آری! اینچنین بود برادر…
برادرم!
عبدالله!
نیستی که ساکت و صبور
گوش کنی
نیستی که به سان ِ همیشه
سبکبارم کنی
دیری است که نیستی…
رود ِ دردها را در تنگنای ِ سینه
پس ِ سدّ ِ بغضها به بند کردم
تا لحظهی ِ رهاییات
در تو این دریای ِ تلخ را سرریز کنم.
دیگران را
تحمل ِ چشیدن ِ این همه تلخی نیست!
*
بیتو سنگ ِ صبور شده بودم
اما امروز
بغض ِ این سنگ دیگر ترکید.
تکه تکه شد و ترکشش
شیشهی ِ سکوت ِ سنگینش را گسیخت.
در انتظار ِ یاری ِ دوبارهی ِ تو یارا
بار ِ هستی را به دوش میکشید،
خبر رسید:
قاتل ِ گلهای ِ سرخ
“زهرا”یت را دزدید!
آری در قاموس ِ او
چارهی ِ شکستن ِ کوهی چون تو
پرپر کردن ِ گل ِ سرخی است!
*
برادرم!
عبدالله!
هرچند بهار را
اجازت ِ ورود ِ به زندان نیست
ولی اینجا بهار ِ غریبی است
آسمان در کویر هم زار میزند
شاید به درد ِ من
شاید به درد ِ تو
شاید به درد ِ این سرزمین
و شاید…
***
پ.ن. این شعر ادامهی تلخ و تندی دارد. وقتی که “عبدالله یوسفزادگان” آزاد شد -اگر عمر و فرصتی بود- ادامهاش را میآورم.


شعر زیبایی است…
…
شکست بغض نگفته هایم را!
سرکار خانم مریم
سلام
ممنون از نظر لطفتان به این دردواره! فقط امیدوارم که عبدالله یوسفزادگان و زهرا شمس، زودتر آزاد شوند….
اوضاع احوال غریبی است! صبح با خبر گرفتن محسن آرمین از خواب بیدار میشوی و شب قبلش هم خبر دادهاند که آن دخترک را گرفتهاند که فلانی را بشکنند! اینها به هیچ مرام و عقیدهای پایبند نیستند، هرچند این را بعد از عاشورا فهمیده بودم….
بگذریم. پارهی ابتدایی شعر “به سرخی آتش به طعم دود” از سیاوش کسرایی را برایتان میگذارم:
ای واژهی خجستهی آزادی!
با اینهمه خطا
با اینهمه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست آیا روزی به شعر من؟
***
توفیقات
جه قدر دلم گرفته!
مهندس فلکی راه دیر شش جهتی/چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک!
حضرت خوانندهی سبز
سلام
فعلاً اوضاع من بدتر از شماست! هم دلم گرفته است و هم حالم و از بخت بد کارم نیز :) دوستانم را هم که گرفتهاند! اما خوب در این شرایط است که باید همدیگر را دلداری داد. هرچنداخیراً فالهای حافظم بدجوری اوت میزند، ولی برایتان فال حافظی گرفتم. فالی شد که شاید اندکی دلداریتان دهد:
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این به آب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
***
توفیقات
سلام و درود!
حضرت خلوت نشین
سلام و درود من هم بر شما
این مثنوی از حامد عسکری برای زلزلهی بم است. شاید این مثنوی برای شرایط امروز ما هم خواندنی باشد:
داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم
مرگمان باد که شکواییه از زخم کنیم
مرد آن است که از نسل سیاوش باشد
“عاشقی شیوهی مردان بلا کش باشد ”
چند قرن است که زخمی متوالی دارند
از کویر آمدهها بغض سفالی دارند
بنویسید گلوهای شما راه بهشت
بنویسید مرا شهر مرا خشت به خشت
بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند
زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه کبود
“دوش میآمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد
هر که از کوچه معشوقه ما می گذرد
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجرهها ضجهی مرگ آمده بود
شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ
شاه قاجار به خونخواهی ارگ آمده بود
با دلی پر شده از زخم نمک میخوردیم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخوردیم
بنویسید که بم مظهر گمنامیهاست
سرزمین نفس زخمی بسطامیهاست
ننویسید که بم تلی از آواره شده است
بم به خال لب یک دوست گرفتار شده است
مثل وقتی که دل چلچلهای میشکند
مرد هم زیر غم زلزلهای میشکند
زیر بار غم شهرم جگرم میسوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شدهام در قفسی از آتش
هر چه قدر این و آن ور بپرم میسوزد
بوی نارنج و حناهای نکوبیده بخیر!
توی این شهر پر از دود سرم میسوزد
چارهای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به هر سرو قدی میسپرم میسوزد
الغرض از غم دنیا گلهای نیست عزیز!
گلهای هست اگر حوصلهای نیست عزیز!
یاد دادند به ما نخل کمر تا نکنیم
آنچه داریم ز بیگانه تمنا نکنیم
آسمان هست غزل هست کبوتر داریم
باید این چادر ماتم زده را برداریم
تنِ تردِ همه چلچله ها در خاک و
پای هر گور چهل نخل تناور داریم
مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر
پشت هر حنجره یک ایرج دیگر داریم
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همین طور نمیماند و بر خواهد خاست
داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول!
تبری همنفس باغ نبینید قبول!
هیچ جای دل آباد شما بم نشود
سایهی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد
“نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ”
***
توفیقات بسیار
حضرت رند
دلم بی قرار است این چند روزه، از آنچه خواهد شد و خواهند کرد
راهی ندارم جز دست به دامان پروردگار شدن
وای که چه مشوش است دل، این روزها
چه بگویم ای رفیق
چیستی و چیستان نیست و چشم به گوش آویزان است و دود به عود
اندرون سرم می خارد و سرما می خارانَدم ٬ خِش خِش خارشم را می بینییم در انتهایِ جمودِ لحظه های خمودِ خاطره که تابانیده مهتاب را به خرگوش و بازیگوش در میان علف هایِ هرز ِ گوش و گوشواره ام؟
سنگ بر پنجره می زنند همسایه ها که آی!
همین و بس!
و من بر دهان کلاغ ها سرخ می شوم چون گل سرخ
همین وبس!
….
مخلص حاج احمد آقا.
علی خان شهرستانی (ش.ز)
سلام…
اولاً از اینکه در سفر فردا همراهمان نیستی، خیلی ناراحتم… جنگلنوردی بی علی ش.ز خیلی از لطفش کاسته میشود… از درهی غربی میخواهیم برویم که کمی هیجان و اضطراب داشته باشد :)
ثانیاً “دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست” آخر این قصه برای من واضح است. هرچند گذر تلخ و سختی خواهد بود ولی سرانجامش روشن است.
