داستان ِ ما
داستان ِ تلخ ِ این کهندیار تیرهروز را دمی تو گوش کن
بشنو ای عزیز و از میان ِ جان خروش کن
داستانمان-دریغ!-
چون شروع ِ شاهنامه باشکوه نیست
پهلوانی ِ مبارزان ِ ایستاده همچو کوه نیست
قصه و فسانه نیست
کذبوارههای ِ ناشیانه نیست!
داستان ِ ما ادامهی ِ فراز ِ واپسین شاهنامه است!
دست و پا زدن میانهی ِ سقوط
رنجنامههای ِ قرنها هبوط….
***
در غروب ِ قادسیه چون سپاه ِ رستم از کمر شکست،
بند بند ِ پرچم ِ همیشه سرفراز ِ کاوه تا ابد گسست….
وارث ِ امیّه روی تخت ِ جم نشست
دخترانمان کنیزکان ِ باردار ِ تازیان شدند
مردهایمان،
بردههای ِ تازهسروران شدند
عالمانمان عربزبان شدند…
لالوار
با نوای ِ شومنوحههای ِ تازیان
بر شکوه ِ شاهنامههای ِ پارهپارهمان گریستیم!
*
بیرق ِ قبیلهی ِ غُزان به غرب ِ سرزمینمان رسید
از تبار ِ تور،
هر زمان غلامکی امیرِ این دیار شد
قامت ِ غرورمان خمید
ای دریغ…
رستمی نمانده بود
شاعر ِ بزرگمان امیرکان ِ تازه را ستود!
بر جنازهی ِ غرور ِ زخمخوردهمان گریستیم!
*
چون غبار ِ ارتش ِ مغول
دیدههایمان ربود
شاعر ِ شهیدمان فسانههای ِ صوفیانه میسرود!
وردهای ِ وهمهای ِ عارفانه بر زبان،
از مقابل ِ مغول گریختیم
در هرات و طوس و ری،
همچو برگهای ِ بیشهی ِ خزان زده به روی ِ خاک ریختیم
سالیان ِ سرد را،
در سرودههای ِ سوزناک ِ صوفیانهمان گریستیم!
*
لشکر ِ تتر درختهای ِ تابدار ِ این دیار را ز ِ ریشه کند
سایهی ِ هراسناک ِ مرگ را به روی ِ خانهها فکند
ملت ِ بزرگمان گرسنه کنج ِ خانه خفت
شعرهای ِ عاشقانه گفت!
در رثای ِ عشقهای ِ مردهمان گریستیم!
*
چون که لشگر ِ افاغنه به اصفهان رسید
هفت سال ِ آزگار، بر بساط ِ بنگ
کنج ِ قهوهخانهها فال میزدیم
تا که کوچک و بزرگ را درید….
بر کنارههای ِ زندهرود، زندهرود را گریستیم!
*
در جدال ِ واپسین نیز گیج و منگ،
بیخبر از آنچه بر جهان گذشته است
باز هم نشان ِ ننگ، بر جبینمان نشست
روسها شمال ِ سرزمین ِ کاوه را به نام ِ خود زدند
بغضمان شکست…
رو به سوی ِ دیگر ارس هزار بار،
هفت بحر را گریستیم!
***
هان بگویمت که ما کهایم!
کارمان:
گفتنن ِ ترانههای ِ تُرد
افتخارمان:
فتح ِ جنگهای ِ خُرد
ناممان:
ملتی که مرد!
در عزای ِ خویشتن فسرد
ای دریغ!
تا که از هجوم ِ دشنههای ِ دشمنانمان دمی رهید
خویش را درید
غرق ِ در “گذشتهیادی” ِ همیشگی
ریشههای ِ اختناق را
خود به گرد ِ گردنش تنید!
***
قوم ِ گریه، قوم ِ ضجه، قوم ترس!
پشت ِ هر شکست باز هم شکست…
ای که پشت ِ پردهها نشستهای،
خون گریستن دگر بس است!
زندگی ِ نازموده ارزشی برای زیستن نداشت
هان بگو که این سیاهسرنوشت ِ شوم را
بر جبین ما نگاشت؟؟؟
من اگر به پا شوم تو هم به پا شوی
ما به سوی ِ نانوشتهسرنوشت میرویم
ریشههای ِ سروهای ِ سربلند ِ سرزمین ِ صلح را
با شراب ِ خون ِ خویش، آب میدهیم
ما سپید و سرخ و سبز میشویم


پ.ن.۱٫ این شعر چند ماه پیش خطاب به دو خوانندهی گرامی، حضرات “پرده نشین” و “خوانندهی سبز” گفته شده است. از ایشان بابت سببساز شدن گفته شدن این شعر سپاسگزارم.
پ.ن.۲٫ “گذشته یادی” معادلی برای نوستالوژی است.
پ.ن.۳٫ اولین نفری که این شعر را برای او خواندم “برادرم عبدالله” بود. هنوز منتظرم که از بند رها شود و…
توفیقات
دلم پر می کشد به خاطره ها
یاد لحظه های با هم بودن
یاد حافظ خوانی هایتان در کنار آرامش دریای شمال
چقدر خوب بود اگر بار دیگر صدایتان را می شنیدیم…
“برادرت عبدالله” را می دیدیم….
دلتنگم برای همه چیز…
سرخورده ام از همه کار…
سمانه خانم
سلام و سپاس
دل ما هم برای شما، علی، پژمان، شبنم، حمید و… بقیه دوستان تنگ شده است… خیلی تنگ شده است… امیدوارم که بازهم شرایطی فراهم شود که برویم سفر… کنار ساحل دریا… علی ساز بزند و پژمان ضرب بگیرد و بخواند و من هم غزلی از حضرت حافظ را برای جمع بخوانم…
دلم روشن است که آن ایام باز هم تکرار خواهد شد. آن موقع این گروگانگیری هم تمام شده است و شاید “عبدالله” هم همراه ما باشد…. خلاصه دلتنگ و سرخورده نباشید که “این نیز بگذرد”
و در آخر با قطعهای از سید علی صالحی:
با گل وعده میکنم:
هزار بهار از پی گامهام
خواهد شکفت…
***
توفیقات
جناب رند از توصیه دقیقتان در باب سروده ام بسیار سپاس گزارم البته بنده شاعر نیستم و تنها گاهی هزیانی بر زبان جاری می شود بسیار هم خوشوقتم که بخت یار بود و گذر ما به دیوان اندیشه و بیان شما افتاد
مبالغه نیست اگر بگویم که از خوانش شعرتان که به گمانم بر سبیل شعر نو بود به شعفی بسیار نائل شدم اما بسی تاثر مرا چیره گشت که چرا زبانی چنین بلیغ ،ذهنی چنین پویا در خدمت اندیشه ای چنین کال رفته است آیا براستی حضور یاران پاک نهاد رسول خاتم در کشور مردمان کسری ماتم اینچنین بود که شما راوی شدید؟ آیا براستی هشت سال دفاع در برابر ظلم خانمان سوز و اندیشه سوز ظالمان عالم خردبود؟ من اینگونه نتوانم دفتر وجدان خویش را در نگریستن به تاریخ ایام مردمانم ورق زنم … نمی دانم شاید روزگاری که بر ما می رود اینچنین ما را از میراثمان دور ساخته، نمی دانم… غمی بر من نشست و اندیشه ای جام ذهنم را لبریز نمود دیدم که فال نخستم در غزل در بازار واژه های فصیحتان اقبالی نیافت شاید این بار در راه نو بختی یابد پیروز و سرافراز باشید یا علی
غروب قصه را اینچنین ننویس
غم نا علاج ما را اینچنین منویس
ما مردم روزهای سختیم
فرقی نمی کند- خیا ل باز یا بت پرستیم
ما به دنبال نجاتیم
پیروان، کشتیبان سفینه النجاتیم
ملول و خسته ایم ،گشوده نیست باب
ترا چه شد ای یادگار ایام شباب
سروده ای تلخ در پرده می کنی
روح حماسه ساز ما را سخت آزرده می کنی
جنگ ما خرد نبود
جنگ ما یادگار رستم وسهراب نبود
فریاد حلقوم بریده آن تازی مظلوم به خون نشسته
بر سر آن نیزه های از شرم شکسته
در گوش ملتی خسته
کز خواب مستی رسته بود
ما به دروازه های هزار شهر خیال می رسیدیم
اگر نبود فریاد استغاثه …
سلام جناب رند
روزهای روز بود که از این آستان گذر میکردم و تنها مینگریستم…
سیاهپوشی غم ایام مرا چنان فسرده بود که زبان از من ربوده بود.
همه چیز دایره وار تکرار میشود. این است تاریخ تجربیات ما.
کارمان:
گفتنن ِ ترانههای ِ تُرد
افتخارمان:
فتح ِ جنگهای ِ خُرد
ناممان:
ملتی که مرد!
در عزای ِ خویشتن فسرد
ممنون که انقدر زیبا به تصویرمان کشیده اید!
چند صباحی است از پرده نشینی درآمده ام و پرده دار شده ام. پرده نشین بودیم و غایب و ساکت و حال پرده داری… داستانی دارد این پرده داری ما…
حضرات رهرو روح الله و پرده نشین
سلام و سپاس
به سبب اشتغال به کار یدی ( به معنای دقیق کلمه شغل شریف باربری :) ) با تأخیر خدمتتان پاسخ خواهم داد. فعلاً دو شعر از گروس عبدالملکیان را برایتان میگذارم:
١ .
و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
چنان خسته است
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد
کاش
کسی این مارها را عصا کند
و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید
شعرهایم را از بر نبود
…
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمی عسل بیاورند
و گنجشکی که سال ها
بر سیم برق نشسته
از شاخه درخت می ترسد
با من بگو چگونه بخندم؟
وقتی که دور لب هایم را
مین گذاری کرده اند
…
ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند.
٢ .
رنگ سرخ
می تواند بنشیند
بر درخت انار
لب های زن
یا پیراهن پاره پارۀ یک سرباز
هیچ اتفاقی نمی افتد
ما عادت داریم
ندیده ای؟!
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید
ندیده ای
که از تمام آدم برفی ها
تنها
لکه ای آب مانده بر زمین
دود، نام های مختلفی دارد
وگرنه
سیگار من و
خانه های خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند
…
غروب را قدم زده ام
صبح زود را گذاشته ام برای مردن.
و باد
که فکر می کردیم
تنها از دو سویمان می گذرد
عقربه را تکان داد و
ما پیر شدیم.
باد،
رفتن بود
زندگی،
رفتن بود
آمدن،
رفتن بود
انسان و ابر
در هزار شکل می گذرند
***
توفیقات بسیار
سلام
واقعا براتون متأسفم
ناشکری که شاخ و دم نداره
باورم نمیشه اونهمه افتخار و سربلندی تاریخمون رو به زباله دونی فرستادین
وطنی که نعمتی از جانب خداست و شما…
واقعا براتون متأسفم
ناشکری شاخ و دم نداره
ایشالا خدا هدایتتون کنه
می ترسم از روزی که دینداری و دینتون رو هم…
سلام حضرت رند عزیز
من هم دعا می کنم برادرت و برادرم عبدالله زودتر آزاد شود
با وجود اینکه شعرت تلخ بود ولی زیبا بود، به امید روزی که حال وهوای گفتن شعرهای شیرین هم دست دهد
شعری بسیار عالی بود! یادمه اولین باری که برام شعر خوندی، آخرش پرسیدم مال کی بود! سوال رو به خودم برگردوندی و گفتم که از لحاظ شکل به م.ا.ث می خوره ولی از لحاظ محتوی نه! شعر اون روزت پر از امید بود :)
ولی این شعر هم پر از امید بود برای من! برخلاف دوستانی که شماتت گذشته تو در این شعر اونها رو برآشفته، معتقدم تو دغدغه ای داری که آنها ندارند، تو به گونه ای به قضیه نگاه می کنی که اونها نمی تونن اون جوری نگاه کنن.
آخرین لحظه درد لبخند است،
آخرین مزه تلخ، شیرین است…
به قول سهراب
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمیخواند.
پشت سر باد نمیآید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد.
سلام حاج احمد آقا
آش بدی نبود تلفیق سبک اخوان و مصدق.
در هر صورت از قدیم گفتن ” خیر الامور اوسطها ” که حتما حکمتی بوده که گفتن.
بگذریم
یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم …
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-”هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی “ماخ سالار ” آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,….
من که نامم ماث ”
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
“قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ – عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست …”
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ …
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود – بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده …
گفت در دل : ” رخش ! طفلک رخش !
آه ! ”
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید …
باز چشم او به رخش افتاد -اما … وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ….
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید …
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
“و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد – هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک …”
به شیوه ی فیس بوکی لایک به کامنت جناب تلخند!
حضرت راهرو روحالله
سلام و سپاس بسیار
اولاً که از این همه تأخیر در پاسختان بسیار شرمسارم. گفتم که مشغول که به چه کار مشغول بودم…
ثانیاً پیش از این هم گفتهام که به گمان من “اغراق و آگراندیسمان” جزء لایتجزی شعر است و این شعر هم از آن مستثنی نیست. شما فرض را بر این بگذارید که شاعر این شعر تیرهروزیهای این سرزمین را بسیار بزرگتر از آنچه حقیقتاً بوده، نمایانده است.
ثالثا شما در این “شعر نیمایی” به این بنده دو خرده گرفتهاید: یکم اینکه شکست ایرانیان در جنگ با اعراب مسلمان را “حضور یاران پاک نهاد رسول خاتم در کشور مردمان کسری” تعبیر کردهاید و ثانیاً اینکه مرجع “جنگهای خرد” را جنگ هشت سالهی ایران و عراق دانستهاید و آوردن صفت “خُرد” را منصفانه ندانستهاید.
راستش بحث در این دو موضوع به نظر من بسیار طولانی است و ترجیح میدادم حضوراً با شما در این باب سخن بگویم اما در همین بازار هم اشاره وار سخن میگویم.
۱٫لااقل از منظر “شیعی” این جنگ چندان آنچه که شما از آن تعبیر کردهاید نبوده است. تفصیل نمیدهم چون به گمانم موضوع روشن است و بانی این جنگ هم مشخص.
۲٫ باز به نظر من بیگمان شکست در قادسیه و نهاوند ساختار تمدنی ایرانی را از هم گسیخت و تا زمان ظهور ترکان صفوی حتی کشوری به نام ایران را از صفحهی روزگار محو کرد. اینکه ورود اسلام به این سرزمین با شمشیر بوده است به گمان من در روحیهی قوم ایرانی تأثیرات منفی گذاشته است. به هر حال اسلام همه جا با شمشیر نرفته است. برای مثال در کشورهای مالزی و اندونزی و … از طریق تجارت وارد شده است.
