ناگاه آن نگاه
شبها دلم برای غزل تنگ میشود
تصویرتان مقابلم آونگ میشود
موسیقی ِ صدای ِ شما در سکوت ِ شهر
میرقصد و ترانهی ِ تورنگ میشود
بشنو! فضای ِ سینه پر از عطر ِ یاسهاست
تا نامتان به زیر ِ لب آهنگ میشود
ناگاه آن نگاه ِ حزین میربایدم
پرواز، مرگ ِ این همه فرسنگ میشود
در موجهای ِ آینهام محو میشوید
تا اشک حرف ِ این دل ِ دلتنگ میشود
بر تار ِ گیسوان ِ شما چنگ میزنم
این شهر مست ِ زمزمهی ِ چنگ میشود
اکنون زمان ِ عقدهگشایی ِ سالهاست
چون غنچهی ِ هلال ِ لبت تنگ میشود
تا جنگ ِ گرگ و میش قدم میزنیم… آه…
اینبار میش فاتح ِ این جنگ میشود…
بانو! مِه ِ خیال ِ تو را تیغ ِ شمس کشت…
اینگونه سرخگونه چو نارَنگ میشود
*
صبح است و باز مرد ِ جوانی که مست بود
تندیس ِ سالخوردهای از سنگ میشود
این رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها
با خون ِ گرم ِ خاطرهها رنگ میشود
***
پ.ن.۱٫ تورنگ، پرندهی زیبای جنگلهای شمالی است که به آن قرقاول هم میگویند.
پ.ن.۲٫ نارَنگ همان نارنج است. در واقع نارنج معرب نارنگ است.


زیبا بود.
خیلی خوب بود. خیلی زیاد
باسلام خدمت جناب رند
با اینکه علیالاصول غزلسرا نیستید ولی غزلیاتتان پر طرفدار است و زیبا.
باز هم ممنون از اینکه به نظرات خوانندگانتان اهمیت می دهید و شاید علی رغم میل باطنی تان دست به قلم برده و جهت خوشایند دیگران غزل می سرایید و خوانندگان را نیز از حظ معنوی این ابیات بی نصیب نمی گذارید.
با آرزوی سلامتی و موفقیت
سلام احمد قدیانی، خوبی؟ ردیفی؟
بابا دمت گرم عجب وبلاگ با حالی داری، خوشم اومد….موفق باشی.. راستی حاج احمد بابا چه طوره؟ اذیتشون نکرده بودن؟ خودت کجائی؟ چی کار می کنی؟
سلام
چه خوب که حال و مجالی برای غزل داری هنوز هم!؛
خدا تورا در بهشت کناد
بهارت مبارک …؛
حضرت حق شناس
سلام و سپاس
از نظر لطف حضرت شعرشناستان :) به این غزل، حقیقتاً غره شدم! به رسم سپاسگزاری شعری را از حاج میرزا حبیب خراسانی میگذارم. جناب میرزا حبیب خراسانی از مراجع تقلید مشهور دورهی قاجاریه است، اما شعرشناسان برآنند که حقاً شاعر شوریده سری بوده است:
بگشای در خانه که ما نرّه گداییم
گر تو نگشایی به شکستن بگشاییم
گر میندهیمان به گدایی و به زُفتی(زفتی خشونت و تندخویی که به شاعر بر میگردد)
یک بوسه ز لعل تو به دزدی برباییم
با ما به وفا کوش که ما اهل وفاییم
با به صفا باش که ما اهل صفاییم
روز فتد آخر که سر زلف تو گیریم
وقتی شود آخر که لب لعل تو خاییم
از لعل تو یک به بوسه به مستی بستانیم
بر زلف تو یک عقده به شوخی بفزاییم
ای پادشه کشور تقدیس و تجلّی
ما گرچه گداییم هم از ششهر شماییم
عمریست که ما بر در این خانه نشستیم
یک بار بپرسید که چونیم و چراییم
ای شاهد خلوتگه اسرار به یک بار
از پرده برون آی که از پرده در آییم
***
توفیقات بسیار
چه شعر با احساسی بود….
موفق باشید
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد!
حضرت فاطمه قدیانی
سلام و سپاس بسیار
وقتی یک نفر از خانوادهی قدیانی شعری را بپسندد، معلوم است که شعر خوبی بوده است!!! (دارم از خودمان تعریف میکنم :) ) اما جدای از شوخی اینکه به دل اهل قلمی چون شما نشسته است مایه مباهات است…
راستی وبلاگتان را عوض کردهاید؟ آدرس جدید را ندارم. میخواستم که لینکش کنم.
سلام برسانید
توفیقات بسیار
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش!
حضرت ناشناس
سلام و سپاس بسیار
از شما چه پنهان که من علیالاصول از همین دیالوگهایی که در بازار رندان شکل میگیرد، شعر میگویم. بهتر است بگویم که همین دیالوگهای پیدا و نهان شعرهای مناند. این غزل هم برای دو سه ماه پیش است، پیش از آنکه پدرم دستگیر شوند. حضرت ناشناسی به طعنه گفته بودند که اینها چیست که میگویی و چرا غزل نمیگویی و من هم وقتی آن کامنت را دیدم نوشتم: “گاهی دلم برای غزل تنگ میشود…” به این ترتیب این شعرها علیرغم میل باطنی من گفته نمیشوند…. اما از این حرفها که بگذریم غزل و کلاً شعر کلاسیک به زبان شاعر قفل محکمی میزند و نمیگذارد همهی آنچه را که میخواهد بگوید را بگوید. البته ناگفته نگذارم که کلاً شعر این خصیصه را دارد. چون کلام شاعرانه باید از نظر زبانی معیارهای زیبایی شناختی را برآورده کند و شعر چه سپید باشد و چه نیمایی، از این منظر مانع آن است که شاعر هرچه را میخواهد بگوید. اما قفل قافیه و راهبندان مصاریع زوج در بحور عروضی حقاً سد محکمتری است… به قول مولوی:
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مَندیش جز دیدار من
بگذریم. یادم میآید که قبلاً نوشته بودید که از یادداشتهایم را بیشرتر از شعرهایم میپسندید! (حافظهام خوب کار میکند، نه؟) به میمنت اینکه غزلهای من نیز به کامتان شیرین آمده است، غزلی قدیمی از خودم را برایتان میگذارم. البته غزلی را که برایتان میآورم، از نظر زبانی بیشتر یک غزل کلاسیک است و غزل این پست یک غزل نئوکلاسیک.
