بازیگر
من عیاشترین مرد ِ دنیا هستم
و البته
غمیگینترین ِ آنها.
آری!
ستارهی ِ بازیگران ِ بزرگ ِ سالهای ِ اخیرم.
جز خودم
به همه باوراندهام که بسیار خوش میگذرد،
حتی بدون ِ تو…
راستی!
ولنتاین مبارک!
***
بامداد بیست و پنجم بهمن ماه
ساحل جزیرهی ِ کیش
۱٫عازم کویر شهداد در کرمان بودیم و سر از جزیرهی کیش در آوردیم! وقتی خودروی سفر یک پیکان – که ما به حضرت ایشان میگوییم “مظفرالدوله”- باشد و رانندهی سفرمان علی شهرستانی (شزه)، از این اتفاقات میافتد.
۲٫نوشتههای نوع دیگر بماند برای پست بعد.
۳٫ مرسوم نیست برای مناسبتها در این وبلاگ چیزی بنویسم. حالا که نوشتم قطعاً حضرت پیامبر مقدم بر هر چیز و کس دیگری هستند. اما گفتم که بماند برای روزی بهتر از این روزها…


سلام ولنتاین بر شما هم مبارک
در اعتراض به وقایع اخیر امسال ولنتاین نداریم
آقا این بخش “حتی بدون تو ” در راستای سوزاندن بعضی عزیزان عالی بود…به من و خودم هم خیلی خوش گذشت!
حالا مدل خودتون:
۱٫ اولا کمااااال نامردیه که انقد کامنت داره بلاگتون
۲٫ بابا این گرگ بیابون چی میگه؟!این همه جا هستا…..بلاگفا؛ ۳۶۰؛ فیس بوک…آبجی خجالت بکش!
۳٫ بیخود نیست که مث حافظ متحرک میمونین!
۴٫بووووووووووووووق….این من بودم که دستمو گذاشتو رو بوق مظفرالدوله.
۵٫ولنتاین را بیخیال!سپندار مزگان را عشق است….
۶٫ من و شعر کهن مث جن و بسم الله میمونیم!
۷٫ دیگه هیچی ندارم بگم….چرا واقا انقد عدد داریم الکی؟
۸٫ با اجازه لینکیدمتون.
عیاشترین مرد ِ دنیا که همه فک میکنن داره تو خوشبختی و سرخوشی خر غلت میزنه که منم . ولی انصافا اندرونی بهم ریخته ای دارم . شما چی ؟
هه
یه چیز که هم دلمون خواست،نشد.حالا تو بگو بهانه میاری.مهم نیست…این روزا بدتر از همیشه میگذره و اگه حرف از امید و این دری وری ها هم بزنی بدتر هم میشه بی شک.
ای کاش من هم به اندازه ی تو عیاش بودم!
پسر یه خورده به فکر زندگیت باش
بسه عیاشی!
راستی ولنتاین رو به کی تبریک گفتی
چشممون روشن
بذار یه خورده از آزادی پدرت بگذره بعد دل از یاد خدا بکن
راستی احمد چرا برنامه هفتگی کوه رو نمیای
سلام احمد
به همین خلاصگی می گویم
سلام دوست و یار دوران قدیم
و به همین سادگی هوایت میکند این دل
نگاهش کن
تفلکی انگار صد سال است ندیده ست تورا
خوبی؟
خدایت خوب است؟
دل و دماغ نوشتن داری
اندکی ارزانی ما نیز کنی؟
شب سرد و من حافظ به دست
می کنم دنبال بخت خویش
و او از یک ورق تا ورق های دگر از من گریزان است
کجایی احمدم
بیدار هستی یا که خواب سفرهایت ببرده از تو ماندگاری در سرای یار بی دست و پا را باز؟
دلم تنگت شده اینک همین و والسلام
یا حق
خداحافظ
از ولن تاین بدم می آید،از عشق های مجازی متنفرم،یاد لیلی می کنم نمیدانم کدامین روز مجنونش به گریه پیش او آمد ولی
هر دم هوای لیلی را گرامی میکنم این من
زهر خاکی که بوی عشق برخاست
یقین کن تربت لیلی همان جاست
یاعلی
یاعلی
رقیق پاتق…
احمد!
گفتی دلت تنگ است و آشوبی ندارد!
طرز نگاهت معنیِ خوبی ندارد…
بخوان به نام گل سرخ
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.
ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور …..
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی، که بخواند؟
تو می روی، که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیم خادار، گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.
زمین تهی ست ز زندان،
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
“حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی”
سلام حاج احمد
داشتم فکر می کردم یهو این شعر کدکنی به ذهنم اومد.
شاید بی ربط باشه(شاید هم با ربط باشه) ولی چون اینجا هر کی هر چی می خواد میگه ما هم یه چیزی نوشتیم(البته خیلی از این جمله بد برداشت نکنی(-:)
توفیقات.
وَ لِ ن تا ی ن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
حضرت خوانندهی سبز
سلام و سپاس بسیار
اولاً راستش این بنده زیاد با روز “ولنتاین” سر و سرّی ندارد و تنها به سبب شغلش، که شاعری است، به یادش میافتد….
ثانیاً امیدوارم که ولنتاین به شما خوش گذشته باشد :)
ثالثاً با خودم فکر میکردم که اگر ولنتاین در ایران روزی مرسوم بود، من آن روز چه کار میکردم؟ احتمالاً داشتم برای بچهها فال میگرفتم! برای شما هم هرچند نمیشناسمتان و احتمالاً جزء “بچهها” نیستید، غزلی از حافظ را میگذارم.
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خرابآبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
توفیقات
حضرت امیر خان نور
سلام
ما که هیچوقت ولنتاین نداشتیم! حالا یه سال هم اتفاقی یادش افتادیم شما، فتوای تحریم میدید؟؟؟ بخاطر همین با تأخیر براتون یه فال حافظ میگیرم:
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بخت من از خواب در نمیآید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمیآید
قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم
درخت کام و مرادم به بر نمیآید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمیآید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمیآید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمیآید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمیآید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمیآید
مخلصات
حضرت مینا
سلام و سپاس
اولاً بسیار ممنون که سر زدید. به وبلاگ حضرت عالی سر خواهم زد. منتها از همین الان بابت تأخیر در مراجعه عذر خواهم.
ثانیاً “مظفر الدوله” بوق نداشت و به همین دلیل هم سفر با حضرت ایشان بسیار خطرناک است!
ثالثاً اگر اجازه بدهید بعد از خواندن وبلاگتان لینکتان کنم. به هر حال نباید از خط قرمزهای بنده رد شوند!
رابعاً میخواستم بابت خیرمقدم به حضرتتان شعری بگذارم، ولی هرچه به ذهنم فشار آوردم، به جهت خستگی یاریام نکرد. خودتان به بزرگواری خودتان ببخشید…
توفیقات
توفیقات
حضرت امیررضا
سلام و سپاس
مرا به یاد این دو بیت حافظ انداخت:
۱٫ طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع/ که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
۲٫ ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع/ به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
۳٫ بگذریم… :(
۴٫ فال حافظ روز ولنتاینتان:
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود
قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
***
خیر است انشاءالله :)
توفیقات
عمری است مرا تیره و کاری است نه راست/محنت همه افزون و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست/ما را ز کس دگر نمیباید خواست
حضرت طاهره
سلام
اولاً وقتی کامنتتان را خواندم، چند لحظه بابت “لحنتان” مبهوت ماندم… اینجا خیلی شبیه “فیسبوک” نیست!
ثانیاً این کامنت و کامنتهای قبلی که بین ما رد و بدل شده است مرا به یاد این آیهی قرآن انداخت: “کُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاء وَهَؤُلاء مِنْ عَطَاء رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاء رَبِّکَ مَحْظُورًا” (هر دو [دسته] اینان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مىبخشیم و عطاى پروردگارت [از کسى] منع نشده است)
حال که شما دوست دارید نا امید باشید یا به هر تقدیر نمیتوانید به زندگی امیدوار باشید، بنده هم در حد توان خودم به شما کمک خواهم کرد. هر بار خواستید اینجا کامنتی بگذارید تا من “انتهای حافظه”، “اذکار نومیدی” را خدمتتان عرض کنم:
پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد
زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد
خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن:
تا به گرد گردنم پیچد عصایم مار شد
اژدهای خفتهای بود آن زمین استوار
زیر پایم ناگه از خواب قرون بیدار شد
مرغ دست آموز خوشخوان کرکسی شد لاشهخوار
وان غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت
بسکه در گلشن شبیخون خزان تکرار شد
تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ویران هر درختی دار شد
زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر
کان دل پر آرزو از آرزو بیزار شد
بسته خواهد ماند این در همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبههای مشتمان رگبار شد
زهره ی سقراط با مانیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران سرشار شد
***
حسین منزوی
علی جان
سلام
شما که دست ما رو از پشت بستی و همیشه میخونی:
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
حضرت حمیدرضا
سلام و سپاس
اولاً هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی/کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را!
ثانیاً به قول شیخ اجل:
هر گلی نو که در جهان آید/ما به عشقش هزار دستانیم
تنگچشمان نظر به میوه کنند/ما تماشا کنان بستانیم
شوخی کردم! جدی نگیرید :)
ثالثاً دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف/ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم!
البته راستش خودمان برنامه کوهنوردی داریم! به برنامه با دوستان دیگر نمیرسم. اما زنگی به بنده بزنید بد نیست
توفیقات
سلام به رند بازاری و مخاطبان بازارِ رندان،
ابتدای سخن روی صحبتم با مخاطبان این بلاگ است؛ یقین بدانید که جناب رند بیخود نگفته است که عیاشترین مرد دنیاست. این را وقتی که شبهنگام روی ماسههای کنار ساحل دراز کشیده بودیم و گنبدِ آسمانِ پرستاره را نظاره میکردیم دریافتم. او شاید خوشسفرترین آدمی است که در زندگیام شانس دیدار و رفاقتشان را داشتهام. با او هرگز حوصلهتان سر نمیرود حتی اگر مظفرالدوله هیچ قابلیتی برای پخش موسیقی نداشته باشید و مجبور باشید نزدیک به ۵۴ ساعت در این پیکان پژوییِ مدل ۷۱ به سر ببرید. او برایتان آواز میخواند، حافظ میگیرد. از نزار قبانی سخن میگوید. خاطرههای بامزه تعریف میکند، فلسفهی علم و تاریخ را به چالش میکشاند و گاهگداری هم از میان دو لبانش سخنان حکمتبار بیرون میریزد!
توصیهی من به مخاطبان آشنا و غریبهی بازار رندان این است که هرگز فرصت سفر با رند را از کف ندهید. مخصوصا مواقعی که مقصد سفر در هالهای از ابهام قرار دارد. در این مواقع چه بسا ممکن است ناگهان سر از حافظیه در بیاورید و رند بازاری برایتان فال بگیرد و تاجران می دانند که این کم متاعی نیست!
اما احمد جان،
این حرفها را وقتی میزنم که دارم آن چند دانه گردوی پوستکاغذیِ به جامانده از سفر را، که حاجآقا کروبی آن شب برایتان آورده بود، دانهدانه (به سبک بادامزمینیهای محمد م.) میخوردم و یاد دیشب می فتم که نمیدانستیم گرسنگیمان را چه کنیم و این گردوها در کولهی من فراموش شده بود. هر چه فکر میکنم به این نتیجه میرسم که نوشتن از این سفر برای انتقال احساسم نسبت به آن غیرممکن است. پس شاید سجاد ش. راست بگوید که «زبان چیز مزخرفی است» و «مسایل پیچیدهتر از آن است که بتوان با کابل شبکه به آن سوی شهر منتقلش کرد»
زنده باشی و آزاده!
گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم/همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام/خون دل عکس برون میدهد از رخسارم
پردهی مطربم از دست برون خواهد برد/آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب/تا درین پرده جز اندیشهی او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن/از نی کلک همه قند و شکر میبارم
دیدهی بخت به افسانهی او شد در خواب/کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمییارم دید/با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش میگفت که حافظ همه رویست و ریا/بجز از خاک درش با که بود بازارم
سلام
ایام به کام جناب رند.
خوندن مطلب لینک زیر رو به شما و همهی رهگذران بازار توصیه میکنم.
http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1962.shtml
در پناه حق باشید
حق با توست!
اون شب که کامنت گذاشتم شب سخت و بدی داشتم خیلی سخت.میگن باید صبر داشت و حرف رو مزه مزه کرد اما فشار لحظه های بد مانع صبر شد!
بعد هم دیدم سفر هستی و در حال خوش گذرونی حسودیم شد!منم که بد دهن(بله دوستان میگن باید اصلاح شم،سعی میکنم)…باری،معذرت من رو پذیرا باش.زین پس فارسی را پاس می دارم…
در آخر باید بگم که در باب امید و نا امیدی بنده “آبم با شما تو یه جوی نمیره” بهتره بگذرم این بحث رو و برم به زندگیم برسم!
به هرحال موفق باشی :)
سلام. یه قدیانی که یه زمانی در گروه آفتاب امیر کبیر فعالیت داشت، شما بودی ؟
همه ی مردها غمگین ترین مردها هستند
بی قاعده
بی هیچ استثنائی
سلام. اولا جواب من ۲تا شکلک توش داشت که از نوادر بازار رندان بود لذا از حضرت رند کمال تشکر رادارم (بالاخره این هم مصداقی از اگر با من نبودش هیچ میلیست)
ثانیا حافظ گیرداده به ما که آقاجون قیل و قال مدرسه رو بیخیال شو . هر دفه فال میگیرم یچی تو این مایه ها میاد که :
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
یا
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
لذا از آنجایی که حافظ ول کنه ما نیست و فهمیده که مام فهمیدیم که تکیه برتقوا و مخصوصا دانش راه به جایی نمیبره لذا از حضرت رند که احتمالا مطالعاتی در این زمینه دارند ، درخواست یک راهنمایی کامل جهت دستیابی به یک تجربه ی عرفانی (میخواستم بگم دینی روم نشد) را دارم.
(کتاب هم معرفی کنین ، بد نیست)
توفیقات
این روزها…
این روزها
همه
از تو
بی اختیار می پرسند :
” کجایی احمد؟ ”
اما من…
بی اختیارتر از همه ی آنها
به چشمهای تو خیره می شوم و می پرسم :
” به کجا می روی رفیق ؟! “
شادباشی انشاالله
اول سلام خدمت تمام رندان از رندبازاری۱و۲وتلخند وسماء گرفته تا ناشناسهای بی شمار!
ابتدای کلام میخواستم از تمام انسانهای دلسوز به حال اسلام گرفته یا دلسوزان ایران یا دلسوزان غربت انسان یا همه اینها یک درخواست کوچک اما بزرگ داشته باشم:
بیایید با گفت و گو با سخت ترین مخالفانمان و بیان دلایلی که به ذهنمان میاید گامی را به سمت اصلاح این جامعه مشوش و درگیر بگذاریم و اینقدر منتظر یک ابرمرد نمانیم که همه مخالفانمان را به جبهه ما آورد! همه ما در قبال جهل و درگیریهای طاقت فرسا که هیچ پرده جهلی را کنار نمی زند و بر غرور و عناد و جهل جامعه مان میفزاید مسئولیم!
نه من نه تو نه هیچ عالم ربانی یا دنیایی دیگری همه راهش برحق و درست نیست،بیایید این را بپذیریم و برای بدست آوردن جامعه ای مطلوب با منطق،انصاف و اخلاق و جدال احسن به روشن کردن تاریکیهای جهل برویم!(خطابه کافی است امید است که به این چند جمله عمل کنیم!)
سلام خدمت جناب یار اسبق آقای قدیانی و آقای قدیانی
بنده نه یک به اصطلاح اصالحطلب،نه اصولگرای اصلاحطلب نه اصلاحطلب اصواگرا، نه اصولگرای حزب اللهی، نه روشنفکر منوربالا،نه ملوس و بچه سوسول،نه غرب و شرق زده،نه ملعبه،نه مهره ،نه شل ، نه جیره خور آق سیا، نه سرفتنه نه ته فتنه، نه عضو فریب خورده فتنه سبز، نه دخترخوانده اصلاحات، نه مزدور نه بسیجی، نه بازجو، نه فاشیست، نه هر آنچه شما آن را بعنوان فحش(که نمک نوشته ها و گفته های خیلی ها شده! ) احتمال نثار کردنش در ذهنتان خطور میکند نیستم!
بنده سعی دارم زاویه سوم باشم(این را اسم رمز حساب نکنیدا!)زاویه سومی که هر کداممان در کنار اول شخص و مخاطبمان باید هر ازچندگاهی از دید او به مناقشه نگریست و عیبهای خود و تندروی های خود را دید و اصلاح کرد!
برویم سر اصل مطلب،یعنی انتقادها:
۱- با به کار بردن لغاتی که در بالا آورده شد قصد دارید چه پیام وحقیقتی را به مخاطب عام(یعنی امثال بنده ) و مخاطب خاصتان(یعنی طرف بحث) عرضانی کنید؟
الف)حقانیت خود با نابود کردن شخصیت طرف مقابل!
ب)قدرت فحاشی و کلمات جدیدی که یاد گرفته اید!
ج)یقه طرف را پلره کردن و قمه کشیدن
د)میزان تحصیلات
ما دنبال چه هستیم که بحث میکنیم؟آیا جز این که پرتو نوری از حقیقت بر اندیشه خود و سایرین تابیده شود؟،اگر شما آقایان که دانشگاهی هستید و آن هم دانشگاه امیرکبیر خدا بیامرز اینگونه جدال احسن می کنید وای به حال من سایر مردم کوچه و بازار!
فقط این را یادآور میشوم نه روش اسلامیش است نه روش منطقیش،مگر نه اینکه در آینده نزدیک امثال شما دانشگاهیان میخواهید مسئول یا روزنامه نگار شوید،پس وای به حال فرزندان مان!
۲-در مورد شعری که در وبلاگ جناب قدیانی نگاشته شده،البته اگر کمی انصاف پیشه کنیم حق با یار اسبق ایشان است،چرا که فرض بگیرید در مورد آیه الله صانعی یا منتظری چنین میشد ،آیا دل خون نمیشدید،حتی اگر انتقادی دارید این حق را آزادی بیان هم به ما نمیدهد که به افراد حقوقی یا حقیقی توهین کنیم!
و از طرفی خداوند هم در قرآن کریم فرموده که” به خداوندان(بتان) آنان فحاشی نکنید تا آنها نیز به خدای واحد شما فحاشی نکنند” و یا در بسیاری جاها تمسخر” نهی شدید” شده و گفته شده “شما چه میدانید شاید آنها از شما بهتر باشند؟”
و صد البته خدمت یار آقای قدیانی به شما هم رفتار امام علی(ع) وسایر معصومین را یادآور میشوم که هیچگاه تاکید میکنم هیچگاه، شخصی به صرف توهین ، تحقیر،فحاشی و حتی لعن آنها مورد بازخواست ،تحدید،تهدید و شرایط دشوار قرار نگرفت چه برسد به زندان و شلاق و الخ! بلکه ملایم ترین ،نیکوترین رفتارها با آنان میشد و این رفتار بود که باعث جذب حداکثری مخالفان و تبدیل آنان به پیروان معصومین(ع) میشد. اگر ما حقیقتا می خواخواهیم پشت ولایت ائمه(ع) حرکت کنیم نباید از آنها جلوتر و نه عقبتر حرکت کنیم و باید گام به گام همراه انها گام برداریم، که االبته کاری است بس دشوار که شیعه و ولایتی بودن حقیقی کاری است دشوار!
۳- . “همانند کاری که خودشان، البته بسیار بی ادبانه تر، شروع کرده و انجام داده اند.” “خود ایشان انجام داده اند”. “ریشه های “ملعبه” شدن ایشان به دست کسانی که به دنبال راه اندازی جریان “فحاشی به رهبری” هستند، توضیحاتی داده ام و می دهم. و اتفاقا در یادداشت قبلی سعی کرده ام رفتار ایشان را به مسائل سیاسی و امنیتی تقلیل ندهم و به حساب “سوتی” بگذارم و این نهایت مرامی است که بنده در رفاقت گذاشته ام.”
بنده نه در نوشته های جناب قدیانی درباره شما و نه جناب یار قدیانی به ایشان هیچ بویی از خیرخواهی نمیبینم،گویی غروری کاذب هریک را دربرگرفته که حق مطلق خودند و دیگری یا “ملعبه” هست و “مهره” و “روشنفکر” یا “مزدور” و “حرام لقمه” و “جاهل” !
با توجه به متن بالا کدام گزینه درست است؟
الف)چون آنها فحش آبدار میدهند ما فحش خشک میدیهم!
ب) تا عمق جان مخالف را میتوان با چند لغت زیبا(ملعبه،مهره و..) سوزاند واین روشی کاملا اسلامی و علوی است و هر که با منطق و جدال احسن پیش میرود “ترسو” “اصلاح طلب” “سوسول” و از این دست است!
ج)عمق رفاقت به چه جاها که نمیرسد!
۴- “از عزیزانی هم که به شیوه برخورد من به فحاشی اذناب جریان روشنفکری به رهبری، انتقاد دارند خواهش می کنم طبق آن شیوه ای که درست می دانند با “فحاشان به رهبری” برخورد کنند تا بنده و امثال بنده هم یاد بگیریم”
بنده چندی پیش کامنتهایی که در مورد ولایت فقیه بود خواندم ،امیدوارم شما هم خوانده باشید،در آنجا جناب قدیانی با استدلالی قوی از ولایت فقیه امام خمینی دفاع کرده و انتقاداتی هم که وجود داشت بیان کردند به خصوص در مورد عصر خاضر(رجوع شود به بحث بین رندبازاری، جامپینگ رندبازاری۲ در همان شعر مذکوره معروفه)بنده با وجود آنکه فشار روحی که بر ایشان بوده را درک میکنم اما توهین ایشان را هم بشدت محکوم میکنم ، چرا که این روش هزل کردن یک انسان حال هرکه باشد، روشی اسلامی و شیعی وحتی انسانی و آزاده منشانه نیست و حال که هم شما و هم جناب یارتان شیعه هستید از شما انظار میرود که در برداشتن این شعر تسریع فرمایید(این را نه هشدار بلکه یک امر به معروف بدانید)و اگر انتقادی دارید که میدانم دارید بهتر است همان فضای بحث در این مورد را ایجاد کنید و از یار پیشینتان هم دعوت به عمل آورید تا ما خوانندگان هم بیبیم که کجای حرف شما درست است و کجای حرف ایشان!
۵- شما ای یار اسبق آقای قدیانی که میگویید جریانی در راه تضعیف ولایت فقیه هست، از شما میخواهم اگر وقت کردید برای امثال ما که شناختی نداریم از این نظریه، در وبلاگتان به اندازه جناب قدیانی هم شده این تئوری را شرح دهید و انتقادات وارد بر آن وپاسخهای آنها وانتقاداتی که خود دارید را بیان کنید تا باشد با روشنگری شما عنصر آگاه و حزب اللهی اندکی جلوی این جریان گرفته شود،به نظر بنده اگر شما به جای شناسیایی جریانها که کار برادران بزرگوار و اندیشمند و آگاه اطلاعاتی است به روشنگری و بیان نقدها ودرخواست نقد این نظریه(اگر آن را کامل و غیرقابل نقد نمی دانید.) از خوانندگان وبلاگتان و جناب قدیانی یار اسبقتان بکنید بساری از این گره هایی که با دندان می خواهیم باز شود با دستان اندیشه وکرسیهای آزاداندیشی در فضای مجازی باز میشود!