ثالثاً به گمانم در این رهگذر، به قول “پل تیلیخ” باید “شجاعت بودن” داشت: شجاعت شکستن رسوم منسوخ و باورهای مسموم، چه در درون خودمان و چه در بیرون و در جامعهیمان…
بگذریم.
این شعر “فاضل نظری” را این روزها زیاد زمزمه میکنم:
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
لب تو میوهی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
***
توفیقات بسیار
حضرت تلخند
سلام و سپاس بسیار
اولاً به دوستان توصیه میکنم که به بحثهای بنده و شما و دیگر دوستان را در وبلاگ شما و در کامنتهای پست همین شعر و شعر قبل، دربارهی زبان این شعر نگاهی بیندازند، شاید کسی چیزی گفت و دوباره جان ِ جوهر در قلم روان شد و آن بحث به سرانجامی رسید.
http://haghshenasa1362.blogfa.com/post-90.aspx
ثانیاً ما هم خیلی مخلصیم
ثالثاً هرچند این روزها از هرجهت برایم تلخ است، اما مطمئنم که این نیز بگذرد:
در دست گلی دارم این بار که می آیم
کانرا به تو بسپارم این بار که می آیم
دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم این بار که می آیم
هم هرکس وهم هر چیز جز عشق تو پالوده ست
از صفحه پندارم این بار که می آیم
خواهی اگرم سنجی می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم این با که می آیم
سقفم ندهی باری جایی بسپار آری
در سایه دیوارم این بار که می آیم
باور کن از آن تصویر-آن خستگی آن تخدیر-
بیزارم وبیزارم این بار که میآیم
دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم این بار که می آیم
حسین منزوری
***
توفیقات
با سلام خدمت جناب رندبازاری
“خبر رسید:
قاتل ِ گلهای ِ سرخ
“زهرا”یت را دزدید!
آری در قاموس ِ او
چارهی ِ شکستن ِ کوهی چون تو
پرپر کردن ِ گل ِ سرخی است!”
بسیار زیبا و دردناک توصیف شده است.
( این دومین کامنت است که می فرستم. مثل اینکه کامنت اول به دستتان نرسیده است.)
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
اولاً که حقاً که شعرشناسید و هربار به درست گل شعر را میچینید :) هرچند امیدوارم که اسباب بیرونی آشفتن درونها برچیده شود و دیگر چنین کلماتی از دل این بنده نجوشد…
ثانیاً گفتم که اگر عمر و فرصتی بود، نسخهی کامل این شعر را هم بر سردر بازار رندان خواهم آویخت، تا تقدیر و قسمت چه باشد. شاید آن موقع پارهی دیگری از شعر را انتخاب کنید.
ثالثاً کامنت اولتان به دست این بنده نرسیده است.
رابعاً بگذریم. این شعر نزارقبانی را امروز که دوباره خواندم دیدم چقدر متناسب با حال و هوای امروز ماست:
یسرنی جداً..
بسیار خرسندم
بأن ترعبکم قصائدی
که شعرهایم شما را به وحشت افکنده
وعندکم ، من یقطع الأعناق ..
با آن همه جلاد گردنزن!
یسعدنی جداً .. بان ترتعشوا
بسیار خوشبختم که به لرزه افتادهای
من قطرة الحبر..
از یک قطره مرکب
ومن خشخشة الاوراق..
و صدای خشخش کاغذ
یا دولةً .. تخیفها أغنیةٌ
ای حکومتی که میهراسی از ترانه
وکلمةٌ من شاعرٍ خلاق..
و واژهای، از شاعری نوآور
یا سلطةً..
ای حکومتی..
تخشى على سلطتها
که میهراسی بر حکومتت
من عبق الورد.. ومن رائحة الدراق
از شمیم گل… و از رایحهی هلو
یا دولةً..
ای حکومتی که
تطلب من قواتها المسلحة
نیروهای مسلح را فرمان میدهی
أن تلقی القبض على الأشواق…
که شوق را بازداشت کنند…
یطربنی
به وجد میآیم
أن تقفلوا أبوابکم
وقتی که درها را بستهاید
وتطلقوا کلابکم
و سگها را رها کردهاید
خوفاً على نسائکم، من ملک العشاق..
از بیم پادشاه عشق، بر زنان خویش
یسعدنی ان تجعلوا من کتبی مذبحة
خوشحالم از اینکه کتابهایم را قربانگاه کردهاید
و تنحروا قصائدی
و شعرهایم را سر میبرید
فسوف یغدو جسدی
پیکر من، روزی… بارگاهی میشود
تکیةً.. یزورها العشاق
که دلدادگان به زیارتش میشتابند
لیس هناک سلطةٌ
هیچ قدرتی نیست که بتواند
یمکنها أن تمنع الخیول من صهیلها
اسبها را از شیهه کشیدن
وتمنع العصفور أن یکتشف الآفاق
و گنجشکها را از یافتن سرزمینها باز دارد
فالکلمات وحدها… ستربح السباق..
در این رقابت تنها واژگان برنده خواهند بود..
ستقتلون کاتباً..
چه بسا نویسندهای را بکشید،
لکنکم لن تقتلوا الکتابه..
اما نوشتن را نخواهید کشت
وتذبحون ، ربما ، مغنیاً
خوانندهای را، چه بسا، سر ببرید
لکنکم لن تذبحوا الربابه
اما چنگ را سر نتوانید برید.
تسعٌ وتسعون امرأه..
نود و نه زن را در حرمسرایتان
تقبع فی حریمکم .
کنار هم گرد آوردهاید، در یک اتاق..
و کل ّ شیء جاهز
همه چیز آماده است؛
وثیقة النکاح.. أو وثیقة الطلاق..
قبالهی ازدواج و برگهی طلاق،
والخمر فی کؤوسکم
باده در پیمانههایتان
والنار فی الأحداق
و دیدگان آتشین، همچون اجاق!
وتمنعون دائما قصائدی
اما شعرهای مرا پیوسته ممنوع کردهاید
حِرصا على مکارم الأخلاق!!
برای حراست از مبانی اخلاق!!
انتظروا زیارتی..
پس چشم به راه من باشید
فسوف آتیکم بدون موعدٍ
که بیخبر خواهم آمد
کأننی المهدی..
مانند مهدی،
او کأننی البراق..
یا همچون براق..
انتظروا زیارتی… و لست محتاجاً إلى معرفٍ
چشم به راه من باشید… که من نیازی به معرف ندارم
فالناس فی بیوتهم یعلقون صورتی..
مردم، همه عکس مرا خواهند آویخت…
لا صورة السلطان..
