن توشهها گرفتهام. بعدها اگر زمانی حس این شعر به این رند بازگشت، شاید دوباره به سراغ آن بروم و باز نویسیاش کنم….
ثالثا این کامنت شما مرا یاد ابیاتی از حضرت حافظ انداخت. برایم جالب بود که حضرت ایشان نکتهگیری به شعرش را خوش نمیداشته است و گاه به تندی جواب داده است:
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
*
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
*
گاهی هم چنان از حضرتش تعریف میکند که خواننده میماند:
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
*
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با نکات قرآنی
*
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری
*
هزار سال عمر بخشدت مدایح من
چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
***
امیدوارم که به زودی حس و حالی فراهم شود که آن بحث شیرین ناتمام را در وبلاگ حضرتتان پی بگیرم :)
توفیقات بسیار
جناب مسعود خان
سلام و سپاس
اولاً امیدوارم که به زودی این پروژه سر و سامانی بگیرد و این بنده فرصتی به کف آرد که شما و دوستان را سیر زیارت کند. در آن فرصت ادامهی این شعر را هم برایتان خواهم خواند :)
ثانیاً برای خودم فال حافظی گرفتم! آن را بری شما میگذارم که بخوانید:
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست میرنجد نگارم! چون کنم؟
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زرد رویی میکشم زان طبع نازک بیگناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل سلمی! خدا را تا به کی
رَبع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بیپایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مه صاحب قران! از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم
***
مخلصات بسیار
سلام
پس بی تاب رفتن نیست، …. فهمیدم، ممنون.
درباره اینکه ما ایرانیان چرا اینقدر ریاکاریم، ترجیح می دادم پاسختان را بخوانم اما خوب می شه صبر کرد تا روزش :)
از شعر زیبایی که گذاشتید هم خیلی ممنونم.
سپاس و توفیقات بسیار رند عزیز.
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
آن روز هم بالاخره میرسد، هرچند:
حرفهای من نگفتنی است…
دردهای من نهفتنی است…
***
توفیقات بسیار
حضرت دوست!
ما که نفهمیدیم شما کدام دوست مایید ولی وقتی به نام دوست میرسم همیشه یاد این رباعی ابو سعید ابوالخیر میافتم:
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
و البته این غزل حضرت سعدی:
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست
مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
دلشده پای بند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
***
توفیقات بسیار
کیوان صمیمی، بهمن احمدی امویی، عبدالله مومنی، حسین نورانی نژاد ، کوهیار گودرزی ، علی ملیحی،بابک بردبار، پیمان کریمی آزاد، حمیدرضا محمدی، غلامحسین عرشی، نادر بابایی، محمد حسین سهرابی ، جعفر اقدامی از جمله هفده زندانی ای هستند که در سلول انفردای و در حال اعتصاب غذا هستند.
خانواده های معترضی که امروز (۹/۵/۸۹) مقابل دادستانی تهران جمع شدند با امضای نامه ای که خطاب به دادستان ، جعفری دولت آبادی ، نوشته بودند ، خواسته های خود را پذیرش فوری تمامی خواسته های زندانیان و عذرخواهی مسئولان زندان به خاطر رفتار ناشایست و توهین آمیز با آنان، ملاقات هرچه سریعتر با عزیزان شان و آگاه شدن از وضیت جسمی و روحی آنان و رسیدگی فوری به وضعیت پیمان کریمی آزاد که به دلیل وضعیت جسمی اش به بیمارستان منتقل شده است، عنوان کردند.
نمایندگان خانواده های زندانیان سیاسی نسخه ای از این نامه را تقدیم دفتر دادستان تهران کردند.
آنها در این نامه نوشته اند: “ما خانواده زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ اوین، بار دیگر نسبت به رفتارهای ناشایست با عزیزانمان هشدار می دهیم و اعلام می کنیم اگر به این وضعیت رسیدگی سریع نکنید این حق را برای خود محفوظ می دانیم که با استفاده از سایر روش های مسالمت امیز و حتی با پیوستن به اعتصاب غذای عزیزان مان آنها را در اعتراض به رفتارهای فراقانونی مقامات زندان و نقض حقوق شهروندی و قانونی شان همراهی کنیم.”
***
یک روز بستن مچ بند های سبز و همراهی با اعتصاب غذای خانواده ها شاید دلی را جایی آرام کند که زنان و مردان دربندمان را از یاد نبرده ایم، از یاد نمی بریم
***
این متن رو با اجازه نویسندش از وبلاگ تلخ مثل عسل برداشتم.
http://amirane.persianblog.ir/
سلام و درود
گمان میکنم آستان عشق چنان است که نمیتوان در برابرش مغرور بود !!!
توفیقات
[...] منبع: رند [...]
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس بسیار
اولاً از اینکه به علت مشغلهی کاری اینقدر دیر پاسخ میدهم شرمسارم…
ثانیاً از این عزیزانی که نام بردید یک نفر را بهتر از بقیه میشناسم. کیوان صمیمی، دوست صمیمی پدرم در زندان رژیم گذشته بوده است. مردی به غایت آزاده و البته بیباک و پاکباز. چنین شجاعتی در چنین سن و سالی حقاً از غرایب روزگار است. امیدوارم که این آزادمرد و البته باقی این عزیزان، به زودی از بند برهند….
ثالثاً این روزها با توجه به کاری که میکنم، عمیقاً نگران آینده این مرز و بوم هستم. حسی – که عموماً به من دروغ نمیگوید- وقوع فاجعهای عظیمتر از آنچه بر ما رفته است را به من خبر میدهد. آری “خبر آمد خبری در راه است!” این روزها مدام با خودم تکرار میکنم: “بودن یا نبودن، مسئله این است!”
رابعاً بگذریم… شعر آیههای زمینی فروغ را برایتان میگذارم:
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زائیدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشدهء عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهء وقیح فواحش
یک هالهء مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت
مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود ، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
بالکهء درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم ،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانبان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهء مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمانست
آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها…
***
توفیقات
سلام جناب رند
وقتی گفتید “خبری در راه است”، واقعا ترسیدم!
وقتی گفتید “بودن یا نبودن”، تنم لرزید!
یعنی چه بر سرمون قراره بیاد؟ بدتر از این؟!
منم امیدوارم اسیران دربند آزاد بشن…. خدا لعنت کنه همه ی……………….
چه کار می شه کرد؟
با عرض سلامی بلند بالا خدمت جناب رند،
اول تا یادم نرفته بی زحمت یک ویرگول بگذارید بعد از من در مصراع یکی به آخر
دوم هم اینکه شعرهای رندانه تان بوی زرد شدگی روی و تکیده شدن و چهره می دهد!
رندان جهان را چه شده بی دل و بی یار …..
حضرات ش.ز، یکی مثل هیچ کس و خلوت نشین و سایر دوستان رهگذر از بازار رندان
سلام
ببخشید که دیر جواب میدم… ایشاللا از هفته بعد یه کم سرم خلوت تر میشه…
بگذریم… امروز یه جملهای از رمان خداحافظ گری کوپر، نوشتهی رومن گاری رو دوباره خوندم:
“اونهایی رو که میگذارن و میرنُ دوست ندارم. اینه که اول خودم میذارم میرم. اینجوری خاطرم جمعتره”
این رمان رومن گاری رو حتماً باید خوند… شخصیت لنی که این حرف رو میزنه شخصیت عجیبیه… گاهی بدجوری باهاش همذات پنداری میکنم…
***
توفیقات
سلام.
منم به این جمله مدت ها فکر کردم.
اونهایی رو که میگذارن و میرنُ دوست ندارم. اینه که اول خودم میذارم میرم. اینجوری خاطرم جمعتره
اما چون هر دفعه نگران احساس آتهایی که گذاشتم و رفتم، هستم، بر می گردم و دنبال اونها می گردم و می بینم که آنها هم گذاشته اند و رفته اند. در نهایت من از ترس اینکه مرا بگذارند و بروند، متعلق گذاشته شدن و رفته شدن می شوم.
آدم هیچ موقع خاطرش جمع نیست.
و من ا… التوفیق
سلام
یه سوال چند وقته برام پیش اومده گفتم بیام از تو بپرسم
البته کاملا بی ربطه به شعرت
مگه خود حافظ نمیگه:
زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
خب حالا خود حافظ که اینقدر ادعاش میشه چرا میگه:
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود
در حقیقت خودش هم در خلوت باده نوشی می کنه ولی به بقیه گیر میده در خلوت آن کار دیگر می کنند
اوه! امیر نور عزیز دلم حافظ که زاهد نیست!
حافظ میگه من و انکار شراب؟ اصلا نه فقط در خلوت که در جلوت(اصطلاح آخوندی) هم میکرده از این کارا گویا البته پیش دوستای صمیمیش!
ولی به آخوندا گیر میده که چرا شما هم که بله! ولی به مردم بدبخت چرا گیر الکی میدید؟ ولی حافظ به هیچ کس نمیگه نکن بلکه میگه: وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید!
مثلا شنیدم مولوی میگفته شراب به حد کفایت اصلا جایزه ولی مردم عوام چون حد کفایت رو نمیفهمن و میخورن و مفسده میکنن بعدش بهتره بهشون گفته بشه از بیخ حرامه ولی ماها که میفهمیم! میتونیم به حد کفایت بنوشیم و حالی ببریم! من فکر میکنم اگه من هم پادشاه میشدم هزاران سال پیش، شراب رو از بیخ حرام میکردم چون ضد ارزش افزوده است.
شاد باشی
یه نقد هم بکنیم
من این قسمتو که خوندم
بیتابم
اما نه آنچنان که در رفتن
لحظهای درنگ کنم،
فکر میکنم “درنگ نکنم” نباید باشه احیانا؟
چون ساختار شعر اینو میگه که درسته که بی تاب هستم ولی شاید در رفتنم لحظه ای درنگ کنم برات!
سلام بر حضرات دوستان و رهگذران
ببخشید که هنوز فرصت پاسخ دادن رانیافتم…
امشب مهدی هاتف جملهای را گفت که از او بعید بود:
بهترین لحظه در زندگی لحظهای است که به زندگی فکر نکنی
شاید این رباعیهای طنز از حامد عسکری دمی ما را از زندگی غافل کند!
لبخند بزن دو چشم بارانی را
تجویز کنی نگاه درمانی را
یک شعله بخند تا به آتش بکشی
دانشکده علوم انسانی را!
***
تو ماه زلالی و کمان ابرویی
من اِندِ مرامم و صداقتگویی
مشکل حل است، عصر یکسر برویم
تا دفتر ازدواج دانشجویی!
***
از جزوه این و آن کپی می گیرم
تا با توام از زمان کپی می گیرم
رد دو لبت به روی فنجان، یعنی
از خنده نازتان کپی می گیرم!
***
یک شب به دلم ستاره ات می افتد
چشمان پر از شراره ات می افتد
هی با تلفوون(!) خونه تون زنگ نزن
ای دختر بد! شماره ات می افتد!
***
دیروز تمام آرزوهایم سوخت
چایی خوردم، ته ته نایم سوخت
مردی آمد پی اش، سمندی بژ داشت
… خب، حدس زدی که تا کجاهایم سوخت!!
***
تو دستات تیشه هم باشه قشنگه
رقیب ریشه هم باشه قشنگه
تو عینک می زنی، عیبی نداره
عسل تو شیشه هم باشه قشنگه!
***
توفیقات بسیار
گذاشتن و رفتن خیلی خوبه!