چنان دو چشم ِ تو مستند و پر هیاهویند
که خلق ِ شهری ازین فتنه در تکاپویند
فغان که محتسبان زین دو مست بگریزند
که در کمین دو کمان بر کشیده ابرویند
کدام سو بگریزند کشتگان ِغمت؟
که تنگ بسته به بند ِ کمند ِ گیسویند
اگر دمی بخرامی به باغ و صحرایی
خجل ز قامت ِ خود سروهای ِ دلجویند
شبان چو چشمه ی ِ چشم ِ تو شبنم افشاند
دو گونه ات…دو گل ِ سرخ ِ بر لب ِ جویند…
لبان ِ تو ز ظرافت به شعر می مانند
و بوسه های تو…گنجشگکان پر گویند…
خدای را برسان پاره ای ز پیرهنت
که زین سرشک ِ دمادم دو دیده بی سویند
امید بود در آغوش گیرمت روزی…
ولی قضا وقدر دشنه ای به پهلویند
اگر چه کشته ی ِ عشقم شبی بیا و ببین
که نوش و لعل ِ لبانت چه نوش دارویند
***
توفیقات بسیار
جناب سرلک……
بَ َ َ َ َ َ َ َ َ َ….ه! سلاااااااااا….ام!
شما کجا؟ اینجا کجا؟
من بد نیستم… ای… میگذرد… به شعر گفتن میگذرد…
پدرم هم خدا را شکر بد نیستند. بالاخره زندان ساواک را چشیدهاند و از پس زندان جمهوری اسلامی برآمدهاند!!!
راستی کلی کلاس کار ما بالا رفت شما این وبلاگ را پسندیدید :) حضوراً خدمت برسیم و به شکرانه شامی به شما بدهیم!!!
اما جدا از شوخی جداً مشتاق دیداریم…
بگذریم. چون اینجا وبلاگ شعر و شاعری است، این غزل سیمین بهبهانی را به پاس حضورتان اینجا میگذارم:
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
زبس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
نبامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
امید خاطر من دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش نا امید بیا
شعر من از قبیلهی خون است، خون من/فواره از دلم زد و آمد کلام شد…
حضرت امیر حسین خان استیری
سلام و سپاس
با این اوضاع و احوال اگر غزل نگویم چه کار کنم؟؟؟ مدتهاست که به این نتیجه رسیدهام از این همه کاری که در این سالها کردهام، شعر گفتن مفیدترین آنها بوده، هرچند به حال خودم چندان فایدهای نداشته! به قول خودم:
پنداشتم که شعر طریق نویی گشود/شعر ترم به شوری شنزار میرسد…
بگذریم، حرف بهشت شد، یاد این بیت حافظ افتادم:
بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است/بیار باده که مستظهرم به رحمت او!
عید شما هم مبارک
توفیقات بسیار
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی…
حضرت خواننده سبز
سلام و سپاس
شما همیشه به این رند نظر لطف داشتهاید و مایه دلگرمی او بودهاید… امیدوارم که فرصت جبران برای بنده هم فراهم شود…
بگذریم…
ساقیا آمدن عید مبارک بادت/وان مواعید که کردی نرود از یادت :)
توفیقات بسیار
حضرات دوستان
راستی یادم رفته بود…
این غزل باید به خوانندهی ناشناسی تقدیم میشد… ایشان دو سه ماه پیش از بنده غزل خواسته بودند و بنده هم در اجابت ایشان قول غزل داده بودم… چون آن پست کذایی حذف شده است و من هم یادم نمیآید که کدام پست بود و ایشان را هم نمیشناسم، فقط یادآوری میکنم که این غزل تقدیم میشود به “ناشناس هفت” یکی از پستهای محذوف :)
توفیقات
سلام
من بلد نیستم مثل شما خیلی ادبی بنویسم :دی / خاندان قدیانی که همه اهل دل و صفا و مرام و معرفت و همه چیزهای عالی هستن:)
من همه نوشته ها و سروده هاتون رو دوست دارم. جدی می گم و عاری از هیچ شوخی و تعارفی:)
وبلاگم : sanjaaghak.com
منت می ذارین که لینک می دین. راستی عکسا رو هم بدین:دی
اینجا سجاد سلام داره. شما هم خیلی سلام برسونین
احمد عزیز
بعد از این غزل احساس کردم در سرودن لطیف تر و در ساختن تصاویر خیالی غنی تر گشته ای
مثلا در
اکنون زمان ِ عقدهگشایی ِ سالهاست
چون غنچهی ِ هلال ِ لبت تنگ میشود
یا
این رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها
با خون ِ گرم ِ خاطرهها رنگ میشود
یا در ابیات دیگر
*
برای من جالب بود که مخاطب شعر به جای “تو” ، “شما” بود. چیزی که خیلی معمول نیست علی الخصوص در اشعار کهن لیکن روی این غزل خیلی خوب نشسته.
*
احمد جان بهار را هم هر کجا بودی یاد ما باش
به امید آزادی سجاد
حضرت فاطمه
سلام
اولاً که سابقهی حضرتتان از این بنده در وبلاگ نویسی خیلی بیشتر است و هم تقدم فضل دارید و هم فضل تقدم :) (زیادی ادبی شد!)
ثانیاً با افتخار لینک شدید.
ثالثاً هنوز عکسها را خودم نگرفتم! به محض اینکه بگیرم برایتان ایمیل میزنم
رابعاً مجدداً به سجاد سلام ویژه برسانید.
خامساً بگذریم، شعری از شفیعی کدکنی که مناسب این روزها است را برایتان میگذارم، استقبال ما از بهار واقعاً این روزها اینگونه است:
موج موج ِ خزر از سوک سیه پوشانند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند
بنگر آن جامهکبودان ِ افق صبحدمان
روح باغاند کزین گونه سیهپوشانند
چه بهاریست خدا را! که درین دشت ِ ملال
لالهها آینهی ِ خون ِ سیاووشانند
آن فروریخته گلهای ِ پریشان در باد
کز می جام ِ شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمهی ِ نیمهشب ِ مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند
گرچه زین زهرسمومی که گذشت از سر ِ باغ
سرخگلهای ِ بهاری همه بیهوشانند
باز در مقدم ِ خونین ِ تو ای روح ِ بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند
***
توفیقات بسیار
حضرت علی سب
سلام و سپاس
اولاً انشاءالله که سجاد آزاد خواهد شد… آمین…
ثانیاً بسیار ممنون که در بارهی این غزل نظر دادید. وقتی دیدم که نوشتید طبعم لطیفتر شده است، یاد این بیت حافظ افتادم:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم!