۳٫ گمان نکنم که شما هم سلطهی بنیامیه و بنیعباس را بر این سرزمین مثبت ارزیابی کنید.
۴٫ فکر نکنم که حضرت شما هم نوشته شدن مهمترین آثار اندیشهای این سرزمین به عربی را مثبت ارزیابی کنید. تقریباً بالاتفاق آثار مهم ایرانیان تا همین یکی دو قرن اخیر به زبان عربی نوشته شده است. این “عربینگاری” تأثیرات بسیاری بر زبان و فرهنگ ما گذاشته است که چندان هم مثبت نبوده است.
۴٫ این قصه داراز است و اگر فرصت دیدار فراهم شد باز هم دربارهی آن سخن خواهم گفت.
دربارهی “جنگهای خرد” هم باید بگویم که منظور شاعرش از این جنگهای خرد جنگ تحمیلی هشت ساله نبوده است، هرچند بلاتردید جنگ ایران و عراق که با تثبیت مرزهای سابق پایان یافت در مقیاس جهانی جنگ چندان بزرگی نبوده است… دراین باب هم سخن بسیار است و آن را به روز دیدار وا میگذارم.
بگذریم…
بسیار سپاسگزارم و البته خوشحام که دست به قلم شدهاید و به شعر این بنده پاسخ دادهاید. من -اگر اجازه باشد- شعر شما را به شیوهی شعر سپید باز نویسی خواهم کرد و به آن به شیوهی خودم پاسخ خواهم گفت….
باز هم بگذریم. چندوقتی است با خودم این جمله “نزار قبانی” را زیاد تکرار میکنم: “من قَتَل مدرّسَ التاریخ؟” (چه کسی معلم تاریخ را کشت؟)
توفیقات بسیار
چو پردهدار به شمشیر میزند همه را/کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
حضرت پرده نشین
سلام و سپاس بسیار
اولاً که شما چه وقتی پرده نشین هستید و چه وقتی پردهدار کلاً برقع بر چهره دارید :)
ثانیاً این نیز بگذرد! به گمانم این برههی تاریخی، گذرگاهی است که پس از عبور از آن، دور باطلی که در آن گرفتاریم “صراط مستقیم” میشود…
ثالثا بنده که قصهی پردهداری و پردهنشینی شما را نفهمیدم! یک جور بگویید که ما بفهمیم :)
رابعاً فرمودهاید “غم ایام” میخورید و… گفتم بروم ببینم که حضرت حافظ در باب دفع غم چه میگویند.
اولاً که ایشان بیشتر توصیه به باده میکنند، حال چه این باده را بادهی عارفانه تفسیر کنیم و یا بادهی زمینی:
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
*
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کردهایم و مداوا مقرر است
*
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
*
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
*
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
*
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
*
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
*
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
*
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
*
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
*
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای
جرعهای درکشد و دفع خماری بکند
*
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد
*
گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
*
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
*
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
*
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
*
در مواردی توصیههای دیگری هم دارند:
یکی شان نوعی رواقیگری و بیمحلی به دنیا و رضایت دادن به آنچه “هست”:
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
*
گاهی هم در دامان معشوق میتوان از دست غم رها شد:
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
*
بعضی وقتها هم باید به “عهد امانت” وفا کرد تا از دست غم خلاص شد:
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
*
گاه هم چارهی غم دعای پیوستهی صبحدم است:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
*
عدم تعلق خاطر هم دوای غم است:
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
*
غمهایی هم هستند که چاره ندارند:
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
*
دردهایی هم ازلی هست و قسمت آدمیاند:
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
*
انفاس عیسوی مرد خدا هم چارهی دردهاست:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
*
عجیب اینکه حافظ جایی مرز غم و شادی را اینچنین میشکند:
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
*
مرگ هم که پایان همه چیز است:
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
*
توفیقات بسیار
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی/پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم
حضرت ناشناس
سلام
اولاَ بابت درخواست هدایت الهی برای اینجانب از شما سپاسگزارم. بنده را یاد فال حافظی انداختید که در مکه گرفته بودم. همین غزلی است که یک بیتش را در ابتدای همین کامنت آوردهام.
ثانیاً در پاسخ حضرت راهرو روحالله گفته بودم که شعر علیالاصول بزرگنمایی میکند. این کار تاریخنویسان است که واقعیات تاریخی را به ما بگویند نه کار شاعران.
ثالثاً از نظر من “ما” هنوز از دوران انحطاط بیرون نرفتهایم و همچنان دست و پا میزنیم تا از سقوط بیشترمان جلوگیری کنیم. این حقیقت تلخی است که در حال حاضر ما سهم چندانی در فرهنگ و تمدن بشری نداریم. بعد از ابن سینا که هزار سال پیش آمد و درگذشت، ما دیگر اندیشمند مهم و جهانی نداریم. بعد از حافظ (که به نظر من بزرگترین شاعر جهان در تمامی اعصار و زبانها ست) ما شاعری جهانی نداشتهایم. از رمان و ادبیات و نقاشی و هنرهای تجسمی و… هم که کلاً باید گذر کرد. به کشور “علوم جدید” هم که هنوز که هنوز است اجازهی ورود نگرفتهایم!
شما به بنده بفرمایید که آن همه افتخار و سربلندی تاریخی که بنده آن را به زباله دانی فرستادهام کجاست تا بنده رسماً بابت این شعر عذرخواهی کنم. هر چه که نگاه میکنم “ما” جز تک ستارههایی در عالم شعر (که حقیقتاً هم درخشانند) و یکی دو دورهی شکوفایی معماری که بالاخره با معماری همعصر خود در جهان قابل مقایسه است چندان افتخار و سربلندی تاریخی نداریم. البته در قرون چهار و پنج هجری هم در نگاهداری میراث علمی و فلسفی یونان باستان به زبان عربی و اندکی (تنها اندکی) توجه به علوم تجربی هم کارنامهی مثبتی داریم.
به هر حال به گمانم بدیهی است که “ما” هزار سال است که در علم و فلسفه دیگر کاری نکردهایم و از ثمرهی تلاش غربیان استفاده کردهایم. در جنگها هم که علیالاصول باختهایم….
خلاصه من منتظرم که شما این تاریخ و پر افتخار را به بنده نشان بدهید.
رابعاً با خودم فکر میکردم که نزار در شعر “من قتل مدرس التاریخ” تندتر رفته است یا احمد قدیانی در شعر “داستان ما” شاید نزار میخواسته است که انحطاطی که اعراب دچار آن هستند را نشان دهد تا راه نجاتی هم از آن بیابند. بند آخر این شعر بلند به نظرم بسیار خواندنی است.
۱٫
شادمانی از کجا آید به سوی ما،
وقتی که رنگ مورد علاقهمان، سیاه است؟
وقتی که جانهامان، سیاه؛
اندیشههامان، سیاه
و درونمان، سیاه است؟
در نزد ما حتی سپیدی هم
مایل به سیاهی است!
۲
شادمانی از کجا آید به سوی ما،
حال آنکه همهی وقایع زندگیمان
سریال استبداد است؛
میهن، استبدادزده است
هجرت، استبدادی است
روزنامههای رسمی، استبدادی است
پلیس مخفی، استبدادی است
همسر، استبدادی است
و عشق ما به یک زن بسیار زیبا،
آن هم… استبدادی است!
۳٫
شادمانی از کجا آید به سوی ما؟
حال آنکه بر پیراهن تمام کودکانمان
خونهای کربلا جاری است..
اندیشه در سرزمین ما
از کفش هم پستتر است
و در دنیا، تمام اهدافمان
در شهوت و زن خلاصه میشود!
۴٫
شادمانی از کجا آید به سوی ما؟
از همان روزی که ما، در غرناطه
بر سر زنها با هم درگیر شدیم،
امت از هم پاشید…
حکومت از دست رفت،
و میهن از قفس پرید!
۵٫
بلندترین درخت سرزمین من
درخت کینههاست!
۶٫
در حیرتم که در سرزمین من،
هر گلی، در جشن عروسیاش
رخت عزا به تن دارد.
۷٫
ما امت جاویدان نداریم
حکومت واحد نداریم
بلکه تنها و جدا از همایم…
۸٫
آیا اینها که میخوانیم، روزنامه اند،
یا تابوت مردگان
و فراخوان ماتم و عزا؟!
۹٫
نوشتههای ما از دیگران اقتباس شده
و صدایمان
از حنجرهی نیاکان برون میآید
۱۰٫
بیزارم از “هزار و یک شب”…
و خوش ندارم همچو شیفتگان
در بر ِ شهرزاد بیارامم.
۱۱٫
شادمانی از کجا آید؟
حال آنکه کودکانمان
در عمرشان، رنگینکمان ندیدهاند!
۱۲٫
شادمانی از کجا آید؟
ما از همان روزی که بیرون آمدیم از فلسطین
و از حافظهی لیمو و هلو؛
به خاکستر مبدل شدیم
۱۳٫
و از روزی که دریای بیروت را ترک گفتیم؛
پستان مادرانمان…
گلهای خاطراتمان،
و خانهی آزادیهایمان را ترک کردیم
و گواهی ولادتمان را نیز
برجا نهادیم.
۱۴٫
ما یکدگر را خوردیم!
اینک آیا ماهیها و ملخها
عذر ما را میپذیرند؟!
۱۵٫
در سرزمین ما، حتی جامگان خداوند
به حراج گذاشته میشود!!
۱۶٫
شادمانی از کجا آید به سوی ما>
حال آنکه نزد ما، هر پرندهای به هوا برخواست،
سر بریده شد
و هر پیام آوری آمد، نیز..!
و هر مصلح و نوآوری
یا نویسنده و شاعری به سوی ما آمد،
بر بالش شعر… سر از پیکرش جدا شد!
۱۷٫
در سرزمین من، جا به جا شدن هوا
حرام است!
سرمه بر چشم زنان
حرام است
جا به جا شدن شعر، حرام است
صرف کردن افعا و نامها
حرام است، حرام!
۱۸٫
در جهان سوم، حاکمان
از جیکجیک گنجشکان
و از انتشار رایحهی گلها
و بق بق ِ کبوتران میهراسند
و دریا را -اگر پرحرفی کند-
به زندان میافکنند!
برای حاکمان جهان سوم، دشوار است
که با اندیشه، آشتی کنند
و قلم را تأیید…!
آیا گرگ میتواند با گوسفندان از در آشتی در آید؟
۱۹٫
در روزگاران گذشته، ما
در شعر و بیان و بدیع و سخنوری پیشتاز بودیم
و اینک شغلمان
از هم دریدن نوشتههاست!
۲۰٫
در گذشته، نخستین کاخ علم و فرهنگ را
مأمون بنا نهاد
و پس از او، حاکمانی آمدند
که در حرفهی “کشتار”
و مهندسی “ساخت زندان”
تخصص دارند!
۲۱٫
در روزگار کودکی
هزاران قصه خوانده بودم
از افتخار و نوعدوستی و عزت
و سربلندی و همیاری… و سخاوت و شجاعت؛
سپس، وقتی پا به سن گذاشتم
دریافتم که نیمی از آنچه در درس تاریخ خواندهام
شایعهای بیش نبوده است!
***
توفیقات بسیار
مسعود جون
سلاااااااااااااااام
اولاً این شعر که همش هم تلخ نبود! آخرش امید داشت:
من اگر به پا شوم تو هم به پا شوی
ما به سوی ِ نانوشتهسرنوشت میرویم…
ثانیاً ایشاللا روزی برسه که “شعر شیرین” هم بگم :)
ثالثاً کش پیدا کردن داستان عبدالله دیگه خیلی داره نگرانم میکنه… نمیدونم دارن با عبدالله چه تسویه حسابی میکنن…
رابعاً بگذریم…
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخهی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانهی خاک
و طعم میوهی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد….
*
قیصر امینپور
***
توفیقات بسیار
سلام
“هان بگویمت که ما کهایم!
کارمان:
گفتنن ِ ترانههای ِ تُرد
افتخارمان:
فتح ِ جنگهای ِ خُرد
ناممان:
ملتی که مرد!”
به امید آینده ای بهتر
مدرنیته زیستن در اکنون است
شارل بودلر
جناب مهدی خان
سلام و سپاس بسیار
اولاً که مایهی افتخار بنده است که این شعر به مذاق شعرشناسی مثل حضرت شما خوش آمده است :)
ثانیاً آن شعر سهراب چقدر خوب بود. قبلاً نخوانده بودمش. شاید پیامش گذر از گذشته است. هرچند به گمان این بنده انسان نمیتواند از تاریخش بگسلد! انسان بیتاریخ انسان نیست. هیچ یک از موجودات زنده غیر از انسان تاریخ ندارند. تنها انسان است که بخش مهمی از حال او را میراث مادی و فرهنگیای که گذشتگانش برای او به جا گذاشتهاند میسازد… به همین دلیل است که انسان نمیتواند گذشته و تاریخش را یکسر وانهد. او مجبور است برای اینکه حالش را دریابد به گذشتهاش عمیقاً نظر کند و با تیغ نقد آن را بشکافد. پارهای از آن میراث را باید نگاه داشت و پارهای دیگر را باید برای همیشه وانهاد و سبکبار رفت… به هرحال این شعر سهراب هم بزرگنمایی شاعرانهی ملیحی دارد….
ثالثاً دوستانی که به من تاختهاند هم به گمانم دغدغه دارند… امیدوارم روزی بتوانیم با هم همسخن هم بشویم :)
رابعاً اسم بودلر آمد، شعری از او را برایتان میگذارم:
عدم ازلی
« بگویید، از کجا به سراغ تان می آید این غم غریب
بالارونده، همچون دریا از صخره ی تیره و برهنه؟»
— آن هنگام که قلب مان همچون خوشه ی انگور فشرده شد
دریافت که زیستن درد است. رازی آشکار بر همه کس.
*
رنجی بس ساده و نه اسرارآمیز
و همچون شادی تان آشکار بر همه کس.
پس رها کنید پرسش را ، ای زیبای کنجکاو!
و ساکت شوید! هر چقدر صدای تان دلنشین باشد
*
ساکت شوید، ای غافل! ای روان همواره مسرور!
ای دهان گشوده به خنده کودکانه! که بسی بیش از زندگی،
مرگ است که ما را همواره با رشته هایی لطیف در چنگ می گیرد.