در خانههایشان، به جای تصویر پادشاه
إنتظرونی.. أیها الصیارفه
منتظرم باشید، ای گروه دلالان!
یا من بنیتم من فلوس النفط
ای که از پول نفت بنا کردهاید
أهراماً من النفاق..
اهرامی از نفاق؛
یا من جعلتم شعرنا .. ونثرنا
و شعر و نثر ما را بدل کردهاید
دکانة ارتزاق..!
به دکان ارتزاق!
انتظروا زیارتی..
چشم به راه من باشید،
فالشعر یأتی دائماً
که شعر پیوسته بیرون میتراود
من عرق الشعب-و من ارغفة الخبز
از عرق جبین مردمان.. و از گردههای نان
ومن أقبیة القمع..
و از سیاهچالههای سرکوب
ومن زلازل الأعماق..
و زلزلهی برآمده از ژرفاها
مهما رفعتم عالیاً أسوارکم
هر اندازه که دیوارها را بلند بسازید
لن تمنعوا الشمس من الإشراق..
خورشید را از طلوع کردن باز نخواهید داشت.
***
ترجمهی این شعر از جناب مهدی سرحدی است. وقتی با اصل عربیاش مقایسه میکردم دیدم که افتادگی دارد و دلیل این قصور یا تقصیر مترجم را نفهمیدم. به هرحال من هم شعر را همانطوری که ایشان آوردهاند، آوردم و در ترجمهی ایشان تصرف نکردم.
توفیقات بسیار
سلام احمد جان
انشالا باید ببینمت بقیشم برام بخونی، خیلی زیبا و دلنشین بود
salam, shere ghashangi bood va albate zibatar azoon inke barkhalafe sayere weblogha, shoma che khoobo mofasal baraye nazarat pasokhi darid. mamnoon az tavajohetoon. omidvaram harche zoodtar edameye shero betoonim bekhoonim.
چیزی هم میتوانم بگویم، جز آنکه؛ دل را امید دهم که؛
آرام باش! وعده دادند که سحر نزدیک است، که روز می آید… کمی تأمل کن دلم…
.
اللهم فک کل اسیر…
راستی شعر نزارقبانی چه خوب بود.
بسیار زیبا و با احساس بود. انشالله مقدمات خوندن مابقی اش فراهم شه. آمین.
سلام؛
…از این همه تلخی به حق گفتید، همه چیز تلخ است خیلی تلخ اما
این زهر تلخ را خود به کام خود ریختید!به امید روزی که شعر بیداری بسرایید…ـ
مسعود جان
سلام
اولاً ببخشید که دیر جواب میدم. تو جنگل گیر کرده بودیم :) یه جونوری هم که نمیدونم هم چی بوده، تمام تن منو چند تا دیگه از بچهها رو نیش زده که لامصب خوب هم نمیشه! نوشتن با این نیشا یکم برام سخته!
ثانیاً حتماً یه قراری بذار که هم رو ببینیم و بحرفیم… اصلش رو هم برات میخونم :) راستی صدرا برام تو فیس بوک نوشته بود زیاد خوب نبود :( صدرا هم که اصولاً الکی چیزی رو نمیگه… باید یکی دیگه برا عبد بگم…
ثالثاً بگذریم. همین الان خیام را باز کردم، این رباعی را دیدم:
گویند که آن کسان که با پرهیزند/زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام/باشد که به حشرمان چنان انگیزند
***
توفیقات بسیار
حضرت رند
سلام
از انجا که مدت زیادی بود به بازار شما و در کل به دنیای … نت سرنزده بودم همه پست هاتون رو با هم خوندم و یکباره هم نظرمو می گم.
پست ” بازیگر ” تان برای من یکی که سخت دلنشین بود . به قول خودتون جدا توفیقات.
این رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها
با خون ِ گرم ِ خاطرهها رنگ میشود
تشبیه اشک به تسبیح هم بار اولی بود که می شنیدم ، به نظرم خیلی جالب بود .
از سیاست هم اینقدر فاصله گرفتم که دیگه نظری راجع به شعر همین پست نداشته باشم . فقط می تونم بگم امیدوارم روزی برسه که دیگه چنین شعرهای دلگیری از ذهن کسی نگذره . هرچند فکر نمی کنم این اتوپیا هیچ وقت در هیچ جایی عملی باشه … اما ما آرزو می کنیم هرچند برای محالات…
مدتیه که از شعر فاصله گرفتم و نه خودم می گم و نه زیاد می خونم . شعری تو ذهنم نیست تا تقدیمتون کنم .
موفق و سربلند و استوار باشید .
حضرت ناشناس کامنت شمارهی چهارده
سلام و سپاس بسیار
اولاً از این همه تأخیر در پاسختان بسی شرمسارم… انشاءالله جبران میکنم :)
ثانیاً اینکه این شعر تلخ از منظر دیگری به مذاقتان خوش آمده است، مایه مباهات است. انشاءالله که مخاطب اصلی این شعر، رفیق شفیقم عبدالله هم هرچه زودتر از بند جور خلاص شود و خودش هم در باب کامل این شعر قضاوت کند.
ثالثاً بگذریم. این شعر را گروس عبدالملکیان برای حوادث پس از انتخابات گفته است:
ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم…
باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک…
دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد
***
توفیقات بسیار
حضرت نجوا
سلام و سپاس عذرخواهی بسیار بابت تأخیر در پاسخ…
اولاً نزار قبانی همیشه فوقالعاده است…
ثانیاً “وای این شب چه قدر تاریک است/اندکی صبر، سحر نزدیک است” مطمئن باشید که “چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند…”
ثالثاً باز هم شعر از گروس:
در اطراف خانه ی من
آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است !
آن کس که به پنجره …. غمگین !
و آن کس که به جستجوی آزادی است ،
میان چار دیواری نشسته
می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد
چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته
می ایستد …. چند قدم راه می رود !
نشسته …. می ایستد
چند قدم ….
حتی تو هم خسته شدی از این شعر
حالا چه برسد به او که …. نشسته
می ایستد ….
نه ! …. افتاد !
***
امیدوارم که بعد از ازین سرنوشت آزادی خواهان مانند سوم شخص این شعر نباشد.
توفیقات بسیار
جناب علی خان
سلام و سپاس و عذر خواهی بسیار بابت تأخیر در پاسخ
فقط میتوانم بگویم که امیدوارم که عبدالله هرچه زودتر آزاد شود… وقتی عبدالله در زندان مشهد بود، پدرشان رفته بودند آنجا و یکی از حضرات بازجو را دیده بودند. لب کلام جناب بازجو این بوده که “تا او (عبدالله) ولایت فقیه را قبول نکند رهایش نمیکنیم!”