و البته یاد سطرهای نزار قبانی:
ای که بالایت از قامت بادبانها بلندتر
و فضای چشمانت… از فضای آزادی گستردهتر
تو زیباتری از همهی کتابهایی که اندیشهی نوشتن آنها را در سر دارم
و از شعرهایی که به ساحتم آمده
و شعرهایی که خواهد آمد…
ثالثاً دربارهی یار دوردست خیلی باید محترمانه صحبت کرد… اما وقتی که در خیال خیلی نزدیک میشود (از بیت هفتم) ضمیرها را از جمع مخاطب، مفرد مخاطب تغییر دادم :)
رابعاً بهار را در خدمت شما باشیم… احتمالاً من روزهای اول عید بروم جنگلنوردی… دوست داشتید به من خبر دهید. (هر کدام از دوستان هم که این کامنت را میخوانند اگر خواستند بیایند به من ایمیل بزنند)
بگذریم. حرف سجاد شد، یاد آن موها و ریشهای بلند و لولیوشش افتادم… مطمئنم که قبل عید این قاضی عوضی بالاخره آزادش میکند.
دست از گل، چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافهی چین خواهد آمد
از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنک و شیطان با همان رفتار شیربن خواهد آمد…
توفیقات بسیار
سلام [لبخند]
با پست “بهار با تو می آید” منتظرم [گل]
راستی چرا پست جدید میذاری خبر نمیدی ؟
حضرت رها
سلام و سپاس
راستش به دلیل شیوهای که در این وبلاگ دارم، زیاد اهل خبر دادن نیستم… پستهای این وبلاگ علیالاصول همین پاسخهایی است که به مخاطبان آن تقدیم میشود :)
بگذریم. از حضور سبزتان سپاسگزارم و این غزل را میگذارم که به یاد آقای عرب بخوانید، هرچند امیدوارم که قبل از سال نو به جمع خانواده بازگردند….
گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو
باد بهار میوزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
***
توفیقات بسیار
با سلام خدمت جناب رند بازاری
بنده جسارت نکردم که شعرهای شما را نپسندم. در آن لحظه شاید یادداشت هایتان به مذاقم بیشتر خوش آمده بود. به هر حال یکبار هم عرض کردم ما از نوشته های شما بهره مند می شویم.
پیشاپیش فرا رسیدن سال نو را به شما و خانواده محترم تبریک گفته و بهاری سراسر سبز را برایتان آرزو مندم.
به امید پیروزی و سلامتی برای تمامی دوستان
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
اولاً من هم همیشه از مصاحبت قلمی و معنوی با حضرت شما محظوظ میشوم.
ثانیاً من خودم خیلی وقتها شعرهای خودم را نمیپسندم :) راستش خیلی وقتها دیر پسندیدن و نقد شعر بزرگترین کمک به شاعر است. هرچند پسندیدن حضرت شما و سایر دوستان هم دلگرمی بزرگی است.
ثالثاً یادداشت روزانه هم خواهم نوشت…
رابعاً بنده هم به شما و خانوادهی محترم تبریک میگویم…
خامساً بگذریم. حرف شعر و بهار شد و شما هم که در “مدرسه” مقیمید، یاد این غزل حافظ افتادم:
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
*
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشّاف است (کشف کشّاف، شرحی است بر تفسیر کشّاف نوشته زمخشری)
*
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
*
به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
(دُرد: ته ماندهی بی کیفیت شراب. صاف: در اینجا شراب صافی. فکر میکنم این بیت کمی اشعری مسلک است… در واقع میگوید که حکم اینکه در زندگی شادی “بنوشی” یا غم دست تو نیست. هر آنچه ساقی ازل کرد لطف اوست)
*
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
(عنقا: سیمرغ که گوشه نشین در کوه قاف است، صیت: آوازه، از آن وصیتهای حافظ است که هیچوقت نباید به آن عمل کرد!)
*
حدیث مدعیان و خیال همکاران
همان حکایت زردوز و بوریاباف است
(این بیت به گمانم اشارهای تاریخی باید داشته باشد و احتمالاً با توجه به بیت بعد پاسخی است به کسانی که در شعر حافظ طعنه میزدند. حافظ خود را زردوز میداند و آنها را بوریاباف)
*
خموش حافظ و این نکتههای چون زر سرخ
نگاه دار که قَلّاب شهر صراف است
(قلّاب: بسیار تفلب کننده، صرّاف: در آن زمان کسی که سکّهها تقلبی را باز میشناخته است و در این بیت منظور سخنشناس و ناقد است. گویی ناقدان آن زمان شیراز و به حضرت حافظ حسادت میکردهاند. این بیت را من در زمان دانشجوییام یک بار در بالای بیانیهای علیه “مهندس صراف” که آن زمان معاون دانشجویی امیرکبیر بود نوشته بودم… خدا ایشان را حفظ کند…)
توفیقات بسیار
در ضمن
بایرامیز قوتلو (مبارک) اولسون
AAAAAAALI BUD IN GHAZAL
AAAALI BUD
MARATEBE ERADATE YE KHANANDEYE NASHENASO BEPAZIRID
HAR BEYTE IN GHAZAL CHO TERAMAST NAZANIN
MIKHANAMO ZE HALE KHOSHASH MANG MISHAVAM
حضرت سجاد
سلام و سپاس
اولاً اینکه این غزل به کام شما شیرین آمده است، مایه مسرت بسیار خاطر است… این مسرت خاطر مضاعف است، چرا که این بیت فیالبداههیتان از ذوق حضرتتان حکایت میکند. پسند آمدن بیتی در نظر اهل نظر، مایه شادکامی است چه برسد به اینکه همهی ابیات آن را بپسندند:
هر بیت ِ این غزل گل ِ ترمهست نازنین
میخوانم و ز حال ِ خوشش منگ میشوم…
اما این بنده راستش خود از این غزل چندان رازی نیست…
ثانیاً وقتی دیدم که این غزل به دل شما خوش نشسته است یاد پارهای از شعر “بالقیس الراوی” سرودهی نزار قبانی افتادم:
شاید دنیا را خوشبخت کنم
اما
آسمان را پسند آمد که تنها بمانم
چون برگ زمستان…
آیا شاعران
از رحم رنج زاده میشوند؟
و آیا شعر دشنهای کاری بر جان است؟
یا تنها منم
که در چشمانم
تاریخ گریه را
خلاصه میکنم؟
ثالثاً امروز رفیق شفیقی که همنام شماست از بند رست و دلم کمی آرام گرفت، اما همین امروز خبر آمد که دوست دیگرم عبدالله یوسفزادگان را دیروز گرفتهاند.. نمیدانم… شاید به قول “محمد مظفری” این بهار باید این سطرهای شعر سایه را که از قضا در زندان سروده شده است را با خود بخوانیم:
ارغوان
این چه رازیست که هر سال بهار
با عزای دل ما میآید
که زمین هر سال
از خون پرستوها رنگین است
این چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید
***
توفیقات بسیار
سال نو مبارک
سلام احمد آقا
خوب هستی عزیز… آقا باز که شما سرعت پستگذاریت بالا رفت …بابا ما هنو …مدتی است اندر کف اشعار پیشین مانده ایم …ولی به به ….به به ….چه زیبا عاشقانه می سرایی…عجب طبع لطیفی…چه تصویر ظریفی…عجب بزمی به دل برپانمودی….به به…به به
حضار عزیز همه ی اهالی بازار رندان یه کف مرتب به افتخار این غزل…………………………………………………….