*
پس رها کنید، رهاکنید قلب ام را تا با فریبی سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زیبای تان همچون در رؤیایی شیرین
و زمانی طولانی زیر سایه مژگان تان بیارامد!
ترجمه: سوفیا مسافر
***
توفیقات بسیار
حضرت تلخند
سلام و سپاس
فرموده بودید تلفیق اخوان و مصدق، به نظرم رسید این شعر از این تلفیق خیلی دور است. اگر میگفتید شاملو و سایه قابل قبول بود. اولاً که از نظر موسیقیایی وزن این شعر یعنی “فاعلات فاعلات فاعلات…” را تقریباً اخوان و مصدق به کار نمیبرند. اخوان شاهکارهای شعری اش را یا در وزن “مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن…” گفته است (مثل زمستان) یا در وزن “فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن…” (مثل خوان هشتم) یا خیلی محدود در وزن “فعلاتن فعلاتن فعلاتن…” (مثل قاصدک). مصدق هم که استاد استفاده از وزن مختلف الارکان نیمایی “مفعول و فاعلات مفاعیل فاعلن” است و البته وزن متحد الارکان “فعلاتن فعلاتن فعلاتن…”
از نظر زبانی هم که زبان خراسانی و آرکائیک اخوان، با آن همه اضافات مغلوب و …. کجا و زبان عراقیوار این شعر کجا؟ به نظرم چیزی که باعث شده که فکر کنید شاعر این شعر از اخوان متأثر بوده است، شباهت مضمونی بوده است: “روایت تلخ گذشتهی ایران” از نظر زبانی شاید قرابتی با آثار مصدق داشته باشد ولی وقتی “سایه” هم در این وزن و هم عراقیوار میگوید، دیگر نوبت به مصدق نمیرسد :) در ضمن شاعر این شعر اعتراف میکند که ناخودآگاه با وجودیکه موسیقی نیمایی شعر را رها نکرده است از نظر زبانی و حتی نگاه شعری از شاملو متأثر بوده است…
بگذریم. شعر مدرنی از غلامرضا بروسان را برایتان میگذارم… چقدر این شعر زیباست…
حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات
دسته ی کبوتران سفیدی
که به یک باره پرواز می کنند .
تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
تو را دوست دارم
چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید .
***
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
ایمان دارم که آینده بهتر از حالی است که بر ما میگذرد…
بگذریم. غزلی از قیصر را برایتان میگذارم:
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
***
توفیقات بسیار
سلام و سپاس بسیار به خدمت برادر بزرگوار جناب رند عزیز
از اینکه سبب ساز شعر سرایی شما شده ام بسیار بر خودم می بالم
شعر های شما همیشه زیبا و تاثیر گذار است
و روحیه مبازرتون ستودنیست
امیدوارم در پناه حق سالم و موفق باشید
و به قول اون دوست عزیز خدایی نکرده در دینتون تزلزلی ایجاد نشه
حضرت خوانندهی سبز
سلام و سپاس بسیار
اولاً که بنده هم همیشه از این مصاحبت مجازی محظوظ شدهام و به داشتن مصاحبی چون شما افتخار میکنم.
ثانیاً اینکه این شعر که خود از سببسازانش بودهاید به مذاقتان خوش آمده است هم مایهی مسرت است.
ثالثاً یاد این سخن شاملو افتادم: “انسان دشواری وظیفه است” هرچند اگر قرار به ستودن روحیه مبارز باشد بنده هیچگاه در اولویت این ستایش نیستم.
رابعاً ای بابا…
رفتم به سراغ خواجه و دیدم که چه چیزی ایمان او را میبرد:
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش از بهر غارت آمد
*
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدهی معشوقهباز من
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من
*
شاهدان گر دلبری زینسان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
*
چو بید بر سر ایمان خویش میترسم
که دل به دست کمان ابرویست کافرکیش
انگار که حضرت حافظ همیشه مثل “شیخ صنعان” دل در گرو صنمی ترسا یا بت پرست داشته است و خرابی ایمانش هم جز به این دلیل نبوده است. با خودم گفتم “ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!” که “کردار اهل صومعهام کرد میپرست/این دود بین که نامهی من شد سیاه از او!” هرچند:
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
بر سر کار خرابات کنند ایمان را
***
توفیقات بسیار
همین الان که به کامنت شما پاسخ دادم از یکی سایتها خواندم که دوست عزیزم محمدرضا جلاییپور را دوباره گرفتهاند. محمدرضا برندهی مدال طلای المپیاد ادبی در سال هشتاد و رتبهی یک کنکور علوم انسانی در سال هشتاد و یک است. الان هم در دانشگاه آکسفورد که اگر نگویم معتبرترین دانشگاه علوم انسانی در دنیاست، یکی از معتبرترین این دانشگاههاست جامعهشناسی میخواند. (البته به دلیل ممنوعیت خروج از کشور یک سال است که درسش نیمهکاره مانده است)
بگذریم…
فقط یاد چند بیت آخر این غزل منزوی میافتم:
وقتی که خواب نیست ز رویا سخن مگو
انجا که اب نیست ز دریا سخن مگو
پاییزها به دور تسلسل رسیده اند
از باغهای سبز شکوفا سخن مگو
دیری است دیده غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن!اتشم مزن!
خشکیده بیخ تاک حریفا!سخن مگو
چون نیک بنگری همه زو بیوفاتریم
با من ز بی وفایی دنیا سخن مگو
انجا که دست موسی و هارون به خون هم
اغشته گشته از ید بیضا سخن مگو
وقتی خدا صلیب به دوش امد و گذشت
از وعده ی ظهور مسیحا سخن مگو
اری هنوز پاسخ ان پرسش بزرگ
با شام اخر است و یهودا .سخن مگو!
این باغ مزدکی است بهل باغ عیسوی!
حرف از بشر بزن ز چلیپا سخن مگو
ظلمت صریح با تو سخن گفت.پس تو هم
از شب به استعاره و ایما سخن مگو
با انکه بسته است به نابودی ات کمر
از مهر و اشتی و مدارا سخن مگو
خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته است
از صبح و افتاب در این جا سخن مگو
***
توفیقات بسیار
سلام و عرض ادب به استاد احمد قدیانی
خوشوقت شدیم از اینچا گذری کردیم!
گفتیم رد پایی بر جای بگذاریم
از خواندن شعر هم مشعوف شدیم
راستی!
علی صابری در یک اقدام انتهاری زن گرقته!
ب……………ه! حضرت سینا!
شما کجا اینجا کجا؟
ما هم از دیدن ردپاتون مشعوف شدیم.
در ضمن خیلی جالبه و شاید هم عجیبه! پریشب خواب علی صابری رو میدیدم! فقط بگم وسط رؤیا از خواب پریدم :( خلاصه چیزی بهش نگو ولی ایشاللا که خیلی خیره! راستی سلام ویژهی منو هم به بر و بچ برسون….
بگذریم. کامنتت رو که دیدم یهو احساس کردم که چقدر از بچهها دور افتادم… این شعر غاده السمان رو برات میذارم:
اینکه با تو باشم و با من باشی
و با هم نباشیم
جدایی همین است
اینکه یک خانه ما را در بر بگیرد
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد
جدایی همین است
اینکه قلبم اتاقی باشد
خاموشکنندهی صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است
اینکه درون جسمت
تو را جستجو کنم
و آوایت را درون سخنانت
جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت
جستجو کنم
جدایی همین است
***
توفیقات بسیار
خوب مثل همیشه،و جسور!با وجود تلخی گزنده،پر از حس میهن پرستی بود اتفاقاً.یه تلنگر دردناک،با این مضمون که بسه این همه “خاک برسری” پاشیم یه فکری به حال خودمون بکنیم!به قول روانشناسا”عزت نفس بادکرده”آدم رو یهو می ترکونه!خوبه آدم کنار این همه خودستایی بی اساس گاهی هم این طوری گذشته رو نگاه کنه،نیمه خالی لیوان همیشه هم بد نیست،باعث میشه آدم برا پرکردنش یه تکونی به خودش بده!
سرکار “همون خواهر یک دوست”
سلام و سپاس بسیار
اولاً که بدی حافظهی بنده را ببخشید :( نفهمیدم که خواهر بزرگوار کدام دوست بزروگوار بنده هستید…
ثانیاً از اینکه این شعر به مذاق شما خوش آمده است باعث مسرت بسیار است.
ثالثاً این تحلیل روانشناسانهی شما برای بنده که خیلی جالب بود :) کلاً به تئوری مرگ مؤلف ایمان آوردم! وقتی نویسنده اثرش را منتشر کرد دیگر آن اثر اثر او نیست و هر خوانندهای صاحب آن اثر است چون او مفسر آن نوشته برای خودش است.
رابعاً آری… باید کاری کرد. ولی چه کار باید کرد؟ به گمانم وظیفهی اصلی همهی ما آگاهی بخشی است. هرچند وظیفههای دیگری هم داریم… شاید بد نباشد بیانیهی هجدهم مهندس موسوی را همه بخوانیم؛ بارها و بارها و بارها….
خامساً در این شعر طعنهای هم به صوفیه زده بودم. بر حسب اتفاق مناظره داریوش آشوری (مترجم آثار نیچه و واضع نیمی از کلماتی که ما به جای کلمات فرنگی به کار میبریم: مثل گفتمان، رویکرد، کارکرد، رهیافت و رواداری …) و لئونارد لویزن (استاد ادبیات فارسی و تصوف دانشگاه اگزتر انگلستان) را به زبان فارسی دربارهی تصوف میدیدم. عجبا اینکه آشوری ایرانی گاه به تصوف میتاخت و لئونارد لویزن آمریکایی چنان از آن دفاع میکرد که گویی از میراث ملی خود دفاع میکند. دکتر لویزن میگفت که هیچ ملتی در جهان به اندازهی ایرانیان در شعر غنی نبوده است و شعر هنر ملی ایرانیان است…. توصیه میکنم که فیلم این مناظره را سرچ کنید و ببینید. مناظرهی آموزندهای است. البته من با آشوری موافقتر بودم هرچند لویزن با آن لهجهی انگلیسی جملاتی از صوفیه را نقل میکرد که بسی شنیدنی بود:
اگر بر آب روی خسی باشی
اگر بر هوا روی مگسی باشی
اگر دلی به دست آری کسی باشی
سادساً بگذریم:
شعر بودن شاملو را برایتان میآورم:
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک کوچهی بنبست.
*
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکام اگر ننشانم از ایمان ِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز ِ بیبقای ِ خاک.
***
توفیقات بسیار
تلخ بود و درد داشت…
هرچند این نوع روایت رو دوست دارم، یادِ اخوان افتادم…
کاوهای پیدا نخواهد شد امید/کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
حضرت نجوا
سلام و سپاس از نظر لطفتان…
یاد م. امید -که پرچمدار ناامیدی در شعر فارسی است- به خیر. نمیدانم اگر او در این روزگار بود چه میگفت. البته دیگر بدتر از بیت بالا که نمیتوان گفت!
بگذریم. یاد پارهی واپسین شهریار شهر سنگستان افتادم. وقتی شهریار ایرانشهر سر در غار میکند:
غم دل با تو گویم غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد : …آری … نیست !!
*
وقتی در غار فریاد میزنیم قسمت آخر جمله عموماً پژواک میکند. اینجا هم قسمت پایانی سؤال شهریار (“اری نیست”) بدل به پاسخ محکم غار میشود: آری نیست!
*
اما شاملو است که با وجود تلخی زبان و نگاه، هیچگاه مأیوس نیست:
هان سنجیده باش
که نومیدان را
معادی مقدر نیست
***
توفیقات بسیار
با سلام خدمت جناب رند اولا بنده فکر میکنم که در فتح ایران نوادگان رسول (ص) به فرمان حضرت امیر شرکت کردند و در ثانی جنگی که عالم را از نظر ایدئولوژی تکان داد جنگی کوچک نبود اما بگذریم من بیشتر تمایل دارم از مصاحبت با شما نظمی بر پریشانی واژگان ذهنم بیافکنم لذا شعر نمایی را که به گمانم چهره غزل به تن دارد به حضورتان تقدیم و استمداد نقد فنی و زیبایی شناختی بر آن دارم در ضمن من متوجه دیدار حضوری نشدم البته اگر بتوانم از نزدیک گفتگویی داشته باشم بسیار مشتاقم.
من عاشقانه هایم نیز فلسفیست
این عشق نیست، آغاز رهی برزخیست
این فواره های اضطراب، وجود میزند
حدوث و قدیم به پیشش بحثی ثانویست
اندیشه ژرف فنا پیش دوست
بی شک برآمده از عشقی فلسفیست
من لاف عقل به از عشق میدانم
زیرا که در رهش خطرهای کمتریست
این مدعیان پاکبازی پیش حضرتش
در آستینشان مارهای ساحریست
طالب طی طریق را بود شرطی وثیق
طی هر ره ، هر گذر را منزلیست
یقظه را می بایدش عقلی بسیط
ورنه این بیداریت، بد ظلمتیست
سلام دوست من
با دوشعر
با افتخار منتظر حضور و نظرات شما هستم
با سپاس
رستم از این بیت و غزل ای شه دیوان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
حضرت راهرو روح الله
سلام و سپاس
اولاً که جنگ قادسیه در سال چهارده هجری به وقوع پیوسته است و در آن زمان حسنین (ع) ده و یازده سال بیشتر نداشته اند…. تا آنجایی که من میدانم این دو بزرگوار در جنگهای بعدی هم شرکت نکردهاند.
ثانیاً بنده هم از دیدار حضوری مشعوف خواهم شد. راستش بحث نوشتاری در باب ساختار غزل و البته بحثهای سیاسی بسیار طولانی است و این بنده هم به خاطر اینکه جدیداً در نوشتن کمی کاهل شده است ترجیح میدهد که زبان را به جایش بچرخاند :) به هر حال قرار است که در سرای اهل قلم در روزهای چهارشنبه ساعت چهار و نیم جلسات شعری برگزار شود که مسئولیت آن با جناب میرجعفری است. امروز من آنجا بودم و چند نفری هم بیشتر نبودیم. قرار شد که به دوستان خبر دهیم که اگر تمایل داشتند بیایند. اگر شما هم قدم رنجه بفرمایید که هم فال است و هم تماشا. به هر حال در همین وبلاگ مکان دقیق آن را خواهم گفت تا باقی دوستان هم اگر خواستند بیایند.
ثالثاً در مورد غزل حضرت شما.