این رفیق ما هم آدم صادق و محکمی است و زیر بار چنین حرفی نخواهد رفت. واقعاً هنوز که هنوز است من با خودم فکر میکنم که این حرف چه معنیای دارد. در زندان و به زور باید اعتقادات شخصی شما عوض شود! اسم این کار را جز “انگیزاسیون” چیز دیگری نمیتوانم بگذارم…
بگذریم. باز هم شعری از گروس عبدالملکیان را برایتان میگذارم:
ندیده ای؟!
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید
***
توفیقات
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من/فریبکار دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود
حضرت ناشناس کامنت هیجده
سلام و سپاس بسیار
اولاً که بابت تأخیر در پاسخ بسی شرمسارم….
ثانیاً فرمودهاید که “اما این زهر تلخ را خود به کام خود ریختید!” اگر منظورتان را درست فهمیده باشم، دلیل این تلخی اعتراض من و امثال من به اتفاقاتی است که در این کشور افتاده است…
حضرت ناشناس!
عدهای تقلب و جنایت و تعدی و تجاوز و … کردند و ما هم نباید دم میزدیم؟؟؟ اگر شما مدعی اصل موضوع هستید و میگویید که این اتفاقها اصلاً نیفتاده که قصه قصهی دیگری است. ولی اگر فقط به اعتراض ما معترضید، به گمانم زیاد جای مجادله مجامله نیست…
بگذریم… به جای شعری که بوی سیاست بدهد، شعری عاشقانه، باز از گروس عبدالملکیان را برایتان میگذارم:
یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد
خواستم تو را
آن سطرها گذشت و
حالا
این پیری مدام
مرگ را زیبا کرده است
آنقدر
که کوه کنار خانهام
حتی اگر آتشفشان کند
از ایوان و غروب و قهوهای که تازه ریختهام
نخواهم گذشت
من که با ماه از پنجرهات میآمدم
روزهاست
پشت پیغامگیر
گیر کردهام
دردیست
دردیست
دردیست
خونت جوان بماند و
پایت پیر شود
***
توفیقات بسیار
سلام به رند عزیز ما
امید آن دارم که “خارش”به زودی زود از شما و دوستانمان رخت بسته و اینکه بسیار غمینیم و حسرتناک بابت عدم همراهی با شما در میان خیل عظیم رویندگان “سبز”.
:)
ای مردم از این همه اعدام و قتل عام تحت نام خدا
از این همه شکنجه و شلاق و حبس و حکم قضا
از این همه وعده های عوام فریب بهر روز جزا
جانتان خسته و جسمتان شکسته نشد؟
ای مردم از این همه مرده باد و زنده باد گفتن ها
حق را به زیر سایه این شعارها نهفتن ها
وز این همه بیهده گویی و این عبث شنفتن ها
جانتان خسته و جسمتان شکسته نشد؟
اصول دین نبی نیست فقط سر به خاک مالیدن
از این همه رو به کعبه نشستن و روز و شب والضالیدن
از این همه به جور حاکم ظالم ضعیفانه نالیدن
جانتان خسته و جسمتان شکسته نشد؟
ای مردم همیشه در صحنه اندکی درنگ و شکیب
از این همه حضور در صحنه شما را چه بوده نصیب؟
از اینکه جانشین ابو جهل شما را داده فریب
جانتان خسته و جسمتان شکسته نشد؟
( نخ )
اشک و اشک و اشک و اشک…؛
برادرن عبدالله مرا به یاد یادگاریهای عبدالله خودمان روی در هواخوری انداخت…؛
آری اینچنین بود
اینچنین است برادر…؛
حضرت نوادهی قابیل
سلام و سپاس و عذر بسیار بابت تأخیر در پاسخ
اولاً به دلنوشتهی بازیگر خود من هم حس غریبی دارم….
ثانیاً ممنون از نظر لطفتان…
ثالثاً این روزها به هر جهت برایم روزهای عجیبی است و شاید هم دردناک:
میکنم الفبا روی لوحهی سنگی
واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی…
امیدوارم که روزهای اینچنینی با این قضا و قدر تلخ، تلخ، تلخ، به تلخی شرنگ دیگر تکرار نشود…
رابعاً هرچند از شعر فاصله گرفتهاید، (که امیدوارم به آن باز گردید) ولی شعری از گروس عبدالملکیان را برایتان میگذارم، که بیشتر مناسب حال و هوای خود من است:
به شانه ام زده ای
که تنهائی ام را تکانده باشی !
به چه دلخوش کرده ای ؟!
تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟!
***
توفیقات بسیار
حضرت میشناسیم
سلام و سپاس
اولاً که من شما را نشناختم!
ثانیاً دوست شاعری که شرح این گزیدگیها را شنیده بود میگفت تو هرچه میکشی از دست این ناشناسهاست! از کامنتهای ناشناس… حشرات ناشناس…
ثالثاً ناشکر نیستم! به دیدن بهشت میارزید :) هرچند بهشت زمینی بیرنج و مشقت بدست نمیآید: در این چمن گل بی خار کس نچید آری!/چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
رابعاً از شعری که برایمان گذاشتید بسی سپاسگزارم. هرچند هرچه کردم نفهمیدم از چه بحر عروضیاش چیست :)
خامساً برای اوضاع و احوال این روزهاست:
مجویید در من ز شادی نشانه
من و تا ابد این غم ِ جاودانه
من آن قصه ی تلخ ِ درد آفرینم
که دیگر نپرسند از من نشانه
نجوید مرا چشم ِ افسانه جویی
نگوید مرا ، قصّه گوی زمانه
من آن مرغ ِ غمگین ِ تنها نشینم
که دیگر ندارم هوای ترانه
ربودند جفت مرا از کنارم
شکستند بال ِ مرا ، بی بهانه
من آن تک درختم که دژخیم ِ پاییز
چنان کوفته بر تنم تازیانه
که خفته است در من فروغ ِ جوانی
که مرده است در من امید ِ جوانه
نه دست ِ بهاری نوازد تنم را
نه مرغی به شاخم کند آشیانه
من آن بی کران ِ کویرم که در من
نیفشانده جز دست ِ اندوه ، دانه
چه می پرسی از قصّه ی غصه هایم ؟
که از من تو را خود همین بس فسانه
که من دشت ِ خشکم که در من نشسته است
کران تا کران ، حسرتی بی کرانه
***
توفیقات بسیار
یاد از شراب ناب مکن آتشم مزن/خشکیده بیخ تاک حریفا سخن مگو!