تقریبا همه ی ابیاتش عواطف رو درگیر می کنه…غالب تصاویرش جذابه …اما دو تا از تصویراش نابه انصافا نابه(البته از نظر من شعر نابلد)…یکی بانو! مِه ِ خیال ِ تو را تیغ ِ شمس کشت…یکی دیگم این رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها …دومی که واقعا دوست داشتنی و به شدت پرظرفیته …راستی میگم احمد آقا این که در خبر آمده که قافیه چو تنگ آید شاعر به جفنگ آید همچی انگاری معتبر نیستا.. این شعر قشنگ و چه به جفنگ…البته من خودم امتحان کردم که ببینم راستی راستی قافیه تنگ بشه چی میشه که خوب یه جفنگی با این مطلع گفتم
دیگر غزل به قامت من ننگ گشته است
دیگر تمام قافیه ها تنگ گشته است
انگاری حکم کلی درسته تشخیص مصداقش با هرکسی نیست….
احمد آقا به مقتضای آخرین درستون یه هفته ای میشه سعی می کنم نیمایی بگم …پسر عجب ظرفیتی داره این شعر نیمایی …نسبتش با غزل مثه نسبت رانندگی با ۲۰۶ به راننگی با نیسانه …یا مثه رها شدن رو موج به دست و پا زدن تو باتلاق …یه چیزایی هم گفتم خودم ذوق کردم ….حیف نمی تونم برات بنویسمش …البته برا این ذوق زدگی تاوان سنگینی پرداختم ولی خوب مهم نیست…. راستی ما نه دانش نه جرات و نه جایگاه نه خلاصه هیچی برای نقد اشعار شما نداریم اما در جایگاه شاگرد با توجه به درسهای خودتون یکی دو تا سوال راجع به شعر قبلی داشتم که خوب به گمانم شما بیشتر مایل باشی این بحثا خصوصی مطرح بشه در ضمن به زودی یه میلم بهتون زدم اگه پاسخ بدید ممنون می شم
اگه تا قبل عید ندیدمتون سال نو مبارک
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست/بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند!!!
حضرت م. حسن خ
سلام و سپاس بسیار
اولاً آقا چقدر هندوانه زیر بغل بنده میگذارید؟ “حسن می جمله بگفتی! عیب آن نیز بگو!” بدون تعارف میگویم که نقد حضرت شما و دیگر دوستان حال چه در خفا و چه در وسط بازار رندان لطفی است به این شاعر هنوز “نابلد”… چون به دلیل تعلق خاطری که نویسنده به اثرش دارد و البته اینکه نمیتواند از “زاویه سوم” (یاد حضرت زاویه سوم به خیر… هر کجا هست خدایا به سلامت دارش…) به اثرش نگاه کند، نقصهای اثرش را کمتر میتواند ببیند…
ثانیاً ظرفیت شعر نیمایی بسیار بالاست، اما بعضی وقتها شاعر را بد جوری میفریبد… حالا حضوری دربارهاش “میحرفیم”…
ثالثاً تا اونجایی که من یادم میآید همیشه ما پشت میز نشسته بودیم و شما پای تخته درس میگفتید :) حضرت استاد م. حسین. خ :)
رابعاً بنده هنوز ایمیلی از حضرتتان نگرفتهام! میخواستم بدون اجازهیتان نقدتان را در بازار رندان جار بزنم و قشقرق به پا کنم!
خامساً این قافیه واقعاً “سنگ”ین است… اما بلا نسبت شما و “جفنگ”گویی….
سادساً غزل عاشقانهی فارسی، را باید از زبان سعدی شنید:
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید ِ خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
(کمند: در اینجا زلف که در ادبیات کلاسیک همیشه شکارچی دل عشاق است)
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
(مبلغی: تعدادی)
غلام قامت آن لُعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
(لعبت: پیکر)
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکنَد دل مرد مسافر از وطنش
عزیز مصر ِ چمن شد جمال ِ یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
(مصر ِ چمن: تشبیه صریح چمن به مصر، یوسف ِ گل: تشبه صریح گل به یوسف پیامبر)
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنهست و خلق بر سخنش
(فتنه اول به معنای فتنه امروزین است و فتنهی دوم به معنای مفتون و عاشق)
***
توفیقات بسیار
عید حضرتتان پیشاپیش مبارک
Hi Pal
I hope you are doing well.
I wish you merry holidays in advance and I hope that the New Year brings health,
bliss and luck to you and your beloved family and wish you delighted moments in your life.
Regards
Hesam
گلبن عیش میدمد، ساقی گلعذار کو؟/باد بهار میوزد، بادهی خوشگوار کو؟
مجلس بزم عیش را، غالیهی مراد نیست/ای دم صبح خوشنفس! نافهی زلف یار کو؟
حضرت حسام جان!
سلام و سپاس
اولاً سال نوی شما هم بسیار بسیار مبارک…
ثانیاً از وقتی که خارج نشین شدید حسرت به دلمان مانده است که یک کلمه از حضرتتان به زبان دیار پارس بشنویم…
ثالثاً عید امسال عید غریبی است… یکی از بهترین دوستانم، عبدالله یوسفزادگان در زندان است… او را گرفتهاند و بردهاند مشهد… مدام ابیات آغازین همین کامنت در ذهنم برای تبریک عید میآید… خلاصه: ندانم نوحهی قُمری به طرف جویباران چیست؟/مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی؟؟؟
توفیقات بسیار
با سلام به همهی دوستان و به بهانهی تبریک بهار….
این شعر را هوشنگ ابتهاج در فروردین ۱۳۳۳ سروده شده، در اولین بهار پس کودتای بیست و هشت مرداد:
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
*
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
*
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
*
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
*
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
*
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
*
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
*
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
*
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
*
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
*
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خکش خون گرفته ست ؟
*
چرا خورشید فروردین فرو خفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
*
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
*
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
*
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
*
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
*
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
*
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
*
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
*
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
*
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
*
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
*
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
*
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خونریز
*
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
*
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
*
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
*
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
*
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
*
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
*
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
*
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
*
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
*
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
*
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
*
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
*
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
*
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
*
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
*
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
*
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
*
دگر بارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
*
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به ایین دگر آیی پدیدار
*
هوشنگ ابتهاج-هـ.الف.سایه
دزاشیب – فروردین ۱۳۳۳
سلام
از میان تمام بهارها این یک زشت ترین است
……………………………………………………..
