شهید
تقدیم به داییام، شهید مرتضی رحیمی که در جنگ تحمیلی شربت شهادت نوشید.
هان ای شهید!
خون ِ حسین بود که از قلب ِ پاره پارهات
فوارهسان جهید و خاک ِ عطشناک ِ دشت را
گلزار کرد.
داغ ِ تو بود که این لالهزار را
تا بامداد ِ حشر
مشکین و داغدار کرد.
ای شرحه شرحه مَرد!
هرپاره از تنت
بذری درون ِ تربت ِ این سرزمین نهفت
از جوی ِ سرخ ِ جاری از آن قلب ِ چاک چاک
این بذرها شکفت
هر برگ از این هزار هزاران نهال ِ نو
با ما از آرمان ِ شما شرح ِ راز گفت.
بالابلند!
هرچند قامت ِ رعنای ِ مادرت
از کوچ ِ تو خمید،
اما کسی چکیدن ِ خوناب ِ اشک را
بر زردگونههای ِ چروکیدهاش ندید.
هرچند
گلبرگهای ِ نوگل ِ خندان ِ باغ ِ او
در این هجوم ِ باد ِ خزان روی ِ خاک ریخت،
در خود گریست!
آری!
این زخمخوردهسرو ِ کهنسال
ایستاده زیست…
چشمانتظار ِ آنکه نهالی که کاشتید
روزی ثمر دهد
تا باز جبرئیل، ز ِ سرسبزی ِ زمین
در آسمان ِ هفتم ِ گردون خبر دهد.
آزاده مَرد!
-حتی در این غبار ِ عبور ِ هزارهها-
آن واپسین نگاه ِ تو با چشم ِ نیمهباز
در قلب ِ قاب ِ خاطرات ِ کودکیام برق میزند.
بیچاره مرگ!
گویی که هولناکی ِ عمق ِ نگاه ِ او
در پیشگاه ِ وسعت ِ آمال ِ آن نگاه
پوچ و حقیر بود.
آری! عروج ِ روح ِ تو از تنگنای ِ خاک
ناچار و ناگزیر بود.
هان ای سروش ِ خروشان ِ آسمان!
پژواک ِ جاودان ِ صدایت، هنوز هم
در متن ِ هر طنین ِ تپشهای ِ قلب ِ من
در بطن ِ تک تک ِ ذرات ِ این تنم
فریاد میزند:
همچون تبار ِ قافلهسالار ِ کربلا
آزاده باش!
روحت بزرگ باد!
در تندباد ِ هجمهی ِ بیداد
چون کوههای ِ سرکشیده بر آفاق ِ آسمان
سردار ِ ایستاده باش!
هان ای سلالهی ِ ایثار، ای مسیح!
خونت ثمر نداد!
چون روح ِ باغبان
زین خاکدان رهید
بر ساقههای ِ نازک ِ این نونهالها
تک تک تبر زدند
هر نوشکفته غنچهی ِ این باغ ِ یاس را
با داس سر زدند!
دست ِ یزیدیان
آن آرمان ِ سبز ِ بلند ِ حسین را
از برگها سترد
رنگینههای ِ سبز
در باغ ِ ما فسرد
اما بزرگمرد بدان آرمان ِ تو
در قلبها نمرد…
هان ای عصارهی ِ اعصار! ای شهید!
ما رهروان ِ راه ِ تو هستیم تا ابد!
حتی در این هجوم ِ وحشی ِ رگبار ِ تیربار
ما ایستاده قامت ِ سالار ِ مرگ را
در آغوش میکشیم….
***
چون این شعر بالاخره مربوط به اهل بیت هم هست، این غزل قدیمی خودم را هم به همراهش میآورم. این غزل در وصف امیرالمؤمنین است:
دنیا فرو بپاش که امروز محشر است
امروز روز ِ کشتن ِ ساقی ِ کوثر است
بر این تبار تا به ابد داغ ِ ننگ باد!
خنجر ز ِ پشت، مزد ِ وصی ِ پیمبر است؟؟؟
دیگر منافقان! به دورویی نیاز نیست
زهر ِ نفاقتان همه در خون ِ حیدر است
ای مشرکان دوباره بتان را علم کنید!
آن بت شکن شکست، نفسهای ِ آخر است
فریاد از این خوارج ِ خارج ز ِ اعتدال
نوبت به قتل و غارت ِ این قوم ِ بربر است
آن مظهر ِ لطافت و رحمت عروج کرد
وهابیان! جمود و تحجر مظفّر است
فرزند ِ هند! خون ِ جگرها حلال توست
از رنج ِ بیوگان زر و سیمت مقرّر است
فرزند ِ نابغه! کمر ِ راستی شکست!