سلام
سعادت حضور در محضرتون رو نداشتیم گفتم بیام مجازا تبریک بگیم …و دیگه اینکه دلم گرفته
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه/رند از ره نیاز به دارالسلام رفت :)
حضرت خلوت نشین
سلام و سپاس
اولاً که چونی برادر؟ خوشتان هست؟
ثانیاً با شما موافقم غرور و عشق لااقل در ظاهر با هم سر ستیز دارند. اما اینکه این تخالف ذاتی نیز هست به گمانم محل تردید است. سؤال اصلی اینجاست که نوع انسان چرا عاشق میشود؟ از تحلیل زیستشناختی عشق که بگذریم (سابقاً دربارهی آن مفصلاً در بازار رندان نوشتهام) یکی از انگیزههای قوی درونی که ما را وا میدارد عاشق شویم این است که آنچه را که نداریم در دیگری بیابیم و با او کامل شویم. ( البته ما انگیزشهای قوی دیگری هم برای عاشق شدن داریم. دو تا از مهمترین آنها به نظر من نیاز ما به “غفلت روانشاختی” و “غفلت هستیشناختی” است. غفلت هستی شناختی همان است که ثمرهی اصلیاش نجات ما از “پوچی” است. از این بحث میگذرم چون ما را از مسئلهی اصلیمان دور میکند) حال من از شما میپرسم که آیا “انسان کامل” انسان بیغرور است؟ به نظر من که اصلاً اینگونه نیست. انسان برای اینکه کامل بشود عاشق میشود! اگر این عشق غرورش را بشکند و به شخصیتش لطمه بزند از هدف اصلیاش دور شده است. اتفاقاً به نظر من عشق اگر عشق سالمی باشد به عاشق غرور بجا میدهد.
بگذریم. این بحث را از نگاهی دیگر هم در یکی از پستهای قدیمی کرده بودم. آنجایی که دربارهی لیلا و آیدا (یا به تعبیری معشوق سنتی و معشوق مدرن) سخن گفته بودم.
باز هم بگذریم. این بیت حضرت حافظ را بسیار دوست دارم:
غلام ِ نرگس ِ جَمّاش ِ آن سهی سروم/که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
***
توفیقات بسیار
بگذار این سالهای حرام بگذرد…
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
کاش میدانستم که به کدامین ناکجا آباد میرویم. اما سر منزل مقصود (!) ما هرکجا که باشد این را میدانم که سالهای سختی پیش روست. راستش به دوستانم مؤکداً توصیه میکنم که بروند. به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سراشان! هرچند خودم در اینجا ماندنیام. شاید به این دلیل که تجربهی این سالهای سیاه را نمیخواهم از دست بدهم… اما یک پیشگویی دیگر هم از این شاعر “مجنون” بشنوید: جنّ من خطر شهابهای ثاقب را به جان خریده و پس دیوار آسمان هفتم دزدیده به گوش ایستاده است! او از عرش به شاعرش خبر آورده که پس از این سالهای حرام، آن طلسم پلید تا ابد باطل خواهد شد و مردمان این سرزمین طعم شادی را خواهند چشید. آن روز ” شراب ِ خانگی ِ ترس ِ محتسب ِ خورده/ به روی ِ یار بنوشیم و بانگ ِ نوشانوش” آمین!
***
قشنگ بود.
همین!
کوچید و چشمهی شعر خشکید در درونم/در جستجوی دریاست، مرد خیالبافی
حضرت علی آقای ش.ز
اولاً من هم جواب سلام بلندبالایی خدمت حضرتت –البته با تأخیر- دارم…
ثانیاً که بنا به فرمودهیتان آن کاما هم در محل تعبیه شد :)
ثالثاً میدانم که چرا این شعر به مذاقتان خوش نیامده است. پاسخ این بخش از کامنت شما “شعر شدیدی” شد! شاید در نوبت بعدی سر در بازار رندان را به نام نامی شما مزین کنم و اگر نه…. آن شعر را به برید باد صبا میسپارم تا به کویتان برساند!
رابعاً سرنوشت رندان است که بار فراق یار را بکشند و با خود زمزمه کنند:
محروم اگر شدم ز سر زلف او چه شد؟!
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید؟؟؟
***
توفیقات بسیار
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب/رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود…
حضرت ناشناس کامنت نمیدانم چند
سلام و سپاس
حدیث تلخی است داستانتان! هرچند حدیث نوع انسان است. از سر ترس، یا اجبار ِ ناچاری و یا با فریب ِ غرور میگذاریم و میرویم ولی، ای وای، ای وای، ای وای! یارای رفتنمان هم نیست! باز میگردیم و میبینم که کاروان رفته است و تنها بر شنها ردپایی مانده است….
نمیدانم! ولی گاهی چارهای جز رفتن نیست. باید رها کرد و رفت و با خود زمزمه کرد: “رو! سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن/ترک من خراب شبگرد مبتلا کن” گاهی هم پیش از آنکه برای همیشه دیر شود باید بازگشت… بازگشت… بازگشت… تا فرصت از کف نرفته است. “آمدهام که سر نهم، عشق تو را به سر برم/ور تو بگوییام که نی، نی شکنم شکر برم. گاهی هم باز میگردی و میبینی که “دیگری” هم ایستاده است ولی “ماجرا تکراری است” و “من جرب المجرب حلت به الندامه”:
اگر روم ز پیاش فتنهها بر انگیزد/ ور از طلب بنشینم به کینه بر خیزد
وگر به رهگذری یک دم از وفاداری/چو گرد در پیاش افتم چو باد بگریزد
وگر طلب کنمش نیم بوسه صد افسوس/ز حقهی دهنش چون شکر فرو ریزد!
من آن فریب که در نرگس تو میبینم/ بس آب روی که با خاک ره بر آمیزد
آن وقت است که باید بگویی:
خاک کویت بر نتابد زحمت ما بیش از این/لطفها کردی بتا! تخفیف زحمت میکنم
بگذریم. از به کاربردن واژهی “متعلق” در کلامتان بر میآید که فلسفه خواندهاید و یا اینکه آشنای به فلسفهاید. با خودم میاندیشیدم که تمام این بازی گذاشتن و رفتن و بازگشتن از نیاز ما به دیگری سرچشمه میگیرد. نیازی روانشناختی و شاید هم نیازی وجودشناختی. نیاز روانشناختی را نمیتوان منکر شد ولی نیاز وجود شناختی را شاید بتوان. آیا مگر نه این است که تنهایی سرشت و سرنوشت بشر است. مگر میتوان از تنهایی بنیادین خلاصی یافت؟ ما حتی اگر در جمع یا دیگری مستحیل شویم باز هم تنهای تنهاییم. سؤال این است: آیا به جز مخدرها و مسکنهای دوستیها، درمانی هم برای این درد هست؟ به گمانم نه….
دردی است
دردی است
دردی است
بیعلاج
بیعلاج
بیعلاج
***
توفیقات بسیار
سلام
امروز عصر، سوالی که پرسیدم و انتظار جوابش یادم نرفت، عذرخواهی اگر با حضور دوستان و پرتی حواس من فرصت نشد برای ادامه احوالپرسی.. امیدوارم خوب باشید و مثل همیشه استوار، هم شما و هم دیگر دوستان.
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس/سر پیاله بپوشان که خرقهپوش آمد
جناب امیر خان نور
سلام و سپاس بسیار
در جواب حضرت یکی مثل هیچکس، در باب ریا مفصلاً نوشتهام و منتظرم که روزش برسد و منتشرش کنم :( اما مختصراً خدمتان عرض کنم که از حافظ بیچاره شما چه انتظارهایی دارید؟ محتسب (امیر مبارزالدین) با تازیانه ایستاده است و تعزیر میکند:
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند؟/پنهان خوردید باده که تعزیر میکنند
دیگر زمان شاه شیخ ابواسحاق اینجو نیست که زمان تساهل و مدارا باشد:
راستی خاتم فیروزهی بو اسحاقی/خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
اکنون زمان این غزل است:
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است/به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی و حریفی گرت به چنگ افتد/به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن/که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است
به آب دیده بشوییم خرقهها از می/که موسم ورع و روزگار پرهیز است
…
اما کارستان حافظ این است که وقتی داد میزند که ریا کن، عملاً بیباکانه به جنگ ریا رفته است. حافظ در زمان امیر مبارزالدین که به صلاح تکفیر و تعزیر مسلح بوده است، در غزلهایش فریاد زده است که من پنهانی شراب مینوشم و در ایمانم خلل است و عیان نمیکنم! حافظ فریاد میزند که آی مردم من ریا کارم! دیگر از این بیپروایانهتر چه کاری میخواستید که حافظ بکند و نکرده است؟
***
قصهی دیگری را هم میخواستم برایتان تعریف کنم. حافظ در غزل مشهور “در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی/خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی” گفته بود:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/آه اگر از پی امروز بود فردایی (فردا در اینجا یعنی معاد)
وقتی این غزل حافظ منتشر شد مفتیان به نزد شاه شجاع که خود شاعر بود و فردی متساهل، رفتند و گفتند که حافظ در معاد تشکیک شدید کرده است و مستحق تکفیر است! وقتی حافظ جان خویش را در خطر دید بیتی به این غزل افزود و ماقبل این بیت زورچپانش کرد:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت/بر در میکدهای با دف و نی ترسایی!(ترسا: مسیحی)
آن سخن را به دهان یک مسیحی گذاشت و خود از خطر جست! حال من از شما میپرسم که این کار حافظ اخلاقی بوده است یا نه؟ به گمان من که کاملاً اخلاقی است. اما من پرسش دیگری را میخواستم با گفتن این قصه طرح کنم. دین ریا را بسیار مذموم و زشت میشمارد، ولی طرفه این است که وقتی کسی اعتقاداتش با اعتقادات مرسوم جامعه فاصله دارد و لااقل قرائت رسمی از دین را قبول ندارد، با وجود چماق تکفیر چگونه میتواند ریا نکند؟! اگر ریا نکند که جانش را سر هیچ باخته است. این تناقض، -مذمت ریا از یک سو و بالا بودن چماق تکفیر از یک سو- تناقضی است که من هنوز نتوانستهام پاسخی برای آن بیابم. به گمان من تا زمانی که تکفیر و تعزیر هست ریا هم بالاجبار هست! اگر شما راه حلی دارید به من هم بگویید که بدانم….
بگذریم… با هادی صفایی و احسان ج نشستهایم و شعر میخوانیم:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
***
هادی میگوید که به حضرتتان بگویم:
بس کن که بی خودم من، ور تو هنر فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن….
توفیقات بسیار
باده غمگینان خورند، ما ز می خوشدل تریم/رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
حضرت احسان (ع)
سلام و سپاس
اولاً در باب شعر سر در، در پاسخ حضرت یکی مثل هیچکس تفصیل دادم. از شراب نوشی حافظ هم که در پاسخ جناب امیر خان نور پرده برداشتم.
ثانیاً دیگر این وصلهها به مولانا نمیچسبد! در کلام او بارها و بارها باده و شراب انگوری مسخره میشوند. جناب ایشان همیشه خود را مست از می حق میداند و در پرده لاف کرامات میزند! علاوه بر این مولوی هر چقدر هم صوفی سر مستی باشد به هر حال یک فقیه حنفی است و در قاموس فقیهان هر چه بگنجد بادهی انگوری نمیگنجد. به گمانم این غزل توضیح مفصلی است بر آنچه که مدعی آن شدم:
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلیها شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنی
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان
تا فروتر میروی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونهست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق نقدم میدهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش
***
این غزل مولوی هم حقیقتاً خواندنی است. هرچند ابتدایش بوی مستی از می انگوری میدهد اما به پیش که میرود سرخی آن می رنگ رخساره میبازد و به رنگ نور میشود:
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خوردهای نقل خلاص خوردهای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پارهام دیدن او است چارهام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع بارهای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کردهای در همه دردمیدهای
چون دم توست جان نی بینی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
***
توفیقات بسیار
می بینم که جمعتون جمعه و مهدی هم گرچه نیست ولی طرفای سحر پیداش شده “که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد”
در باب ریا هم اگر اون سخنی که شما گفتی را قبول کنیم در اصل به همون چیزی می رسیم که در فقه شیعه داریم
یعنی بحث تقیه و توریه
هر چند روشنفکران امروز ما به شدت این دو را رد می کنند و قبول ندارند
در ضمن به مناسبت تولدتون این شعر از شاملو را براتون میزارم
سالم از سی رفت و، غلتکسان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.