جناب امیر حسین خان استیری
سلام و سپاس بسیار
چه بگویم… شما و آن عبدالله که بالاخره خلاص شدید ولی عبدالله ما چه…
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم
آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟
هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟
تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم
ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب
گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
***
دو بیت آخر این غزل همیشه مرا ویران میکند…
توفیقات بسیار
قلم و قلبت جاوید…
از این ارتفاع بیا کوتاه تر پرواز کن…
هر چند به قول خودت: برای باز و کبوتر…
حضرت علیرضا
سلام
قلم و قلب تو هم جاوید…
تازه با این شعر علی جعفری رفتم تو آسمونا تو میگی بیام پایین!
ای رنگ چشمهای تو از شب غلیظ تر
از تو برای من چه کسی شد عزیز تر ؟!
بر روی شانه های تو سُر میخورد سَرم
پیراهن سفید تو از برف لیز تر !
ابری ترین هوای دلم را بریده ای
ای رعد یک نگاه تو از تیغ تیز تر
از جاده های مه زدۀ من عبور کن
تا میشوم به پای تو از سنگ ریز تر
از ماه گوشواره برای تو ساختم
خورشید شد به گردن تو سینه ریز تر
شهدی که ریزد از دل لبهای سرخ تو
در کام من شد از عسل و می لذیذ تر
من غول بی چراغم، اگر آرزو کنی
از هر پری برای تو باشم کنیز تر!
دیوان شاعران جهان را مرور کن
پیدا نمیکنی غزل از این تمیز تر
***
توفیقات بسیار
احمد عزیز!؛
البته خلاصی عبدالله ما هم دیری نپایید! عبدالله مومنی هنوز هم اسیر است…؛
ای بابا امیرحسین…
فکر کردم عبدالله رمضانزاده را میگویید… یاد عبدالله مؤمنی نبودم… ناخودآگاه یاد این شعر افتادم:
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد/در دام مانده باشد صیاد رفته باشد…
اما اینقدر زندانیان زیاد هستند که واقعاً حافظه بعضی اوقات کم میآورد.
بگذریم…
نمیدانم که امروز چندبار این شعر سیدعلی صالحی را خواندهام… هرچند ربطی به سیاست ندارد:
پشیمانیم
نه از آنچه گمان کرده بودیم و نشد!
خدا میداند که من چه میخواهم بگویم.
*
همین حالا دو باره به راه نور برمیگردم
یقهام را میبندم، چراغی را بر میدارم
میروم سر کوچهی خودمان
هرکسی که نگاهم کرد،
بیخیال!
با هم میگوییم:
-پندار زشت بمیرد!
*
راستی این حضرات برای هوای ِ نمانا چه نوشتند
که ما نتوانستیم
از الف ِ ساده به آن لام ِ شکسته
چیزی اضافه کنیم.
*
دردتان به جانم
افسرده نخوابید
غمگین و آشفته نخوابید
هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد
دعای من کمتر از دعای رسولان رؤیا نیست!
دعاتان میکنم
مطمئن باشید
کار تمام است!
*
توفیقات بسیار
چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.
تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .
زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش .
امیر هوشنگ ابتهاج
سلام،
“زیاد جای مجادله مجامله نیست”، راستش نفهمیدم یعنی چی!
اما…(حتی با فرض پذیرش ناحقی ها، به اون شکلی که شما بیان می کنید) هر اعتراضی به ناحق لزوماً حق نیست! گاهی ممکن است دو ناحق بر سر هم فریاد برآورند. فریادحق، فریادی که برای هدفی “مقدس” است، از مجرای حق، از مجرایی مقدس، برآمده می شود و هرگز به هر تکیه گاه سستی دل خوش نمی کند و …
صحبتهای ار این دست تو وبلاگتون زیاد شده، ولی چند وقتیه مشتریان این بازار خیلی یک دست شدن، من فقط فکر کردم بین این همه تعریف و تأیید، یه نظر مخالف شاید، شاید بهانه ای بشه برای یه تلنگر، یه تلنگر برای “بیداری”.
کاش یه روز نزدیک، تنها قلم این بازار شعر “بیداری” باشه.
الهی آمین
حضرات تلخند و ناشناس هجده
سلام و سپاس
ببخشید که با تأخیر پاسخ خواهم داد. فقط این شعر را برایتان فعلاً میگذارم:
خسته ازسوختن و ساختنی حق داری
خسته ازمعنی پرپرزدنی حق داری
کرم ابریشمی وجرات پروازت نیست
پیله ازترس اگرهم بتنی حق داری
ابری امروزاگر، قطره ای ازمردابی
باید ازاصل خودت دل بکنی حق داری
سپرانداختم ونیزه نشانم دادی
جنگ جنگ است توباید بزنی حق داری
توبه ازنام اگرمی شکنم حق دارم
توبه ازننگ اگرمی شکنی حق داری
یوسف آنقدرشکسته ست که نشناختی اش
بازهم منتظرپیرهنی حق داری
مادوکوهیم که هرگزنرسیدیم به هم
سردومغرورتوهم مثل منی حق داری
شیما احمدی
***
از امتداد شبی می گویم
که زنی در آن قدم می زد
سکوت من
و سنگینی سایه ی او
سیاهی پشت پلک ها
انگشتان کشیده اش
و تنی که عطر آب های آزاد را خاطره می کرد
حرف از شبی ست
که شبیه شبی دیگر شد
از من تا دست های او
هشت سال فاصله بود
و حالا تا چنان شبی
لحظه ای فاصله دارم
او آمد و
تمام حرف هایی را که برای نگفتن آورده بود
با خود برد
مهمان خیابان های سرد شدیم
تا بی قراری ابر ها حوصله کردیم
حرمت برگ های پژمرده را نگه داشتیم
و تا کی … از خودمان ادامه دادیم
از گریستن پر بودیم و لبخند می زدیم
بدرقه اش کردم
راهی رفتن بود
رفت،
آمدم
در تمام شب
مردی را گریه کردم
که خودش و زنی تنها را
در خیابانی که نمی دانست
بر می گشت!
***
عباس ریاحی
***
توفیقات بسیار
سلام دوست عزیز .
پس از فیلتر و مسدود شدن وبلاگم ناچار به ترک بلاگفا شدم . لطفأ آدرس را اصلاح کنید .
آدرس جدید :
mghods1.blogsky.com
موفق و سربلند باشید .