دقیقا همون چیزی که گفتم
من بزرگ شدم
و اولین و ماندگار ترین
خاطراتم
همونهایی
شد
که توش بهم گفته شده بود
من
احمقم
…………………………………
شعر و سینما ، با یادداشتهایی کوتاه به روز است ، ســـــــــبــــــز باشید
.
حضرت حامد خان
سلام
بسیار ممنون که سر زدی…
چون جدیداً با حافظ آشتی کردی، غزلی از حضرتش را برایت میگذارم که بی ارتباط نیست… هرچند من هم این روزها با این اتفاقات “آفاقی و انفسی” حال چندان خوشی ندارم….
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟
*
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنی آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست
***
توفیقات بسیار
نوروز مبارک احمد آقا :دی
جناب علی آقا
سلام و سپاس
هرچند امسال
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار/نالهاش بر سمن سنبل و نسرین آمد
ولی:
برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز :)
توفیقات بسیار
چه زیبا و دوست داشتنی بود…
انقدر که به اون “رشتهی ِ گسستهی ِ تسبیح ِ اشکها” که رسیدم، میخواست اشکم جاری شود و “با خون ِ گرم ِ خاطرهها رنگ”!
قلم تان پاینده و ذوق تان سرشار.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست!
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار
اینکه این شعر به مذاق حضرت شما پسند آمده است، مایه امیدواری است. امیدوارم که نوبت بعدی واقعاً سرشک دیدهیتان را سرخ رنگ کنم!
بگذریم. یاد بیتی از حافظ افتادم و با “اندک تغییری” آن را برایتان میآورم:
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست/”شاعری” شیوهی رندان بلاکش باشد!
غزل کاملش را برایتان میآورم:
نقد صوفی نه همه صافی و بیغش باشد/ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی/شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان/تا سیهروی شود هرکه در او غش باشد
خط ساقی گر از اینگونه زند نقش بر آب/ای بسا رخ که به خونابه مُنَقَّش باشد
نازپرورد تَنَعُّم نبرد راه به دوست/عاشقی شیوهی رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چند خوری؟ باده بخور!/حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجادهی حافظ ببرد باده فروش/گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشد
***
توفیقات بسیار
سالی
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.
سالی
نوروز
بیگندمِ سبز و سفره میآید،
بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بیرقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراهِ بهدرکوبی مردانی
سنگینی بارِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوعاش را
و تاقچهی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتابهای ممنوع
تقدیس شود.
در معبرِ قتلِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.
سلام
سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی باشه فقط امیدوارم.
آقا اگه رند بازاری پیامی نذاشت، این رو همه مشتریان بازار رندی داشته باشند که:
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش…
بیچاره ندانست که یارش سفری بود!
سلام [لبخند]
سال نومبارک [گل]
با آرزوی سالی بهتر و سبزتر برای همه [گل]
باز هم فیلتر شدم . آدرس جدید :
mghods1.blogfa.com
سلام، سال نو مبارک :) رفتی تو جنگلای شمال طبع شعرت گل کرده، دم شما گرم …
حضرات دوستان
سلام و سپاس
الان روبه روی کوه بیستون نشستهام و در حالی که از پنجره به صخره فرهادتراش نگاه میکنم، از کافی نت میراث فرهنگی برایتان مینویسم :)
اینجا یاد این بیت از خودم افتادهام:
بر بیستون به تیشهی فرهاد حک کنید/شیرین به وصل خسرو غدار میرسد…
برگشتم به تهران پاسخ خواهم داد…
در ضمن بچههای پلی تکنیک (همسفران این سفر) کلاً خیلی باحالند… جای بقیه دوستانی که نیامدند بسیار خالی است… از همینجا اعلام میکنم که به یادتان هستیم
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس کامنت سی و پنج
سلام و سپاس بسیار
اولاً که “ساقیا آمدن عید مبارک بادت”
ثانیاً که از تأخیر در شادباش گفتن عید به حضرتتان عذر بنده را بپذیرید…
ثانیاً نگاهی حسرت آلود به گذشته و طلب آیندهای آرمانی، که این شعر شاملو، آینه تام و تمام آن است تقریباً در دیوان تمامی شاعران معاصر ما دیده میشود… شاید از نابختیاری این قوم است که شرایط اجتماعی و سیاسی همیشه چنان بوده است که جز در مقاطع کوتاهی شاعران، که زبان ناخودآگاه یک ملتند، احساس بختیاری و پیروزی نمیکردهاند. حتی گاهی مثل اخوان ثالث (م.امید) هم پیدا میشود که حتی روزنهی امیدی به آینده را هم در اشعارش نمیتوان یافت:
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود!
***
اما همانطور که گفتم امید مبهم به آینده در اشعار اکثر شاعران معاصر پیدا میشود. یک نمونهاش که شعر روز ناگزیر از قیصر را برایتان میگذارم:
این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
” تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! ”
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده ، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه می کشد
و کفشهای کهنه ی سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب ، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه !
ای روزهای سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آیید !
ای روز آفتابی !
ای مثل چشم های خدا آبی !
ای روز آمدن !
ای مثل روز ، آمدنت روشن !
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آیا ، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟
***
حضرت ناشناس
امیدوارم که برای شما امسال سال بهتری از سالهای گذشته باشد…
توفیقات
حضرت آنتیپیچش
سلام
اولاً آخه کی من اهل پیچوندن بودم؟؟؟ تا اونجایی که یادم میاد و توی تواریخ هم ثبت کردن، همیشه من رو پیچوندن….