شرط اول در غزل رعایت اوزان عروضی است. منظور از وزن عروضی هم توالی خاصی از هجاهای بلند و کوتاه است که در تمامی ابیات غزل باید رعایت شود. به طور خلاصه بگویم که در زبان فارسی ما دو نوع هجا داریم: هجای کوتاه و بلند. من هجای کوتاه را با “آ” نشان میدهم و هجای بلند را با “_”
برای مثال این بیت حافظ را در نظر بگیرید:
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
اگر من بخواهم بیت را بر اساس ترتیب هجای بلند و کوتاه بنویسم اینگونه نوشته میشود:
آ آ _ آ _ آ _ _ آ آ _ آ _آ _
در تمامی ابیات این غزل ترتیب هجای بلند و کوتاه به همین ترتیب است و هیچگاه در آن تغییری داده نمیشود (مگر در موارد خاصی که اختیارات شاعری خوانده میشود)
اینکه بر چه مبنایی یک هجا کوتاه است و یک هجا بلند هم قصهی خود را دارد. برای اینکه وزن اشعار را خوب بفهمید حتماً باید کتابی در عروض بخوانید یا اینکه پیش کسی که بر عروض مسلط است تعلیم ببینید. بهترین کتابی که من در این زمینه دیدهام کتاب عروض و قافیه دکتر سیروس شمیسا است. کتابی که به زبان ساده و همه فهم آن را آموزش داده است. این بنده هم در حد بضاعتش از هیچ کمکی به شما دریغ نخواهد کرد. به هر حال اگر قرار است غزل بگویید نمیتوانید که اولین شرط غزل یعنی رعایت وزن عروضی را رعایت نکنید.
در این غزل وزنی که در ذهن شما بوده است وزن “فاعلاتن فاعلاتن فاعلات” یا همان وزن مثنوی معنوی بوده است که در بسیاری از ابیات از رعایت آن تن زدهاید.
تکتهی دیگر رعایت قافیه است که آن هم داستان خودش را دارد. فقط بگویم که در این غزل هیچ دو بیتی هم قافیه نیستند در حالی که هم قافیه بودن تمام مصاریع زوج و مصرع اول بیت اول در غزل شرط لایتغیر است.
همهی اینها که گفتم نباید باعث این شود که شما از غزل بترسید. غزل گفتن سادهتر از آن است که فکرش را بکنید و با اندکی ممارست این اصول را میتوانید فرا بگیرید.
نقد مبسوطتر غزلتان هم بماند برای دیدار حضوری با حضرتتان.
بگذریم. این غزل از دوستم مهرداد بابایی است. زیباست…
کسی نمی رسد از راه لحظه های بَدیست
گرفته ، ابری و مبهم هوا هوای بدیست
صدای تق تقِ کفش زمان در این لحظات
میان ساعت دیواری ام صدای بدیست
نه گوش می دهد این ناله های تلخِ مرا
نه بی خیال دلم می شود ، خدای بدیست
دلم به خاطر این عشق ، مرگ مغزی شد
برای معجزه دیر است ، در کُمای بدیست
هزار مرتبه گفتم مرا ببر و نبُرد
خلاصم از غم دوری نکرد ، پای بدیست
نه ساحلی نه غروبی ، فضای این خانه
برای مردنم از انتظار جای بدیست
***
توفیقات بسیار
سلام احمد
این کامنت آخرت را که خوندم یاد اون سه جلسه ای افتادم که برامون اوزان عروضی می گفتی
کلی خاطرات زنده شد
یادش بخیر
امیر جان
سلام
یاد اون روزا به خیر…
حالا دوباره جلسات شعر رو راه میندازیم… شعر میخونیم… شعر میخونیم… شعر میخونیم…
کامنتت رو که خوندم یه سؤالی تو ذهنم اومد:
سی سال گذشت و همچنان میگذرد
جز شعر برای من چه چیزی ماندهست؟
***
توفیقات بسیار
کاروانی که بود بدرقه اش “راه خدا” به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از “نور” هدایت ببرد راه بدوست که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
حافظ از “چشمه حکمت” بکف آور جامی بو که از لوح دلت نقش جهالت برود…ـ
حافظ از “چشمه حکمت” بکف آور جامی
حافظ از “چشمه حکمت” بکف آور جامی
حافظ از “چشمه حکمت” بکف آور جامی
گذار بر ظلمات است… خضر راهی کو؟
حضرت ناشناس کامنت هفت
سلام
اول میخواستم این اشعار حافظ را با شعرهای دیگری از حافظ پاسخ دهم و بحثی در باب “نجات” در شعر حافظ باز کنم ولی دیدم که شما حقیقتاً مرا با این ابیات خطاب کردهاید و اینجا جای بحث شعری نیست…
راستش نمیدانم منظور شما از “چشمهی حکمت” چیست که بگویم که اصلاً آن طرفها رفتهام یا نه. اینگونه کلی صحبت کردن هم به گمانم راه به جایی نمیبرد. اگر قرار باشد هدایتی در کار باشد باید مصداقی و دقیق صحبت کرد و یا آدرس این چشمهی حکمت منظور نظر را داد :) خلاصه اگر دقیقتر بگویید باعث امتنان است.
بگذریم…
این بنده آن غزلی که دو سه بیتش را -به سبب تحذیر – آوردهاید، خیلی دوست دارد. به خصوص بیت چهارمش را :)
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
***
توفیقات بسیار
درود
با غزلی به روزم
دعوتید
به ما سر بزنید ودر نظرسنجی ما شر کت کنید
مولا امیرالمؤمنین علی(ع):«نحن شجرة النّبوة، و مَحَطُّ الرِّسالة؛ و مختلف الملائکة، و معادن العلم و ینابیع الحکم…»
نهج البلاغه-خطبه۱۰۸
سلام بر دوست عزیزم
دعوتید به کافه سپید حقیر
این بار میهمان غزلی از ردیف نقاشی و شور هستید.[گل]
بنده حقیر را از نظراتتان محروم نکنید.
چشم به راه……
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و ابصارهم غشاوه…
حضرت ناشناس کامنت سی و هشت (هفت سابق)
سلام و سپاس
این روزها به خاطر قصهای گذرم به نهجالبلاغه افتاد و ماجرا برایم جالب شد و کمی بیشتر خواندم. خلاصه به دنبال مفهوم عقل در نهجالبلاغه بودم. سخن را طولانی نمیکنم و آنچه که به آن رسیدهام را شرح نمیدهم. پیش از این هم بالاخره سر و کارم با نهجالبلاغه افتاده است. فقط میخواستم بدانید که چندان هم با “متون” اهل بیت بیگانه نیستم. هرچند میدانم پژوهش در این متون یک چیز است و دل سپردن به صاحبان آن سخنان یک چیز دیگر.
نمیدانم! شاید از دیدگاهی (دیدگاه حضرت شما که بنده با کم و کیف آن آشنا نیستم) درهای هدایت بر این حقیر بسته شده است :( میخوانم و چندان به نتیجهای غیر از آنچه رسیدهام نمیرسم:
و لایزید الظالمین الا خسارا!
این حرفها را درد دل تلقی کنید و بدانید که این بنده از صمیم قلب از شما سپاسگزار است. شما را که نمیشناسم ولی امیدوارم که روزی فرصت جبران این نیکخواهی برای این “گمراه ِ عالَم” فراهم شود.
بگذریم. دیوان حافظ را باز کردم این غزل آمد:
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
***
بیت آغازین را که خواند لبخندی زدم ولی وقتی بیت ما قبل آخر را خواندم لبخندم بدل به تلخند شد.
توفیقات بسیار
خدایا،خدایا،من نیاز به یه معجزه دارم،یه این طرفی،یه اون طرفی.
وبگاه نمایشعر و سینما تجدید مطلب شد
حضورتان را دریغ نفرمایید
این شماره با :
دونالد بارتلمی
دیوید ممت
علی حاتمی
عبدالکریم سروش
ماری و مکس
سید مهدی موسوی
فاطمه اختصاری
کریستوف کیشلوفسکی(آبی)
محمد حسینی مقدم
مهدی اخوان ثالث
حسین منزوی
علی خامنه ای
رسول یونان
هفت دقیقه تا پاییز
قطب الدین صادقی
الهام میزبان
شعر علمی تخیلی
و
شهرام میرزایی
حضرات دوستان و رهگذران
سلام
اولاً به وبگاه جناب حامد داراب سر بزنید خوب است…
ثانیاً اپرای عروسکی مکبث در تالار فردوسی (روبه روی تئاتر شهر را هم از دست ندهید) ولی چون اپرا به زبان ایتالیایی است قبل از آن به متن نمایشنامهی مکبث شکسپیر نگاهی بیندازید بهتر است. هرچند موسیقی، عروسکگردانی، طراحی صحنه و نورپردازی آن، آنقدر سحرانگیز است که حتی کسی که اصلاً مکبث را هم نخوانده باشد به صندلی میخکوب میشود. خلاصه خدا جناب بهروز غریبپور (کارگردان این اپراهای عروسکی) را نگه دارد…
ثالثاً روزهای چهارشنبه ساعت ۱۶/۳۰ الی ۱۸/۳۰ در محل سرای اهل قلم (خیابان فلسطین اولین کوچه وقی که از انقلاب وارد فلسطین میشوید) جلسه شعرخوانی با مسئولیت جناب میرجعفری برگزار میشود. جلسه هنوز پا نگرفته است ولی اگر دوستان بیایند شاید کم کم جلسه خوبی شود. هرچند بنده ممکن است امروز نباشم…
و در آخر یک بیت از محمد کاظم بهمنی:
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته/کاش نقاش تو اینقدر هنرمند نبود..
***
توفیقات بسیار
سلام؛
“فذکّر إن نفعت الذکری”(۱)
“إن الذّکری تنفع المؤمنین” (۲).
تذکر برای “مؤمنین” مفید است.
حالا شما بر چه اساسی یه “تذکر” رو برخاسته از این دیدگاه ارزیابی میکنید که شما گمراه عالمید و درهای هدایت به روتون بسته شده، الله اعلم!
“به نتیجهای غیر از آنچه رسیدهام نمیرسم:و لایزید الظالمین الا خسارا!”
اگر کسی عملی را ظلم تلقی کند که حقیقتاً ظلم نباشد، خود ظالم است.
اگر ظلم را به درستی تشخیص دهد اما در تشخیص ظالم واقعی اشتباه کند، خود ظالم است.
اگر کسی ظالم را درست تشخیص دهد اما آن ظلمی را به او نسبت دهد که مرتکب آن نشده، خود ظالم است.
اگر کسی ظالم و ظلمش را درست تشخیص دهد اما عکس العمل او متناسب با کمیت و کیفیت ظلم او نباشد، خود ظالم است.
اگر کسی ظالم و ظلمش را درست تشخیص دهد، عکس العملی متناسب کمیت و کیفیت ظلم او اتخاذ کند، اما در تشخیص زمان و مکان مناسب خطا کند، بگونه ای که راه را برای ظلم بزرگتری باز کند، خود ظالم است…
اگر..
اگر…
اگر…
“و لایزید الظالمین الا خسارا”
حافظ از چشمه “حکمت” به کف آور جامی…
“پژوهش در این متون یک چیز است و دل سپردن به صاحبان آن سخنان یک چیز دیگر.”
احسنت! “دلدادگی” رو میشناسید…
من هم در جستجوی عقل در کلام مولا(ع) و اصولا در میراث دینی به نتایج بسیار جالبی برخوردم. پیشنهاد می کنم و تأکید می کنم حتما “قلب” رو هم جستجو کنید، نتایج جدا شگفت آوره…
پیشاپیش میلاد مولا رو بهتون تبریک میگم و آرزو می کنم که مولا عیدیتون رو “فرصت دلدادگی” قرار بده.
۱)اعلی۹
۲)ذاریات۵۵
حضرت ناشناس
سلام و سپاس بسیار
جواب به بعضی از کامنتها حقیقتاً دشوار است و کامنتهای شما هم از همین کامنتهاست….
باید کمی بیندیشم و بعد پاسخ بدهم.
فعلاً بگذریم. چند غزل از فاطمه حق وردیان میخواندم دیدم چه قدر خوب اند. برای خالی نبودن عریضه یکی از آنها را که اسمش “سانسور” است را برایتان میگذارم:
سلام عشق ِ قدیمی ،سلام آقای ِ….
چقدر حس ِ قشنگی است اینکه جاپای ِ
شما شبی بگذارم، اگرچه میدانم
شما بزرگترید از تمام ِ دنیای ِ
غریب و کوچک من… نه! نمی شود یکبار
کمی مماس شود بال من و پر های ِ….؟!
همیشه من ته ِ دره، ولی شما انگار
همیشه دورتر از من درست بالای ِ…..
که … نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را
چقدر گریه کنم هی تمام شب های ِ….
نمیشود به شما گفت (دوس…) من آخر
بگو چکار کنم تا دلت کمی جای ِ….
***
توفیقات بسیار
«اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود، علی را می پرستیدم.
به خود اجازه نمی دهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل، شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد به حریم علی نزدیک شود.
من فقط به قلب سوخته خود اجازه می دهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرأت می کنم به علی نزدیک شوم. اگر شعله عشق او در دلم زبانه نمی کشید، ابدا به ساحتش جسارت نمی کردم و نامش را به زبان نمی راندم…»
شهید مصطفی چمران
حضرت ناشناس کامنت چهل و پنج (هفت سابق؟)
سلام و سپاس بسیار
چون هنوز کامنت سابق شما را پاسخ ندادهام تنها به آوردن یک غزل از حمیدرضا حامدی بسنده میکنم. در ضمن عیدتان هم بسیار مبارک :)
به صرف سرزدن چند اشتباه از هم
جدا شدیم به آسانی دو راه از هم!
*
بعید بود چنین دوری از من و تو بعید
شبیه فاصلهی آفتاب و ماه از هم
*
تو فکر می کنی از دشمنی چه کم دارد
بهانهگیری یاران نیمه راه از هم؟
*
به هم پناه میآورد روحمان یک روز
به کی بریم در این روزها پناه از هم؟
*
گذشت دورهی آه از زمانه گفتنها
چرا عزیز من! آه از زمانه؟ آه از هم!
*
جریمهی خودمان هیچ…جرم دیده چه بود؟
چگونه دل بکنند این دو بیگناه از هم؟
*
به شوق دیدن هم باز پلک میبندیم
سراغ اگرچه نگیریم هیچگاه از هم
*
چه کار عقل بداندیش را به جادهی عشق؟
خوشا جنون که ندانست راه و چاه از هم!