۶-در مورد حوادث بعد از انتخابات با دفاعی که شما میکنید بسیار راحت آب را به آسیاب دشمن میریزید چون دفاعتان بیش از آن که دفاع باشد،حمله انتحاری به خودی ها است! و در ضمن بهتر است وارد سیاست نشویم که بنده علاقه ای به سیلست ندارم!
۷-درخواست پایانیم از هردو بزرگوار آن است که به جای چنگ زدن به صورت طرف مقابل که به دور از اخلاق دو دوست و دو شیعه علوی است،به دایر کردن موضوعاتی برای بحث آزاد و بدون توهین به شخص یا عقیده ای تلاش فرمایید!تا هم پرده های جهل را پاره سازید و هم دوستی خود را با این بی اخلاقیها و مسلط نبودن بر خشم و کام خود بیهوده نابود نسازید که قرآن نیکو فرموده :” انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البغضا ”
در پایان اگر در میانه کلام تند رفته یا در مسائلی که مربوط به من نمیدانید دخالت کرده ام یا به جاده خاکی رفتم با آغوشی باز انتقاد شما را خواهانیم که امیر کلام یکی هست و ما همگی هر یک تا حدود زیادی کلام امیرمان است!
یا حق
گر کشته شدی مگو چرا کشته شدم
شکرانه بده که خونبهای تو منم…
عاشق شعرهای عاشقانهی مولویم؛ عشق یعنی همین. اوج شادی و آرامش!
—–
همه باور میکنند؟!
زاویه سوم خیلی سعی کردین هدفتون از نوشتن این مطلب معلوم نباشه اما متاسفانه باید بگم که تنها اندکی هوشیاری لازم که آدم بفهمه از کجا داره این مطلب آب میخوره. اما چندتا نکته که سوتی هاتون رو اصلاح کنید که اینقدر تابلو نباشید: ۱٫بهتر نبود به جای اینکه این همه سعی در تفهیم عدد زاویه تون بکنید وارد یه بحث درست”در همون ولایت فقیه” با دوستان می شدید؟!
۲.شما که اصلا سیاسی نیستید!فکر کنم بسیار واضحه که حداقل بحث های ولایت فقیه و رهبری و…به شدت سیاسیه (میدونید که سیاست ما عین دیانت ماست!) پس حرف حسابتون چیست؟!
۳.بهتان تبریک میگم چون ما کاملا فهمیدیم که نظر شما نسبت به حذف شعر کاملا دوستانه و دلسوزانه بود! و به شخصه هیچ بوی مشکوکی از جمله شما به مشامم نرسید!
۴.تا اونجا که یادم میاد از کودکی به ما یاد دادن نفرین کنیم و آرزوی مرگ برای ملت ها و کسانی کنیم که مثل ما نیستند. تو صدا و سیما و روزنامه های وزین حکومتی که قراره باعث رشد فکری و فرهنگی ما بشه فقط تمسخر کردن و تهمت زدن و توهین کردن رو یاد ما دادن
۵.نگران دستان پشت پرده که دوستان رو ملعبه می کنند که “جریان فحاشی به رهبری”رو راه بیاندازند نباشید نگران دستان آلوده به خون حکومت و آه مظلومین در بند باشید که بسیار مخربتر و مضرتر برای رهبر حکومت است!
۵.به برادران بزرگوار اطلاعاتی سلام ما را برسانید!
کلمات کلیدی این کامنت:من سیاسی نیستم،برادران بزرگوار و…اطلاعاتی،دستان پشت پرده،”جریان” فحاشی به رهبری، دستان اندیشه و کرسی های آزاد اندیشی،زاویه سوم
حضرات دوستان و رهگذران
سلام و سپاس بسیار
اولاً ببخشید که دیر پاسخ میدهم. در پاسخ تلخم به جناب خرقهپوش بدجوری گیر کردهام :(
ثانیاً اکثر پستهای پیشین را حذف کردهام. راستش ربط چندانی به مباحثه حضرات “صالحه” و “زاویه سوم” نداشت. دوستانی که قدیمیترند میدانندکه این بنده عموماً به دلایل “شعری” پستهای قدیمیاش را حذف میکند و تا الان شاید بیش از پنجاه پست را حذف کرده است. فقط حضرت “زاویه سوم” ناخودآگاه یادآوری کردند که “وقتش” رسیده است. البته شعر “شاید شعلهی شمعی” را نگاه داشتم و آن هم دلیلیش این بود که در این سفر اخیر وقتی از آباده رد میشدم سری به مزار مرحوم “محمد دلالت” زدم. دوست دارم که وقتی خودم به رندبازاری سر میزنم او را هم یاد کنم…
ثالثاً خواهش میکنم که حضرات کامنتهایشان را مجموعاً در یک کامنت بگذارند. وقتی که تعداد کامنتها ناگهان اینقدر بالا میرود این بنده ذوقمرگ میشود :)
توفیقات
جملات حضرت زاویه سوم خیلی آشنا بود مخصوصا درخواستشون در مورد حذف اون شعر خاص.
حیف که سیاسی نبودم و نیستم فرهنگی هستم برای همین صمن تشکر از پیشنهاد ایشون اون رو محکوم می کنم.
(-: (-: (-:
البته منظورم از محکوم کردن؛محکوم کردن پیشنهاد حذف شعر نبود کلا همه چیز رو محکوم می کنم حتی ارزون شدن برخی اجناس رو یا گرون شدن بعضی های دیگه رو.
موفق.
به نام حضرت دوست
وقتی سفر با رندان می کنی و هر دو ساعت یکبار، نسخه ی خواندن نظرات وبخانه حضرت رند را برایت پیچیده اند کم کم به آن دل می بندی، خودش یا نظراتش بماند.
وقتی حضرت رند را تهدید می کنی که نظراتش را نمی گذاری بخواند و او هم دنبال سیم تلفن می گردد و تو همان جی پی آر اس را راه می اندازی که به رندخانه بروی کم کم به جرگه ی رندان دل می بندی.
وقتی گاهی با رفیقان رند بحث تکامل داروین می کنی که شاید تکامل خود هوشمندی را ایجاد کرده که قدم بعدی را بپیماید گاهی هم با هم در میان کویر تنهایی دنبال خدای خویش می گردید، می اندیشی که رند بودن اول کار نیست، انتهایش هم.
وقتی در سفر سعی می کنی کابل شبکه بکشی بین دو نفر و ۴۵ دقیقه به بحث شدید بین تفاوت زبان و کابل و شبکه و شبکه های عصبی می گذرد می فهمی که رندان به کابل شبکه یا بدون کابل شبکه، با هاب و یا با سویچ به هم وصلند، دوست داری شبکه اینترنتی رندانه تشکیل دهی در فضای سایبر.
وقتی مظفر الدوله را در انتهای مسیر با همه گرد و خاک هایش، پشت در تنها می گذاری می دانی که این آخرین سفر رندانه نیست، ولی شاید بشود.
سلامی به طول ۳۳۶۴ کیلومتر، به صاحب حلقه ی رندان، به دوستانش و به یاران حلقه اش؛ اگر چه هنوز ولنتاینش بی حلقه است.
و سلام بر صالحه! امید است که هر آنجا که حقی در گفتار هر کدام از ما بود، آن را بپذیریم، که این نشان دهنده بزرگی روح آدمی است! و بحثمان موجب تابیدن پرتو نوری از حقیقت بر دل خودمان و خوانندگان شود،وکینه رنگ ببازد و الفت و مهر محکم تر شود! و عقلمان بر احساس حکم راند! از حقیقت بر دل خودمان و خوانندگان شود،وکینه رنگ ببازد و الفت و مهر محکم تر شود! و عقلمان بر احساس حکم راند! تا اینجا مکانی باشد
برای تبادل افکار و رشد افاق اندیشه!
۱-تشکر فراوان از اینکه از “اعماق شوم” بنده مطلع گشتید!! ما این همه نوشتیم و مینویسیم تا شاید این روش “خطا” اصلاح گردد! و انتقاد اصلی من هم به یار اسبق جناب قدیانی همین بود،که بگوییم: شما در “فلان جریانید” و “روشنفکر سنی” اید و “عضو فریب خورده فتنه” اید و الخ! (برای یاد گرفتن بیشتر این لغات رجوع شود به “کیهان”) این مغالطه مهلک “انگیخته و انگیزه”را بیایید یک بار برای همیشه ببوسیم و کنار بگذاریم! بنده به همه و خودم برای یک بار دیگر توصیه میکنم که “مغالطات” را بخوانیم تا به طور ناخواسته از این روش های خطا استفاده نکنیم !www.farsiebook.comebook۳۳۴۴.htm
ثانیا “بوشناسی” و “مقام پیشگویی” استعداد “کیهان مداران” است ! (ببخشید اگر انتقاد از این خصلت ناصواب را که در بساری از ما هست، نیکو نگفتم!)
ثالثا آری با شما موافقم که بسیاری ناراستی ها و غلط ها را به ما خواستند بیاموزند،اما مگر ما “مفعول مطلقیم” و البته این “راه سبز امید” که درباره اش فریاد زده میشود، آیا مگر جز اصلاح خود و دیگری و رستگارانه زندگی کردن است؟ آیا ما میخواهید بگویید که کیهان و تلویزیون افکارمان را شکل میدهد و آنها را بعنوان معلم خود میشناسید؟! آیا با افراد یا گروه خاصی مشکل شخصی وجود دارد؟یا اعتراض ملت نسبت به روشها،فهمها و عمکردهاست؟
رابعا درباره کلمات کلیدی صالحه :
۱-من سیاسی نیستم،چون فضای آزاد و مطمئنی برای بحث وجود ندارد،وگرنه ما هم دوستدار “گفتوگوی تمدنها”ییم!۲-برادران بزرگوار،چون، ما همه ایرانییم و با اشترکات فراوان (و عده ای هم همدینیم) و بسیج و سایر سازمانها باید برای خدمت به ایران و اسلام باشند و اگر به نظر امروز آنگونه نیست، مومنان و افراد
فرهیخته زیادی در آنها وجود دارند که با این وضع مخالفند! مواظب باشید که ایران را با تندروی خود به دو تکه خودی و غیر خودی،بسیجی و غیر بسیجی و.. تقسیم نکنیم! که به قول آن یار بلند اندیش و پاک قلب،دیر یا زود همه مردم در یک سو قرار خواهند گرفت!
خامسا (دستان پشت پرده،”جریان” فحاشی به رهبری) نقل قولی بود که بنده همراه چند نقل قول دیگر مورد انتقاد شدید و مطایبه قرار دادم! خواهش میکنم اینقدر عجله نکنید که “سوتی”های این حقیر “تابلو” را بگیرید!
سادسا “کرسیهای آزاد اندیشی” چیست؟ و شما بیان سخنی را از افرادی که آنها را قبول ندارید،حتی اگر خوب باشد را جرم میدانید؟
در آخر منتظر انتقادهای منطقی شما هستم! واین که بنده فقط میخواستم رفتار غلط دو طرف یک بحث اصلاح شود که گویی خود دچار نواختن یار شدم!
اما از جناب قدیانی و رندان خیلی خیلی عذر میخوام بابت تکه تکه شدن کلام و غلطهایی که از زیادت و سرعت نوشتن ایجاد شد!اگر آزار میدهد زین پس به شما میفرستم! یا هو
رفیق ِ خرقه پوش ِ من! سلام!