ثانیاً تا باشه از این سفرا… همراهی با شما دوستان برام خیلی خیلی لذتبخش بود… همهی این بیست و سه چهار نفر رو میگم… یادم نمیاد توی سفری اینقدر خندیده باشم… یک لحظه اونشب بعد از اون اجرای مشهور پانتومیم شما و در حین رودهبری از خنده احساس کردم واقعاً از خوشی دارم میمیرم :)
ثالثاً به رهگذران بازار رندان: علیکم بالکرمانشاه! علیالخصوص در بهار…
رابعاً شعری از حضرت حافظ گذاشته بودید و از سفر گفته بوید. با “دو بیت اول” این غزل سعدی پاسخ میدهم:
هزار سختی اگر بر من آید آسانست
که دوستی و ارادت هزار چندانست
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبت گلست و ریحانست
اگر تو جور کنی جور نیست تربیتست
و گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست
نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت
مخالفت نکنم آن کنم که فرمانست
ز عقل من عجب آید صواب گویان را
که دل به دست تو دادن خلاف در جانست
من از کنار تو دور افتادهام نه عجب
گرم قرار نباشد که داغ هجرانست
عجب در آن سر زلف معنبر مفتول
که در کنار تو خسبد چرا پریشانست
جماعتی که ندانند حظ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسانست
گمان برند که در باغ عشق سعدی را
نظر به سیب زنخدان و نار پستانست
مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر
که جهل پیش خردمند عذر نادانست
و ما ابری نفسی و لا ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
***
توفیقات بسیار
جناب مسعود خان
سلام…
اولاً که سال نوی حضرتت بسیار بسیار مبارک :)
ثانیاً این غزل اصلاً حاصل جنگلنوردی نیست… ولی اینکه به مذاق حضرتت خوش آمده نشان از این دارد که هوای منطقهی سرایش لطیف بوده :)
ثالثاً غزلی از قیصر را که میپسندم، را برایتان میگذارم:
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
دوباره پلک دلم میپرد نشانهی چیست؟
شنیدهام که میآید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آنچنان که میدانی
کسی که نقطهی آغاز هرچه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
تویی بهانهی آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم نا کجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
***
توفیقات بسیار
سلام ، ایام به کام [لبخند]
با یک پست جدید منتظرم .
[گل][گل][گل]
سلام و تبریک سال نو
به یاد سفر خواف چند عکس و چند خطی نوشته، اگر فرصتی بود..
ممنون
میگوید آن “دوتار” که مُردم ز انتظار/دست و کنار و زخمهی عثمانم آرزوست
سرکار خانم فرمانی
سلام و سپاس
یاد سفر پارسال خواف که میافتم اولین چیزی که به ذهنم میآید آن شب به یاد ماندنی است که “عثمان محمدپرست” دوتارش را بدست گرفت و بر آن زخمه زد… نمیدانم دستان آن پیرمرد با آن “خشک سیم ِ خشک چوب ِ خشک پوست” چه میکرد که آن گونه از آن “آوای دوست” بلند شده بود… گمان نمیکنم که دیگر در عمرم فرصت تکرار این تجربه فراهم شود…
بگذریم
سال نوی شما هم مبارک…
امیدوارم که سال بعد با خود زمزمه نکنیم:
بهار نیست، زمستان پس از زمستان است/که خود به هم زده تقویم من توالی را
توفیقات بسیار
سلام حاج احمد
بهتری؟
یه شعر بذارم که نهایت گلایمو متوجه بشی.
البته چند علت داره این گلایه که من دو تاشو میگم بقیش بمونه وقتی دیدمت:
۱-به ما سر نمی زنی
۲-هنوز منتظر شعرت “ای دوست ای که بر همه تلخند…” هستم.
(یکم تند هست شعره ببخشید آخه ما هم کلی شاکی هستیم)
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟
مخلص((-:
با سلام به خدمت جناب رند و کلیه خوانندگان محترم
سال نو همگی شما عزیزان مبارک باشد
ان شا.ا… سال بسیار خوب و سرشار از موفقیتی داشته باشید
اشعارتون خیلی قشنگند جناب رند ,در انها روح سبزی جریان داره که لطیف ترشون می کنه امیدوارم همیشه پاینده باشید
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست/بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند
حضرت تلخند
سلام و سپاس بسیار
اولاً عیشم مدام است از لعل دلخواه/کارم به کام است الحمدلله
ثانیاً هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو/کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
ثالثاً دورم به صورت از در ِ دولتسرای دوست/لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم :) به طور کلی میدانید که بنده به دلایل عدیده کمتر در وبلاگ دوستان نظر میگذارم، اما در مورد پست آخر شما نظر دادم….
رابعاً مشکلم برای نفرستادن شعر این است که نمیدانم در کجا آن را نوشتهام و حافظهام هم یاری نمیکند که بدانم چه گفتهام :( اما همینکه پیدایش کنم برایتان خواهم فرستاد…
خامساً این غزلوارهی جناب “همای” را از نظر مضمونی میپسندم ولی از نظر زبانی و حتی وزنی بی اشکال نیست که بماند برای دیدار حضوری…
سادساً در این شعر مخاطب زاهد است، یاد کرکریهای حافظ و زاهد افتادم. البته عموماً حافظ، رند را مقابل زاهد مینشاند. چند تا از این کرکریها را برایتان میآورم:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است/عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
*
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز/تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
*
به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم/که زیر خرقه نه زُنّار داشت پنهانی
*
راز درون پرده ز رندان مست پرس/کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
*
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست/تا در میانه خواستهی کردگار چیست
*
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست/در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
گاهی وقتها که طعنهها حافظ به زهاد واقعاً خواندنی است:
شاهدان گر دلبری زینسان کنند/زاهدان را رخنه در ایمان کنند
*
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت/ که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
*
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود/آنچه با خرقهی زاهد می انگوری کرد
و در آخر:
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت/عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
***
توفیقات بسیار
حضرت خوانندهی سبز
سلام و سپاس بسیار
اولاً امیدوارم که سال نو بر شما هم مبارک باشد…
ثانیاً یاد این سخن جناب میرحسین افتادم که وظیفهی ما سبز زندگی کردن است.
ثالثاً به گمانم اصولاً دمخور شدن با شعر، به خصوص شعر معاصر، آدمها را سبز میکند. البته حافظ هم از قدما به گمان من همین ویژگی را دارد. در جهان بینی کسی مثل حافظ نفرت از خشکه مقدس مأبی و مدارایی نهفته است که کم کم خود را به خوانندهی جدی غزلیاتش رسوخ میدهد. در جهانبینی شاعران نوگرای معاصر هم اصولاً انسان به ما هو انسان ارزشمند است، هرچند خود آن شاعران گاه گرفتار ایدهئولوژیهای زمان خودشان هستند.
بگذریم. یاد شعری از شاملو افتادم:
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم
پیمانه ها به چهل رسید و از آن بر گذشت .
افسانه های سرگردانیت
ای قلب در به در !
به پایان خویش نزدیک است
بی هوده مرگ به تهدید چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعتها شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم
چونان خاطره ای
هر یک در میان نهاده از نیش خنجری با درختی .
با این همه از یاد مبر که ما
ـ من و تو ـ
انسان را رعایت کرده ایم .
(خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود)
و عشق را رعایت کرده ایم .