***
توفیقات بسیار
هر زمان غلامکی امیرِ این دیار شد
قامت ِ غرورمان خمید
ای دریغ…
ای دریغ…
ای دریغ…
حضرت خلوت نشین
سلام و سپاس بسیار
دریغ کشیدنتان مرا هم به آه کشیدن واداشت :(
ترجیح میدهم که فعلاً شعر عاشقانه برایتان بگذارم و از شعرهای تلخ تاریخی اخوان و … درگذرم.
چند بیت از دو غزل جناب حمیدرضا حامدی را برایتان میگذارم:
کسی نگفته که طاقت بیارو حوصله کن
بیا برای من از هرچه خواستی گله کن!
*
تو در اٍزای دلت جان بخواه ، آری ، جان
من اهل چانه زدن نیستم …معامله کن
*
درآزمون خزان برگ،سرشکسته تراست
کم التفات به این برگه های باطله کن
…………………………………..
اگر چه رفتنت از خیر من گذشتن بود
برایم آمدنت مثل روز ، روشن بود ….
*
ولی چه خوب که شایسته شکسته شدن
در این میانه فقط کاسه دل من بود
*
خٌ خٌ خودم فَ فَ دا دای صورَ رَ تٍ تٍ … آه
برای از تو سرودن زبانم الکن بود !
*
یک رباعی را هم از ایشان برایتان میگذارم. چقدر این رباعی نستالژیک است….
آن روز که حرف شاید و باید شد
باید که اسیر هرچه پیش آید شد
اینقدر نگو نمی شود با هم بود
مایوس نباش سعی کن شاید شد
***
توفیقات بسیار
حقا که رندید. شاهنامه می خواندم امشب در هزارن فرسخی دیار آزادگان، که دیدگانم به چکامه تان روشن شد…
آه این گذشته یادی چه می کند با ما.
خامه تان جاودان…
حضرت ناشناس کامنت هفت
سلام و سپاس بسیار
و اما بعد…
اولاً اینکه از نظرگاه شما خود را “گمراه عالم” شمردم از اغراق شاعرانه خالی نبود. ولی به هر حال از کامنتهای سابق شما بر میآید که این بنده در مسیر درستی گام بر نمیدارد و به هر حال از جهتی گمراه است. گمان نکنم که راهی را که من تا کنون رفتهام را راه صوابی بدانید و گرنه به این بنده عتاب نمیکردید.
ثانیاً آنچه که در باب ظلم آوردید سخنی صواب است ولی به گمان من (البته از استاد مصطفی ملکیان آموختهام و ایشان هم از … ) تنها راه نجات “صداقت” با خویشتن خویش است و البته “جدیت” در این راه و شناخت صحیح از نا صحیح. به هر حال سعی کردهام هرچه از فضایل اخلاقی ندارم از این دو کاملاً بیبهره نباشم. شاید کسانی صادقانه بکوشند و به نتیجهی دیگری برسند. این نکته را هم بگویم من نمیتوانم بپذیرم که به دلیل اینکه هر آن ممکن است به دلیل تشخیص غلط ظالم بشوم پس بیعملی پیشه کنم. چون بیعملی خود عملی است. اما اگر درست فهمیده باشم شما دشواری “ظالم نبودن” را گوشزد کردید که بگویید برای جستن از خطر باید به دامن اهل بیت چنگ زد.
ثالثاً “دلدادگی” را میشناسم. هرچند هیچگاه عشق آسمانی نصیبم نشده است و دلبستن به معشوقهی زمینی پیشهی این رند بوده است. هیچ گاه هم مصداق این بیت مولوی نبودهام که “عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/عاقبت ما را به آن سر رهبر است” شاید هم در عشق زمینی غش داشتهام به این جرم بر خاک زنجیرم کردهاند :( شما دستگیر شوید و دعا بفرمایید که سندان و پر ِ پروازی از آسمان برایم بفرستند تا زنجیر ببرم و به صف دلدادگان آسمان ملحق شوم :) هرچند “زلف معشوقه چو زنّار همی فرماید/برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام” (جدی نگیرید! لاف میزنم…)
رابعاً باز هم عید شما مبارک.
خامساً بگذریم. این شعر از زهرا معتمدی است. غزل غریب و تلخی است:
هنوز منتظرم… نامهای که از تو رسید
و لحظههای ِ مرا وصل میکند به امید
هنوز منتظرم، پشت ِ در … و سینی ِ چای
که در دو دست ِ من سوگوار میلرزید
هنوز منتظرم …: (پس عروس خانم کو؟!)
و مادرم که مرا مثل ِ جغد میپایید
(سلام…) بَه! چه عروسی! بیا جلو خانم…
و بعد عروسک ِ تو از نگاه ِ زن ترسید
و سینی از وسط ِ دستهای ِ من افتاد
کسی میان ِ نگاهم نشست و جیغ کشید…
هنوز منتظرم، (بعله) را که می گفتم
کلاغ ِ پیر به روز ِ سیاه ِ من خندید
نشست مرد جوان در کنار ِ من آرام
و یکهو جمع شدم توی ِ آن لباس ِ سپید
چقدر منتظرش ماندم و نیامد… وَ…
نگاه ِ مضطرب ِ من به زنگ ِ در خشکید
و بعد اینهمه دلواپسی همین دیروز
نوشت نامه و از روزگار ِ من پرسید
■
اتاق ِ بیست و یکم، پشت ِ میلهها یک زن
و نامهای جلوی ِ چشم او سفیدِ سفید
***
توفیقات بسیار
سرکار خانم آزاده
سلام و سپاس بسیار
آری… این گذشتهیادی با ما چهها که نمیکند… اما بالاخره درست میشود… خیالتان راحت :) یاد این بیت خواجه افتادم:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد/من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
***
توفیقات بسیار
“برای جستن از خطر باید به دامن اهل بیت چنگ زد.”
والسلام
حضرت ناشناس کامنت هفت
باشد… به چشم! هرچه تو گویی همان کنم :)
توفیقات بسیار
سلام احمد جان
حالی داد خوندن شعرت. ممنون.
محکم بود و استوار! (البته به درک ناقص و به سلیقه نازل من).
از این تیکه اش هم خوشمان آمد:
«ای دریغ!
تا که از هجوم ِ دشنههای ِ دشمنانمان دمی رهید
خویش را درید
غرق ِ در “گذشتهیادی” ِ همیشگی
ریشههای ِ اختناق را
خود به گرد ِ گردنش تنید!»
خوش باشی و پیروز
مهدی جان
سلام…
وقتی اسمت رو میبینم که کامنت گذاشتی و شعر رو پسندیدی میرم آسمون… بالاخره رفیق همدورهای یه معنی دیگهای داره :) به خصوص اگه اون رفیقت رفیق شعرخونیهاتم باشه… یادش به خیر خونهی “عمو میری” اون بالکن…
راستی سلام منو به احسان و هادی برسون. برا هر دوتا شون دلم خیلی تنگ شده.
بگذریم… حرف نوستالژی (گذشتهیادی) شد. به یاد گذشتهها و فال حافظامون برات یه فال گرفتم… با خودم فکر میکردم که تو اونور اقیانوس هم باد صبا وجود داره یا نه؟ اصلاً باد صبا میتونه کل اقیانوس هند رو رد کنه؟ :)
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
خوش میکنم به باده مشکین مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
ما باده زیر خرقه نه امروز میخوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز میکشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
***
توفیقات بسیار
بالاخره عبداله اومد بیرون، ببینم چی کار می کنی حاج احمد، یکی از اون شعرهای قشنگت رو بزار …
حضرت مسعود خان
سلام و سپاس
شعر جدید هم خواهم گذاشت… هرچند نمیدانم چگونه شعر بگذارم… عاشقانه… سیاسی… شبه فلسفی :)
بگذریم. فعلاً به میمنت این خبر خوش:
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد
***
توفیقات بسیار
سلام و عرضِ ادب!
هی میخوام دوباره کامنتِ اضافه نیارم و الکی شلوغ نکنم، نمیشه.
دیفالت داشته باشید که ممنونم از جوابها و نکته ها و شعرهایی که توش میارید.
خصوصاً جوابِ کامنتِ خودم.
ممنون.
.
به صبحی که قراره بیاد ایمان دارم…
امید میذاره که فکر کنم من اون صبح رو میبینم… دلم میخواد که ببینم…
صبح امّید که بُد معتکف عالم غیب/گو برون آی که کار شب تار آخر شد
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار
اولاً که بنده باید به خاطر لطف شما و کامنتهای شما سپاسگزار باشم…
ثانیاً فروغ میگفت: “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” شاید باید شعری نوشت و گفت:
ایمان بیاوریم به آغاز این بهار…
هرچند شاید شرایط مثل شرایط زمان فروغ باشد. مثل این پاره از شاملو:
هرگز شب را باور نکرده ام
چرا که در فراسوی دهلیزهایش
به امید دریچه ای دل بسته بودم
***
توفیقات بسیار
سلام احمد جان
می خواستم اینجا سفره ی دلم را برایت بگشایم. ان شاء اله فردا می بینمت. اما فکر می کنم این غزل از فاضل نظری گویای حال اینر وزهای من باشد:
مپرس حال مرا، روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچکس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به ز مبارزه با آفریدگارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید-
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست
ارادت
اصلاح می کنم:
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی
امیرحسین خان
سلام
سفرهی دلت را فقط برای خودم باز کن :) فقط فردا دیر نیایید، ساعت چهار و نیم صبح، دربند میدان مجسمه… دیر بیایید رفتهام و غمهایت در دلت میماند و غمباد میگیری خدای ناکرده :)
هرچند روزگار من هم چندان خوش نیست:
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم/به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
خوب بگذریم. شعری از زهرا معتمدی را برایتان میگذارم. غزل پست مدرن ملایمی است:
از این به بعد نامه نده! زنگ…نه! بزن
حالا خودت و حادثه ها را به بهت من
کابوسهای مسخره هی جیغ می کشند
درذهن پیر و خسته ی من هی دهن دهن
لعنت به این اتاق! به این تخت! این سکوت
لعنت به زندگی که مرا از تو واقعاً
دیگر گرفته / اند به خود شکل دیگری
افکار عاشقانه ی تا حلق در لجن
پوسیده ایم در خودمان ، شک نکن به عشق
حالا لباس خیس و سیاه مرا بکن
در خوابهای قرمز زن محو شو! بمیر!
مانند کرم له شده در دامن چمن
شاید من اشتباه کنم ! بعد از این ولی
دیگر برو و نامه نده، زنگ هم نزن
***
توفیقات بسیار
سلام. برای من خیلی جالبه که کسی بگه «برو و نامه نده، زنگ هم نزن و …» این تکلیف تعیین کردن برای دیگران در زمانی است که تکلیف خود فرد با خودش روشن نیست. علاوه بر اینکه، آدم اگه مرده یا حتی اگه زنه:) باید خودش رو جمع و جور کنه نه اینکه به طرفش بگه چیکار کن یا چیکار نکن
توفیقات بسیار:)
حضرت ناشناس کامنت شمارهی ۶۳
سلام و سپاس
البته این فرمایش شما-از موضع تربیتی- کاملاً صحیح است ولی این که شعر است! شاعر هم از بیت اول مشخص کرده که تکلیفش مشخص نیست و مردد است و این تردید و عدم قطعیت و فضاسازی متناسب با آن هم یکی از عوامل موفقیت نسبی این غزل است. به هر حال همهی آدمها گاهی دچار این تردیدها میشوند ولی شاعرها بیشتر دچار این مسئله (و البته بسیاری مسائل دیگر :) ) میشوند و اصلاً به همین دلیل هم شاعر میشوند!
به هر حال برای معشوق تعیین تکلیف کردن در ادبیات کلاسیک هم سابقه دارد:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن…
*
بگذریم. غزلی از سعدی را برایتان میآورم:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
***
توفیقات بسیار
هم بازی دوران شیرین کودکی
آهسته تر بخوان خالق رنگین کمان همیشه در کنار ماست
فقط کافیست او بشنود
آهسته تر بخوان ترانه رنگین کمان ما دل شکستنی ست
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی/ای پسر! جام می ام ده که به پیری برسی
همبازی دوران کودکی
سلام و سپاس
نمیدانم همبازی کدام دوران کودکی من هستید. ساختمان توحید؟ بچههای بلوک شانزده؟ دبستان سپهر؟ دبستان اشرفی اصفهانی؟ مدرسهی راهنمایی معلم؟ و یا…
راستی کار شاعر فریاد کردن است. اگر فریاد نکند که شاعر نیست :)
بگذریم… کامنت شما را دیدم دو سه سطری شعری نوشتم. ادامهاش خواهم داد:
آرمان ِ کودکی ِ ما سراب بود
نقشههای ِ راه ِ گنج
نقش ِ روی ِ آب بود
تاختیم و تاختیم
سوختیم و ساختیم
زندگی ِ خویش را به یک فریب
ابلهانه باختیم!
***
توفیقات بسیار
به رسم قدیمی – شعرتان را که قبلا خوانده بودم- صبر میکنم تا کامنت دانتان حسابی پر شود، بعد همه را می برم و یکی یکی از کیسه در می آوردم و میخورم! همه کامنت ها عالی است و سرشار از روحی غنی و اما گاهی رگه هایی از مزه ای عجیب! خطاب من حضرت راهرو روح الله است… جناب ایشان حتما از وجدانی آزاده سرشارند و طبع شعری زیبایشان این را می رساند. شاید هر کسی که شعر بگوید و شعر بشنود دیگر نتواند در راه راست قدم بردارد، البته آن راه راستی که باریک تر از مو است. شاعران و نویسندگان دلشان میخواهد در اتوبان افکارشان را برانند. بگذریم: شیفتگی شما نه باعث تعجب است و اصرار شما بر شخصیت علی نه باعث کدورت! اما میخواهم بگویم که کارنامه همه مردگان و زندگان در پیش روی ما نیست! شاید کسی که بودا را شناخت از او هم بتواند لبریز شود و الهام بگیرد. ارزشمندی در عشق کم سوی نشات گرفته از کمبود دانش نیست. ارزشمندی در آن است که کسی زرتشت را بشناسد. کنفوسیوس و مسیح و مانی و ماهاویرا و نیچه و آلبر کامو را بشناسد. بعد بداند ریچارد داوکینز کیست و هانا آرنت چی گفته و غیره و غیره و غیره و غیره بعد می تواند نزد شخصی کرنش کند؟! اصلا این روند پایان پذیر است؟ ببینید بزرگی نسبی است!