کجایی ای رفیق ِ نیمهراه؟؟؟
چگونهای تو اِی همیشه آه؟؟؟ آه….
هوای ِ دیدنت به سر زده.
دلم به سوی ِ ناکجا،
به شوق ِ دیدن ِ تو پر زده…..
ولی به خاطرات ِ محو ِ آخرین تلاقی ِ نگاه ِ ما
غبار ِ تیرهی ِ زمان نشسته است.
بلندسدّ ِ این سیاهسال را ببین!
بایست! راه بسته است…
بلی رفیق!
بلای ِ این فراق بین ِ ما
ز ِ فرقهای ِ ماست.
سطور ِ نامهات به مدعای ِ من گواست.
*
رفیق ِ خرقهپوش ِ من!
نوشتهای “خدای ِ تو چه کار میکند؟”
دریغ! راستش هنوز هم
ز ِ دست من فرار میکند!
به گوشهای به خواب ِ خود ادامه میدهد…
ولی –مر آن یگانه راسپاس!-
بدست ِ پیک ِ بادپای ِ خواب، گاهگاه نامه میدهد…
به سطر سطر ِ نامهها همیشه هدیهای است.
غریبواره آیهای است!
جنون و اضطراب ِ شاعرانهای است.
ز ِ عطر ِ او نشانهای است!
برای ِ گیسوان ِ یار ِ دوردست، شانهای است…
جواب ِ نامهام به “حضرت ِ خدا”
همیشه سرگشادهشعرهای ِ عاشقانهای است.
ورق ورق ترانههای ِ اشتیاق ِ جاودانهای است.
و گاه… آهنامهای است.
شکایتی است.
از این قضا و بخت ِ بد حکایتی است…
*
رفیق ِ خرقه پوش گفتهای “کجای ِ عالمم؟؟؟”
کنارتان!
به کنج ِ “سوت و کور ِ پاتوق ِ قدیمیام” نشستهام.
سفر فریب ِ خویش بود! خستهام!
کمند ِ گیسوان ِ دوست را به پای بستهام.
به سان ِ راهبان ِ پارسای، مدتی است
هوای ِ دِیر کردهام.
نَفَس نُفَس در این قفس سلوک ِ نفس کردهام.
میان ِ پیچ و تاب ِ زلف ِ یار، سِیر کردهام!
*
رفیق ِ خرقهپوش ِ من!
“تو کز غبار ِ خاک خستهای!
ز ِ ننگ عشقهای ِ کودکانه رستهای!”
و گوییا ز بادهی ِ “الست” جام میزنی….
براستی که مستی است و راستی!!!
همشیه این شما و این سراب ِ آسمان ِ نیستی!!!
حکایت ِ میان ِ ما
دوباره دوری است و دوستی…
من از تبار ِ ابرهای ِ آسمان نیم!
هلا که از شمار ِ عارفان نیم!
اگر قیامت است هان!
هنوز پایبند ِ یار ِ جانیام
زمینیام، چو مانیام….
***
رفیق ِ خرقهپوش! هان! بهوش!
خروش ِ آخرین وصیتم نیوش!
سفر به انتهای ِ آسمانتان به خیر باد!
به ساکنان ِ هفتمین فلک به طعنه گو
مرا محبت ِ بتی به باد داد.
***
پ.ن.۱٫ زرنی غباً، تزدد حباً!
پ.ن.۲٫ طریق عشق، طریقی عجب خطرناک است/نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری (حافظ)
پ.ن.۳٫ لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!/عشقبازان ِ چنین مستحق ِ هجرانند! (حافظ)
پ.ن.۴٫ عشقهایی کز پی رنگی بود/عشق نبود عاقبت ننگی بود (مولوی)
پ.ن.۵٫ واقعاً توفیقات
سلام
با سروده ای به مناسبت ” سپندار مذگان ” منتظرم .
شاد باشید
در ضمن آدرس مرا هم اصلاح بفرمائید لطفأ .
سلام به زاویه سوم.
بروم سر اصل مطلب! صحبتم نه از روی احساس و نه از روی کینه و… بلکه طعنه ای بود آگاهانه، اندکی آمیخته به کنایه و شیطنت! این هم دلیلی داشت زیرا من در تمام نوشته شما کنایه و لحن غیر منصفانه دیدم و این قدر هم بزرگی در خود ندیدم که بیخیال جوابیه ای آن چنانی شوم.
ببینید! بگذارید روراست باشم، شما از درست بحث کردن و تمسخر نکردن و… سخن گفتید، در حالی که نوشته شما پر از تمسخر، اغراق و بی انصافی بود (البته برداشت شخص بنده این است). بگذارید در یک مثال منظورم را واضح بگویم. نحوه انتقاد شما مثل گفتن این جمله است: “شما خیلی نفهم هستید که به من گفتید الاغ! “خوب از نظر من این ۲تا یکی ست.
در رابطه با قسمت تعلیم و تربیت: من مطمئن بودم که همچین حرفی خواهید زد. ولی خوب، نبود وقت و اذیت کردن های نت باعث شد به همان مقدار قناعت کنم. خیر، ما مفعول مطلق نیستیم اما انسان هستیم و مشخصه مان هم تاثیر پذیر بودن ماست. من خواستم یادآوری کنم که همه ما چه پیش زمینه هایی داریم و بهتر است واقع بین باشیم… واقع بین باشیم و توقع بی خطا بودن از خود و دیگران نداشته باشیم. و به خاطر همین برای من قابل درک نبود حمله شما به آقای قدیانی. اگر دقت می کردید متوجه می شدید که این از کوره در رفتن ها ریشه در تربیت ما دارد و این اجتناب ناپذیر است. و این نه از جهت این است که آن ها را معلم خود میدانیم بلکه به جهت تربیت تحمیل شده ی آن ها به ما است. و دقیقا وبلاگ امثال آقای قدیانی نشان دهنده بارز پس زدن این تحمیل است. چون به عقیده بنده کم اتفاق می افتاد که ایشان از جانب ادب یا انصاف دور شوند یا فقط به دنبال فحاشی و … باشند. شما جوری مطرح کردید که انگار ایشان و دوستان جمع شدند و تمام فکر و ذکرشان ناسزا گفتن، تحقیر کردن و خالی کردن عقده هایشان است.
در مورد “جریان فحاشی به رهبری” عذر خواهی مرا بپذیرید که به قول خودتان زود قضاوت کردم. هیچ بهانه هم نمی آورم!
و بعد در مورد این سوال شما:” شما بیان سخنی را از افرادی که آنها را قبول ندارید، حتی اگر خوب باشد را جرم میدانید؟” من متوجه نشدم کجای حرفم باعث این استنباط شما شد، نمی دانم که در حال حاضر چه جوابی بدهم و اصلا نباید جوابی بدهم. چون بی شک سوال شما واقعا سوال نبود بلکه جمله ای بود برای یادآوری اشتباه بنده. که من متوجه اشتباهم نشدم لطفا واضح تر بیان کنید. این را خالصانه عرض میکنم بدون هیچ کنایه ای!
در مورد بسیج و صحبتی که مطرح کردید: این جا هم می خواهم واقع بین باشم. من متوجه هستم که نباید این مرز بندی به وجود بیاید و این خیلی احمقانه هست که بخواهیم خط قرمزی روی نام تمام افرادی که اسم بسیجی را یدک میکشند،بکشیم. من از این فضا دور نیستم، حداقل این طور که می گویند(من که ندیدم!) پدرم بسیجی بودن را انتخاب کرد و همین انتخاب باعث شد که الان بین ما نباشد ولی باعث افتخار من، خواهرم و احیانا خانواده اش باشه و به غیر او هستند.اما صحبت افراد نیست، صحبت همان تربیت است، صحبت بینش است. خود من به یمن عضو بودن در بسیج (در سال های دور) با مبانی فکری و تربیتی آنها آشنا هستم. اگر زمانی بسیج محلی برای انسان سازی بود که انصافا در زمان خودش انسان های بزرگی پرورش داد، در حال حاضر و خیلی پیش تر به محلی برای تربیت افرادی فاقد فکر و اندیشه و برای پیش برد مقاصد افراد و جریانات خاصی تبدیل شد. منظور من از بی فکر به هیچ وجه توهین یا تمسخر نیست. بلکه به معنی واقعی این کلمات است. در بسیج به من می گویند حقیقت این است ولاغیر. بین این و آن خط می کشند و توضیح می دهند این بد است و آن خوب، این صواب است و آن ناصواب و …جایی برای فکر کردن، شک کردن و درنهایت تربیت روح و انسانیت و ایضا اسلامیت نمی ماند…… صحبت در این زمینه بسیار است. برای مثال بنده به شخصه ضرورتی برای ارگان بسیج در زمان حال نمی بینم. چرا که تعریف مشخصی از این نهاد وجود ندارد. یک نهاد سیاسیت؟ فرهنگیست؟ نظامیست؟ امنیتیست؟ مردمیست؟ حد اختیارات شان چیست؟ حق دارند که اسلحه به دست بگیرند و همان خط بسیجی و غیر بسیجی را با نشانه گرفتن هم وطن هاشون به وجود بیاورند. اگر وظیفه شان این است پس سپاه و ارتش این وسط چه وظیفه ای دارند؟ و…..
در آخر اگر برای اینکه به تمام مسائل پاسخگو باشم: بنده انتقادی به شما ندارم جز همان لحن دور از انصاف و پرکنایه که اختیار کرده بودید. من از شما معذرت می خواهم اگر در گفته ی قبلی به بدی صحبت کردم که عمدی هم بود چون دوست داشتم با نیش و کنایه تلافی کنم و نوشته شما را جواب بدهم، بله میدانم بد است! اما خوب بسیار اتفاق می افتد که تسلیم خواسته ی نفسم بشوم ولی میتوانم قسم بخورم که این کاملا آمیخته به شیطنت بود نه بدذاتی!
ببخشید اگر حرفی از قلم افتاد!:)
موفق باشید
انشالا ایام غم به سر رسد…
سلام بر آقای قدیانی از جمع کردن این مثنوی هفتاد تکه ما متشکرم و درعین حال این را به حساب این میگذارم که لازم نیست به شما میل بزنم!
پریروز او را دشمن خونی خود میدانستم،دیروز نمیدانم چه شد که علیرغم میل درونی به سخنانش گوش فرا دادم،گویی لغات از لبش پرواز میکرد و بر قلبم مینشست! و دقیقه ای قبل گلوله سربی که مرا نشانه گرفت بود سینهاش را که سپر من ساخته بود غرق خون ساخت، تا شاید به انسان بیاموزد هیچ انسانی دشمن او نیست، بلکه یگانه دشمن او غرور امیخته به جهل اوست!” نوشته یک انسان
و سلام بر صالحه،خوشحالم که اینقدر زود کینه را از قلبهامان راندیم! باشد که زینپس هرگز به هیچانسانی کینهای نگیریم و گام در راه آگاه شدن بیغرور و آگاه کردن بیمنّت گذاریم!
اما پاسخ نقد شما و چند سوال:
اولا این بزرگی شماست که جواب یک زاویه سوم شکسته را میدهید ،که گفته؟بزرگی، به خود را گرفتن و راه سوال و جواب را بستن و محل نکردن است؟
ثانیا بنده هر توهینی را به شخص شما از جانب خود و هرکس دیگری محکوم میکنم! خواهش میکنم،اگر حقیقتا در هرجای سخنم تحقیر،تمسخر،بی انصافیو الخ،بوده بی کم و کاست بازگو کنید و بدانید که من قصد هیچ کدام از این اجرام بزرگ آسمانی و زمینی را ندارم و گفتن شما مصداق “ینفع الجاهلین” خواهید بود،البته “طعنه آگاهانه” و مشفقانه را تکذیب نمیکنم!