پیشِ رو میبینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بیقرار.
جان ز شوقِ وصلِ من میلرزدش،
آبم و، او میگدازد از عطش.
جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.
آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.
لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من کهام جز گورِ سرگردانِ من؟
من کهام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من کهام جز خار و، باد از پُشتِ او؟
من کهام جز وحشت و جرأت همه؟
من کهام جز خامُشی و همهمه؟
من کهام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من کهام جز لحظههایی در ابد؟
من کهام جز راه و جز پا توأمان؟
من کهام جز آب و آتش، جسم و جان؟
من کهام جز نرمی و سختی بههم؟
من کهام جز زندگانی، جز عدم؟
من کهام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشکریز؟
□
ای دریغ از پای بیپاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!
شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.
گُل مگر از شوره من میخواستم؟
یا مگر آب از لجن میخواستم؟
بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران…
□
ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!
با تنِ فرسوده، پای ریشریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.
گفتم این نامردمانِ سفلهزاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،
لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند…
ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!
□
من سلام بیجوابی بودهام
طرحِ وهماندودِ خوابی بودهام.
زادهی پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.
چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت.
سلام
ببخشید مطلبی که میخواستم اینجا بنویسم نیمهتموم موند البته رفتم که کاملش کنم ولی حسش رفته بود بهتر که رفته بود اصلا حس خوبی نبود این روزا دلم میخواد امیدوار باشم مهم نیست که اون بیرون توی دنیای واقعی، اگه همچین دنیایی مستقل از ماها وجود داره!؟، چی میگذره و تحلیلهای منطقی و فلسفی و … چی میگن من میخوام امیدوار باشم. در مورد رفتن هم به نظرم نباید رفت باید موند تا جایی که میشه باید موند لازم نیست بمونیم و کار خاصی بکنیم همینکه باشیم با این مردم معاشرت داشته باشیم و بینشون زندگی کنیم تأثیر خودش رو میذاره تاریخ این مملکت پر از آدمهای بزرگی که رفتن خیلی راحت رفتن شاید اشکال کار ما همینجاست؟؟
الان که دو باره کامنتمو خوندم متوجه شدم این واژهی «رفتن» اولش ایهام داره آخه تو کامنتای این پست از رفتن به دو معنا بحث شده البته خیلی فرق نمیکنه به هر معنایی که در نظر بگیری به نظرم نباید رفت.
حضرت … (سه نقطه)
سلام
در باب موضوع کامنت حضرتتان به حضرت ناشناس کامنت “نمیدانم چند” سخن گفتهام و زیاده عرضی نیست. به قول خودتان:
این نیز بگذرد…
خوش باشید
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی/ای پسر! جام میام ده که به پیری برسی!
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش/وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
چند پوید به هوای تو به هر سو حافظ/یسر الله طریقاً بک یا ملتمسی
جناب حسین خان خلج
سلام و سپاس بسیار
اولاً که حقیقتاً دوستان با این جشن تولد زودهنگام بنده را غافلگیر کردند… همه فهمیده بودند غیر از خودم!
ثانیاً اینکه شب ۲۲ مرداد هر سال شهاب باران است را نمیدانم باید به فال نیک گرفت یا نحس اکبر :) اما پنهانی به شما بگویم که حقیقتاً ایستادن بر آستان سال سی سخت است، هرچند مدرنیته زیستن در اکنون است و شعارش این:
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر آمده و نامده بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
اما انصافاً نمیتوان به سالهای حرام سپری شده نگاه نکرد. لاجرم نگاه میکنی و بغض فروخوردهی حسرت از دست رفتهها را باز فرو میخوری! البته اگر غافلگیرت نکند و نترکد. آری! انسان و حسرت دو همزاد قدیمند و اگر بخواهم شاعرانه انسان را تعریف کنم خواهم گفت: انسان موجودی است که حسرت میخورد!
جناب حسین خان خلج!
گفتید دلتان گرفته است و من هم دلتنگی کردم… اما بگذار بگذریم! اندیشهی در حال زیستن در حافظ بسیار پررنگ است:
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایهی نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟
*
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر
*
البته این عشرتطلبی سرّی دارد:
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهان دگر کشیم
*
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد
هر آنکه سیب زنخدان شاهدی نگزید
این وصیت سترگ حافظ، گاه به طنز هم میآمیزد و وردی میشود که با آن میتوان به گور پدر پیری و مرگ خندید:
گرو آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود!
***
خوش باشید
سلام!
اونی که گفتید شعار مدرنیته نیستا! هر گردی که گردو نیست برادر!
“الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُم(۱) ، وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَى الْمَاضِی وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْه”
زهد بین دو کلمه از قرآن است، که خداى سبحان فرمود: «تا بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید، و به آنچه به شما رسیده شادمان مباشید» پس آن که بر گذشته اندوه نخورد، و بر آینده شاد نگردد، هر دو جانب “زهد” را یافته. ( کلام مولا، حکمت ۴۳۹)
توجه کنید که اینجا صحبت از “زهد” است، بد نیست برای استشمام رایحه زهد، گشتی در بوستان نهج البلاغه بزنید تا متوجه شوید که “میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است”!
مطمئنم در این ماه ضیافت الهی اگر مهمان مولا شوید، پذیرایی بی نظیر خواهد بود! فرصت خوبی است برای دادادگی…
(۱): سوره مبارکه حدید، آیه ۲۳: لِّکَیْلَا تَأْسَوْاْ عَلىَ مَا فَاتَکُمْ وَ لَا تَفْرَحُواْ بِمَا ءَاتَئکُمْ وَ اللَّهُ لَا یحُِبُّ کلَُّ مخُْتَالٍ فَخُور . [تا بر آنچه از دستتان مىرود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان مىآید شادمانى نکنید. و خدا هیچ متکبر خودستایندهاى را دوست ندارد]
بله حسرت روزهای گذشته و بچگی ها! امروز، غروب به دنبال گذشته در بین ” ربنای شجریان ” گشتم. به دنبالِ خدایی که دوستش داشتم. خدایی که از کنار خطاهایش به سادگی میگُذشتم! به قدرتش توکل می کردم و دور هزاران سوالم را خط قرمزی می کشیدم. با لبخندتان جوابم ندهیدکه: خدا و اشتباه؟ بله، خدایی که من می شناسم خطا می کند، مغرور است و خودخواه. “و خدا هیچ متکبر خودستاینده اى را دوست ندارد ” مگر خدا کم در مدح خود سروده؟ مگر آن خدا کم به ما دستور فرموده که ستایشش کنیم؟ بله این دنیا پر از زیبایی و شادی است اما یه همان اندازه پر از غم و اندوه. پس حرف حساب به گمانم این باشد، برایِ خوبی ها آفرین می گویمت و برای بدی ها سرزنشت می کنم… نمی دانم چرا این جا این ها را گفتم. اتفاق همیشه کارِ خودش را می کند. گرچه در مورد مسئله به این مهمی این طور حرف زدن سزا نیست اما حرف دل بود. پیشاپیش از حضرت رند خواهانم جدی نگیرند و قلمشان را حرام این صحبت ها نکنند!
شعر هم حقیقت تلخ ولی به جایی بود، به گمانم!
ببینم چرا صحبت بالا را که از آنِ من است( که یک ناشناس هستم!) در دهان بنده خدای دیگری گذاشته؟ وبلاگ جناب یا جنابه anonymous را مقصر این صحبت ها دانسته! از همین جا مراتب عمیق شرمساری خودم را به ایشان ابلاغ می کنم که صحبت های آلوده من به ایشان نسبت داده شده است. شاید هم در این شب مبارک من عقل از کف داده و اشتباه می کنم! به هرحال از مدیر وبلاگ انتظار پاسخگویی در این باب می رود!
سلام جناب رند
امیدوارم خوب باشید
مثل همیشه علاوه بر شعر از بخش نظرات هم به غایت بهره میبریم.
این شعرتان برای من تا حدی تصویری است:
سالهاست سایهای
در همین حوالی پرسه میزند،
.
.
.
تا میتابی پس ِ دیوار میخزم.
و چقدر این تشبیه به حس عاشقی و دم نزدن نزدیک است…
برخی اوقات تصور میکنم معانی در ذهنتان می جوشند و کلمات حتی برای چون شمایی کم می آیند…
در پاسخ به نظرات در جایی نقل قولی کردید از کتاب خداحافظ گاری کوپر:
“اونهایی رو که میگذارن و میرنُ دوست ندارم. اینه که اول خودم میذارم میرم. اینجوری خاطرم جمعتره”
این جا سوالی مطرح میشود که هنگام خواندن این جملات در کتاب هم به سراغم آمده بود:
آیا گذاشتن و رفتن تنها از ترس گذاشته نشدن نوعی انفعال نیست؟
آیا این دقیقا همان کاری است که میخواهیم یا بایست انجام دهیم؟ یا تنها واکنشی است در برابر….؟
دوستی میگفت: “بعضی اوقات از ترس اینکه بلایی سرمون نیاد، خودمون میشیم نازل بلا رو سر دیگران. این جوری حس میکنیم که کنترل نمیشیم بلکه کنترل میکنیم”
دریغ که بعد از یه عمر میبینیم از همه ی زندگی افتادیم تا مبادا از زندگی نیافتیم.
با سلام حضور دو بزرگوار ناشناس؛
تمثیل بسیار بسیار زیبایی است که “فتنه” در اصل مصدری است به معنای ذوب کردن طلا و نقره در آتش کوره، برای جداسازی ناخالصی های آن… در “آتش کوره” برای جداسازی ناخالصی ها.
فتنه در معانی مختلفی به کار رفته که قدر مشترک همه آنها ابتلاء و آزمون است. “بلایا و مصیبت” را نیز فتنه نامیده اند چرا که مایه آزمایش است و سره را از ناسره جدا میکند.
سوره مبارکه حج، آیه ۱۱: وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلىَ حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیرٌْ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلىَ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَ الاَْخِرَةَ ذَالِکَ هُوَ الخُْسْرَانُ الْمُبِینُ
«و از میان مردم کسى است که خدا را با تردید مىپرستد. اگر خیرى به او رسد دلش بدان آرام گیرد، و اگر آزمایشى پیش آید رخ برتابد. در دنیا و آخرت زیان بیند و آن زیانى آشکار است.»
اشتباهی در کار نیست! داستان پیله و پروانه را شنیده اید؟!
«روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.آنگاه تقلای پروانه متوقف شد،گویا پروانه خسته شده بود ،شخص مصمم برای کمک به پروانه برخاست و با قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما با جثه ای ضعیف و بالهایی چروکیده که یارای پرواز او نبودند. شخص منتظر شد پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او مراقبت کند اما… چنین نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.
آن شخص مهربان(!) نفهمید که [رنج و سختی و] محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شده و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.»
به او امکان “پرواز” دهد…
و نکته دیگر اینکه… مختال از خیال مشتق شده، به معنای کسی است که گرفتار خیالات و اوهام شده و “خیالش” او را در نظر خودش شخصی بسیار بزرگ جلوه داده! فخور هم که به معنای فخر فروش است، فخری که درواقع ناشی از همان “خیالات و اوهام” است نه یک حقیقت آشکار …
دوستِ خوبم anonymous
اولا بنده تکذیب می کنم: من یک بزرگوارِ ناشناس هستم نه دو بزرگوار ناشناس! :)
دوما می دانید! من از اول هم آبم با عرفان و متعلقاتش در یک جوی نمی رفت. و به نظرم این که شما می گویید حداقل نیاز به اندکی دید عرفانی دارد.