یه روز عده ای از دنیای کهن، دعوت شدند به دنیای ما. توی اتاق مذاکره یک تلویزیون بود. یکی از مردان دنیای کهن از آن پرسید. به او گفتند تلویزیونه و برای او توضیح دادند. مرد فوری جلوی تلویزیون زانو زد و گفت وا خدایا! چه نعمت بزرگی! وا! خدایا! یک نفر گفت تازه کجاشو دیدی؟ بیا بریم ساختمان های بلند رو نشونت بدم. هواپیما و باکتری مصنوعی و اینترنت! مرد گفت: نه! ما را رها کنید. یک عاشق به چیز دیگری نظر نمی کند. حسبنا التلویزیون و نعم التکنولوژی! یکی از شاعرانشان گفت: کار ما نیست شناسایی راز تلویزیون. کار ما شاید این است که در افسون تلویزیون شناور باشیم! و این طوری بود که مردان دنیای کهن نتوانستند دنیا را ببینند و … تلویزیون رو ول کنید. برید دنیا رو بگردید. تاریخ میلیون ها صفحه داره. چرا فقط دو صفحه اش را چسبیده اید؟ و حتی به قول یه شاعر عرب نیمی از آنچه در کتب تاریخ می خوانیم، شایعه اش بیش نیست! یک بیت از مرحوم منزوی هم به ذهنم داره فشار میاره، تقدیم می کنم به شما:
….
به خنده گفت ولی هیچ خوب مطلق! نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود…
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگوییم تصوری است محال
سلام احمد آقا
خوب هستی… مدتی فرصت نبود اینجا کامنت بذارم … شعر قمار باز گویا شعر با ظرفیتی بوده اگرچه من نتونستم باهاش ارتباط جدی برقرار کنم شاید به این دلیل که با قمار هیچ پیوندی ندارم … شعرت برا عبداالله یوسف زادگان هم دردناک بود خدا رو شکر که بعد این همه انفرادی بالاخره طعم آزادی رو چشید اما این شعر …
تا اونجایی که میدونم تو قصد احیای نیمایی سرایی رو داری به نظرم این مسئله ی قابل تاملیه و باید پیش از اون به یه سری پرسش ها پاسخ بدی که مثلا چرا شعر امروز در یک حرکت دوسویه یکی به سمت غزل و یکی به سمت سپید داره از نیمایی دور میشه ؟…در ضمن اگر بخواهی که برخلاف جریان عمومی حرکت کنی و پارادایم غالب رو بشکنی دوران سازی کنی سرط حداقلیش اینه که باید شاهکار بگی این شعر خوب بود اما خوب شاهکار نیست … البته من نه نیمایی سرام نه خیلی نیمایی خون …اما به عنوان یه خواننده ی عادی اگه بخوام نقد کنم میگم تو این شعر میشه سه حیثیت رو از جدا کرد حیث روایی مضمونی شعر حیث موسیقایی شعر و حیث شاعرانگیش … اگرکه شعری رو شعر خوب بدونیم که این سه حیثیتش با هم در تعادل باشن به نظرم این شعر اینجوری نیست… چون حیث مضمونی و حیث موسیقایی بر حیث شاعرانگیش غلبه داره …به نظرم مضمون خیلی روئه و تشبیهها و استعاره در پس زمینه در حالیکه شاید باید برعکس باشه مثلا شاید میشد روایتت رو بصورت کامل بر یک بستر تشبیهی قرار می دادی البته بند آخر به نظرم واقعا خوب بود ولی به نظرم به صورت کلی بعضی جاهاش افراط در آهنگین کردن کلام تو ذوق می زنه …درضمن گرچه من با کلیتش همراهم اما جای نقد مضمونی هم داره …
این نقد در واقع تمرینی بود برای اینکه بتونم روحیه ی نقادیم رو بالا ببرم چون واقعا برام نقد شعر کار ساده ای نیست .. البته این یه خوششانسی بزرگه که ما می تونیم از نقدهای شما چه به نقدهامون چه به شعرهامون بهره ببریم و با عروج از پله های این دیالوگ دیالکتیک کیفیت مواجهمون با دنیای شعر رو ارتقا بدیم
در مورد کامنتی که برا پست قبلیم نوشتید اولا باز تشکر از نقدتون ثانیا اینکه شرمنده باز کامنتدونیمون بهت ضدحال زد و ثالثا یه جوابی به جهت فتح باب بحث دادم که مطالعه بفرمایید ممنون میشیم در ضمن مدتیه پست جدیدم گذاشتیم تشریف بیارید مسرور می شویم
و دیگه اینکه دوتا چیز مربوط به شعر این مدت خیلی اذیتم کرد یکی بعضی از بخشهای پست جدید حامد داراب و دیگم اینکه نمی دونم ساناز بهشتی رو میشناختی یا نه من وبش سر میزدم شاعر با استعدادی بود که از یک دو هفته پیش دیگه اجل بهش مهلت نداد که این استعدادش رو بارور تر کنه … واقعا یه سواله برام چرا غالب شاعرا اینقدر زود میمیرن … از قیصر و منزوی و فروغ و سهراب بگیر که ۶۰ سالگیشون رو ندیدن تا امثال نجمه زارع که جوونمرگ شدند …ها چرا واقعا
این شعر فاضل رو زیاد می خونم
از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم کشورم خالی است
چابکسواری نامه ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالی است
مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است
فرمانروایی خانه بر دوشم محبت کن
ای مرگ تابوتی که با خود می برم خالی است
درود رفیق
وبگاه زیبات خوانده شد
به روزم نیز…مفتخرانه دعوتید
بمانی………………..سبز
حضرت احسان (ع)
سلام و سپاس
اولاً که منتظر بودیم مخاطب کامنت شما (حضرت رهرو روحالله) خود نزول اجلال کنند و پاسخ دهند که از قرار معلوم ایشان فعلاً در دسترس نیستند.
ثانیاً واقعاً پاسخ دادن به این کامنت برای من هم بسیار سخت است. چون با شناختی که از نگاه شما دارم شما از موضعی ساینتیفیک (علم باورانه یا علمگرایانه) به محل نزاع مینگرید و بنده و بسیاری دیگر از دوستان از موضعی کلامی و فلسفی.
ثالثاً به طور خلاصه دو نکته را خدمت شما عرض میکنم. هرچند یافتههای علم تجربی میتوانند مؤید و یا تضعیفکنندهی اعتقادات دینی باشند اما علیالاصول نمیتوانند مبطل باورهای اساسی دینی باشند. (حال هر دینی را که در نظر بگیرید)
رابعاً آن مثال تلویزیون و مردان کهن به گمانم کمی گمراهکننده است. مسئلهی انسان مسئلهی دیگری است. آنچه که باعث میشود انسان معاصر (حتی در کشوری مدرن مثل آمریکا) از “اسطورهباوری” دست بر ندارد مسئلهی “معنای زندگی” است. تا این مسئله برای غریب به اتفاق آحاد بشر حل یا منحل نشود (که به گمانم نمیشود) ناقوس کلیساها مینوازد و از منارهی مساجد اذان پخش میشود…
خامساً بگذریم:
به پرواز شک کرده بودم،
به زمانی که شانههایم از وبال بال خمیده بود
و در پاکبازی معصومانهی گرگ و میش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال میزد
به پراوز شک کرده بودم من.
سحرگاهان سحر شیریرنگی نام بزرگ
در تجلی بود
با مریمی که میشکفت گفتم:شوق دیدار خدایت هست؟
بیکه به پاسخ آوایی برآرد
خستهگی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانهی نام بزرگ
و شک
بر شانههای خمیدهام
جاینشین سنگینی توانمند بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود.
حضرت حسین خان خلج
سلام و سپاس بسیار
اولاً که این شعر شاهکار گفتن خیلی سخت است و این بنده از پسش هنوز بر نیامده است.
ثانیاً با خودم میاندیشیدم که چگونه میشد که وجه شاعرانهی داستان ما برجسته میشد. پاسخی که به آن رسیدم این بود که اگر این شعر شعری سمبلیک و نمادپردازانه بود این وجه هم امکان برجسته شدن داشت. به هر حال این شعر شعری از پیش اندیشیده نبود و شاعرش هنگام سرودنش سودای گفتن چنین سطوری را در سر نداشت. شاید به همین سبب است که اینقدر “رو” “درد دل” کرده است.
ثالثاً در باب شعر نیمایی و اصرارم به نیماییسرایی در جلسات شعری به بحث نشستهام. سخن شما درست است که نیمایی گفتن عملاً متروک شده است و شعرا یا غزل میگویند و یا شعر منثور. اما اینکه چرا این اتفاق افتاده است، بحثش بسیار گسترده است. در یکی از این جلسات بحثی در گرفت و جناب دکتر آبان حرفی زد که به نظرم حرف مهمی بود. ایشان میفرمودند که نیمایی گفتن کار بسیار سختی است. الحق و الانصاف هم حرفشان درست است. رفتن به راهی که نیما رفته است و اخوان ثالث در “بدعتها و بدایع نیما” آن را نشان داده است هم از غزلسرایی سختتر است و هم از سپیدگویی به شیوهی امروزی…. انشاءالله ادامه این بحث را با هم حضوراً در یکی از این جلسات شعر پی خواهیم گرفت…
ثالثاً آمدم و شعر جدیدتان را و پاسخ شما به نقد سابق این بنده را خواندم و انشاءالله دربارهی آن پاسخ و شعر در وبگاه حضرتتان خواهم نوشت. البته این بنده را که میشناسید… همیشه با تأخیر خدمت میرسد :(
رابعاً این سؤال که چرا بسیاری از شاعران جوانمرگ میشوند را من هم بارها از خودم پرسیدهام. به نظرم به “جن زدگی” شعرا باز میگردد :) دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
خامساً بگذریم. شعری نیمایی از بنیادگذار شعر سپید را برایتان میگذارم:
سایه ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکن با پشته خارش به راه افتاد
عابری خاموش ،در راه غبار آلوده با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم سایه یک ابر باشد؟»
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب ، روی خرمنش آویخت
دشتبان ، بیرون کلبه ، سایبان چشمهایش کرد دستش را و با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم کفتر چاهی برج کهنه ای باشد؟»
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند
گاری خردی گذشت ، ارابه ران پیر با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟»
ماهی دریا شدم نیزار غوکان غمین راتا خلیج دور پیمودم.
مرغ دریایی غریوی سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایقچی کنار قایقش بر ماسه مرطوب با خود گفت:
«هه! چه خاصیت دارد که آدم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد؟»
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی دریا شدم بر آبهای تیره راندم
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز، گشتم.
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود، افسانه خواندم باز گشتم.
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه جادوگران را در زدم ، طرفی نبستم.
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم.
احمد شاملو
***
توفیقات بسیار
و اذا قیل لهم ءامنوا کما ءامن الناس قالوا انومن کما ءامن السفهاء الا انهم هم السفهاء و لکن لا یعلمون
(و چون به آنها گویند ایمان آورید چنانکه دیگران ایمان آورده اند پاسخ دهند که چگونه ما ایمان آوریم به مانند بی خردان، آگاه باشید که ایشان خود سخت بی خردند ولی نمی دانند بقره آیه ۱۳)
ببخشید که کمی لحن کامنت من با این آیه تلخ به نظر می رسد اما خب برای همچون منی که پارادایم فکریم را بر اساس متن محوری شکل بخشیده ام و وحی را برای خویشتن فصل الخطاب میدانم جای مسامحه در باب کلام حضرت حق نمی ماند جناب احسان عزیز ،ضمن تایید و تشکر از جناب رند بابت دو نکته راهگشایشان می بایست این نکته را نیز اضافه کنم که اگر به این شیوه ای که شما در پیش گرفته اید و به تعبیر جناب رند نگاهی علم باورانه دارید و برای شما سخن حجیت بخش همان است که از زبان علم بیرون جهد در باب انتقادات کوبنده ای که اهالی مکتب پست مدرن در فروکوباندن جایگاه خدایگانی علم و عقل داشته اند چه نظری دارید؟ مگر اساسا همه مسائل انسانی در حوزه صلاحیت علم و دانشمندان است که بتوانند با نگاه علمی بدان پاسخ دهند باز صد رحمت به پیروان مکتب پوزیتیویسم که دایره ای معرفتی ترسیم نمودند و بسیاری از مسائل را خارج از بحث علم دانستند به غیر از این، چرا عاشقان ولایت مداری عقل و علم اینقدر برآشفته می شوند که مکتبی بیرون از دایره ایشان می تواند پاسخی چنین راهگشا در باب معمای معنای زندگی آدمی دهد و انان خود چنین با تمامی پیشرفت هایی که در عرصه های گوناگون داشته اند در این مورد اساسی درمانده اند . نکته دیگر آنکه ما هم از نسیم علم تاریخ بهره ای هر چند اندک برده ایم اما در همان جستجو ها هم کم ندیده ایم بد عهدی های اهالی علم جدید را در عصر معاصر که حرمت و پاس حقیقت را نگاه نداشتند چگونه است که در این میدان هر چه که آنان گویند از مصادیق علم حضوری است و جای چون چرا ندارد ولی هر آنچه ساکنان شهر سنت گویند مقامی بیش از خرافه شایسته انان نیست، بازهم پوزش می خواهم که شاید لحن تندی را برگزیدم ولی به هر حال بحث در باب مسائلی چنین سهمگین لحنی استوار را طلب میکند. پیروز و سربلند باشید.
,Dear Ehsan
The empirical basis of objective science has thus nothing ‘absolute’ about it. Science does not rest upon solid bedrock
(The Logic of Scientific Discovery- London:1968)
حضرت رهرو روحالله
سلام و سپاس بسیار
چون این بنده مخاطب سخنان شما نیست سخنسرایی نمیکند و پاسخ شما را به حضرت ایشان وا میگذارد. تنها به این نکته بسنده میکنم که به گمان من تیغ پستمدرینزم تیغ دو دمی است. شکاکیت آشکار اصحاب این نحله هرچند به علم جدید زخمهای سطحی میزند، تیشه به ریشهی سنت میزند! دشمنی پست مدرنیزم با اصحاب سنت بسی بیشتر از خصومتش با تجدد و متجددین است. از کلام عالمانهی شما بر میآید که خودتان با مدعیات اصلی آنان آشنایید و قطعاً از بنده در این باب آگاه ترید. پس به همین مختصر ختم میکنم.
بگذریم. از رهگذر این گفتگو به تقدیرم میاندیشم و اینکه مرا از کجا به کجا برده است. از سنتگرایی دگم تا این نا کجاآبادی که اکنون در آن حیرانم. چه شد؟ واقعاً چه شد؟ هرچه فکر میکنم میبینم که من سرگشته این راه را نه به خود پیمودهام! شاید اگر مختار بودم قدم از قدم بر نمیداشتم….