ثالثا “حمله شما به آقای قدیانی”،”ریشه در تربیت ما دارد و این اجتناب ناپذیر است” خواهش دارم این اتهام اول را به من تفهیم کنید! و در مورد دومی هم جوابتان را با یک “طعنه آگاهانه” میدهم! محمد با “ریشه” ای که در عرب جاهلیت داشت،برایش” اجتنابناپذیر” بود که دروغ بگوید و امانت رعایت نکند و خشن باشد!
رابعا اگر این وبلاگ و حسن نیت آقای قدیانی را قبول نداشتم که از ایشان انتقاد نمیکردم و از ایشان دفاع نمیکردم در مقابل حرفهای “یار اسبق”! اتفاقا بنده از دو طرف انتقاد کردم!
و بخش اصلی اننتقادات این حقیر به یارشان بود و دو انتقاد ساده به ایشان نکردم! و البته انتقاداتم به یار ایشان بیشتر با حالت طنز و “طعنه آگاهانه” بود که مصداق “ینفع المسلمین” بود و صبر بیشتری میطلبید تا “دو” انتقادم به جناب قدیانی!
خامسا شما بنده را عفو فرمایید اگر زیاد از “طعنه آگاهانه” استفاده کردم که الذکر “ینفع للمومنین” و چون قافیه تنگ آید امکان آن که شاعر به جفنگ آید زیاد میشود ،پاسخ بخش دیگر سخنانتان را میگذاریم برای زمانی نه چندان دور ان شاالله
یاحق
***
حضرت زاویه سوم
اگر به من ایمیل بزنید کار من خیلی سادهتر میشود :)
رندبازاری
من علی رغم اینکه همه آنچیزهایی که جناب زاویه سوم گفتند نیستم، بلکه از جنس خود ایشان هم نیستم!
پس من زاویه چهارم هستم و هر زاویه ای بعد خودم را متهم میکنم که به زوایای سه گانه قبلی تعلق دارد فلذا همه ایشان را نقد میکنم
من برای اینکه طرف حق باشم هیچ موضعی ندارم که کسی بتواند سر حق و ناحقش صحبت کند!…البته اگر شما حق را به من بدهید من حاظرم حرف شما را بزنم!
بنده هم همه چیزهایی که زاویه چهارم گفتند که نیستند، نیستم و با خود ایشان هم فرق دارم
ادعای ایشان هم در مورد عدم تکرار زوایای بعد خودش را غلط میدانم و ادعا میکنم که بعد ایشان فقط یک زاویه ایجاد میشود که ان هم من هستم
احمد قدیانی؟؟؟؟؟؟؟؟
احمد قدیانی یه بیماریه…که نمی تونی مبتلاش نشی حتی تو نخستین دیدار….درست مثله فلسفه
احمد قدیانی یه فریبه ….اگرچه تلخه اما شک نکن که ارزش چشیدن رو داره….درست مثله فلسفه
احمد قدیانی یه آشیانس….. برا روزایی که بال و پرت سوخته ….درست مثله فلسفه
احمد قدیانی یه معماست…..ای کاش میشد حل نشده تو رهاییش رهاش کنی …..درست مثله فلسفه
احمد قدیانی یه بن بسته…..تو راهی که تنها میشه بهش اشاره کرد و رساترین فریاد درش سکوته……درست مثله فلسفه
احمد قدیانی یه پوزخنده…..به دادگاهی که من و تو توش محکومیم…..درست مثله فلسفه
احمد تو یکی از فلسفی ترین مسئله هایی هستی که من باهاش مواجه شدم ….شاید یکی از معدود مسئله های فلسفی که حتی اگه برام حل نشه برعکس ویت هیچ وقت دوست نخواهم داشت که منحل بشه…….
***********************************************************************************
سلام احمد آقا…خوب هستی
اینا مواد خام یه شعر بود در مورد تو…. خیلی جدیش نگیر …. البته شعری که هیچ وقت اجازه ی تولد پیدا نکرد….شاید یکی از دلایل سقط این شعر این بود که به نظرم اومد برای کسیکه تو و فلسفه رو به روایت من نخونده شعری با این درون مایه باید سرشار از گره های معنایی باشه حتی شاید برا خودتم اینجوری باشه ….تقریبا برا خیلی از دوستهام یه همچین نوشته هایی دارم…..جمله ی اول پستت کافی بود متقاعد شم که این رو اینجا بذارمش…راستی برا دلگرمیه منم که شده جات سر کنکور خیلی خالی بود…شاید اگه بودی اینقدر خراب نمی کردم…
میگم حاج احمد حالا ای ولنتایم که گفتی چه کوفتی هس؟خوردنیه یا مردنیه….پوششیدنیه یا نکنه شیطون بوسیدنیه….ولی خوب هر کوفتی که میخواد باشه باشه به من هیچ دخلی نداره…اصلا به همین خاطرم هس که هیچ سالی نمی فهمم ولنتاین کی بود(به گمانم قدیما تو بهار بود) البته یه حدیثی شنیده بودم از جدمون حضرت آدم که روزی که توش گناه نباشه ولنتاین نیست(نمی دونم حدیث چقدر موثقه) خوب چون منم برعکس تو و جدمون پاکترین آدم دنیام نبایدم هیچ سالی ولنتاین یادم باشه
وای احمد نمی دونم چندبار جوابت رو به حضرت خرقه پوش خوندم فقط میدونم هرچی بیشتر خوندم بر دوباره خواندنش مشتاق تر شدم …..تو این یه ماهه منتهی به کنکور که طرفای نتم پیدام نبود دلم برا اینجا واقعا تنگ میشد….در ضمن حضورا خدمت رسیدیم ولی خوب مجازا هم یه بار دیگه آزادی پدرت رو تبریک میگم
یا علی
سلام بر صالحه
ادامه کامنت قبل…اولا پاسخ سوالتان “ کجای حرفم باعث این استنباط شما شد؟” آوردن چند تکه کلام این حقیر در “کلمات کلیدی”
ثانیا بنده هم تا حدود زیادی با شما در مورد بسیج و نقش نامثبتش در ارتقای انسانیت و اندیشه و آگاهی موافقم،تنها حرف من این است که نه بسیجی که در مورد عضو هر سازمان دولتی به گونهای صحبت کنیم،که کینه را از قلب خود و او پاک کنیم و همدیگر را دشمن خونین و مذهیی هم نبینیم،بلکه به گونه ای عمل کنیم که ما را دوستی بداند شبیه به خود که دلسوز این کشور است و دوستدار او و هر انسان دیگر روی این کره خاکی!
دوستی که به او آگاهی میدهد و میخواهد با او صحبت کند،بحث احسن کند،احترامش را نگه دارد و حتی اگر در اصول هم با او مخالف بود و حتی اگر باتومش را بر او و دوستانش زده بود، بازهم مهر و محبتش از زننده خود و دوستانش کم نمیشود ،چرا که دشمن هردوشان یکی است و آن جهل آمیخته با غرور است و بس!
او به هموطن بسیجی اش گل میدهد،هدیه میخرد،بوسه اش میزند،لبخند میزند،نامش را به عشق فریاد میزند،در شعارش از ارزشهایی که برای هردوشان مهم است دفاع میکند،از همان اسلام،از علی،از حسین،از عدالت و …
و ذره ذره سیب آگاهی را با تمام عشقش در زبانش میگذارد،میگوید که او نیز مخالف یزید ومعاویه است،ولی بدان که معاویه چنان قدرت داشت که “بی پایه و اساس” و با “عالمان و ملبسان” خودفروخته، علی را “کافر و بی نماز” معرفی کرده بود،حال بیا تا ببینیم، که اکنون ظلم چیست؟و که ظلم میگوید؟و هریک دلیلمان را آوریم؟(از او بپرس تا با تو همراه شود در اندیشیدن تا از انجماد و دشمنیهای دروغین بدرآید،آری سخت مینماید برادر و خواهرمن،اما از تو مپرسم آیا عرب جاهلی که پیامبر با آنان سروکله میزد از اینان روشنتر و آزاداندیش تر بوده؟!! آری دشوار است و شیرینی آزادی ، رستگاری و داشت یک جامعه مطلوب آن است که هریک از ما سهمی در ایجادش داشته باشیم و در آن راه صبر و مجاهدت کنیم!)
سخن اصلیم این است که نباید کاری کرد که هر اندیشه مخالفی این جا آمد با دیدن بیانی احساسی و یا شعری که فردی حقیقی یا حقوقی از آنان را به هزل گرفته یا برچسبهای آزار دهندهای که به مخالفان زده شده، راهش را بگیرد وبرود،بلکه با ایجادی بحثهایی جذاب،مفید و آزاد(که صبر و نزدن برچسبها به یکدیگر پایه اصلیش است) در موضوعاتی اساسی (حال به نظر من واکاوی دموکراسی،دولت توتالیتر،حکومت مذهبی مطلوب،انواع اسلام و هر چه که آگاهانی چون آقای قدیانی میدانند) هم او از اشتراکات بیشترمان آگاه شود و اختلافات دروغین و قدرت ساخته را نابود سازد، هم مخالفان و منتقدان و مردم را به آگاهی از آنچه میخواهند و نمیخواهند به صورت شفاف مطلع شوند!
یادمان نرود وظیفه اصلیمان آگاه شدن و آگاه کردن است و این راه صبر و استقامت و توکل میطلبد!)
اگر باز نیز درجایی حرفم میلنگید مشتاق انتقادتان هستیم
به امید صبح نزدیک
یا حق
سلام به زاویه سوم
اول از همه چیز باید یک مسئله را توضیح بدهم.گفتن “طعنه آگاهانه” هیچ بار مثبتی نداشت و من نخواستم که با گفتن این کلمه کارم رو تطهیر کنم بلکه دقیقا برعکس،خواستم بگم به لحن بدم آگاه بودم و می دانم که لحن خوبی نبود.به زعم خودم مقابله به مثلی بود.بله میدانم این مقابله به مثل هم درست نیست ،اما…بگذریم
بگذارید این قضیه را تمام کنم که سودی دربحث بیشترمن باب این رابطه نیست.اولا من نگفتم توهینی به من کردید این صحبت ها که گفتم و میگویم در رابطه با نقدتان به آقای قدیانی و دوستان بود، پس! شما متنی نوشتید که انصافا خالی از کنایه و لحن تمسخرآمیز نبود و من برداشتم بسیار بدتر از واقعیت بود و قضاوت عجولانه کردم.خواهشی دارم :یک بار خود را جای یک خواننده بگذارید و متن خودتان را بخوانید.فکر کنم متوجه انتقاد بنده از لحن نوشته تان بشوید که در غیر این صورت بنده بد برداشت کردم و معذرت می خواهم.این خواهش شامل “حمله به آقای قدیانی و دوستان”هم می شود که هنوز درک بنده از نوشته اولتان همین است (البته کمی لطیف تر)که بیشتر بر میگردد به همان مسئله بزرگ کردن اشکالات نوشته و شعرآقای قدیانی،که همه این صحبت همین است که نوشته شما نقد نبود متنی گلایه آمیز همراه با طعنه و بی انصافی بود.البته باز تاکید میکنم که این برداشت شخص بنده هست. در کل فکر می کنم چیزی که مهم است این بود که هر دو متوجه شدیم که قصد کینه توزی از صحبتمان نداشتیم و همین بسیار باارزش است و کافی.