شما چی داستان را شنیدید؟ داستانی که قصه لطیفِ پروانه و آن مرد متفکر نیست. داستانی که از پوست و گوشت آدم ی است. داستان آن پسر و چوبه ی داراست…کودکی بدون پدر و مادری مشخص متولد می شود. در پنج سالگی و بعد از آن متناوبا مورد تجاوز قرار میگیرد. در بیست سالگی تجاوز میکند و در بیست و سه سالگی اعدام می شود. زنی گوشه ای نشسته و با دیدن این ها فکر می کند که چرا پسر در این روزگار مس اش را طلا نکرد، چرا این همه زیبایی که در این سختی ها بود درک نکرد؟ چرا وجودش را با این کثافات نشست و پاک نکرد؟ از قضا در این داستان من هم داشتم از گوشه ای رد میشدم که ناگهان در می آیم و می گویم : “خب عزیزم فکر کنم این پسر بدبخت وقت نکرده بود که سری به کتاب های مولوی و حافظ بزند. احتمالا سواد را به لطف نهضت سواد آموزی داشته. منتها وقت نداشته داستان ها ی دلنشین و آموزنده را بخواند یا صحبت های بسیار جالب حضرت حق را در قرآن بشنود و در این باب فکر کند. و یقینا به دلیل کمبود مال و امکانات نتوانسته وارد بازارطلا و نقره شود و ناخالصی هایش را جدا کند”…. یا داستان…داستان زیاد است و فرصت کم.
دوست عزیز، خب دقیقا صحبت سر همین حقیقت آشکار است. بگذارید مثالی بزنم. بر فرض من مدیرعامل ایران خودرو هستم(خدا به دور) ماشینی را اختراع می کنم و به بازار روانه! در رسانه های عمومی (که اتفاقا بسیار هم خصوصی است) داد سخن می دهم که بیایید و ببینید که من چه کرده ام و آفرین ها و صدآفرین ها به من بگویید. این ماشین را ببینید که همه چیزش را خودمان طراحی کردیم، بهترین موتور، بهترین امکانات و… خلاصه همه به به و چه جه می کنند و به بازار هجوم می آورند برای خریدش که ناگهان وسط اتوبان ماشین آتیش میگیرد و مادر خانواده که در آن آتش حسابی ناخالصی ها را شسته به رحمت خدایِ بخشنده می شتابد. آقا! مردم هم از آن ور شاکی که مردک این چه بود که به ما انداختی؟!…حالا من برمیگردم میگویم ” من خالقش هستم و بهتر میدانم چه باید بشود. درثانی در این آتش نشانه هایی هست برای آنان که بدانند! (که احتمالا یکی شان موسسات کفن و دفن هستند) همانا باز به من آفرین بگویید و البته مختارید در این که از من شکایت کنید اما بدانید که سرنوشت بدی در انتظار انکار کنندگان است …” بله من در این صورت گرفتارِ خیالات و اوهام شده ام. خب قضیه خدا هم از دید من همین است. “آن خدا” گرفتارِ خیالات و اوهام است. نقص هایش را نمیبیند و اگر ببیند گردن ذهن و درجه ی اخلاص “من” می اندازد. و از “آن خدا” اصرار که بنده بیا در این اشکالات خوبی ببین و صد البته از بنده انکار که خداجان پشت گوشت را دیدی، این را هم دیدی!…………..نه من این جهان و سازنده اش را طور دیگری میبینم. و بهتر است بگویم خالق را همان “سازنده” میبینم. نه کمتر، نه بیشتر.
راستی دوست بسیار عزیزم این را هم بگویم صحبت های من از جهت اطمینان نیست. فکر های یک ذهن مغشوش است. گرچه این اغتشاش گران داخل ذهنم را به آرامش طلبان گذشته ترجیح می دهم. خلاصه خواستم بگویم بنده به صحبتتان گوش دادم و اگر حرفی زدم تنها به این نکته توجه نداشتم که جوابی بدهم و بروم. شما منت گذاشته و از جهت دردودل به قضیه نگاه کن. چون به نظرم هیچ بحثی ارزش این را ندارد که آدم خودش را فراموش کند و تنها به زبان درازی بسنده کند. خطاب به خودم میگوییم ها، چون میدانم آدم لفاظی هستم. فقط خواستم خاطر جمع کنم که اگر هم کنایه ای میزنم به خاطر مزاح است نه زبانم لال از سر کینه. باور کنید از همین گفتگوی بسیار بسیار کوتاه مهرتان بر دلم نشست. و خودم را دوستتان فرض کردم و اجازه دادم که کلامم با مزاح همراه باشد….گفتم که بگویم که نگویید نگفتی! (جناب رند شعر را داشته باش!!!) :)
حضرات دوستان و رهگذران
سلام و سپاس
اولاً رفته بودم به دیدن تعقیب و گریز شیاطین و شهابها… وقتی به بازار رندان برگشتم دیدم که اینجا هم گویی همان ستیز – البته به نوعی دیگر- بوده است…
ثانیاً خدمت حضرت یک بزرگوار ناشناس عرض کنم که اگر شما نامتان را وقتی کامنت میگذارید خالی بگذارید کلمه لاتینی
Anonymous
که معادل “ناشناس” فارسی است به جای اسم شما مینشیند. پس دوستانی که با این نام در بازار رندان جلوس میکنند یک نفر نیستند :)
ثالثاً بگذریم. یک رباعی طنز را برای دوستان میگذارم و تا فردا که بیایم و وارد بحث شوم، میگذرم:
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهی خود را به گمانش که شب است
***
توفیقات بسیار
چه جالب! کلی در کف این مسئله مانده بودم ها! بله این کم سوادی من از علومی مثل کلمات لاتین و غیر لاتین و علوم وب گردی است! مادرم هی می گوید نشین کنج خانه، بی سواد می مانی. گوشم بدهکار نیست! حتما باید این طور ضایع بشوم. ای داد و بیداد…
راستی غرور از تک تک کلماتتان بیرون می جهد، می دانستید؟خوب شد ما شما را میشناسیم وگرنه خدایی نکرده فکرهای ناشایستی به ذهنمان خطور می کرد. والا!
سلام
برنامه های کانون ادبی زمستان:
۱) جلسات تخصصی نقد و بررسی شعر – باحضور: استاد یوسفعلی میرشکاک، دکتر بهروز یاسمی، سعید بیابانکی و محمد سعید میرزایی- شنبه ها ساعت ۱۷
۲) پخش و نقد فیلم – مدرس: استاد سیدناصر هاشم زاده – سه شنبه ها ساعت ۱۷
۳) عصر ترانه – با حضور: عبدالجبار کاکایی، دکتر افشین یدالهی، دکتر بهروز یاسمی و امیر ارجینی – چهارشنبه ها ساعت۱۷
۴) کارگاه عروض و قافیه، مکتب های ادبی – حامد ابراهیم پور، ۵شنبه ها ساعت ۱۵
خبر ویژه:
۵) نقد کتاب “زیبای اساطیری” ترانه های نیلوفر لاری پور – چهارشنبه ۲۰/۵/۸۹ ساعت ۱۷ – منتقدین: استاد یوسفعلی میرشکاک، عبدالجبار کاکایی، دکتر افشین یدالهی، دکتر بهروز یاسمی
۶) نقد کتاب “جمعه خیابان ولیعصر” سروده آرش شفاعی – شنبه ۳۰/۵/۸۹ ساعت۱۷ منتقدین: استاد یوسفعلی میرشکاک، دکتر بهروز یاسمی، محمدسعید میرزایی و سعید بیابانکی
۷) اعلام فراخوان شعر طنز “کندو” در وبلاگ کانون ادبی زمستان
تمامی برنامه های فوق در کانون ادبی زمستان به نشانی:
تهران، میدان قزوین، خیابان قزوین، خیابان شهید مرادی، فرهنگسرای رازی برگزار می شود.
تلفن: ۵۵۴۲۳۰۶۲
کانون ادبی در ماه مبارک رمضان به صرف افطاری میزبان شماست.
۸) بالاخره وبلاگ محمدسعید میرزایی (یارا) با مدیریت کانون ادبی زمستان به روز شد http://yara55.blogfa.com/
مدیر کانون ادبی زمستان
سجاد عزیزی آرام
جناب امیر خان نور
سلام و سپاس
اولاً یادم آمد که تاریخ میلاد فرخندهی شما با میلاد نه چندان فرخندهی بنده یکی است، پس:
happy birth day to you
happy birth day to you
happy birth day to you
باصدای بنده این را برای خودتان بخوانید :)
ثانیاً از بحث ریا میگذرم، فقط بگویم وقتی حرفهای بنده را به توریه و تقیه “زورچسبان” کردید، کفمان برید!
ثالثاً قدیمها با آهنگ “جبر جغرافیایی” نامجو از خواب بلند میشدم. آن را باید به جای آن شعر فخیم شاملو برایم میگذاشتید:
یک روز از خواب پا میشی
میبینی رفتی به باد
هیچکس دور و برت نیست
همه رو بردی ز یاد
چند تا موی دیگهت سفید شد
ای مرد بی اساس
جشن تولد تو
باز مجلس عزاست
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد
شونههات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت
میسوزن خشک و تر
میسوزن خشک و تر
میسوزن خشک و تر
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
[این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی]
ای عرش کبریایی
چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میآیی
جون مادرت؟
یک روز از خواب پا میشی
میبینی رفتی به باد
هیچکس دور و برت نیست
همه رو بردی ز یاد
چند تا موی دیگهت سفید شد
ای مرد بی اساس
جشن تولد تو
باز مجلس عزاست
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد
شونههات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت
میسوزن خشک و تر
میسوزن خشک و تر
میسوزن خشک و تر
این که دستاتو روی سر میذارن [میذارن]
این که باهات هیچ کاری ندارن [ندارند]
این که تو بازیشون راهت نمیدن [این که تو بازیشون راهت نمیدن]
این که سر به سرت میذارن [سر به سرت]
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لنگ در هوایی صبحونهت شده سیگار و چایی
این که لنگ در هوایی
صبحونهت شده سیگار و چایی
این که لنگ در هوایی
صبحونهت شده سیگار و چایی
***
حضرات رهگذران:
این هم لینک دانلود این آهنگ. گوش کردن به این آهنگ در ماه رمضان موجب خشنودی خاطر من است :)
http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://bahramian.persiangig.com/audio/mohsennamju/jabrejoqraf.wma
***
خوش باشید
سلام
تولدتون مبارک. اینکه شعر محسن نامجو رو ترجیح می دهید جای تعجب نداره اما از اونجایی که یه آدم واقعا نفرت انگیز رو می شناسم که همش این آهنگ رو گوش می ده (بلانسبت شما)، ترجیح می دم به یه چیز بهتر تو ماه رمضان گوش کنم.
همایون شجریان، “نامه ها” با صدای مرحوم خسرو شکیبایی،
اشعار سهراب با صدای خسرو شکیبایی، “اٍنیا” ی عزیز و خیلیای دیگه که بستگی به مود آدم داره، ولی نامجو؟ اصلاً
بازم تولدتون مبارک ولی امیدوارم تو اون حال و هوای شعر نامجو نباشید
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی
شاخه ها از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگها رازی چنان نگفت
که بشاید
دوشیزه من مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد
احمد شاملو
حضرت ناشناس ۴۹
سلام و سپاس بسیار
همانطور که در پاسخ حضرت … گفتم در باب “رفتن و نرفتن” مفصلاً بر سر منبر رفتهام. اگر باز وراجی کنم مایهی ملال است… ققط تأکید میکنم که هر طور نگاه کنیم “ماندن و رفتن” (به هر دو معنایش) کاملاً بسته به موقعیت ماست. گاهی باید در رفت!