با مکر، ملک ِ مصر چه آسان میسر است
فحل ِ عرب بمرد، یلان! صحنه خالی است
نوبت به خودنمایی ِ مردان ِ کِهتر است
گویندگان! دوباره دکان را بزک کنید
تیغ ِ بیان ِ خطبهی ِ غرّا مکسّر است
ای رازهای ِ عالم ِ هستی نهان شوید
سرّ ِ خدا کنون لحدش پرده بر سر است
ای چاههای ِ کوفه همه ناله سر کنید
بی همنفس شدید! علی نزد ِ همسر است
ای کعبه جامهی ِ سیهت را تمام پوش
مولود ِ تو ز ِ خون، کفنش بحر ِ احمر است
ای خاک، تا به حشر، ازین رشک غم ببوی
از بوی ِ بوتراب، کواکب معطّر است
***
راستش میخواستم دو سه روز بعد این شعرها را بر سر در بازار رندان بیاویزم. ولی چون امروز به دادسرا احضار شدهام و ممکن است دیگر در خدمت دوستان نباشم، با عجله آنها را برایتان گذاشتم و فرصت ویرایشش را نیافتم. به بزرگواری خودتان ببخشید.
و در آخر به قول شهریار در حیدربابا:
بیزده واللاه اوناتماریق سیزلری/گورنمسک حلال ائدون بیزلری


نگران شدیم. از خودتون خبر بدین به ما لطفا
عالی
پست جدیدم را ببین
سلام بر دوستان
بنده فعلاً در خدمت دوستان هستم :)
توفیقات
احمد جان،
اشعار زیبایت را مطالعه می کنم، نعت زیبایی در وصف حضرت علی نوشته بودی.
ولی فکر نمی کنی باید با همگان مخصوصا انسانهایی که در زمانهای دور زندگی می کرده اند باید در قالب شخصیتهایی انسانی و تاریخی برخورد کرد؟
منظورم اینست که همه چیز را می توان در بستر تحولات تاریخی مطالعه کرد حتی مسائل عقیدتی و ایمانی. اتفاقات تاریخی اثری شگرف در هر چیز که فکر کنیم ایفا کرده اند: ادبیات، اقتصاد، فلسفه، هنر و …مذهب ! تفکیک کردن انها بسیار مشکل است ولی باعث می شود افکار دائما در حال تحول باشد و برای ترسیم شرایط کنونی به مدلهای بسیار قدیمی روی نیاوریم چون همان مدلها در شرایط کاملا خاص زمان خود کار می کرده اند. در زمان مولا علی آیا پیچیدگیهای کنونی در فلسفه، علم، هنر و جامعه شناسی وجود داشته است؟ البته مساله ایمانی کاملا درونی است ولی منظور تلاشی است که عده ای برای بسط تئوریک و عملی کردن شرایط ایشان به زمان حاضر انجام می دهند.
آیا نباید به اهمیت تحول و نقش تجربه ایمان داشت؟ آیا مرهم درد جانگداز تازیانه ای که استبداد قرنها بر کمر ما می کوبد، تنها در کوچه پس کوچه های کوفه و بغداد و سامرا پیدا می شود آنهم در ۱۴۰۰ سال پیش؟ یا بنیانی نو با افکار نو بر پایه تجربیات بیشمار از جمله سیره پارسایانی چون علی و حسین؟
احمد ما رو بی خبر نذار.
خب خدا رو شکر!
نگرانتون بودیم.
شعرتون واقعا شعر بود. تبریک می گم بهتون از این همه ذوق.