دوباره تاکید میکنم جنابه یا جناب زاویه سوم! سعی کنید واقع بین باشید.بله داستان زندگی پیامبران ،بزرگان،شخصیت های تاریخی یا حتی افسانه ها پر از حقایق ایست که باید سعی کنیم بفهمیم و “تا آنجا که شد” به آن عمل کنیم.من صحبت شما را در رابطه با الگوپذیری از بزرگانی که به آنها اعتقاد داریم قبول دارم اما حرف من این بود و هست که به خطا رفتن اجتناب ناپذیر است و این مهم است که در اشتباه نمانیم.و مطمئن هستم که شما از آن دسته هستید که به عصمت پیامبر اعتقاد دارید پس باید فرق ایشان با فرق بنده و آقای قدیانی و…را در رابطه با تاثیرپذیری از جامعه قبول کنید.به نظرم میتوان زندگی پیامبر را الگوی خود قرار داد اما مقایسه رفتن به خطاست که در این وضع هیچ محلی برای مقایسه نمی ماند(گرچه من خودم این تحلیل و دورکردن و دست نیافتنی کردن شخصیتی مثل پیامبر را نمی پسندم که به نظرم این طرز تلقی از پیامبر ما را به سمت افسانه و داستان پیش میبرد.و شخصا به فهمیدن پیامبر آنگونه که واقعا بود و با توجه به زمان و مکان تاریخی بیشتر علاقه مندم…این بحثی است طولانی)
و در مورد صحبتتان در نوشته آخر مبنی بر پاک کردن کینه یا حداقل دامان نزدن به کینه کاملا قبول دارم فقط به نظرم اندکی احساس چاشنی اش بود که صد البته احساس چیز بدی نیست!تنها مرا ببخشید که باز تاکید میکنم که انتظار به حقیقت پیوستن این گفته تان نباشید چون به وقوع پیوستنش محال است!فقط ما میتوانیم سعی مان را در بهتر شدن ایفا کنیم وگرنه انتظار بیهوده و زیادی از شرایط باعث سرخوردگیمان میشود.جوان کتک خورده ،خانواده عزیز از دست داده ، فرد شکنجه شده، در اجتماع و فرهنگ و شرایط پیدایشش فهمیده میشوند و از آن ور شما هم درست میگویید “بسیجی” و کسی هم که باتوم دست میگیرد را باید فهمید.البته نه کسانی که جیره خوار هستند و یا برای موقعیت و…این کار را میکنند.که اغلب این باتوم به دستان از این قماش هستند.کسی که به راحتی میکشد ،میزند ،قمه میکشد و نامردهایی که ادعای دین داری دارند ،وسط خیابان روسری از سر میکشند نیازی به فهم ندارند که تکلیفشان مشخص است.در همین فیلم کوی دانشگاه که قلب همه مان را به درد آورد و من هنوز در تعجب وغم این جهالت هستم گویا هنوز عادت و باور به این ها نکردم،فریادهای “نزن”و”ترا به حسین نزن” بسیجیان جلب توجه میکرد و این به روشنی سواستفاده از اعتقاد و باورهای رشدنیافته قسمت قابل توجه از افراد جامعه را نشان میداد…باز هم بگذریم که زیاد گفتم،بگذارید به حساب درد و دل!
و در آخر نکته ای را بگویم.بهتر است دایره مان را وسیع تر کنیم.شاید کسی به اعتقادات بسیجی ایمان نداشته باشد.شاید کسی علی و حسین را نشناسد یا قبول نداشته باشد ولی خواهان عدالت باشد و اخلاق. خواهان آزادی روح و فکر و اندیشه انسان باشد و از همه ساده تر خواهان انتخاب باشد. البته مطمئنا احترام دوجانبه به عقاید هم جای بحث ندارد.گرچه متاسفاته امر به این بدیهی(احترام به عقاید) در مملکت ما چیز غریبی است! بسیجی ،حزب اللهی و فرد مومن و معتقد باید بفهمد این افراد هم به اندازه آنها سهم و حق زندگی و انتخاب دارند.و هیچ نقطه برتری نسبت به دیگران ندارند.مملکت ما تشنه فهم این مطلب است.
برای طولانی شدن گفته هایم مرا ببخشید.اگر تذکری در این رابطه بدهید مطمئن باشید اصلاح خواهم کرد و زین پس زبان در اختیار می گیرم گرچه برای من امری است بسیار دشوار!:)
موفق باشید
سلام دوباره ما آمدیم ! حضرت جامپینگ کجایی که دلمان برای بحث تنگ گشته!!!
رندان عزیز پیشنهادی دارم: هرکدام میتوانید،انتقاد خانم یا آقای زاویه سوم را به سایت دوست رند۱ بفرستید،ببینیم انتقاد ایشان را چگونه پاسخ میدهند!:
http://aidin۵۹.blogfa.com/post-۴۳.aspx
در ضمن شاگرد عزیزمان رندبازاری۲ چه طوره؟ برادر! من از یک پیشنهاد آن زاویه عزیز بیشتر از همه خوشم آمد و آن بحث در مواردی چون: سکولاریسم ،دموکراسی و انواعش،دولت توتالیتر،حکومت مذهبی مطلوب،انواع اسلام و.. است، البته اگر موافق طبع شما باشد، چون از دیدگاه من،جامعه ما باید به آگاهیهای سیاسی بیشتری برسد (چه در کیفیت موضوعها و چه در کمیت افراد) تا دوباره در دور باطلی که آقای مزروعی جدیدا دربارهاش نوشته
http://www.rahesabz.net/story/۱۱۰۴۸/
نیفتد!
طوفیغاط
سلام احمد آقا
شرمنده دوباره مزاحم شدیم گفتم ازتون دعوت کنم که به وبلاگ جدیدم سر بزنید. اگه دوست داشتی لینکم کنی با اسم خودم لینک کن
یاحق
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید….
رفیق پاتوق
حضرت علیرضا قنبری
اولاً سلام و سپاس بسیار
ثانیاً طبق معمول بسیار شرمسارم که اینقدر دیر جواب میدهم….
ثالثاً اگر شعر بالا را که خطاب به جناب خرقهپوش است را بخوانید جواب آن شعر سپید زیبایتان را که لطف کردید و خطاب به من نوشتید را در آن خواهید یافت. هر چند در همین غزل اخیر هم باز هم به شیوهی شعر به آن پاسخ دادهام. اما باز هم به این سؤالتان باز خواهم گشت و با شعری به آن پاسخ خواهم داد…. این سؤالی است که باید بارها و بارها به آن پاسخ داد… بارها و بارها….
توفیقات
ای دوست! ای که برهمه تلخند میزنی…
سلام و سپاس بسیار
این روزها دلم گرفته است و شاید بخاطر همین مدام شعر میگویم… جواب کامنت هر کدام از دوستان شعری میشود… پاسخ کامنتهای شما هم تبدیل به اخوانیهای شد که مطلعش را خواندید :) آن را برایتان ایمیل خواهم کرد. راستش میترسم که اینجا بگذارمش و شما بگویید از این شوخیها با هم نداشتیم! اما شعری از دکتر شفیعی کدکنی گذاشته بودید، که در آن حرف از “نور” بود… یاد “کویر و نور” افتادم:
سپیدهدم در کویر
بلاغت ِ رنگهاست.
طلوع ِ نور و نماز
به خار و خارا و خاک
فراز ِ فرسنگهاست.
سپیدهدم در کویر
طنین ِ آهنگ ِ رنگ
و رنگ ِ آهنگهاست.
محمدرضا شفیعی کدکنی
***
توفیقات
دور مجنون گذشت و نوبت ماست/هر کسی پنج روز نوبت اوست
حضرت ناشناس یازده
سلام و سپاس عذر بسیار بابت تأخیر بسیار در پاسخ حضرتتان
تعجب شما با عبارت وَ لِ ن ت ا ی ن؟؟؟؟؟؟؟! خندهای را به لبانم آورد و مرا یاد این بیت خواجه انداخت: “عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند/وین همه منصب از آن حور پریوش دارم” غزل کاملش را برایتان میگذارم:
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بیغش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
سفر دراز نباشد به پیش طالب دوست/که خوار دشت محب گل است و ریحان است
حضرت عطا
سلام و سپاس بسیار
اولاً ای بابا…. زیاد در مورد بند اول کامنت حضرتتان نمیتوانم صحبت کنم اما به طور خلاصه اگر همسفر من شما خوشسفران نبودید که رندی بنده آنقدر گل نمیکرد! خلاصه “کمال همنشین در من اثر کرد” ….
ثانیاً بنده با علی ش.ز و سجاد ش و محمد م سفر زیاد رفتهام…. اما این سفر “سفر به دیگر سو” بود…. سفری به واقع در رؤیا… من هم نمیتوانم که با زبان نثر زیاد از آن چیزی بگویم…. به قول سجاد ش “زبان روزمره” از گفتن دربارهی آن قاصر است… دوباره باید شعری بگویم…. آن شعر را که پاسخی همزمان به شما و حضرت علیرضا قنبری است را روزی برسردر بازار رندان خواهم آویخت…
توفیقات
سرکار طاهره خانم
سلام و سپاس
اولاً بسیار شرمسارم که اینقدر دیر جواب میدهم.
ثانیاً این که حق را به این بنده دادید مرا یاد این بیت خواجه انداخت:
حافظ ار خصم خطا گفت نگیرم بر او/ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
ثالثاً به حسادت حضرت شما به این بنده هم کلی خندیدم :) باز هم یاد بیتی از حضرت خواجه افتادم:
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل/شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
البته این بیت را من باب مزاح بخوانید نه خدای ناکرده به جد.
رابعاً فرمودید در باب امیدواری و ناامیدی آبتان با بنده به یک جو نمیرود. باز خواجه به شما جواب میدهد:
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
همیشه امیدوار باشید
توفیقات
حضرت حسین جعفریان
سلام و سپاس
این هم از آن حرفهاست! بنده هم میگویم که
همه ی انسانها غمگینترین انسانها هستند
بی قاعده
بی هیچ استثنایی
***
البته با نگاهی فلسفی خاصیی شاید گزارهی بالا چندان بیربط هم نباشد… این وقتها آدم باید خیام بخواند:
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خودشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فروبرم برآرم یا نه
با سلام! ببخشید جوابتان دیر شد،ان شاالله فردا مبسوط پاسخ خواهم داد!
یا حق
حضرت ناشناس آشنا
سلام
اولاً سپاسگزارم از اینکه بعد از مدتها قلم رنجه فرمودید و به بازار رندان سر زدید. وقتی که ایمیلتان را که برایم گذاشته بودید دیدم خوشحال شدم. فکر کنم دو سه ماهی بود که کامنت نگذاشته بودید.
ثانیاً خیلی شرمسارم که اینقدر دیر جواب میدهم و شرمسارتر بابت اینکه در شلوغی کامنتتان را ندیدم و دیرتر از موعد پاسخ دادم.
ثالثاً مکتوبات آقای محمدپور را جسته و گریخته پیگیری میکنم. ایشان به نظر من از رندان روزگارند و مقالاتشان حقیقتاً خواندنی… از این نوشتهی ایشان هم استفاده کردم و امیدوارم که باقی دوستان هم خوانده باشند.
رابعاً این مقالهی جناب محمدپور را که دیدم این دو بیت خواجه به یادم آمد:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/با دوستان مروت با دشمنان مدارا
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا/غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
توفیقات
سلام دوست عزیز.آدرس قبلیمو فیلتر کردن.آدرس جدید برات گذاشتم.بهم سر بزن.منتظرتم[قلب][بوسه]
مدتی این مثنوی تاخیرشد/ مهلتی بایست تاخون شیر شد
واقعا عذر میخواهم زیرا که مهلت نمییابد این حقیر که خون قلمش شیر شود(فعلا به تحیل این بپردازید!) یاحق
حضرت امیررضا
سلام و سپاس بسیار
اولاً از بابت این همه تأخیر در پاسخ بسیار شرمسارم. به قول نصرت رحمانی:
این روزها اینگونه ام ببین
دستم چه کند پیش می رود،انگار:
هر شعر باکره ای را سروده ام…
ثانیاً زیاد روی این شکلکها حساب نکنید :( :( :( …. :(….