بگذریم. داشتم در شعر کلاسیک و معاصر میگشتم که ببینم در باب رفتن (به معنی دوم) چه گفتهاند دیدم که کلاسیکها انگار هیچگاه نمیرفتهاند. حافظ یک بار ترکیب “باید رفت” را به کار برده که آن هم فرمان به ماندن است، آن هم چه ماندنی!
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشتهی او نیک سرانجام افتاد
***
توفیقات
ز حسرت ِ لب ِ شیرین هنوز میبینم/که لاله میدمد از خون ِ دیدهی ِ فرهاد
حضرت ناشناس کامنت ۵۲
سلام و سپاس بسیار
اولاً هرچند ناشناسید ولی وقتی شما در بازار رندان مینویسید، درد بیدرمان “گذشتهیادی” میگیرم و برای تسکینش شراب حسرت میخورم:
یاران موافق همه از دست شدند…
ثانیاً “زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز/تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد؟” به گمانم مکتب رندان را با طریقهی زهاد تضادی بنیادین است و همینجا اعتراف میکنم که “مرد ِ آن بار ِ گران نیست دل ِ مسکینم”. هرچند “من سرگشته هم از اهل سلامت بودم” اما فراموش کرده بودم که “شاهدان گر دلبری زینسان کنند/زاهدان را رخنه در ایمان کنند” باری! “زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم/مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای!”
حضرت ناشناس
سخنان شما چنان از سر خیر خواهی است که به جان وسوسه میشوم جامهی ریا را دوباره به تن کنم و فریاد: “باشد به چشم! هرچه تو گویی همان کنم” اما کسی از درونم نهیب میزند: “نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ/طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد”
آری! دیگر “چاک خواهم زدن این دلق ِ ریایی! چه کنم؟/روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم!”
حضرت ناشناس!
در پس این سخنان که از سر ناچاری با زبان رمزگونهی شعر آمیخته، سرّی نهان است و “تو خود ز روی ِ کرامت، چنان بخوان که تو دانی!”
راز را بگشایید و بر من ببخشایید که حسرت گذشته را میخورم و با خود ذکر میگویم: ” شراب ِ حسرت ِ ایام حاصل ِ فرهاد/شراب ِ دلکش ِ شیرین به کام ِ پرویز است” مرا بگذارید و بگذرید که دلنگران آیندهام و میزارم: “تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز؟”
و در آخر… “مدرنیته زیستن در اکنون است” بخشی از شعر شاعر فرانسوی بودلر است. گویا اولین باری که کلمهی مدرنیته به کار رفته است در همین شعر بودلر بوده. “این” در حال زیستن را با “آن” در حال زیستن، تفاوت از زمین تا آسمان است…
***
خوش باشید
زیبا.
گفتگو آیین درویشی نبود/ورنه با تو ماجراها داشتیم
حضرت یک بزرگوار ناشناس
هرچه آمدم بنویسم دیدم که در باب حضرت حق و البته حواشی ایشان با حضرت شما شفاهاً و به تفصیل سخن گفتهام و زیاده عرضی نیست… بگذار بگذریم…
خوش باشید
حضرت ناشناس پنجاه و دو
سلام مجدد و سپاس
خیرخواهی شما حقاً مایهی شگفتی و تحسین است…
چون پاسخ حضرت یک بزرگوار ناشناس سکوت ممتدی بود، از پاسخ کامنت اخیر شما نیز میگذرم…
بگذریم. در تورات بابی است که در آن شعرهایی منصوب به سلیمان نبی آورده شده است و احمد شاملو هم آنها را به پارسی سلیس برگردانده است. تا همین چند روز پیش آنها را نخوانده بودم. مبهوت ماندهام که سه هزار سال پیش سلیمان (یا شاعر ناشناس آن شعرها -اگر در صحت انتساب آنها به حضرت ایشان شک کنیم- چه عاشقانههای صریح و در عین حال باشکوهی سروده است. البته استواری ترجمهی شاملو هم چنان است که گویی سلیمان نبی این اشعار را به زبان پارسی گفته است. در این لینک ترجمههای شاملو را میتوانید ببینید:
http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/304
خداوند اسباب خوشی شما را فراهم کناد. آمین.
سلام
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
(نکته: چون این مطلب بی نهایت هزل است خواندنش جز برای سوزاندن عمر گزانبها توصیه نمی شود!)
رند عزیزم سلام
خداوند گرمتر کند بازار گرم مجازیتان را، حقیقتا که پناهگاه دوستان است و ماوای یاران. کلی فرح از خواندن کامنتهای شما و یارانتان نصیبمان گردید.
خیلی دوست دارم که در این بازار جاری بزنم و وراجی کنم و به شماره کامنتهای بازار عددی اضافه نمایم و انگشتانی بر صفحه کلید بورزانم و تایپی کنم و حالی کنم و ولی چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
خلاصه که رند بازاری معذورم بدار از راست نویسی و درست نویسی که از کوزه همان تراود که در اوست.
مراد عرض ادبی بود:
عرض ادب
دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست/تا ندانند حریفان که
تو منظور منی
حضرت پرده نشین
سلام و سپاس بسیار
اسم کارل گوستاو یونگ را که لابد شنیدهاید. همان روانشناس مشهور و شاگر فروید که بر نظریات استادش شورید و خود بانی مکتبی در روانشناسی شد. جناب یونگ بیمار روانپریشی داشت که قصهاش شنیدنی است. بیمار او در یک جنون آنی دو فرزند خردسالش را به حمام برده بود و رهایشان کرده بود تا آب آلوده را بخورند. یکی از کودکان مرده بود و دیگری سخت بیمار شده بود. آن زن هم از عذاب وجدان این جنایت از هم گسیخته بود و در بیمارستان روانی بستری. اما چرا آن زن چنین شده بود؟ او در هنگام تحصیل به یکی از هم کلاسیهایش دلباخته بود ولی دریغ… هیچگاه جرأت ابرازش را نیافته بود. بعدها او متأهل شده بود و صاحب دو فرزند. اما یک روز او یکی از همکلاسیهای قدیمیاش را دید و فاجعه از اینجا آغاز شد. دوستش به آن بندهی خدا گفت که فلانی (هما معشوق آن خانم) را که میشناسی؟ او دلباختهی تو بود ولی هیچگاه جرأت نکرد که به تو بگوید! بعد از اینکه هم فهمید تو از دست رفتی چند سالی است که از عالم و آدم کناره گرفته است و رخت عزا به تن. اینجا بود که آن جنون به سراغ آن زن آمد و دست به آن جنایت زد تا از شر تنها مزاحمینی که فکر میکرد مانع رسیدن او به محبوبش شوند خلاص شود. یونگ اسم این پدیده را گذاشت “عشق زنده به گور”. علاقهای که زنده است ولی در درون ما محبوس است. وقتی کسی به کس دیگری علاقهمند میشود و به او میگوید و جواب رد میشنود به طور روانشناختی، بعد از مدتی “سوگواری” او را فراموش میکند. اما ای وای از وقتی که شهامت گفتن نباشد… آن وقت است که فاجعه آغاز میشود. این زخم یا تا دم گور با ما هست.
این نکته را هم بگویم که “عشق زنده به گور” به صورتهای دیگری هم ایجاد میشود. مثلاً وقتی کسی شهامت ایستادن و مبارزه کردن را ندارد و در برابر ناملایمات جا میزند و میرود… آه از هنگامی که زمان بگذرد و آن موانع فروریزند. آن وقت است که حسرت به سراغ عاشق سرشکسته میآید و ناگهان کارهای محیرالعقول میکند…
اما غرض از گفتن این داستان این بود که با نوستالژی از “عشق و دم نزدن” سخن گفتید و من هم یاد این حدیث افتادم: “من عشق فعف و کتم ثم مات مات شهیدا” (هر کس عاشق شود و همزمان پاکی پیشه کند و عشق خود را پنهان نگه دارد، سپس بمیرد شهید شده است) بعد هم ناخودآگاه آن را با یافتههای روانشناسی جدید سنجیدم. به گمانم این حدیث مجعول است :) راه راست همان است که حافظ نشان داده است:
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش/تا بدانی که به چندین هنر آراستهام!
با این تفاصیل نظر مختار من در باب آن جملاتی که از کتاب “خداحافظ گری کوپر” نقل کردم هم معلوم میشود: “فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست/کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟” اما گاهی چارهای جز رفتن نیست… حتی وقتی صدایت هم میکند که بازگرد باید اشک در چشم رفت و به پس حتی نگاهی هم نکرد. انگار که مغرورترین ِ آدمیانی!
بگذریم. این بحث دم نزدن و رفتن و سکوت و ماه رمضان و… دوباره مرا یاد این ابیات رفیقم مهرداد بابایی انداخت:
تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم
به شوق وصل تو هر روز روزه میگیرم
و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم
که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم
سکوت میکنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم
***
خوش باشید
من عشق و کتم، فقد عفت و مات، ثم مات شهیدا
بله منم سندش رو پیدا نکردم. علی ای حال از حیث عقلی بعضی اوقات می تونه مصداق داشته باشه.
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
با محسن نامجو چه مخالف باشیم و چه موافق، نمیتوانیم منکر این شویم که بدعتهایی که در موسیقی ایرانی گذاشته است در خور تأمل است. او در ترانههایش چیزهایی را گفت که قبل از او کسی موسیقی فارسی نگفته بود. موسیقی تلفیقی او هم حقاً بر آواهایش نشست و کارستانی کرد. بسیاری حرف دلشان را در موسیقیهای نامجو جستند و دیگر نیازی ندیدند که برای شنیدن آن حرفها به سراغ موسیقیهای غربی بروند. هرچند به گمانم موسیقی ما نیاز به صدها نامجو دارد تا آن را از ملال و تکراری بودن نجات دهد. ما نیاز به موسیقیهایی داریم که در پس آنها اندیشهای نشسته باشد. یعنی هر کدامشان ریشهای در اندیشهای متفاوت داشته باشند تا سلایق متفاوت را راضی کنند. نامجو بیتردید کسی است که در پشت موسیقیاش اندیشهای داشته است، هرچند ممکن است که به مذاق ما خوش نیاید. من لااقل با عصیان و بدعت نامجو عمیقاً موافقم و بسیار امیدوارم که کسان بیشتری مانند او پای در راههای نرفته بگذارند.
بگذریم. حرف نامجو شد و یاد آیههایی که میآورم افتادم. علتش را که لابد میدانید.