جهان و هرچه در او هست هیچ در هیچ است/هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حضرت تلخند
سلام
از اینکه اینقدر با تأخیر پاسخ میدهم بسی شرمسارم. راستش داشتم به این شعر ه.ا.سایه که برایمان گذاشته بودید، در همان وزن پاسخ میدادم…
پنجشنبه شب با محمد مظفرینژاد داشتم میرفتیم قلهی توچال. حدود ساعت دوازده شب بود و نزدیک “سنگ سیاه” بودیم. من هم داشتم “حیدربابایه سلام” شهریار را میخواندم که محمد لحظهای ایستاد و گفت: احمد یک خبر بد را بگویم؟ من هم که مانده بودم چه بگویم گفتم بگو. او هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: “ارحام” مرحوم شد. ارحام محتشم بچه هشترود بود و ترک. ادبیات و خوانده بود و مجری گاهگاه برنامههای تلویزیون محلی آذربایجان شرقی. نمیدانید وقتی که “خان ننه” و یا “حیدر بابایه سلام” شهریار را میخواند آدم چه طور میشد. حتی کسی که ترکی نمیفهمید مبهوت وا میماند و گوش میکرد. تا دلتان بخواهد هم غزل و شعر فارسی هم از بر بود و به همان صلابتی و که ترکی میخواند آنها را هم میخواند. در شعر و شاعری هم دستی داشت و ….. اکنون که دارم این سطور را مینویسم باز هم اشک در چشمانم جمع شده است…
ارحام ساکن تبریز بود. گهگاه در همین وبلاگ هم کامنت میگذاشت و یا به نویسندهاش ایمیل میزد. چند وقتی بود که خبری از او نبود که “مثل همیشه فاجعه ناگاه در رسید/آوار هیچوقت کسی را خبر نکرد” در بیست و هشت سالگی و هنگام خواب رفت. با سکتهی قلبی بدون هیچ سابقهی بیماری. بگذریم که هادی کحولی کم لطفی کرده بود و خبر این اتفاق را اصلاً به من نگفته بود.
آن شب نمیدانم چقدر از ارتفاع سه هزار و سیصد متر در درون خودم سقوط کردم… نمیدانم که دیگر چه طوری تا سنگ سیاه بالا رفتم. شب هم که اصلاً نتوانستم بخوابم و با خودم دربارهی مرگ و معنای زندگی و … حرف میزدم. وقتی جمعه آخر شب به خانه رسیدم و این شعر سایه را که شما گذاشته بودید را خواندم، دیدم که میخواهم با تأملات درونی دیشبش به این شعر سایه پاسخ دهم و آن را در جواب حضرت شما بگذارم. به همین دلیل هم در پاسختان تأخیر کردم. اما اکنون که به این شعر نگاه میکنم میبینم که هم تلخ است و هم بیش از حد “خودافشاگر”. ترجیح دادم که این شعر هم فعلاً جزء شعرهای خصوصی نویسندهاش بماند تا شاید وقتی دیگر نشر شود…
بگذریم. حال که از خیر گذاشتن آن شعر گذشتم در آستانه شاملو را برایتان میگذارم. شعری که شاید بارها و بارها آن را خواند.
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
*
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبندهیی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی ظلمات:
«ــ دریغا
ایکاش ایکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهای بیخورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
میشنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.
□
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
*
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از ایندست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
*
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمانشدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.
*
انسان
دشواری وظیفه است.
□
دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
*
رخصتِ زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
* گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ
*
دالانِ تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
***
۲۹ آبانِ ۱۳۷۱
” دیر آمدی موسی
دوره ی اعجاز ها گذشته است
عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن
که کمی بخندیم! ”
شمس لنگرودی
با سلام به داداش عزیزم
بسیار زیبا بود
مثل همیشه
ببخش که مدتی نبودم
امشب بد جوری دلم برات تنگ شد شاعر
یه سری به من بزن پس از مدتها به روز شدم
دوستدارت .. مهرداد بابایی
به روی ما زن از ساغر گلابی/که خواب آلودهایم ای بخت بیدار
حضرت ناشناس هجده
سلام و سپاس
اولاً از بابت تأخیرم در پاسختان بسیار شرمسارم.
ثانیاً آن اشتباه تایپی را به بزرگی خودتان ببخشید. صحیحش این است: “جای مجادله نیست!”
ثالثاً آنچه که فرمودهاید درست است و من هم با آن موافقم. البته بهتر این است که بگویم سخنان شما آنچنان کلی است که نمیتوان با آن مخالفت کرد. اگر قصد ارشاد این بنده و دیگر همرأیان او را دارید باید مصادیق سخنانتان را بگویید که باب گفتگو گشوده شود.
رابعاً آنچه که دربارهی شعر بیداری هم فرمودید هم بسیار کلی است. باید منظورتان را از شعر بیداری مشخص کنید که این بنده ببینم در توان من هست که اینچنین شعری بگویم یا نه. شاید هم آنچه که در باور شما “بیداری” نام دارد در قاموس من اسم دیگری داشته باشد.
خامساً با همهی این حرفها امروز که فرصتی فراهم شد که به کامنت شما پاسخ دهم، شعری در پاسخ شما نوشتم که شاید در سفر آتی تکمیلش کنم. چند سطرش را برایتان میآورم:
هان راهرو!
بیدار شو!
این زنگ ِ کاروان زمان است نازنین،
کآفاق را به لرزه فکندهست اینچنین.
هان راهرو!
بیدار شو!
این کاروان ِ راهی از سِفر ِ اولین
تا ایستگاه ِ مرگ ِ زمان، عمق ِ گور ِ تو
بیوقفه میرود.
او را مگو بایست که یارای ِ ایست نیست.
فرصت چنان کم است که تا مرز ِ نیستی
یک لمحه بیش نیست.
یک صیحه بیش نیست.
به جناب تلخند:
زود آمدی موسی!
ما را اکنون به تو نیاز است که با عصایت
اژدهای ِ عصر ِ جدید را
عصر ِ علم را
باطل کنی.
زود آمدی موسی!
در عصر تو همه چیز،
تمام ِ آفاق ِ آسمان،
تک تک ِ ذرات این زمین،
رازی داشت
جهان رو به سویی داشت
چه خدا “یهوه” بود یا “فرعون”!!!
اما در روزگار ِ ما
حتی مولکول ِ عشق نیز
کشف شده است و در عطر ِ گل ِ سرخ
دیگر سرّی نهان نیست.
خدا هم دیریست مرده است!
آری موسی…
تو خوب میدانی انسان ِ بیراز
از رستهی ِ جمادات است.
ما بیراز ماندگانیم…
ما بیمعنا ماندگانیم…
ما را به عصای ِ تو اکنون نیاز است، موسی!