در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ای کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان به اعلام حضور خویش
آهنگهای قدیمی را با سوت می زنند .
ـ در برابر کدامین حادثه
آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبینش ؟
آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه سیمی توان خرید
مرا ـ دریغا دریغ ــ هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز می افتد
همه آن دم است
همه آن دم است .
قلبم را در مجری کهنه ئی پنهان می کنم
که دریچه ئیش نیست .
از مهتابی به کوچه تاریکی خم می شوم
و به جای همه نومیدان می گریم.
آه من حرام شده ام !
با این همه ای قلب در به در!
از یاد مبر
که ما ـ من و تو ـ
عشق را رعایت کرده ایم
و انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.
***
توفیقات بسیار
حاج احمد سلام
اولا خوشحال شدم نظر شما را دیدم.
ثانیا در خصوص آن دلایل که تلفنی عرض کردید که چرا کامنت نمی گذارید جواب دادم:
پنــدم ای زاهــد مــده
با که گویم با که گویم
من نمی خواهـم نصیحت بشنـوم
آی… آی مردم پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید، از باده مدهوشم کنید
ثالثا اینکه فراموش کردید شعر را کجا گذاشتید هم ملالی نیست چون موضوع تازه ای نیست(-:
رابعا فکر می کنم برای پیشرفت نقادی اهل فن ضروری است برای همین گفتم گلایه دارم از سر نزدن شما
در آخر یک شعر از شیون فومنی تقدیم به شما:
از نی بینوا مینویسم/ازشب و گریه ها مینویسم/از من وتو به ما مینویسم/بی تو بیهوده را مینویسم
درشگفتم چرا مینویسم
صبر سنگم صبوری صدا نیست/مرگ سنگینم از من جدا نیست/جز شکستن مرا ماجرا نیست/نی غلط گفتم این هم روا نیست
واژه واژه ترا مینویسم
دل به جان از تن آسایی من/خسته از سینه فرسایی من/ درقفس روح صحرایی من/دست تنهای تنهایی من/
تا ندارد صدا مینویسم
خنده ام خار پهلوی سبزه/گریه ام سر به زانوی سبزه/ای غزال غزلجوی سبزه/ پشت شبهای گل روی سبزه/
من تورا هر کجا مینویسم
بوی تو بوی گلهای خانه/ بوی سبزینگی در جوانه/بوی دلتنگی محرمانه/من تورا در غزل در ترانه/
از رفاقت جدا مینویسم
این سفر با تو مجنون دیگر/آسمان دشت و آهو کبوتر/هردوپایم قلم جاده دفتر/تکیه چون میکنم بر صنوبر/
از تو بالا بلامینویسم
این سخن در من از شاعری نیست/ شیون اهل زبان آوری نیست/این منم این منم دیگری نیست/ نزد صاحبدلان کافری نیست/
از تو یا از خدا مینویسم
لقد خلقنا الانسان فی کبد…
سلام!
یکی دو بار از “کوه” گفته بودید؛ سوره بلد رو می خوندم، یاد شما افتادم؛ إن شاء الله که حرفه ای ترین “کوهنورد” باشید! :)
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟/تا همه مدعیان در پی کاری گیرند؟
حضرت تلخند
سلام و سپاس بسیار
اولاً از اینکه بنده را جزء اهل فن دانستهاید مایه مباهات است… کلی اعتبارم لااقل پیش خودم بالا رفت
ثانیاً هان ای پسر که پیر شوی! پند گوش کن… هرچند هر موقع شما امر بفرمایید بنده خدمت میرسم…
ثالثاً از آن شعر سپاسگزارم.
رابعاً جناب حق شناس، این شعر قیصر هم تقدیم به حضرت شما:
پیش بیا پیش بیا پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوستتر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه دارا ترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندییشتر
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف/ای خضر پی خجسته! مدد کن به همتم…
حضرت ناشناس پنجاه و یک
سلام و سپاس بسیار
اولاً بنده که شما را به جا نیاوردم که بگویم که کیها به یاد شما میافتم… اما نمیشد موقع خواندن آیههایی مثل این این آیات به یاد بنده میافتادید: “إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ/ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِین”
ثانیاً سوره بلد و کوه و احمد قدیانی و بعد آرزوی حرفهایترین کوهنورد شدن برای او…. عجب شبکهی تداعی معانی عجیبی….
ثالثاً حرف رنج شد، بیمناسبت نیست که این غزل قیصر را بخوانیم:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده راخراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
درانجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
***
توفیقات بسیار
صاحبِ بازار، هست و نیست…
بهاریه ای نصب شده آن بالا، اما هیچ ندارد دیگر…
باید بهاریه رها کنی و سرشک دیده سرخ رنگ!
هرچند که این دیدگان غم شان را به لبخندها پنهان کنند…
.
بهاران تان خجسته باد و ایام به کام.
.
.
راستی از دیدن لینک هم بسی متعجب و البته خوشحال شدم بابت قابل دونستن. ممنون.
دل شاد باشید و در پناه حق
حضرت نجوا
سلام و سپاس
بابت تأخیر در پاسختان شرمسارم…
در مورد بهاریه خدمتان باید عرض کنم که در پاسخ حضرت طاها که سابق بر این چیزی برایم نوشته بودند چند سطری نوشته بودم و میخواستم به سردر بازار رندان بیاویزمش… اما وقتی که خواستم این کار را بکنم دیدم که خیلی بیشتر میخواهم بنویسم… اما نمیدانم که چه شد که آن شعر بلند نیمه کاره باقی ماند و هرچه کردم تمام نشد… راستش رهایش کردهام تا ببینم که کی دوباره حسش میآید که کاملش کنم…. اما امیدوارم وقتی کامل شد اشک سرخ رنگ را از چشمانتان جاری نکند…
بگذریم…
بابت ایام به کام گوییتان:
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آیندههای ما
راستی یادم رفت
این غزل قسمتی از غزل قیصر بود. بابت لینک دادن هم وظیفهام بود…
توفیقات بسیار
احمد جان هر بار که توی کوچه های این غزل پرسه میزنم بیشتر لذّت میبرم.
قلمت مستدام.
غزلی در پاسخ :
گفتم غزل بگویی، قفل سخن گسستی
ای کاش… شاعر من! سد را نمی شکستی
*
ای کاش می گذشتی از شرِّ شعر گفتن
ای کاش تکیه بر شب، تا صبح می نشستی
با چشمهای سُرخت ترس از غروب دارم!
این چشمها خمارند، گویی که مست مستی
اندام کعبه پیداست، بس کن طواف ها را
وقت نماز صبح است… قامت چرا نبستی؟!