بارها گفتهام و بار دگر میگویم/ که من دلشده این ره نه به خود میپویم
در پس آینه طوطی صفتم داشتهاند/آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم
من اگر خارم گر گل چمن آرایی هست/ که از آن دست که او میکشدم میرویم
***
توفیقات بسیار
حضرت مرحوم کارل پوپر
سلام
اینکه از عالم بالا به عالم سفلی نزول اجلال فرمودید و مجدداً سستی پایههای تجربی علم عینی را یادآور شدید، بسی سپاسگزارم. (هرچند این بنده به طریقی پیرو پاتنم است :) ) اینکه فیلسوفان علم (چه شما که از سرآمدان آنانید) و چه باقی دوستان دانشپژوه در این رشته به بازار عکاظ رندان سرک میکشند، مایهی شگفتزدگی و البته مباهات است. حقاً دیدن با دیدن این کلمات از کتاب مستطاب “منطق اکتشاف علمی” آن هم به لسان انگلیسی، باعث افتادن فک این بنده و ولو شدن او مقابل صفحهی مانیتور شد. رحمت واسعهی الهی را برای حضرت عالی، در عالم باقی خواستارم :)
توفیقات بسیار
خانه ی شهریاران جوان برگزار می کند
شب شعر جوان با حضور استادان
عبدالجبار کاکایی
افشین یداللهی
ناصر فیض
سعید بیابانکی
و شعرخوانی شعرای جوان برگزیده
مهلت ارسال آثار تا یکشنبه ۲۷/۴
علاقه مندان برای شعرخوانی آثار خود( شامل غزل، ترانه و شعر سپید) را به این آدرس اینترنتی میل بفرمایند
info@shahryaranejavan.ir
سلام
بخش کامنت های وبلاگ شما خودش یه پست خوندنیه.
وقتی گویش شما را می خوانم به فارسی زبان بودن خودم شک می کنم.
چقدر ترکیب کلمات زیباست. و زیباتر از آن شیوایی بیان!
من نه سر رشته ای در ادبیات دارم، نه دانشی که بتوانم بواسطه آن ابراز نظر کنم.
به عنوان یک خواننده عامی که به شعر و ادبیات و فلسفه و کلاً علوم علاقه منده، از خواندن اشعار شما و گفتگوهایی که در بخش کامنت می شه واقعا استفاده می کنم.
ممنون
ترکان پارسیگو، بخشندگان عمرند/ساقی! بشارتی ده رندان پارسا را
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس بسیار
اولاً که هندوانهای زیر بغل بنده گذاشتید که قلمم را قفل کرد! بالاخره در پاسخ حضرت شما باید یک ادیب اَریب باشم :)
ثانیاً اگر از طنز بگذریم این که شعر و نثر پارسی این مرد تُرک را پسندیدهاید، حقاً مایهی مباهات و دلگرمی اوست… این روزها از جبر روزگار، دوباره مهندس سازه شدهام و فکر و ذکرم لاجرم این است که نشست گوشهی شالودهی فلان ساختمان فکستنی از حد مجاز فلان آییننامهی آمریکایی بیشتر نباشد… آه که مجالی برای شعر نمیماند… دوباره کارم این شده است که رئیس قسمت فرصت تنفسی مرحمت کند تا این شاعر فراموششده، گوشهی نقشهها و محاسبات باطله، دزدکی شعری بنویسد… (خدا کند که رئیسم -مهندس خانبان- هیچگاه گذرش به بازار رندان نیفتد :) ) خلاصه میکنم و تطویل کلام نمیدهم: خواندن نظرات شما دوستان، حقاً برایم غذای روح است تا از پس قضای روزگار برآیم و تا ابد در زنجیر ریزه کاریهای علم هندسه” :) محبوس نشوم.
ثالثاً نمیدانم چرا نام مستعار و شیوهی بیانتان -که به غایت فروتنانه است- این همه برایم آشنا و دلرباست، هرچند نشانی از خودتان باقی نگذاشتهاید. نامتان و به آسانی دل بدست آوردنتان مرا یاد این سخنان خواجه عبدالله انصاری انداخت:
اگر بر آب روی، خسی باشی. اگر بر هوا بپری، مگسی باشی.
دلی به دست آر تا “کسی” باشی.
***
توفیقات بسیار
سلام.
شب ها دلم برای غزل تنگ می شود
…
تا اشک حرف این دل تنگ می شود
دیگه شاید وقتشه که قبول کنیم که هر سوگواری ای یه تاریخی داره …
دیگه زندگیه دیگه…
پایدار باشید و التماس دعا
سلام
فروتنی نیست، حداقل شاید بشه گفت جزو اون دسته ای هستم که می دانند که نمی دانند!
تصورش خیلی جالبه ، یک مهندس با احساس که دزدکی گوشه محاسبات باطله شعر می گه :)
موفق باشید
کلام شما مثل شمال می مونه، سرسبز و با طراوت.
کلام من مثل کویر می مونه، خشک و سخت.
برای همینه که ترجیح می دم سکوت کنم و بیشتر بشنوم.
خانه ی شهریاران جوان برگزار می کند
شب شعر جوان
با حضور استادان
عبدالجبار کاکایی
افشین یداللهی
ناصر فیض
سعید بیابانکی
و اجرای ژاله صادقیان
و شعر خوانی شاعران برگزیده ی جوان(از جمله احمد قدیانی)
زمان : سه شنبه ۲۹/۴ ، ساعت ۱۸
مکان : اندیشه سرای گلبرگ بزرگراه رسالت خیابان دردشت خیابان ۷۲شرقی
حضرات دوستان و رهگذران
سلام
لازم دیدم که به سبب پاسخ نگفتن ایمیل اول دوستان خانهی شهریاران جوان، امشب اول به ایمیل این دوستان پاسخ بگویم. این بنده به دلیل مشغلهی کاری ممکن است از حضور در این مجلس شعرخوانی محروم شود و اگر هم بالاخره خودش را برساند شاید شعر جدیدی نخواند و به خواندن شعرهای قدیمی اکتفا کند…
خلاصه دوستان خانهی شهریاران جوان باقی دوستان این بنده را به بزرگواری خود ببخشند. اما مسلماً حضور در این مجلس برای دوستان با برکت خواهد بود. دوستان زحمت زیادی کشیدهاند که امیدوارم با برگزاری هرچه بهتر این شب شعر مزد زحماتشان را بگیرند.
***
حضرات ناشناس و یک نفر مثل هیچ کس بنده را ببخشید که نوبت پاسخ را رعایت نکردم… تازه به خانه رسیده ام و در محل کار هم علیالاصول دستم از جهان اینترنت کوتاه است :) انشاءالله تا نیمه شب امشب پاسخ خواهم داد…
***
توفیقات بسیار
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید/ که میرویم به داغ بلندبالایی
حضرت ناشناس
سلام و سپاس بسیار
پاسخ شما بماند برای فردا… فقط پیشاپیش بدانید که “بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود!” این سوگواریه از حضرت سعدی را برایتان میگذارم:
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
***
توفیقات بسیار
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد/بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش
حضرت ناشناس
سلام مجدد و سپاس
اولاً به این فکر میکردم که بعد از اینکه چهار ماه از نشر غزل “ناگاه آن نگاه” میگذرد ناگهان شما آمدید و فرمان سوگواری بس دادید! با خودم فکر میکردم که خود شما هم تأخیر کردهاید و به این سبب تآخیر بنده را در از تن به در آوردن رخت عزا و تمدید “تاریخ” سوگواری حتماً میپذیرید :)
ثانیاً این بنده تازه میخواهد که شور بگیرد و واویلا و وا”لیلا” به بانگ بلند بگوید! این تازه اول ماجراست… از شاعران در ازل عهد محکم گرفتهاند که تا قیام قیامت از غم معشوق بگویند و دمی از این ذکر شریف غافل نشوند! بر آنان واجب عینی است که نصیحت ناصحان نیکخواه را به تلخی پاسخ گویند، بر شیوهی شیدایی پایداری کنند و بدینسان شریعت عاشقی را پاسداری. آری! از دم صبح از تا آخر شام ابد/دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود….
ثالثاً میخواستم به شیوهای غیر از “شیوهی اشارت” و با نثر صریح و سلیس هم در این باره سخن بگویم. اما از آن میگذرم و وا میگذارمش به آینده. البته اگر باب صحبت بین ما گشوه بماند…
بگذریم…
یش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
***
توفیقات بسیار
حضرت یک نفر مثل هیچ کس…
سلام مجدد
با شما هم ماجرا داریم. اما فعلاً هجوم لشکر خواب اجازه نمیدهد. بماند برای فردا…
توفیقات بسیار
salam va sepase besyar
bale hagh ba shomast. bande nabayad ehsase shakhsiam ro resanaee mikardam.
sayeye mashugh agar oftad bar ashegh che shod
ma be oo moshtagh budim, oo be ma moshtaghtar!
dar panahe khoda
اگر این روایتی که کردی درست باشه مطمئن باش این رنگ سبزتان هم دوباره به سرنوشت رنگهای قبلیتون منجر میشه…متاسفم
آهان…تو خودت مگه ترک نیستی! پس چرا از “تور” نالیده ای؟
حضرت یک نفر مثل هیچ کس
مجدداً سلام و سپاس
اولاً هرچند شما را نمیشناسم و نمیدانم که چه قدر میدانید ( :) ) اما امیدوارم که این اقرار فروتنانهی شما به ندانستن، انگیزهی مضاعفی شود برای دانستن و به زودی نامتان را جز “علما” یا “دانشمندان” یا ادیبان یا فیلسوفان و .. بشنویم :)
ثانیاً باز هم هندوانه زیر بغل این بندهی خدا گذاشتید! کویر و جنگل و … کدام است؟؟؟
ثالثاً جدای از شوخی، هرچند در نثر نویسی (مثل شعر) به جای خاصی نرسیدهام، اما در حد خودم به تجربه دریافتهام که نوشتن بیش از هرچیزی ممارست و خواندن میخواهد. به نظر من در زبان فارسی کسی نمیتواند نثر زیبا بنویسد مگر آنکه با متون کلاسیک نثر و شعر پارسی مأنوس باشد. باید تاریخ بیهقی و سیرت رسولالله (ترجمه قاضی رفیعالدین اسحاق همدانی، قرن هفت) و کتابهایی از این دست را خواند. باید مدام بوستان و غزلیات سعدی را خواند. باید با حافظ زندگی کرد و البته گلستان را حفظ کرد! البته از خواندن شعر و نثر معاصر هم نباید غافل بود. در نیم قرن اخیر نثر و شعر فارسی تحولی شگرف را از سر گذرانده است و به گمانم بعد ششصد هفتصد سال انحطاط (جز معدودی از کورسوها) بالاخره راهی به رهایی یافته است. اگر نثر کسانی مثل جلال آل احمد، شریعتی، داریوش آشوری و سروش و … و البته شعر کسانی مثل شاملو، فروغ، اخوان، سایه، منزوی و قیصر و… را بخوانید، بیاختیار در نثرتان “آنی” عشوهگری میکند که از خوانندگان دلبری میکند.
رابعاً هرچند “سکوت سرشار از ناگفتههاست” اما اگر سکوتتان بازار رندان را هر از گاهی بشکنید به ما لطف بیحد کردهاید. لااقل من از خواندن نثرهای ساده و صمیمی شما محظوظ و دلگرم خواهم شد :)
خامساً “عجیب واقعهای و غریب حادثهای است” این روزها عجیب شوق نوشتن دارم و از بد حادثه رئیس بخش ما به سفر فرنگ رفته است! حال در غیاب رئیس، این مهندس سادهی سازه باید به ساز مدیر پروژه برقصد و از خروس خان تا قُرُق غروب، غرق دریای متلاطم اعداد باشد…. خلاصه این بنده را به سبب تأخیر در پاسخهایش معذور بدارید….
سادساً چون فیل این رند، دوباره یاد هندوستان کرده است و در میانهی راه منزل لیلی، مجنون ِ غزلخوان شده است، برایتان عاشقانهای را میگذارم:
جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
محمدعلی بهمنی
***
توفیقات بسیار
ما منتظر شعر جدیدیم ها!
زیاد منتظرمون نذارین.
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند/وین همه منصب از آن حور پریوش دارم!
حضرت ناشناس کامنت هشتاد و هفت
سلام و سپاس بسیار
اولاً که در کامنت قبلی بابت تأخیر در پاسخ عذر آوردهام… هرچند تأخیر در پاسخ شما بیشتر معلول دشواری جواب بود و انتخاب شعری در پاسخ، و اینکه کلامتان مرا به وادی گفتن شعری کشاند و مدتی مرا آنجا مقیم کرد. آن شعر را در نوبت بعدی بر سر در بازار رندان خواهم آویخت. خلاصه به بزرگواریتان بنده را عفو بفرمایید…
ثانیاً این بنده سالیان پیش، خود به کوس رسواییاش کوبیده است و علی رئوس الاشهاد، داد عاشقی سر داده! اما چندی بود که بحث سیاست و پارهای از حجابهای دیگر، پردهای بر این سر این رسوایی افکنده بود. باید ناصح مشفقی به بانگ بلند از در اندرز در میآمد تا این رند بر خود بلرزد و دوباره جار بزند که به سنت پسندیدهی شاعران سَلَف پایبند است! همانند آن بزرگان او هم ردای توبه را میدرد و دوباره سر بر آستان معشوق میساید. پس حضرت ناشناس! این قمارباز به شما وامدار است و امیدوار که روزی دینش را به شما ادا کند.
ثالثاً فرمودهاید: “ما به او مشتاق بودیم او به ما مشتاقتر” شاید در این سخن طلب خیری نهفته است… خدا از دهانتان بشنود :) به پاس آن عاشقانهای از نزار قبانی را برایتان میآورم:
عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم
و من قرن ها محتاج زنی بوده ام که اندوهگینم کند
به زنی که چون گنجشکی بر بازوانش بگریم
به زنی که تکه های وجودم را
چون تکه های بلور شکسته گرد آرَد
*
می دانم بانوی من! بدترین عادات را عشق تو به من آموخت
به من آموخت
که شبی هزار بار فال قهوه بگیرم
و به عطاران و طالع بینان پناه برم
به من آموخت که از خانه بیرون زنم
و پیاده رو ها را متر کنم
و صورتت را در بارانها جستجو کنم
و در نور ماشینها
و در لباسهای ناشناختگان
دنبال لباسهایت بگردم
و بجویم شمایلت را
حتی! حتی!