سوره ۹۱: الشمس
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا ﴿۵﴾سوگند به آسمان و آن کس که آن را برافراشت (۵)
وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿۶﴾سوگند به زمین و آن کس که آن را گسترد (۶)
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾سوگند به خورشید و تابندگىاش (۱)
وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾سوگند به ماه چون پى [خورشید] رود (۲)
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾سوگند به روز چون [زمین را] روشن گرداند (۳)
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد (۴)
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾سوگند به روز چون [زمین را] روشن گرداند (۳)
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد (۴)
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾سپس پلیدکارى و پرهیزگارىاش را به آن الهام کرد (۸)
سوره ۹۳: الضحى
وَالضُّحَى ﴿۱﴾سوگند به روشنایى روز (۱)
وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى ﴿۲﴾سوگند به شب چون آرام گیرد (۲)
مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى ﴿۳﴾[که] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است (۳)
وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَى ﴿۴﴾و قطعا آخرت براى تو از دنیا نیکوتر خواهد بود (۴)
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ﴿۵﴾و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى (۵)
“یسمعنی حین یراقصنی کلمات لیست کالکلمات
آنگاه که با من به رقص بر میخیزد، کلماتی به نجوا میگوید که چون دیگر کلمات نیست
یسمعنی حین یراعی یتساقط زخات زخات
کلمات لیست کالکلمات
(این قسمت پارهای از شعر نزار قبانی است که نامجو اشتباه میخواندش! من همان اشتباه نامجو را آوردم)
سوره ۷۳: المزمل
یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ ﴿۱﴾اى جامه به خویشتن فرو پیچیده (۱)
قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا ﴿۲﴾به پا خیز شب را مگر اندکى (۲)
نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلًا ﴿۳﴾نیمى از شب یا اندکى از آن را بکاه (۳)
أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا ﴿۴﴾یا بر آن [نصف] بیفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان (۴)
سوره ۷۸: النبأ
عَمَّ یَتَسَاءلُونَ ﴿۱﴾درباره چه چیز از یکدیگر مىپرسند (۱)
عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ ﴿۲﴾از آن خبر بزرگ (۲)
سوره ۸۹: الفجر
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿۲۷﴾اى نفس مطمئنه (۲۷)
ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً ﴿۲۸﴾خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (۲۸)
سوره ۹۱: الشمس
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا ﴿۵﴾سوگند به آسمان و آن کس که آن را برافراشت (۵)
وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿۶﴾سوگند به زمین و آن کس که آن را گسترد (۶)
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾سوگند به خورشید و تابندگىاش (۱)
وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾سوگند به ماه چون پى [خورشید] رود (۲)
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾سوگند به روز چون [زمین را] روشن گرداند (۳)
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد (۴)
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾سپس پلیدکارى و پرهیزگارىاش را به آن الهام کرد (۸)
***
خوش باشید
حضرت ابن فرح
خیلی خیلی مخلصیم برادر…
قربان مشتاق دیداریم… در کامنت قبلی بحث محسن نامجو بود و اینکه جایی شعر نزار قبانی را اشتباه میخواند. آن شعر نزار را برای حضرتتان میگذارم… خواندنی است:
یسمعنی… حین یراقصنی / آنگاه که با من به رقص بر میخیزد
کلمات ٍ … لیست کالکلمات/ کلماتی به نجوا میگوید که چون دیگر کلمات نیست
یأخذنی من تحت ذراعی/ مرا از زیر بازو میگیرد
یزرعنی باحدى الغیمات/ و در یکی ابر مینشاند
والمطر الاسود فی عینی/باران سیاه در چشمانم
یتساقط زخات زخات/ نمنم… نمنم میبارد
یحملنی… معه یحملنی/مرا با خود… به شامگاهی میبرد
لمساء وردی الشرفات/ که مهتابیهایش گلفام است
وأنا کالطفلة فی یده/ و من چون دخترکی در دستان او
کالریشة تحملها النسمات/ چون یکی پر که نسیمش میبرد
یحمل لی سبعة اقمار ٍ/مرا در دستان ِ خود
بیدیه ِ و حزمة اغنیات/ هفت قرص ماه و بستهای ترانه میآرد
یهدینی شمسا یهدینی/ به من آفتابی پیشکش میکند
صیفاً… و قطیعة سنونوات/و تابستانی… و رمهی چلچلههایی…
یخبرنی أنی تحفته/ با من میگوید که ارمغان نفیس اویم
وأساوی اّلاف النجمات/ و با هزاران ستاره برابر
وبأنی کنزٌ… و بأنی/ که من گَنجم….
أجمل ماشاهد من لوحات/ و زیباترین نگارهای که دیده است
یروی أشیاءَ… تُدَوِّخُنی/ چیزهایی باز میگوید… که دُوار سر نصیبم میکند
تنسینی المرقص والخطوات/ آنسان که رقصگاه و گامها را از یاد میبرم
کلماتٍ… تقلب تاریخی/ کلماتی که تاریخم را باژگونه میکند
تجعلنی امرأة فی لحظات/ و در لحظاتی مرا زن میسازد
یبنی لی قصراً من وَهم/ برایم از وهم قصری میسازد
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات/ که در آن جز لحظههایی چند در آن سکنی نمیگیرم
وأعود … أعود لطاولتی/ و باز میگردم … بر سر میز خود باز میگردم
لاشیء معی الا … کلـمات/ هیچ با من نیست جز … کلمات
***
ترجمه از موسی اسوار است. ماجده الرومی هم این شعر نزار را خوانده است که به مذاق من خوش نمیآید.
خوش باشید
حضرت ناشناس کامنت ۷۱
سلام و سپاس بسیار
شما که فلسفه خواندهاید- آن هم فلسفهی غرب- به این شاعر مجنون بگویید مصداق عقلی این حدیث را از کجا کشف کردهاید؟؟؟ با چراغ عقل یافتید که اگر کسی دل باخت و نهان کرد و غم این عشق به جانش تاخت، تا به دیار باقی شتافت، از جرگهی شهیدان است؟؟؟ شاعران که از جبر جنون شاعری با اجنه محشورند، از عالم غیب چنین خبری نیاوردهاند! دیگر چنین لافی از عقل متواضع مابعد حضرت کانت، برق سه فاز را از سر آدم میپراند…
خوش باشید
بعضی اوقات به خاطر عشق یا معشوق می تونه کتم اتفاق بیفته. و این رو عقل می گه. عقل می گه که کتم کن. بعد هم منظور از شهید، شاهده. کسی که در مقام شهود قرار می گیره. شهید فقط در میدان نیست./ بنده فلسفه نخوانده ام. نمی دانستم شعرا حدسشان را مفاد یقین می دانند. :)
سلام
یه سوال: این جناب کارل گوستاو یونگ نفرمودند که اگه طرف ندونه برای چی جواب رد شنیده آخر سر از کدوم تیمارستان سر درمیاره؟
یه چیز دیگه اینکه میشه به جای شک کردن به اعتبار اون حدیث به نظریهی یونگ شک کرد. انگیزهی جاعل حدیث واقعا چی میتونسته باشه. احتمالا منظورش اینه که اگه عاشق بشی و حرف نزنی و غمباد بگیری بمیری شهید محسوب میشی. مزاح کردم جدی نگیرید. :)
با این حرف موافقم که: “بسیاری حرف دلشان را در موسیقیهای نامجو جستند و دیگر نیازی ندیدند که برای شنیدن آن حرفها به سراغ موسیقیهای غربی بروند.”
و اینکه
” ما نیاز به موسیقیهایی داریم که در پس آنها اندیشهای نشسته باشد. یعنی هر کدامشان ریشهای در اندیشهای متفاوت داشته باشند تا سلایق متفاوت را راضی کنند”
اتفاقا دیروز جایی بودم که فرد محترمی درباره شعر صحبت می کرد. می گفت: اوج تفکر در شعر اتفاق می افتد. شعر همان درونیات ماست. بعضی می گویند موسیقی انتزاعی ترین هنر است؛ اما موسیقی هم به نوعی در خدمت شعر است. شعر آنجا که با تفکر عجین شده باشد مقام بزرگی دارد، اما آنجا که با حس عجین شده باشد بیشتر خیال است!
با بخشی که درباره حس و خیال می گفتند زیاد موافق نبودم ولی بخش اول صحبتشون تأیید کننده حرف شماست.
اما به نظر من اینکه هرکس چطور فکر می کنه هم برمی گرده به نوع زندگی و تجربیاتش. من با توجه به نوع زندگی و تجربیاتی که داشتم، با کسی که مثلا همیشه درگیر مسائل سیاسی بوده متفاوت فکر می کنم و دیدگاهم فرق می کنه، طبعا ممکنه آن نوع موسیقی با شعر تلخ یا دل مرده را نپسندم.
البته درمورد نامجو یکم قضیه فرق می کنه، اینکه از کاراش زیاد خوشم نمیاد بیشتر یه دلیل شخصی داره ولی مطمئناً این سبک موسیقی سلیقه من نیست.
درمورد آیه هایی که از قرآن گذاشتید مطمئن نیستم درست متوجه دلیلش شده باشم، بیشتر یاد یکی از کارهای نامجو افتادم که اگه درست یادم باشه از همین آیه ها درش خونده بود!
ولی چیزی که مسلمه اینه که ما به تغییر احتیاج داریم و این
عصیان و بدعت امثال نامجو ارجحه به خیلی از کارهای بازاری؛ گرچه من مشتری هیچ کدومشون نیستم.
حضرت ناشناس هفتاد و پنج
سلام و سپاس
اولاً بنده یک عذرخواهی به شما و البته آن دوست ناشناس فلسفهی غرب خواندهیمان بدهکارم. به بزرگواریتان بنده را ببخشید. اگر آدرس ایمیلتان را برایم بگذارید باعث امتنان مضاعف است تا دیگر چنین اشتباهی نکنم… بالاخره شاعران گاهی احساس شهود کاذب میکنند :)
ثانیاً میتوانم کتمان برای “معشوق” را بفهمم ولی کتمان برای “عشق” را نه. با این هم موافقم که این کتمان میتواند کاملاً امری اخلاقی باشد و مورد تأیید قوهی عقل.
ثالثاً چه شما شهید را به معنای مصطلح بگیرید و چه کسی که به مقام شهود رسیده است، پرسش من باز هم پا برجاست. شما چگونه با عقل به این نتیجه میرسید که مرگ او “شهادت” است؟
رابعاً بگذریم. شعری از نزار را برایتان میآورم که محظوظ شوید :)
…و در روزگاران گذشته ای محبوبم
خلیفه ای بود در بغداد که دختری زیبا داشت….
چشمانش
به رنگ غروب
و گیسوانش سرودی بلند…
پادشاه ها و سزار ها راه او را در پیش گرفتند….
و کاروانهای بردگان و زر و زیور را
کابین او خواستند
و دیهیم خود را
بر تشت خوانی از زر فرا پیش آوردند…
از سرزمین هند شهزادی رسید
از سرزمین چین ابریشم رسید….
شهزادهء زیبا اما
نه شاهان را پذیرفت و نه قصرها را نه جواهر را….
او دل به شاعری باخته بود
که همه شب
بر مهتابیاش[ایوانش] گل سرخی زیبا
و کلمه ای زیبا پرتاب می کرد….
*
شهرزاد چنین گوید:
خلیفهء خونریز از بافههای شهزاده انتقام گرفت
و بافه بافهاش چید
بغداد -ای محبوبم- دو سال عزا اعلام کرد
بغداد -ای محبوبم- دو سال عزا اعلام کرد
در سوگ آن خوشههای زردوش چون زر
و آن سرزمین در قحط شد….
دیگر در گندمزارها
هیچ خوشهای نمیجنبید….
یا هیچ دانهای انگور….
و آن خلیفهء کینتوز
که فکرش همه چوبین بود
و دلش نیز چوبین
هزار دینار نازشست اعلام کرد
هر که را بتواند سر شاعر را تقدیم کند
و سربازانش را برانگیخت
تا در آتش گیرند
هر چه را از گل سرخ است در قصر
و هر چه را از بافههای گیسوان است در شهرهای عراق
*
زمان ای محبوبم….
خلیفهء زمان را محو خواهد کرد
چون هر معرکهگیر دیگری
حیات او نیز
خاتمه خواهد یافت….
اما شکوه و افتخار … ای شهزادهء زیبای من….
ای که در چشمانت به رنگ غروب است
بافههای بلند را خواهد بود….
و گل سرخ زیبا را….