ما هیچ خون نداریم، جز در رگ شهادت
ما هیچ غم نداریم، غیر از وطن پرستی
“هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی”
حافظ به من چنین گفت، با او موافق استی؟!
*
چیزی نداشتم جز شوق رسیدن اما
من کال بودم و آه… ، داد از دراز دستی!
حضرت علیرضای قنبری
سلام :)
آقا دستت خیلی درد نکنه…. خیلی شرمندهم کردی… ایشاللا به این جواب حضرتت جواب میدم… ولی زمانش دیگه ببینم که کی میاد…. ایشاللا یه غزل تو پاسخ میدم در حد تیم ملی… در حد بهترین غزلای حافظ!!!!
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمیدانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبر د معذور است
عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
من که شبها ره تقوی زدهام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بندهی پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
دوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفت:
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد
***
حضرت علیرضا خان!
توفیقات بسیار
به امید دیدار
سلام عرض شد.
ممنون از پاسخ. تاخیرش هم مهم نیست، لطف شماست کلن.
بعدم وقتی میدونیم که بالاخره پاسخی داده میشه، هراز گاهی سری میزنیم و بالاخره جوابمون رو میگیریم.
خلاصه ممنون از توضیحات.
انشاءالله که شعرش میاد، اون نشد یکی بهترش بیاد اصلن :)
سرآخر اینکه بابت لینک هم هیچ وظیفه ای نبوده البته، لطف شماست که قابل دونستید :)
و ما دست به دعاییم که فردا زودتر فردا شود… باشد کزین میانه یک دعایی برآورده شود…
کلن ممنونم.
سربلند باشید و در پناه حق
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار بابت الطاف و دعایتان :)
تصدیع اوقات شریف نمیدهم به خواندن شعری دعوتتان میکنم:
ابیاتی است از غزل “خستهام دوستان” مرحوم سیدحسن حسینی:
به نام خدا، خستهام دوستان
به جان شما، خستهام دوستان
زیادی زمین خورده و خاکیام
کمی بیهوا، خستهام دوستان
ببخشید معذورم از شرح و بسط
که اصلاً چرا خستهام دوستان
مپرسید از ماجراهای من
من از ماجرا خستهام دوستان
هم از جانورهای آدم بزرگ
هم از بچهها خستهام دوستان
از این خرده لبخندهای مسی
و ایضاً طلا، خستهام دوستان
ز کوچکترین صیغهی فعل امر
برو! یا بیا! خستهام دوستان
جدا از خدا، شاکیام از همه
که از ما سوی خستهام دوستان
من از نام ِ تاریخی ِ آزمون
چه بود؟ ابتلا؟ خستهام دوستان
ز دنیای خالی ز شادی و شور
ز ماتمسرا خستهام دوستان
در آخر: پیامی که لو رفته است
من از ابتدا خستهام دوستان
از اکسیر و از بوته و زر شدن
و از کیمیا خستهام دوستان
ز اصوات تحذیر ِ عهد عتیق
ز هبن و هلا! خستهام دوستان
و هم از غزلهای “ریمل” زده
ز شعر ِ “اِوا” خستهام دوستان
ز فاضل نمایی به سبک جدید
لذا… هکذا… خستهام دوستان
***
توفیقات بسیار
سلام احمد عزیز
اون روزی که اومدم اون زیر زمین معروف و تو عنوان کردی که بابا این جا هم با عرض معذرت شد، جوابی نداشتم بدم غیر از این که بگم آره و اظهار شرمندگی کنم از این که بلیت سینما تموم شده!
اما حالا با یک گشت تو فضای گودر و اینترنت دیدم پاتوق تو گویی مدت هاست این جوریه. این رباعی رو عباس صادقی زرینی در وبلاگش گذاشته. گفتم بد نیست اولا دوستان و مخاطبان این بازار بخوانند و ثانیا نسبت ایشان با شما روشن شود؛
هی رفت به قهوه خانه فرودسی
تا مشت زند به چانه فردوسی
از پایه ی این مجسمه بالا رفت
تا شانه زند به شانه فردوسی
لینک وبلاگ:
http://eifa.blogfa.com/post-221.aspx
طبع عالی گشاده
اول که آمده ام دیر هنگام عید رو تبریک بگم و بگم ایشالا سال خوب و بهتری داشته باشید، حداقل مثل پارسال نباشه، اگر چه پارسال “کیش” خیلی خوبی داشت اما و (شاید حتی) تا نزدیک های “مات” هم پیش رفت اما مشتاق دیداریمممممم
به ممدتون هم سلام برسون، یه بار بیشتر دیدمش البته، و اگه عکس ها رو نمی دادم شاید بیشتر هم می دیدمش
آرزوی موفقیت و بهروزی
حضرت عطا جان
سلام و سپاس
اولاً جناب عباس خان صادقی رو نمی شناسم… :(
ثانیاً شما قدمتان روی تخم چشمان بنده جا دارد…
ثالثاً غزل بعدی را که بر سردر بازار خواهم آویخت، با ذکری از این پاتوق شروع خواهد شد…
رابعاً این دو رباعی ایشان را هم خیلی پسندیدم. از قرار معلوم ایشان هم خودشان این دو تا را بیشتر از بقیه پسندیدهاند که ابتدای رباعی ها آوردهاندشان:
با چشمک داروغه تو را خواهم کشت
در قحطی آذوقه تو را خواهم کشت
اینبار اگر عکس مرا پاره کنی
با خودرو ی مسروقه تو را خواهم کشت
درمذهب عشق باده نوشی شغل است
در دوره ما خانه به دوشی شغل است
صد شکر که بیکار نداریم دگر
در مملکتی که دین فروشی شغل است
*
به دوستان توصیه میکنم که به وبلاگ ایشان سر بزنند
توفیقات بسیار
حضرت علی خان ش.ز
سلام و سپاس بسیار
اولاً که عید حضرتتان مبارک… انشاءالله که اردوی جهادی به شما خوش گذشته است…
ثانیاً ما هم مشتاق دیداریم بسیار….
ثالثاً به محمد هم سلام “ویژه” خواهم رساند….
رابعاً امیدوارم که امسال سال کیش و مات حریف باشد… آمین!
خامساً حرف از دیدار شد، یاد حضرت حافظ و معشوقش افتادم و قصه دیدارشان. این غزل حافظ را خیلی میپسندم:
اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد
و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروریزد
من آن فریب که در نرگس تو میبینم
بس آب روی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
***
توفیقات بسیار
سلام
خیلی قشنگه این شعر. ممنون.
بر تار گیسوان شما چنگ می زنم
این شهر محو زمزمه ی چنگ می شود