ثالثاً اگر پاسخ بنده را به جناب خرقهپوش بخوانید خواهید دانست که این بنده با “عرفان” چندان “صنمی” ندارد. اگر آن اردوی کذایی مشهد همسفرمان بودید این را میفهمیدید. البته حساب تجربهی دینی از عرفان جداست. اما به طور خیلی مختصر برایتان مینویسم که چرا با “عرفان کلاسیک” مخالفم. به گمان این بنده بسیاری از بدبختیهای امروز جامعهی ایرانی از عرفانزدگیاش است. این عرفانزدگی به نظر من من ریشه در مصائب تاریخیای دارد که بر این قوم رفته است. شاید یکی از مهمترین این مصائب حملهی مغول بود که هست و نیست ما را به باد داد، هرچند پیش از آن هم از این دست مصائب کم نبوده است. پس از این دورهی مصیبت است که غمی عمیق بر این مردم عارض میشود. غمی که حافظهی تاریخی امروز ما هم از آن آکنده است. به نظر من گسترش عرفان پس از دورهی مصائب واکنش طبیعی قومی زخم خورده است. در آن زمان عرفان مسکن -و شاید مخدری است- که مرهمی بر زخمهای ما میگذارد. قومی که هست و نیست زمینیاش را از دست داده است به جای اینکه دوباره خود را بسازد و دوباره روی پایش بایستد، در اشتباهی تاریخی و سرنوشتساز، در ناخودآگاه جمعیاش تصمیم میگیرد که کل این دنیا را خوار و ناچیز بشمارد تا غبطهی آنچه که از دست داده است را نخورد! این رفتار به نظر من آن روی سکهی نهیلیسم مادی است…. میدانم این ادعای گزافی است و باید برای آن “دلایل گران” آورد. اما این روزها قلمم رمق ندارد که ساعتها بفرساید ولی اگر دوست داشتید که این بحث ادامه پیدا کند بگویید تا وقتی که در قلم رغبت بذل آمد، صفحات را با آن سیاه کنم. اما اگر این بحث ادامه پیدا نکرد، مخلص کلام من این است که خوار شمردن “این جهان” و آن استغنای خیالی ناشی از آن، برای ما تنها دریوزگی و عقب ماندگی به ارمغان آورده است… البته نباید که ناگفته بگذارم که عرفان به شعر و ادبیات قرون شش و هفت و هشت کمک فراوان کرده است….
رابعاً اگر در این زمینه کتاب میخواهید به بنده ایمیلی بزنید تا در حد اطلاعاتم راهنمایی بکنم.
خامساً چون از قرار معلوم دوست دارید، برای شما باز تفألی به حافظ زدم: (این را هم بگویم که حافظ به هیچوجه یک صوفی و حتی عارف نبوده است، فقط بعضی از “منبریهای خیالباف” او را عارف کامل و …. مینمایانند)
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
***
توفیقات بسیار
ای دوست! ای که برهمه تلخند میزنی
حاج احمد سلام
شعر بالا رو واسه ما گفتی؟
اگه گفتی در راستای اطلاع رسانی شفاف باید خدمت دوستان عرض کنم که ایمیلی چیزی هنوز دست ما نرسیده است!
تو هم مدل مرحوم علی آبادی شدی فقط کلنگ می زنی و …
شما که ظاهرا سرت خیلی شلوغه و به وب ما سر نمی زنی خوب ایرادی نداره ما چون شما رو دوست داریم خودمون خدمت می رسیم که شما خدای نکرده به زحمت نیفتی .شایدم سر می زنی قابل نمی دونی نظر بذاری!
(همشو شوخی کردم حاجی .بیای نیای ما مخلصیم)
در هر صورت آخرین شعر وبلاگم رو بهت هدیه می کنم!
(شرمنده چون واسه یکی دیگه گفتم بعد به یکی دیگه تقدیم کردم پس اجبارا فقط می تونم بهت هدیه بدم)
گاه می اندیشم
چه ساده بودی ای مرد
آن لحظه که خندیدی
و نپرسیدی :
” آن زمان که برکه تنهایی ما را
سکوتی غم بار فرا می گیرد
تو چه خواهی کرد؟! ”
شِکوه؟
از تو؟
هرگز!
بگذار تا بگویم و بگریزم
با باد
از یاد
اینک قرن هاست
رفته ای و من دیوانه وار
به روی آسمان خاکستری این شهر مرده وار
برای تو
هنوز هم از تو می نویسم:
” دلتنگ نباش
ای نازنین
ای رمیده یار ”
موفق.
اگرچه عرض هنر پیش یار بیادبیست/زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است
حضرات زاویه سوم و صالحه
سلام و سپاس بسیار بسیار….
این بنده منتظر است که پاسخ آخر حضرت زاویه سوم را هم بخواند و بعد وارد گود شود.
رهگذران میدانند که عموماً رخصت بحث نمیدهم و بدون اذن دخول وارد حریم گفتگوهای دوستان میشوم، اما اینبار تماشای این مباحثهی قلمی از جهات بسیاری برای من جذاب بود. راستش را بخواهید اشتیاقم برای پریدن وسط این بحث مثل اشتیاق دخترک سه سالهای برای قاپیدن عروسک همبازی کوچکترش بود! اما “رَاءَیْتُ اءَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى فَصَبْرَتُ وَ فِى الُعَیْنِ قَذىً، وَ فِى الْحَلْقِ شَجا” که “مدتی بایست تا خون شیر شد” :)
توفیقات و تشکر بسیار از هر دوی حضرات
جناب حضرت رند ۲
بعید میدانم این دوستمان جناب ایدین حرفی برای گفتن داشته باشد
ولی اگر فکر میکنید فایده ای دارد…بفرستید
کسی که بر سرسلسله رندان خرده بگیرد در فهمش باید شک کرد
از رندبازاری۲ به جناب ناشناس و تمامی رندان و صاحب بازار(شاگرد شایسته بنده!):من نمیتوانم بیش از چندخط کامنت بگذارم،خواهشا جوانمردی این چراغ را روشن کند تا ببینیم سخن و منطق آن عزیز برادر چیست و به محک بگذاریم آنرا!
اما در مورد قسمت دوم پیامتان من نیز چون آن زاویه ثالث(ثالثه)عزیز میگویم که بیایید این خصلت را کنار بگذاریم که هرکس خرده ای گرفت بر محبوب ما(در اینجا رندپیر بازاری!) یا انتقادی کرد را محکوم به نفهمی کنیم یا هر انگ دیگری بر او زنیم! البته من روش سخن گفتن جناب آیدین را نقد نمیدانم ! فقط این را بگویم اگر معیاری برای بزرگی باشد،همانا ادب در نقد و از سرخشم ننوشتن است و بس !
و آخرالامر جناب ناشناس من برای بحث در این مورد مطالعات زیادی ندارم، پس خواهشا یکوقت قضیه ما و شما نشود، مثل آن دو یار رند(صالحه و زاویه ثالث)!
طوفیغاط
گر صبر کنی ز خون دواتی سازم/تا فاصلهمان پل صراتی سازم”
(شاعر بعلت جو ابری در هاله ای از ابهام است!)
و سلام بر صالحه!
ابتدا بابت تاخیر عذر فراوان میطلبم
اما پاسخ شما:
اولا خوشحالم که از به کاربردن “طعنه آگاهانه” قصد تطهر نداشتید و با آگاهی از اشتباه بودنش به آن دست زدید(که این فعل بسیار سخت مینماید در تحلیل بر این حقیر!)،اما امیدوارم هیچکس برای مقابله به مثل خود را به رفتار اشتباه طرف مقابل تقلیل ندهد که برخورد احسن هر چند ابتدا دشوار است و صبر میطلبد، اما چنان قدرت نفوذی دارد که طرف مقابل را اگر اهل انصاف باشد، خلع سلاح میکند و مجبور به آرامش و کنترل احساسات،واگر هم نباشد، سخن آرام و نیکو و منطقی بیشتر بر جان شنونده مینشیند!
ثانیا خواهش میکنم با چندین مثال عیبم را بر من عیان سازید، تا بدانم که چه شد که صالحه چنین خشم گرفت و تیرهای زهرآگین عذابش را سزاوار قلب من دانست! که چشمان این زاویه مفلوک نیافت آن اعمال قبیحهی “طعنه و ریشخند و تمسخر” را در مکتوب خویش!
ثالثا “نوشته شما نقد نبود متنی گلایه آمیز همراه با طعنه و بی انصافی بود” ” مهم است این بود که هر دو متوجه شدیم که قصد کینه توزی از صحبتمان نداشتیم و همین بسیار باارزش است و کافی”
نقد چیست؟و چرا سخن مرا گلایه دانستید و نه نقد؟ آخر اگر آن همه امربه معروف پیچیده در طنزم را که به یار جناب قدیانی گفتم به خود ایشان میگفتم دیگر نوشته ام چه نام میگرفت؟من فقط نظر خود را درباره یک موضوع گفتم، که به نظرم آن عمل هرچند هم بخواهیم کوچک ببینیمش قبیح است و جایش اینجا نیست و بسیار راههای نیکوتر و موثرتر برای اصلاح وضع موجود هست!
اما گزاره دوم پایه توافقات فی ما بین است و مایه مسرّت در این حین!
رابعا “واقع بین باشید” ” به خطا رفتن اجتناب ناپذیر است و این مهم است که در اشتباه نمانیم ” مطمئن هستم که شما از آن دسته هستید که به عصمت پیامبر اعتقاد دارید پس باید فرق ایشان با فرق بنده و آقای قدیانی و…را در رابطه با تاثیرپذیری از جامعه قبول کنید ”
با گزاره دو به شدت موافقم،اما در مورد سایر آنها نه!
من زیاد در مرد عصمت نمیدانم ولی نظر شخصی این فرد غیر آگاه این است: از سه مرحله عصمت فقط دو مرحله آن یعنی دریافت و ابلاغ وحی و تبیین آن را قبول دارم و عصمت از گناه را هم ناشی از افق دید و معرفت الهی آنها میدانم اما انها را در بسیاری موارد قابل مقایسه و لازم المقایسه با خود میدانم!
اما دلیل چیست؟
۱- پیامبران و امامان به روایت آیات قرآن و احادیث : ناامید میشدند،خشمگین میشدند و خشم خود را فرو میبردند و به طورکلی در بسیاری از مشکلات عکس العملی چون ما داشتند و توبه میکردند بازمیگشتند!
چند مثال:
الف) موسی خشم خود را نتوانست کنترل کند و حتی مرتکب قتل غیرعمد شد!
ب)موسی چون هریک از ما ظرفیتی داشت و صبری که وقتی با خذر همراه شد بی صبریها کرد،(سخت به نظر میرسد که پیامبری احدی به این اهمیت را در طول سالیان فراموش کند،بلکه به نظر شخص نااگاه و جاهل بنده حقیر که فقط فکر خامم این است و ان شا لله خداوند غفور این را به حساب تفسیر به رایمان نگذارد و باعث انحراف انسانی نگردد،این به نظر میرسد که ظرفیت موسی از جهاتی همچون ما بود و نمیتوانست آنچه را با عقل و وجدان ناساگزار میآبد را بپذیرد، چون سوراخ کردن کشتی و کشتن کودکی به گناهی که در آینده میکند و.. ) و آخرهم جدا شدند!