و کلمهء زیبا را…
***
ترجمه از جناب موسی اسوار است با اندک تغییراتی از من
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس کامنت هفتاد و شش
سلام و سپاس
اولاً “پل فایرابند” را جدی نگیرید و در عوضش علم را جدی بگیرید. شاید پاتنام…. البته مزاح کردم :)
ثانیاً گاهی دلیلش ناگفته بماند بهتر است… باید “ناشنیده دلیل” با غرور گذشت و رفت…
ثالثاً چون اهل طنزید به وب جناب زرویی نصرآباد سر بزنید. بد نمیگذرد…
http://www.zaruee.blogfa.com
خوش باشید
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
از توضیحات حضرتتان بسی سپاسگزارم. تنها به این بسنده میکنم که سراینده اکثر ترانههای آهنگهایی که نامجو میخواند خودش است و موسیقیاش هم در خدمت شعرش. به هرحال به نظرم آهنگهای نامجو، یک بار گوش کردنش میارزد.
بگذریم… یاد “گلادیاتورهای” محسن نامجو افتادم، شنیدنی است!
***
خوش باشید
دنبال گلادیاتورها بودم که “والسخی” رو پیدا کردم. همون که در کامنتم گذاشتید! خوب این یعنی چی؟
مثلا درمورد یکی از کاراش می گن منظورش از “مرد سامری” همون سعید امامی بوده. من اگه صد بار هم اون کار رو گوش کنم هیچ وقت نمی فهمم منظورش فرد خاصی بوده….
حالا منظورش از کار “والسخی” و اون آیات چی بوده؟
در ضمن اگر گلادیاتورها را داشتید ممنون می شم لینکش را برام بذارید.
یک کار هم با گلشیفته فراهانی داره، اگر آنهم داشتید خیلی خیلی لطف می کنید و منت می گذارید برایم لینکش را بگذارید. :)
نمی دونم این احساس منه یا واقعا این طوریه که بین دو بخش شعرت یه سکته واژه ای یا مفهومی پیش اومده اما از بخش آخر این شعر خیلی خوشم اومد خیلی ظریف و تاثیرگذاره!
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
من هم از شنیدن تفسیر جناب نامجو از شعرشان مبهوت شدم! به گمانم رد گم کرده است و به نظرم منظورش چیز دیگری بوده است :)
متأسفانه نتوانستم لینک دانلود کارهای نامجو را بیابم. منتها اگر اسم ایشان را سرچ کنید وبلاگی را میآورد که لینک دانلود آهنگهای ایشان را هم داده است ولی این لینک خالی است!
http://mohsen-namjo.blogfa.com/
بگذریم…
دیوان حافظ را باز کردم عجب شعری آمد:
عید است و آخر گل و یاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی
کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
از فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم
یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد
جام مرصع تو بدین در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می کنند روزه گشا طالبان یار
زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز میرود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
***
توفیقات بسیار
حضرت یک پرندهی تنها
سلام و سپاس
اولاً امیدوارم که به زودی یک جمع از پرندهها را بیابید و از تنهایی به در آیید :) اگر نه یک پرندهی همراه نصیبتان بشود.
ثانیاً چون چند نفر از دوستان شاعرم هم این نظر را دارند لابد شاعر نتوانسته است که منظورش را درست برساند. باید قسمت پل ارتباطی این دوقسمت را به با دانش بسیارم از مهندسی سازه ترمیم کنم :)
ثالثاً شما که اینقدر صمیمانه با این بنده سخن میگویید، لااقل ایمیلتان را برایم میگذاشتید که بدانم کدام یک از دوستانید.
رابعاً شعری از نزار را برایتان میگذارم… شعر غریبی است:
چشمانت کارناوال آتش بازیست
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه
با تو هر گز حس نکرده ام
با چیزی ثابت مواجه ام
از ابری بر ابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی
من اعتراض نمی کنم
چرا تنها تو رو دوست می دارم و می خواهم؟
چرا تنها تو رو دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم
چرا زمان را خط باطل می زنی
و هر حرکتی را به سکون وا می داری
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم
هر مردی که پس از من به تو پیوست
بر لبانت تاکستانی را خواهد یافت که من کاشته ام
***
توفیقات بسیار
این سوالم را بی جواب گذاشتید که منظور نامجو از کار “والسخی” چی می تونه باشه؟
از لینک خالیتون هم بسی سپاسگزارم.
از آنجایی که اگر دنبال چیزی باشم پیداش می کنم، بالآخره یه کلیپ از “گلادیاتورها”پیدا کردم که … حرفی در موردش نزنم بهتره!
اما یک بنده خدا را هم پیدا کردم که آلبوم “آوو” (یه همچین چیزی) که نامجو و گلشیفته (نوازنده پیانو) با هم کار کردن رو قراره فردا برام بیاره. اگر خواستید براتون رایت کنم!
کاش این حافظی که باز کردید فال من باشه! تا چند روز دیگه معلوم می شه :)
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام
واللا من اصلاً همچین کلمهای تو کارای نامجو ندیدم به خاطر همین هم دربارش چیزی نگفتم. حالا میگردم اگه دیدم همینجا دربارش کامنت میذارم.
به کار گلادیاتورها هم نقد وارده و هم محسناتی داره که غیر قابل انکاره. یکیش همون بدعتیه که گذاشته. ولی خب! بدعتها همشون بدیع نیستن.
در ضمن شما لطف دارید ولی اگه حس دیدن اونا دست بده چندان دور از دسترس نیستن.
و در آخر امیدوارم فال شما همان باشد: “چرا که حال نکو در قفای فال نکوست!”
کلمات …
چه فقریند و بی وفا
تنهایت میگذراند آنگاه که میخوانی شان.
آنگاه که فریادی از انتهای سینه یا گلویت بالا می آید و کلمات…
تنهایت میگذارند.
آن هنگام که دهانت قفل میشود و چشمانت به سخن می آیند
و مردم چشم تو رقص کنان به میدان می آید
دریغ که زائری نیست…
چه هولناک میشوند کلمات،
آنگاه که بزرگ میشوند
آنگاه که صغیل میشوند و پرهیاهو
و زندگی را در بر میگیرند
دشوار است زیستن چنین زندگانی
و چه جانکاه است آزمودن چنین معانی
کاش میشد زیست
فارغ از کلمات
ورای کلمات
سلام
آن ترانه که گفتم مرد سامری داره را اینجا می ذارم. البته یه جای دیگه دیدم که نوشته بود مرد سامری، عباس معروفیه که تو سه راه آذری زندانی شد! البته من عباس معروفی رو نمی شناسم.
…
منظورم از “والسخی” که خیلی دوست دارم بدونم منظورش از کل این کار چی بوده هم همان کاری بود که از آیه های قرآن استفاده کرده. دوست دارم بدانم این فکری که می فرمایید پشت کارهاشه، در مورد این یکی چی بوده :)
وااااااااااااااااای من واقعاً شرمندم :((((
ترانه ای که از نامجو گذاشتم، چون کپی پیست بود، کامل نخوانده بودمش….. :(
واقعاً عذر می خواهم اگر حاوی مطلب بدی است :(
باز هم عذر می خواهم!!! :(
حضرت یکی مثل هیچکس
خوب شد که بنده سری به بازار رندان زدم و سریع متن ترانه را حذف کردم! اولاً که من خودم مبهوت ماندم که این خوانش از ترانه را از کجا آوردهاید چون نامجو این الفاظ را در آن آهنگ نمیخواند! خواهش میکنم قبل از اینکه متنی را کپی پیست کنید یک نگاهی به آن بیندازید، بنده اینجا هنوز مختصر آبرویی دارم!
بعد هم خواهش میکنم! میدانم که عمدی در کارتان نبوده است. بعد از پاسخ به حضرت پرده نشین اگر دیدم میتوانم توضیحی خدمتتان عرض کنم، عرض خواهم کرد. هرچند این بنده متخصص نامجو نیست.
خوش باشید
واقعاً نمی دانم چطور مراتب شرمندگی ام را به عرض برسانم.
خواهش می کنم کلاً این بحث نامجو را فراموش کنید.
حضرت پرده نشین
سلام و سپاس بسیار
شعر بسیار خوب حضرت شما را با شعری از خودم پاسخ میدهم. البته هیچوقت پاسخ یک شعر، دقیقاً پاسخ آن شعر نیست :)
کلماتم کالند و جملاتم لال
من معلول ِ ذهنیام!
هر بار خواستم که بگویم
چه هوای خوبی است و آسمان
چه آبی است
از فلسفهی ِ رنگها به هم بافتم!
هربار خواستم که بگویم
دوستت دارم
هجویّات ِ کشفالمحجوب ِ هَجویری را
با مشقّت هِجّی کردم!
از سادگی به دشواری گریختم و اینگونه تو را
تا همیشه باختم
*
کشفالمحجوب کتابی است در عرفان، از ابوالقاسم هجویری (به فتح ِ ها و سکون جیم)
***
خوش باشید
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
راستش من هم پاسخ آن سؤال را نیافتم. شرمنده…
شعری از سهراب سپهری را برایتان میگذارم که جناب نامجو خوانده است. این شعر سهراب متأثر از عرفانهای شرقی است و نامجو هم آن را اجرا کرده است:
آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبائی تنها شده بود.
هررودی، دریا،
هر بودی، بودا شده بود.
***
خوش باشید
شاعری در شعر دوازده هجایی مشهوری می گوید : روح وقلبمان را بزرگ کنیم همان طور که مادر کودکش را بزرک می کند ، امروز دارم این سخنان را به خاطر می آورم و آرزو می کنم …
نــمـایـشعر و سینما ، تجدید مطلب شد .
این نقل قول از مرتضی مردیها را امروز خواندم و یاد نظرات شما افتادم:
مردیها در مقاله ی “دفاع از مهاجرت و نقد میهن” می گوید جلای وطن در وطنی که مانع شکوفایی انسان می شود ، حق انسان هاست. اینطوری بهره ی استعداد شکوفا شده در خارج کشور، به میهن هم می رسد ولی سرکوب و پژمردگی این استعداد در میهن ، هیچ نتیجه ای برای انسان ها ندارد. اگر این مهاجرت ها نبود ،غزالی و ابن سینا و مولانا نداشتیم.
سلام و به قول شما اولا: اگه قرار بود سریع ایمیلم رو بدم که پرنده تنها نبودم.
ثانیا: اهتمام تون به نظرات بقیه مثال زدنیه
ثالثا: شعر خیلی قشنگی بود با تعابیر زیبا و ظریف حدس می زنم شعر از خودتون بود درسته نه؟
پس از یک روز تلاش قالب جدیدی برای این وبلاگ نصب شد.
با توجه به محوریت محتوا در این وبلاگ، از یک طراحی مینیمال و بسیار سبک استفاده شده است. در عین حال سعی شده است که از زیبایی کاسته نگردد.
فونتهای استفاده شده فارغ از موجود بودن در رایانه بیننده، در تمامی مرورگرها قابل رویت است.
با توجه به تعداد کثیر نظرات، صفحه بندی لازم برای آنها در نظر گرفته شده است.
همچنین امکان پاسخ به سایر نظرات فراهم گردیده است و نیز این امکان وجود دارد که به وسیله ایمیل از نظرات جدید درباره یک مطلب مطلع شوید.
علی ای حال ، بدیهی است کاستی هایی وجود دارد که با راهنمایی و پیشنهادات دوستان قابل برطرف شدن است.
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت/گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت!
جناب سعید خان
سلام
بنده نمیدانم که چگونه از حضرت شما بابت این لطفهای بدون منت را سپاس بگویم
دوستان نمیدانند، اما من و شما که میدانیم، بر پا شدن بازار رندان به پیشنهاد و البته همت شما بود. اگر آن روز بارانی پاییزی سال ۱۳۸۶ خورشیدی در خانهی جناب عطای حشمتی بنده حضرتتان را زیارت نمیکردم هیچگاه از رندبازاری و بازار رندان خبری نبود…
حضرت سعید خان
حضرت شما با ما بازیهای گران دگر نیز کرده است! شاعری این رند “معلول” آشنایی با حضرت شماست! “به جان منت پذیرم و حقگزارم!”