اکنون بیا…
***
توفیقات بسیار
حضرات رهگذر از بازار رندان
امشب به یاد ارحام محتشم داشتم شعر خان ننه شهریار را میخواندم، گفتم برای شما با ترجمهاش بیاورم:
خان ننه ، هایاندا قالدین خان ننه ، کجا ماندی
بئله باشیوا دولانیم الهی دور سرت بگردم
نئجه من سنی ایتیردیم ! افسوس که ترا گم کردم
دا سنین تایین تاپیلماز نظیر تو پیدا نمیشود
…
سن اؤلن گون ، عمه گلدی وقتی تو مردی ، عمه آمد
منی گه تدی آیری کنده مرا به دهی دیگر آورد
من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ من بچه ، از کجا می فهمیدم ؟
باشیمی قاتیب اوشاقلار بچه ها سرم را گرم کردند
نئچه گون من اوردا قالدیم چند روزی آنجا ماندم
…
قاییدیب گلنده ، باخدیم وقتی برگشتم ، دیدم
یئریوی ییغیشدیریبلار رختخوابت را جمع کرده اند
نه اؤزون ، و نه یئرین وار نه خودت ، نه رختخوابت ، سرجایشان نیشتند
« هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم پرسیدم : خان ننه ام کو ؟
دئدیلر کی : خان ننه نی جواب دادند : خان ننه را
آپاریبلا کربلایه به کربلا برده اند
کی شفاسین اوردان آلسین تا شفایش را از آنجا بگیرد
سفری اوزون سفردیر سفری دراز در پیش دارد
بیرایکی ایل چکر گلینجه یکی دو سال طول می کشد تا برگردد
…
نئجه آغلارام یانیخلی چنان گریه جگر سوز می کردم
نئچه گون ائله چیغیردیم چند روزی فریاد کشیدم
کی سه سیم ، سینم توتولدو که صدا و سینه ام گرفت
…
او ، من اولماسام یانیندا وقتی من پیشش نباشم ، او
اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز به هیچ کجا نمی تواند برود
بو سفر نولوبدو ، من سیز چه شده که به این سفر
اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ خودش تنهائی گذاشته و رفته
…
هامیدان آجیق ائده ر کن در حالی که از همه قهر بودم
هامییا آجیقلی باخدیم به همه اخم و تخم کردم
سونرا باشلادیم کی : منده بعد شروع کردم که : من هم
گئدیره م اونون دالینجا به دنبال او می روم
…
دئدیلر : سنین کی تئزدیر گفتند : سفر تو زود است
امامین مزاری اوسته بر مزار امام
اوشاغی آپارماق اولماز نمی توان بچه برد
سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ تو قرآن را بخوان و تمامش کن
سن اونی چیخینجا بلکی تا تو تمامش کنی ، شاید
گله خان ننه سفردن خان ننه از سفر بازگردد
…
ته له سیک روانلاماقدا با عجله در حال ازبرکردن
اوخویوب قرآنی چیخدیم قرآن را خواندم و تمام کردم
کی یازیم سنه : گل ایندی که برایت بنویسم : حالا برگرد
داها چیخمیشام قرآنی دیگر قرآن را تمام کردم
منه سوقت آل گلنده وقتی برمی گردی ، برایم سوقاتی بیاور
آما هر کاغاذ یازاندا اما هر وقت که نامه می نوشتم
آقامین گؤزو دولاردی چشمان پدرم از اشک پر می شد
سنده کی گلیب چیخمادین تو هم که برنگشتی
نئچه ایل بو اینتظارلا چند سال با این انتظار
گونی ، هفته نی سایاردیم روز و هفته را می شمردم
تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم تا به تدریج چشم باز کردم
آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! فهمیدم که مرده ای
…
بیله بیلمییه هنوزدا بفهمی و نفهمی هنوزهم
اوره گیمده بیر ایتیک وار در دلم گمشده ای هست
گؤزوم آختارار همیشه همیشه چشمانم او را جستجو میکنند
نه یاماندی بو ایتیکلر چه سختند این گمشده ها
…
خان ننه جانیم ، نولیدی خان ننه جانم ، چه می شد
سنی بیرده من تاپایدیم دوباره تو را پیدا می کردم
او آیاقلار اوسته ، بیرده دوباره روی آن پاها
دؤشه نیب بیر آغلایایدیم می افتادم و گریه می کردم
کی داها گئده نمییه یدین تا بلکه نمی توانستی بروی
…
گئجه لر یاتاندا ، سن ده شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم
منی قوینونا آلاردین مرا در آغوشت به خود می فشردی
نئجه باغریوا باساردین از جان و دل به آغوشم می کشیدی
قولون اوسته گاه سالاردین گاهی روی بازوهایت می انداختی
…
آجی دونیانی آتارکن در حالی که دنیای تلخ را رها می کردیم
ایکیمیز شیرین یاتاردیق دو تائی چه شیرین می خوابیدیم
یوخودا ( لولی ) آتارکن وقتی در خواب با گیش کردنم
سنی من بلشدیره ردیم ترا آلوده می کردم
گئجه لی ، سو قیزدیراردین شب آب گرم کرده
اؤزووی تمیزلیه ردین خودت را تمیز می کردی
گئنه ده منی اؤپه ردین باز هم مرا می بوسیدی
هئچ منه آجیقلامازدین هیچ دعوایم نمی کردی
…
ساواشان منه کیم اولسون هر کس دعوایم می کرد
سن منه هاوار دوراردین از من حمایت می کردی
منی ، سن آنام دؤیه نده هو وقت مادرم مرا می زد
قاپیب آرادان چیخاردین از چنگ او می قاپیدی
…
ائله ایستیلیک او ایسته ک آن علاقه و دوست داشتن
داها کیمسه ده اولورمو ؟ آیا در کس دیگر پیدا می شود ؟
اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ دل من می گوید : نه نه
او ده رین صفالی ایسته ک آن علاقه عمیق با صفا
منیم او عزیزلیغیم تک همانند دوران عزیزی من
سنیله گئدیب ، توکندی همراه تو رفت و تمام شد
…
خان ننه اؤزون دئییردین خان ننه خودت می گفتی
کی : بهشت ده ، الله که : خدا در بهشت
وئره جه ک نه ایستیور سن به تو هرچه می خواهی خواهد داد
بو سؤزون یادیندا قالسین این حرفت را به خاطر داشته باش
منه قولینی وئریبسه ن وعده اش را به من داده ای
…
ائله بیر گونوم اولورسا اگر چنان روزی داشته باشم
بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ می دانی از خدا چه می خواهم من ؟
سؤزیمه درست قولاق وئر : به حرفم خوب گوش کن
سن ایله ن اوشاخلیق عهدین دوران کودکی را در کنار تو
…
خان ننه آمان ، نولیدی خان ننه وای چه می شد
بیر اوشاخلیغی تاپایدیم دوران کودکی را پیدا می کردم
بیرده من سنه چاتایدیم دوباره به تو می رسیدم
سنیلن قوجاقلاشایدیم دوباره بغلت می کردم
سنیلن بیر آغلاشایدیم با تو می گریشتم
یئنیدن اوشاق اولورکن در حالی که دوباره کودکی می شدم
قوجاغیندا بیر یاتایدیم در آغوشت می خوابیدم
ائله بیر بهشت اولورسا اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد
داها من اؤز الله هیمدان دیگر من از خدایم
باشقا بیر شئی ایسته مزدیم چیز دیگری نمی خواستم
تبریز – شهریار در هفتاد سالگی فروردین ۵۵
***
منبع:
http://gayagizi3.blogspot.com/
خوب میخوام ایندفعه ببینم این ماجرا رو چه جوری توجیه می کنید. البته از قدیم گفته بودید که صوفی ابن وقت باشد باشد ای رفیق و از این حرف ها ولی بالاخره یه چیزای دیگه هم!