ج)خشمگین شدن امام کاظم(ع) و فرو بردن خشم!
د)یونس که در مدت لازم صبر نکرده و در قومش نمانده که گرفتار نهنگ میشود و باقی ماجرا!
و بسیاری از مثال های دیگر!
۲-آری تفاوتهایی هم شاید باشد ،اما ما نباید سهم تنبلی و نداشتن انگیزه و پشتکار خود را که بسیاری از اشتباهاتمان برای آن است کوچک شمرد!
۳- آری علی شدن(من باب مثال) دشوار است و من میگویم محال! چرا که علی(ع) هم میگوید که نباید شما در اموری مثل من شوید که من حاکم جامعه اسلامیم و شرایط سخت تری بر من حاکم است! و خدا هم از ما نمیخواهد که کس دیگری شویم،مهم حقیقتا الگوپذیر بودن و یافتن اصول محکمی است که بزرگان از آن سود جستند.
یعنی با توجه به الگوهایی الهی که میبینیم ،خود الگویی برای جامعه شویم!
خامسا در جایی گفتید محیط عامل موثری است و “اینها به ما یاد دادند” و..،پاسخ من به آن این است:
این یک اصل طلایی برای رستگاری است که مضمونش را استادی بزرگوار گقته و من هم بدان ایمان آورده ام:”مهم نیست که در چه موقعیتی قرار دارید،در فقدان آزادی،خانواده،وضعیت مطلوب اقتصادی و در بدترین شرایط ممکن، مهم این است که که در هر لحظه کارهایی که امکان انجامش هست را در نظر بگیری وسپس با سنجش، آن را که درست تر، مهمتر و احسنتر است را انجام دهی،آنوقت یقین داشته باش که دیگر هیچ مسئولیتی بر گردنت نیست و اگر آنچه را مهمتر و احسنتر یافتی به تمامه انجام دادی،خیالت از بابت دنیا و آخرتت تخت باشد!
و این مهمترین کار را که میفهمی همان امر و مشیت و رضایت خدا میگیرد!
سپس میگوید:”هیچ کس به تو رشد نینواند بدهد،این تو هتی که در هر موققعیت میتوانی رشد کنی و خسارت ببینی!گیرم که در بهترین محیط باشی،آریِ زمینه بهتر است اما مسئولیت و تکلیفمان هم چندین برابر است”
و در کل اگر نیک بنگریم زمینه ها مهم نیستند ،بلکه موضع و روش روبریی ما مهم است.
سادسا در مورد بسیج به اعتقاد من اکثر اینها به خاطر جهل و فضای تک صدایی و الینه کردن انسانها است، وگرنه فراوانند انسانهای پاک و هنرمند و… در این بین !مزدور هم که شما میگویید بسیار اندکند،به هر حال ناله فایده ای ندارد و باید هر یک از ما خود را موظف کنیم به اینکه بیاندیشیم که چگونه باید هرچه بیشتر در راستای آگاهی دهی، این امر مهم و وظیفه الهی و انسانی، گام برداریم.
الیس الصبح بقریب
یا حق
سرکار خانم فاطمه
سلام و سپاس
اولاً طبق رسم این روزها از تأخیر زیاد در پاسختان شرمسارم…
ثانیاً در آن اردوی کذایی مشهد دربارهی مولوی مفصلاً صحبت کردهام و برای حضرتتان تکرار مکررات نمیکنم…
ثالثاً این روزها کتاب موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی را در دست دارم. شاید اندیشههای مولوی را نپسندم اما به واقع در برابر شکوه شعر او سر تعظیم فرو میآورم. به خصوص به نامههای سرمستی اش:
هشیار شدم ساقی، دستار به من واده
یا مشک سقا پر کن، یا مشک به سقّا ده
نیمی بخور ای ساقی، ما را بده آن باقی
والله غلط گفتم، نی، نی، همه ما را ده
ای فتنهی مرد و زن، امشب در من بشکن
رخت من و نقد من بردار به یغما ده
خواهی که همه دریا آب حیوان گردد
از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده
خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید؟
زان می که کف داری یک رطل به بالا ده…
***
از این قبیل قلندریات فقط عطار در شعر پارسی دارد، که البته ابیات او چه از لحاظ تعداد و چه از لحاظ محتوا، با اشعار شاگردش با واسطهاش قابل مقایسه نیست. هرچند این غزل عطار به گمانم بینظیر است:
عزم آن دارم که امشب نیم مست/پای کوبان کوزهی دردی به دست
سر به بازار قلندر بر کشم/ در به یک ساعت ببازم هرچه هست…
توفیقات بسیار
یا حضرت استاد!
بر ما خرده نگیر که توان اخم شما را نداریم!
ما از طریق شما تبعیت کردیم که مدعیات آن رفیق نارفیق خود را تکذیب فرمودید و الان هم خود اشاره کردید که روش ایشان در طی طریق، نقد نبوده فلذا انحراف از اخلاق و منطق است…و اگر غیر این بود خود پاسخی در خور به اباطیل ایشان می دادید
علی ای حال …حلقه به گوش نظر سر سلسله حلقه رندانیم
توفیقاط
جناب ناشناس
من در رویه فکری و سیاسی به دوستان محفل رندان نزدیکترم ولی جای دارد که به ادعاهای این رفیق نارفیق سابقتان جوابی بدهید.http://www.aidin59.blogfa.com/post-43.aspx
اگر زبانم لال، گوش شیطان کر، یکی از دهها ادعای ایشان درست باشد نگاه من به حلقه رندان خیلی تغییر خواهد کرد
هرچند گله این بسیجی ها هم ما را به خود جلب نخواهد کرد و احتمالا ما دوباره باید کوله بار خود را بر دوش بگیریم و آوراه کوه و بیابان بشویم و چراغ بدست دنبال انسان بگردیم
سلام
میلاد نبی مکرم اسلام (ص) مبارک [گل]
با یک پست جدید به همین مناسبت منتظرم [گل]
در ضمن چرا نظرات پست آخرتون رو بستید ؟
حضرات رهگذران و دوستان
سلام و سپاس بسیار بسیار
اولاً خیلی خیلی ببخشید که هنوز پاسخ ندادهام، مدتی است که به زحمت میتوانم بنویسم… به زحمت…
از حضرت رندبازاری۲ بیش از دیگران شرمسارم… زیرا که به ایشان از سابق هم پاسخ بدهکار بودم و هنوز هم ادا نکردهام… روزی مفصلاً جبران خواهم کرد…
چون اکثر دوستان را هم نمیشناسم نتوانستهام که تلفنی از ایشان عذر بخواهم… فقط به جناب م. حسین خ به نیابت از بافی دوستان زنگ زدهام…
ثانیاً چون اکثر بحثها دربارهی مکتوبات جناب نجفپور بوده است و بنده فعلاً حال و حوصلهی نوشتن ندارم و گویی این بحث برای عدهای از دوستان مهم است، هرکدام از دوستان که خواستند میتوانند با من در این باره حضوری صحبت کنند. از همصحبتی با دوستان استقبال میکنم و حتماً از آن لذت خواهم برد. اگر کسی از دوستان تمایل به صحبت داشت، به این بنده ایمیل یا زنگ بزند. آدرس ایمیل بنده هم این است:
ahmad_ghadyani312@yahoo.com
ثالثاً به این دو بیت حافظ بسنده میکنم:
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصهی ماست که بر هر سر بازار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانهی خمار بماند
مرشدا!
در حلقه رندان نامحرم نداریم…
مجالست با شما مایه بسط خاطر ماست ولی در این محفل هم ما را به فیض برسانید
“تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی/گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش”
با عرض عذر خدمت باقی دوستان حلقهی رندان،
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
اولاً “گفت که تو شمع شدی، قبلهی این جمع شدی/ جمع نیم! شمع نیم! دود پراکنده شدم”
ثانیاً “احوال شیخ و قاضی و شربالیهودشان/کردی سؤال صبحدم از رند می فروش، گفتم نه گفتنی است سخن گرچه محرمی/در کش زبان و پرده نگه دار و می بنوش” چون “گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد/هر کسی عربدهی این که مبین آن که مپرس!” اما اگر “رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم” را دوست داشتید که بدانید “پیش بیا پیش بیا پیشتر/تا که بگویم غم دل بیشتر” و گرنه که “راز کاشف بعد از ناگفته ماند/ای دریغا راز داران یاد باد!”
از مجالست حضوری با حضرتتان محظوظ خواهم شد :)
ثالثاً این ابیات را زیاد جدی نگیرید، ممکن است برداشت توهین آمیزی از آن بشود. شیطنت رندانه فرضشان کنید… به هرحال اگر توفیق زیارتتان نصیب شد، مبسوطاً -جهت بسط خاطرتان- توضیح عرض خواهم کرد…
توفیقات بسیار
!!!؟؟
از محبت شما متشکرم
حضرت ناشناس
سلام
از کامنتتان معلوم است که ناراحت شدهاید… خواهش میکنم به دل نگیرید… برای این بنده لابد معذوریتهایی پدید آمده است که از نوشتن پاسخ مکتوب طفره میرود… هرچند قلمش هم به غایت خسته است… به هرحال اگر ایمیلتان را میگذاشتید به شما دلیل این معذوریت را میگفتم.
بگذریم…
به تبرک امروز برایتان فال حافظی گرفتم :)
طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار باز آید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه درّ و گهر گرچه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چارهی من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زدن از قصهی ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
دادهام باد نظر را به تذروی پرواز
باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای
جرعهای درکشد و دفع خماری بکند
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
توفیقات بسیار
به قول خودتان: …توفیقات!
حضرت ناشناس!
وای!!! چقدر عصبانی!!!
اما من که عصبانی نیستم و باز هم به یمن امروز برایتان شعری از حافظ را میگذارم :)
هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
سر و زر و جانم فدای آن محبوب
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
غبار راهگذارت کجاست تا کاشف
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
***
توفیقات بسیار
ای کاش ما حضرت ناشناس بودیم!
(شوخی کردم)
سلام حاج احمد
آقا قسمت نظرات غزل آخرت رو باز کن نظر بذاریم.
موفق.
حضرت تلخند
سلام و سپاس
هر چه فرمان تو باشد آن کنیم….
توفیقات
حضرات صالحه، زاویه سوم، ناشناس(ها) و زاویای سوم و چهارم و عضو کانونهای امیرکبیر
سلام
باز هم از اینکه پاسخ ندادم شرمسارم…. هر طور که شما امر کنید جبران میکنم… واقعاً توان قلم فرسایی نداشتم و معذلک معذوریت هم ضمیمه این قلم شکستگی بود….
موفق و مؤید باشید…
“به همه باوراندهام که بسیار خوش میگذرد،
حتی بدونِ تو”
اما راستش را بخواهی،
خودم هنوز باور نکرده ام…
راستی این را برایِ تو نمیگویم ها…
به باد میگویم که دلم آرام گیرد، همین!
ببخشید اگه همینجوری چیزی به ذهنم رسید و چسبوندم به نوشته شما. D:
بعدم اینکه این جنابِ شهرستانی رو که درست و حسابی نمیشناسیم (در حد همین وبلاگ ها)، اما اینجا که میاییم باید حواسمان بهشان باشد، خب ما اینجا رو از ایشون میشناسیم.
یقین راننده خوبی هستن اصلاً (;
سرشون سلامت باشه.
سر شما هم به سلامت. با پیکان کیش رفتن هم تجربه جالبی باید باشه!!!! (:
حضرت نجوا
سلام و سپاس
چون در این پست از پاسخ به دوستان عذر خواستهام، پاسخ به حضرت شما کمی تا قسمتی “نامردی” است… عذر بنده را بپذیرید :)
توفیقات بسیار