حضرت سعید خان
چون شیوهی شعر کلاسیک را میپسندید به رسم سپاس و یاد عهد قدیم برایتان غزلی از سعدی را میآورم:
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون مینهم از منزل پای
“حسن عهدم” نگذارد که نهم پای دگر (حسن عهد: وفاداری به عهد)
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم
متصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانهی عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده، هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
“تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر” (تا آنگونه به تماشایت مشغول شوند که فرصت تماشای چیز دیگری نباشد)
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
بازگویم نه، که “دوران حیات این همه نیست”
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
***
خوش ِ خوش باشید
چه عوض شده اینجا
مبــــــــــارکه
از یه جهاتی خوب شده و از یه جهاتی نه چندان.
اما اینکه خوب شده اینه که کامنت ها حالا ریپلای دارن و جواب شون رو میتونید زیرشون بدید، و همینم که کامنت های جواب که خودتون دادید، رنگِ زمینه متفاوت داره، خوبه
اما نه چندان ش بیشتر سلیقه ایست، مثلا به نظرم سخته که هی صفحه کامنت ها رو به عقب برگردیم، مثلا برای پیدا کردن یک کامنت یا جواب کامنت خودمون.
یا اینکه صفحه خیلی خالی و سفید به نظر میرسه، که همین ممکنه از نظر بعضی خیلی هم خوب باشه.
به هرحال هدف گذاشتن کامنت ۱۰۰م بود :) و اظهار نظری کلی و البته عرض سلامی که میسر شد.
حق نگهدار
آقای رند طرح قبلیه سایتتون بهتر بود! خیلی!البته به قول نجوا اینکه کامنتای شما رنگش متفاوته حسنه ولی فقط همین یه حسنو داره!
اینجوری دنبال کردنه کامنتای قبلی سخت شده….
حضرت ناشناس کامنت نمیدانم چند
سلام و سپاس
اولاً همانطور که در پاسخ حضرت نجوا گفتم امرتان مطاع!
ثانیاً این نوستالژی ناشناسها دارد مرا میکشد! حتی اگر با یک اسم بی مسما کامنت بگذارید لااقل من خودم گیج نمیشوم که به کدام یک از دوستان پاسخ میدهم. معرفی کردن خودتان پیشکش!
ثالثاً این دفترهای سبز دکتر شریعتی گاه شاعرانههای واقعاً خوبی دارد، هرچند نگاه نقادانه، گاه از خلل زبانی خالی نیست:
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است
***
خوش باشید
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش (حافظ)
حضرت پرده نشین
سلام و سپاس بسیار
اولاً بابت تأخیر در پاسخ بسیار شرمسارم… اوضاع و احوال شخصیه آفت جان شده بود و رخصت پاسخ دست نمیداد.
من هم که درازنویسم و به دو سطر پاسخ علیالاصول قانع نیستم! خلاصه بنده را ببخشید :)
در ثانی این سخن اخوان ثالث را که لابد شنیدهاید:
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم
بد آهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است
من هم با اخوان و البته مرتضی مردیها همداستانم که گاه باید جلای وطن کرد که دیگر جای ماندن نیست. پیش از این بسیاری چنین کردهاند و طاقت ماندن نیاوردهاند. همیشه این ما نیستیم که با سرزمینمان بد میکنیم، گاهی این خاک است که با ما بد میکند و حتی حافظ عاشق شیراز را وا میدارد که چنین شکوه کند:
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است/ کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم؟
سعدی هم که مرد سفر بوده است و شعارش این: “بسیار سفر باید/تا پخته شود خامی” اگر سعدی آنگونه دل به دریا نمیزد رهاوردی چون بوستان و گلستان و غزلیاتش را برای زبان پارسی به یادگار نمیگذاشت. با نگاهی گذرا به شاهکارهای سعدی، شکی نمیماند که این جسارت سفر کردن نقش تام و تمامی در اندیشه و شعر سعدی داشته است. باقی مثالهایش را هم که شما زدهاید. اما بین سفر آن بزرگان و سفر امروزیان تفاوتی است که نباید از نظر دورش داشت. اکثر آنان رنج سفر را به جان میخریدند و اکثر امروزیان رنج اینجا ماندن را به جان نمیخرند. آن سفر به قصد خطر بود و این سفر به نیت حذر و ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
اشتباه نکنید که من مهاجرت به قصد زندگی آسوده تر را تقبیح میکنم. برعکس! همانطور که پیش از این هم گفته بودم توصیه من به دوستانم جلای وطن است هرچند رفتن هرکدامشان چون تیری به قلبم مینشیند. بالاخره هرکس راهی در زندگی رفته است و گاه نفس زندگی کردن هدف است و چرا نه زندگی ِ آسودهتر؟ مگر ما چندبار زندگی میکنیم که بخواهیم در رنج هدرش کنیم؟ اما کسانی کارهای بزرگ میکنند که اهل خطر و تجربه کردن باشند و گاه تجربههای گرانبها در همین نزدیکی است نه در سفر. به گمان من
رفتن یا نرفتن
مسئله این نیست
خطر یا حذر
مسئله این است
بگذریم. این گفتگوهای با شما و البته دیگر دوستان، شعری شده است. در نوبت بعدی آن را به سر در بازار رندان خواهم آویخت
***
خوش باشید
حضرت یک پرندهی تنها
سلام و سپاس
اولاً که چشممان زدید! گفتید که به پاسخ دوستان اهتمام دارم و این شد که اصلاً فرصت پاسخ پیدا نشد!
ثانیاً که آن شعر همانطور که گفتم از “نزار قبانی” شاعر سوری بود که من به اختصار نزار خوانده بودمشان. ای کاش میشد من هم مانند نزار شعر بگویم!
ثالثاً ماه رمضان و نام شما و البته بحث با حضرت پرده نشین و سایر دوستان سبب ساز گفتن شعری شده است. آن را در نوبت بعدی بر سر در بازار رندان خواهم آویخت پیشاپیش از “نام” شما سپاسگزارم :)
رابعاً بگذریم. چون از “نزار” خوشتان آمده است شعری از او را با ترجمهی موسی بیدج برایتان میاورم:
پیش از چشمان تو، تاریخی نبود
در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.
*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
*
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.
*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.
***
خوش باشید
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت/گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت!
جناب سعید خان
سلام
بنده نمیدانم که چگونه از حضرت شما بابت این لطفهای بدون منت را سپاس بگویم
دوستان نمیدانند، اما من و شما که میدانیم، بر پا شدن بازار رندان به پیشنهاد و البته همت شما بود. اگر آن روز بارانی پاییزی سال ۱۳۸۶ خورشیدی در خانهی جناب عطای حشمتی بنده حضرتتان را زیارت نمیکردم هیچگاه از رندبازاری و بازار رندان خبری نبود…
حضرت سعید خان
حضرت شما با ما بازیهای گران دگر نیز کرده است! شاعری این رند “معلول” آشنایی با حضرت شماست! “به جان منت پذیرم و حقگزارم!”
حضرت سعید خان
چون شیوهی شعر کلاسیک را میپسندید به رسم سپاس و یاد عهد قدیم برایتان غزلی از سعدی را میآورم:
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون مینهم از منزل پای
“حسن عهدم” نگذارد که نهم پای دگر (حسن عهد: وفاداری به عهد)
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم
متصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانهی عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده، هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
“تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر” (تا آنگونه به تماشایت مشغول شوند که فرصت تماشای چیز دیگری نباشد)
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
بازگویم نه، که “دوران حیات این همه نیست”
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
***
خوش ِ خوش باشید
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار
از اینکه به ما سر میزنید بینهایت سپاسگزارم :)
از جناب سعید نجفی خواهش کردهام که مشکلاتی را که بر شمردید حل کنند و ایشان هم قول داده اند که تا فردا چنین کنند…
بگذریم. در کامنتهای پیشین بحث کوچیدن از این سرزمین بود. داشتم “دفترهای سبز” که مجموعهی شعرها و نثرهای شاعرانهی دکتر علی شریعتی است را ورق میزدم این شعر یا نثر شاعرانه را دیدم. هرچند به گمانم نوشتههای شریعتی همه خصلتی شاعرانه دارند و گاه با اینکه لباس استدلال به تن دارند یکسره شعرند!
همهی رنگها با من آشنایند
هر موجی که از سینه ی دریا بر میخیزد،
به سوی من پیش میآید
و برایم پیامی در ساحل مینهد و باز میگردد
جاذبه ای مرموز ،دل مرا به این سرزمین میکشاند.
هوا عطری به مشامم میریخت که گویی
دیری نگذشته است که او از اینجا گذشته است
بوی گل صوفی در فضا پراکنده بود
سکوت بود و سخن بود
اما طرح “دوست داشتن” بر سینهی عدم نقش شده بود؛
گویی بندی نامرئی
پای دل مرا به این جا بسته است
دل مرا با این سرزمین کاری هست.
***
خوش باشید
حضرت ناشناس کامنت نمیدانم چند
سلام و سپاس
اولاً همانطور که در پاسخ حضرت نجوا گفتم امرتان مطاع!
ثانیاً این نوستالژی ناشناسها دارد مرا میکشد! حتی اگر با یک اسم بی مسما کامنت بگذارید لااقل من خودم گیج نمیشوم که به کدام یک از دوستان پاسخ میدهم. معرفی کردن خودتان پیشکش!
ثالثاً این دفترهای سبز دکتر شریعتی گاه شاعرانههای واقعاً خوبی دارد، هرچند نگاه نقادانه، گاه از خلل زبانی خالی نیست:
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است
***
خوش باشید
امان ازین نوستالژی!اونم از نوع کشندش!
چشم،امر شما نیز مطاع؛ولی برای پیشگیری از هرگونه افروزش احتمالی نوستالژی درآینده، خاطرتان جمع که بنده را نمی شناسید…
رهگذری هستم علاقمند به شعر و دنبال کننده اشعار شما
التماس دعا در شبهای آتی
حضرت با مسما
سلام
اولاً از اینکه نامی بر خویش نهادید سپاسگزارم.
ثانیاً این التماس دعا گفتنتان باعث افروزش نوستالژی برای بنده شد :) یاد اشعار حافظ افتادم که در آن از شب قدر سخن گفته است:
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است/یا رب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است؟
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد/هر دلی در حلقهای در ذکر یا رب یا رب است
*
در شب قدر از صبوحی کردهام عیبم مکن/سر خوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود
*
شب قدری چنین عزیز و شریف/ با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانهای چنین نازک/در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای/که سحرگه شکفتنم هوس است
*
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/آن شب قدر که این تازه براتم دادند
*
این شعر هم به نوعی به شب قدر مربوط است:
شب وصل است و طی شد نامهی هجر/سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر
***
بگذریم. سبب تأخیر در پاسخ این بود که این نوستالژی مرا واداشت که من هم شعری در باب شب و قدر و عشق بگویم! میخواهم فردا، از نیمهی شب تا مطلع فجر، آن شعر را که هنوز در ضمیرم در زنجیر است را در صفحهی سفیدی آزاد کنم و بر در حجرهام در بازار رندان و در پاسخ شما آن را بیاویزم! تا “تقدیر” چه باشد… به سبب این مشغله شما به جای بنده هم دعا بفرمایید :)
خوش باشید
امشب آمدم آن شعر در زنجیر را بنویسم و نشد. رزق امشبم نرسید! با خودم مدام تکرار میکنم:
و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا…
و پشت سرش:
قد شغفها حبا…
این دو پاره از قرآن چه ربطی به هم دارند نمیدانم! شاید فقط موسیقیشان یکسان است.
تا فردا…