حتی! در پوسترها و اعلامیهها!
*
عشقت به من آموخت که ساعتها در اطراف سرگردان شوم
در جستجوی گیسوان کولی
که تمام زنان کولی بدان رشک برند
به جستجوی شمایلی در جستجوی صدایی
که همهی شمایلها و همهی صداهاست
بانوی من!
عشقت به سرزمینهای اندوهم کوچاند
که قبل از تو هرگز بدانها پا نگذاشتهام
که اشک تجسم انسان است
و انسانِ بی غم
تنها سایهای است از انسان…
*
عشقت به من آموخت که چون کودکی رفتار کنم
و بکشم چهرهات را با گچ بر دیوار
و بر بادبان قایق صیادان
و ناقوسهای کلیسا و صلیبها.
عشقت به من آموخت که چگونه عشق
جغرافیای روزگار را در هم میپیچد
به من آموخت وقتی که عاشقم زمین از چرخش باز میماند
چیزهایی به من آموخت
که هرگز در خاطر نمیگنجد
افسانه های کودکانه خواندم
و به قصر شاه پریان پا گذاشتم
و به رویا دیدم که رسیدهام به وصال دختر شاه پریان
دختری با چشمانی به رنگ غروب
لبانش خواستنیتر از گل انار
خواب دیدم چون سوارکاری تیزرو میربایمش
خواب دیدم سینهریزی از مرجان و مروارید پیشکشاش کردهام
بانوی من! عشقت به من آموخت هذیان چیست
به من آموخت که عمر میگذرد …
و دختر شاه پریان پیدایش نمیشود …
*
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همهی اشیا
در درخت زرد و بیبرگ زمستانی، در باران، در طوفان
در قهوهخانهای کوچک
که عصرها در آن قهوهی تاریک مینوشیم
عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانهها و مسجدها و قهوه خانههای بینام پناه برم
*
عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غریبان میافزاید
به من آموخت که
بیروت را زنی فریبنده ببینم
زنی که هر شامگاه زیباترین جامه اش را میپوشد
و غرق در عطر به دیدار دریانوردان و پادشاهان می رود
عشقت به من آموخت که چگونه بی اشک بگریم
*
عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسری با پاهای بریده
بر راه «روشه» و «حمرا» میخوابد…..
عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم
و من قرن ها محتاج زنی بوده ام که اندوهگینم کند
به زنی که چون گنجشکی بر بازوانش بگریم
به زنی که تکه های وجودم را
چون تکههای بلور شکسته گرد آرَد…
***
نام مترجم این شعر را نیافتم و کمی هم بدون اجازهی شاعر :) در آن دست بردم. اما جناب موسی اسوار و یغما گلرویی هم آن را ترجمه کردهاند که ترجمهی آقای اسوار به گمان من استوار تر است. کاظم الساهر خوانندهی عرب هم قسمتی از این شعر را خوانده است. اصل عربی شعر هم را اینجا میتوانید بیابید:
http://www.alanan.net/shu3ra/nezar/nezar19.htm
*
توفیقات بسیار
از خم ابروی تو اش هیچ گشایشی نشد/وه که در این خیال کج عمر “عزیز” شد تلف!
برادر “عزیز” من (حضرت ناشناس کامنت ۸۸ و ۸۹)
سلام و سپاس
اولاً که از “نهاد” چه خبر؟ خوش میگذرد؟
ثانیاً اگر چند کامنت قبلی را بخوانید خواهید دید که دوباره این رند، بساط عشق به پا کرده است! شطحیات عاشقانه میگوید و اصلاً قصد ندارد که فعلاً باب دکان سیاست را در بازار رندان باز کند… البته پنهان نمیکنم که این یک طرف ماجراست و این طفره رفتن دلیل دیگری هم دارد. تجربهی بحثهای مفصل حضوریمان به این بنده نشان داده است که به دل میگیرید و میرنجید. قصد ندارم که بر سر سرنوشت سبزها در دنیای مجازی هم با شما بستیزم! شاید دوباره گرد و غبار بپا کنم و بر کدورتهای سابق کدورتی بیفزایم. بگذارید زمان بر ما قضاوت کند: فانتظروا انی معکم من المنتظرین. شعر سر آغاز این پاسخ را هم از سر طنز بخوانید و خدای نکرده به دل نگیرید :)
رابعاً دربارهی تأسفم از شکستمان از تبار تور… من به ترک بودنم مفتخرم اما من ترک ایرانی هستم و نسبت به مهاجمان صحراهای ترکستان هیچگونه حس نوستالژیکی ندارم!
خامساً بگذریم. هفتهی پیش با دوستان رفته بودیم سبلان. همانطور که میدانید شهریار شعری برای سبلان نگفته است اما برای سهند و حیدربابا که هردو کوه هستند شعر گفته است. اول منظومه سهندیه هنگام صعود به قله مدام جلوی چشمان من میآمد:
شاه داغیم، چال پاپاغیم، ایل دایاغیم، شانلی سهندیم
باشی طوفانلی سهندیم.
باشدا حیدربابا تک قارلا-قیرولا قاریشیب سان،
سون ایپک تیللی بولودلارلا افقده ساریشیب سان،
ساواشارکن باریشیب سان.
گویدن الهام آلالی سرری سماواته دئیه رسن،
هله آغ کورکی بورون، یازدا یاشیل دون داگئیه رسن،
قورادان حالوایئیه رسن.
سهندمن
ای سهند!ای شاه کوه استوار من، ای کلاه خاکستری بزرگوار، و ای پشتوانهی ایل و تبار من!
ای سهند صاحب شأن وشوکت من! و ای سربلند طوفانی و باعظمت من!
درآن بالا، همچون حیدربابا، با کولاک و برف و مه درهم آمیختهای و اندکی پایینتر و در افقها
چنگ درزلف ابریشمین ابرها فروبرده با آنها در آویختهای
همه لحظه های زندگی تو در صلح و جنگ میگذرد.
ازعرش الهام گرفته رازها را با آسمانها درمیان میگذاری،
امروزپوستینی سفیدبرتن پیچیدهای هنوز، دربهار پیراهنی سبز نیز میپوشی و آن گاه تابستان
فرامی رسد و از غوره حلوا میخوری!
***
توفیقات بسیار
سلام
ممنون از اینکه وقت می گذارید و اینقدر کامل پاسخ می دید.
حتما سعی می کنم به توصیه شما عمل کنم و مطالعاتم را بیشتر کنم.
وای چی می شه اگه بهم جایزه نوبل رو بدن….به به!
تقریبا هرشب حافظ می خونم و اشعار حافظ را خیلی دوست دارم، ولی امیدوارم حضرت حافظ از من بخاطر غلط خوندن و درک نکردن بعضی معانی عصبانی نشه!
راستی من که شعر یا غزل نمی گم، ولی برایتان یک فال حافظ گرفتم، نیتش با خودتان:
سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
هر که زنجیر سر زلف پری رویی دید
دل سودا زده اش بر من دیوانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و بشکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟/یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
سرکار خانم آزاده
سلام و سپاس بسیار
حقیقتاً انتظار شما باعث دلگرمی این بنده است :) شعر تازه هم خواهیم گذاشت. امیدوارم به زودی…
بگذریم. دیروز دهمین سالروز شاملو بود. شعری از او را برایتان میگذارم:
چراغی به دستم چراغی در برابرم.
من به جنگِ سیاهی میروم.
گهوارههای خستگی
از کشاکشِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند.
□
فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بیقرارِ ابر
نطفه میبندد.
و دردِ خاموشوارِ تاک ــ
هنگامی که غورهی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه میزند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام
□
تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
□
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.
*
جریانی جدی
در فاصلهی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!]
□
شادیِ تو بیرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیست
*
من
برمیخیزم!
*
چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل میزنم.
آینهیی برابرِ آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.
***
توفیقات بسیار
حضرت یک نفر مثل هیچکس
سلام و سپاس بسیار
اولاً که چه خوب که حافظ خوانید. حقاً حافظ منبع لایزال الهام است. بهترین همدم تنهاییهاست. بذله گوترین همصحبت خوشیهاست. مرهم دردهای بیدواست. با او میتوانید در دشوارترین دشواریها ”بیخیالی طی” کنید و خوشخوشان زندگی را به اندازهی کافی جدی بگیرید. کسی که با حافظ محشور است اهل مداراست و به وقتش اهل “دعوا”. حافظان حافظ ریا را تاب نمیآورند و توبهی تزویر نمیکنند…. بگذریم که بیش از بگویم میترسم عنان قلم از کفم برود… به همین بسنده میکنم که به گمانم از خیل کثیر شعرای دنیا تنها شاعری که دیوانش، یکسره کتاب زندگی است، شمسالدین محمد حافظ است…. کتابی را هم میخواستم به شما معرفی کنم: “دیوان حافظ به کوشش خلیل خطیب رهبر” خلیل خطیب رهبر استاد دانشگاه تهران است و در این کتاب بسیاری از گرههای معنایی و لغوی حافظ را موجز و مختصر و همه فهم گشوده است. این کتاب همیشه به کار من آمده است. حتی بیشتر از حافظنامهی بهاءالدین خرمشاهی.
ثانیاً بنده خوشحال میشوم که جایزهی نوبل را بر دستان شما ببینم. اما اگر میخواهید نوبل ادبیات را ببرید بدانید این رند رقیب شماست و به این سادگی هم از میدان به در نمیرود :) :) :)
ثالثاً یادم نمیآید کسی برای من فال حافظ گرفته باشد! همیشه این من بودهام که معرکه میگرفتهام و فال حافظ به همراهش! خلاصه فالگیر حرفهایام :) این غزل حافظ هم البته شرح حال من است اما اینکه این غزل فال من هم باشد حقاً غریب است. میدانید چرا؟ چون این غزل در همان بیست صفحهی اول دیوان حافظ است و وقت فال گرفتن بسیار بعید است که این غزل بیاید! خدای ناکرده که فال رایانهای نگرفتهاید؟ این فالها باطلند! قضایش کنید :) اما از این “لغز و نکته به یاران فروختنها” که بگذریم برای من بیت “ماجرا کم کن و بازا که مرا مردم چشم/خرقه از از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت” بیت غریبی است….
رابعاً من هم برای شما فال حافظی گرفتهام که برایتان نمیگذارمش… فال این رند خرج دارد :) به جایش غزل شاهکاری از حضرتش را که بسیار دوستش دارم را برایتان میگذارم:
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارندهی غیب
نیست معلوم که در پردهی اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایرهی مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
***
توفیقات بسیار
سلام حضرت رند
حقا که این نام برازنده شماست
راستش همانطور که فرمودید حافظ همدم همیشگی من بوده. ولی اوقاتی که سرکار هستم نمی شود جلوی همکارا کتاب اونم حافظ باز کرد چراکه به عاشق بودن متهمم می کنند. برای همین به سایت های اینترنتی و فال حافظ آنها بسنده می کنم تا دل تنهاییم تازه شود.
بله فال شما هم از همان سایت ها بود D:
راستی خیلی کنجکاوم بدانم چه فالی برایم گرفتید،
خرجش چیه؟ لطفا در حد بضاعت درویشان باشه!
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
حضرت یک نفر مثل هیچ کس
سلام
اولاً که بسیار سپاسگزارم که ردای رندی را برازندهی این قامت ناساز دانستید :)
ثانیاً وسوسه شدم که بدانم کجا کار میکنید! آنجا کجاست که اگر در آن دیوان حافظ را بگشایند خواننده “متهم” به عاشقی خواهد شد؟ بگویید بیاییم آنجا به بانگ بلند غزل حافظ بخوانیم تا همه بدانند عاشقیم! راستی آنجا اگر جرممان محرز شد مجازاتش چیست؟ نکند “تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان”؟
ثالثاً برای من که حافظ مرهم “دلتنهایی”ها است. جالب است که شما وقتی حافظ میخوانید به یاد دلتنهاییهایتان میافتید…
رابعاً این بار با شما حساب نمیکنم چون فالتان اثبات “اتهام” شماست! همکارانتان بالاخره میفهمند و با شما حساب خواهند کرد :) فال شما این غزل حضرت حافظ بود:
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
***
اما شاهد فالتان است که گرهاش را میگشاید:
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
***
راستی نیتتان را خواندم! چون تفسیر مفصل فالتان، واقعاً خرج دارد :) خلاصه خدمتان عرض میکنم: صبور باشید اما نه به شیوهی مصلحت سنجان. دل به دریا بزنید! انشاءالله میرسید :)
توفیقات بسیار
سلام
ای بابا
حافظ می خونم که به قول شما مرهم باشه و هست ولی اکثر اوقات چنان دقیق می گه که زخم ها رو تازه می کنه و تنهایی ها رو تازه!
تازه تر
ممنون از اینکه فالم رو سخاوتمندانه برام گرفتید و با شاهد و تفسیر هرچند کوچکش گذاشتید.
گاهی اوقات از خواندن بعضی اشعار حافظ می رم تو لاک خودم…دقیقا مثل یه حلزون یا لاک پشت… این هم از اون مدلاش بود.
بگذریم، اصولا کارمند جماعت وقتی بیکار می شه دوست داره خاله بازی کنه. اما فقط اسم خانم ها بد در رفته!
اینجا هم از هم سن خودم گرفته تا مسنش، در مورد همه چیز بقیه با هم مشورت می کنن!!!
اتفاقا آقایان گوی سبقت را از خانم ها هم ربوده اند!
حضرت یک نفر مثل هیچ کس
سلام و سپاس
چون دیگر کامنتهای این پست به حد اشباع رسیده بود، پست جدید گذاشتم. اما به کامنت حضرت شما همینجا مفصلاً پاسخ خواهم داد. راستی ما را از نظرتان در بارهی پست جدید محروم نکنید :)
توفیقات بسیار
حضرت یکی مثل هیچکس
سلام و سپاس
پاسختان را با عرض معذرت در کامنتهای پست بعدی دادهام :)
توفیقات بسیار
سلام
شما که سر نمی زنی جواب اس ام اس هم نمی دی زنگ هم که در کار نیست!
در خصوص شعر آخرت هم که بحثکی کردیم.
برو پست بعدی حاجی!
یه شعر سپید عاشقانه بگو ببینیم چی کاره هستی!
(شوخی کردم شما استادی تاج سری)
خیییییییییلی عالی بود احمد جان
بعد از ماه رمضون یه برنامه دماوند بذاریم!؟؟
:-)