آرزوی شادمانی
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق/نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟/هست را از نسیه خیزد نیستی
جناب آنتی پیچش
سلام و سپاس
اولاً شما که بنده را میشناسید. بالاخره به کاروان ملحق میشوم! اینبار هم که آمدم و هیچ هم توجیه نکردم.
ثانیاً که واقعاً همسفران بینظیری داشتم. چه شما و چه باقی دوستان… و مخصوصاً حاجآقای خضرایی.
ثالثاً امشب رفتم و چند تا از گزارشهای صعود به آزادکوه را خواندم. واقعاً هیچ کدام از گروههایی که صعود کردهاند کار ما را نکردهاند. ما بدون اینکه شب بخوابیم و استراحت کنیم تا قله رفتهایم. این کار اشتباه بود هرچند چارهای هم نبود. به نظرم اینکه بعضی از بچهها نتوانستند بیایند به دلیل همین خستگی مفرط بوده است.
رابعاً در منطقهی “تخت سلیمان” که علمکوه هم در آنجا واقع است ارتفاع قلل خرسان جنوبی و شمالی، تخت سلیمان، سیاهسنگ، هفتخوان، چالون، سیاه گوگ شمالی و جنوبی، سیاهکمان، شانهکوه، کالاهو و گردونکوه همه از “آزادکوه” که در البرز مرکزی است بیشتر است! هرچند این قلهها در یک منطقه هستند و به نوعی تحت سیطرهی علمکوه ولی آزاد کوه تکقله است.
خامساً فهمیدم که همه از سمت جادهی چالوس جادهی بعد از پل زنگوله به سمت روستای کلاک میروند نه از طریق هراز….
سادساً داشتم دنبال شعری از نیما میگشتم دربارهی منطقهی یوش و کلاک و آزادکوه و … این شعر نیمایی از احمد شاملو را دیدم که تاریخ سروده شدنش سال ۵۵ است. شاید باید آن را سر خاک نیما میخواندیم و به او میگفتیم شاملو بعد از درگذشت تو نیماییسرا شده است!
هنوز
در فکر آن کلاغام در درههای یوش:
با قیچی ِ سیاهش
بر زردی برشتهی گندمزار
با خشخشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید کج
و رو به کوه نزدیک
با غارغار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوهها
بیحوصله
در زلّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کلّههای سنگیشان
تکرار میکردند.
***
توفیقات بسیار
سروده ای در تقبیح توهین به نواده امام:
خورشید حضور داشت و غروب فرزند دید
حرمت شکنی نا اهلان مکر پسند دید
ناله نواده دید و سخن نگفت
سکوت و خنده قدرت پرستان خارج از روند دید
فریاد سکوت ها بس بلند بود
گویا صحنه ای از بی وفایی مردم دیو پسند دید
چشم ها خیره گشت از رقص شعبده
تکرار تلخ ستاندن انتقام پدر از فرزند دید
چه شد حق حرمت آن پیر عزیز!
آری! توهین و ناسازا نثار فرزند دید
حضرت راهرو روحالله
سلام
اولاً از سرودهیتان بسیار بسیار سپاسگزارم.
ثانیاً اگر شعر قالب کلاسیک دارد- که از قرار معلوم شعر شما هم اینچنین است- به نظر من رعایت قواعد عروض در آن الزامی است.
ثالثاً به نظر من هیچ الزامی وجود ندارد که شاعر در قالبهای کلاسیک شعر بگوید. بر عکس به نظر من سخن امروز جز در قالب سپید و نیمایی جا نمیگیرد.
رابعاً هنوز دارم به این سخنان علی مطهری فکر میکنم:
“آقایانی که اصرار بر شبیه سازی حوادث امروز با حوادث صدر اسلام دارند آیا صحیح می دانند که آنها و دار و دسته شان را به سپاه عمر سعد و ابن زیاد تشبیه کنیم که در روز عاشورا با ایجاد سر و صدا اجازه نمی دادند نوه پیغمبر سخن بگوید؟”
این جملات باعث شده که جناب رسایی بخواهند که آقای علی مطهری را از فراکسیون اصولگرایان اخراج کنند :) به هر حال به نظر من این جملات جناب مطهری فقط یک مرجع دارد و نمیدانم ایشان حواسشان بوده است که چه میگفتهاند یا نه!
خامساً غزلی از مرحوم امام را برایتان میآورم. گویا در کتب درسی هم این شعر را آورده اند. این نکته را هم نباید ناگفته گذاشت که ایشان تفننی شعر میگفتهاند ولی شعرشان خالی از ذوق ادبی نیست:
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بـــــرون آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب
از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــی می توان رسید به دریا ازین ســراب
هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر “منم” تحفه ای میاب
ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب
دم بر نیــار و دفتر بیهوده پــاره کن
تا کی کلام بیهده، گفتـار ناصـواب
***
توفیقات بسیار
درود گرامی
به روزم و دعوتید
سرکار خانم عامری
سلام
فقط این قطعه از سیدعلی صالحی را برایتان میآورم:
برای چیدن گل سرخ
نه ارّه بیاور، نه تبر
سرانگشت سادهی همان ستارهی بیآسمانم بس
تا هر بهار به بدرقهی فروردین
هزار پاییز پریشان را گریه کنم…
***
توفیقات بسیار
گویا برادرتون عبدالله هم دیروز اومدن بیرون… چشم تون روشن.
ان شاءالله بقیه هم بیان و البته بعدش هم به خیر و بی مشکل، بگذره.
گفتم اینجا گفتن ش بد نیست (:
یا حق!