حضرت فاطمه
سلام و سپاس بسیار
اولاً بادنجان بم “فعلاً” آفت ندارد! اینبار که جستیم، هرچند میدانم که بالاخره نوبت به من هم میرسد…
ثانیاً به سجاد سلام بنده را برسانید و بگویید که مشتاق دیداریم…
ثالثاً هر اتفاقی که افتاد شما نگران نشوید. بالاخره باید هزینه داد. امروز جناب بازجو میفرمود که مواظب خودت باش! بازجویی تو مثل پدرت نیست… میفرستم اول خانهیتان را تفتیش کنند و بعد هم میگویم به جایی بفرستندت که دوماه تمام خانواده از تو بیخبر باشند و عید را هم در زندان بگذرانی! حکایت غریبی است… رسماً در خود ساختمان “دادسرا” که باید اسمش را “بیدادسرا” گذاشت، بنده را تهدید میکردند که بازداشتت میکنیم و از حقوق اولیه قانونی هم محرومت میکنیم… نمیدانم که چه طور رویشان میشود اسم آنجا را بگذارند قوهی قضاییه! علیه ما هیچ مدرک قانونی نبود و رسماً فقط آورده بودندمان که دهانمان را ببندند تا دیگر حرف نزنیم! به من میگفتند که در جلسات قرآنتان چه کار میکنید؟ من هرچه قدر میگفتم قرآن میخوانیم میگفت دروغ میگویی! نمیدانم چه بگویم… میخواهند جلسات قرآن را هم تعطیل کنند…. برگهای را هم جلوی من گذاشته بود که امضا کنم که “بعد از زندگی شرافتمندانهای خواهم داشت و تعهد میدهم که….” من هم امضا نکردم و …
بگذریم. فکر میکنم بدانم که چه کسی یا کسانی این بساط را سر بر و بچههای کندو درآورده بودند… میخواهند کسی نفس نکشد و یک نشریه کاملاً لایت و میانه رو از هر لحاظ هم در نیاید… میدانم هم که این نوشتهها را میخوانند! اما رفیقان نارفیق بدانند که این ره که میروند به ترکستان است… من با اینکه این کارها از منظر انسانی منزجرکننده است کاری ندارم، اما شما را به آنچه که میخواهید هم نمیرساند! (ببخشید! مخاطبم عوض شد!) شما معتدلترین جریانها را که همهیشان از بجههای مذهبی هستند را میخواهید حذف کنید، برفرض که موفق شدید، فکر میکنید با این کارهایتان بچهها جذب شما میشوند؟ شما با حذف میانهرو ترین افراد، تنها کاری که میکنید این است که همه را به سمت رادیکالیسم سوق دهید، حال از ما گفتن و از شما نشنیدن!
بگذریم. به روزی میاندیشم که خطاب به این دوستان بخوانم:
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
مهدی جان
سلام
اگه تو بپسندی لابد خوبه، هرچند خودم نپسندیدم و میخوام ویرایشش کنم….
بگذریم. امشب بدجوری بیخوابی به سرم زده است و هوس شعر عاشقانه کردم… یاد نزار قبانی افتادم و شعر “قارئة الفنجانگ (زن فالگیر) او.
متن شعر نزار قبانی که عبدالعلیم حافظ، خواننده شهیر مصری خوانده این است و جناب محمود شاهرخی ترجمه کرده است:
قارئه الفنجان/زن فالگیر
جلست/نشست
جلست و الخوف بعینیها/نشست (زن) و ترس در دیدگانش بود
تتامّل فنجانی المقلوب/به فنجان واژگونم به دقت نگریست
قالت یا ولدی لاتحزن/گفت: پسرم اندوهگین مباش
فالحبّ علیکَ هوالمکتوب یا ولدی/پسرم عشق سرنوشت توست
الحبّ علیک هو المکتوب یا ولدی/پسرم عشق سرنوشت توست
یا ولدی قد مات شهیدا ًپسرم به یقین شهید است
من مات فداءاً للمحبوب/آن که در راه محبوب جان بسپارد
یا ولدی،یا ولدی پسرم، پسرم
بصّرت، بصّرت و نجّمت کثیراً/بسیار نگریستهام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
لکنّی لم اقرا ابداً، فنجانا یشبه فنجانک/اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بصّرت بصّرت و نجّمت کثیرا بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
لکنی لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانک/اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
مقدورک ان تمضی ابداً فی بحر الحبّ بغیر قلوع/سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و تکون حیاتک طول العمر، طول العمر کتاب دموع/و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
مقدورک ان تبقی مسجوناً بین الماء و بین النّار/و تو گرفتاردر میان آب و آتش
فبرغم جمیع حرائقه/با وجود تمامی سوزش ها
و برغم جمیع سوابقه/و با وجود تمامی پی آمدها
و برغم الحزن السّاکن فینا لیل نهار/و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و برغم الریح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار/و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
الحبّ سیبقی یا ولدی/پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند
الحب سیبقی یا ولدی/پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند
بحیاتک یا ولدی امراة عیناها سبحان المعبود/در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
فمها مرسوم کالعنقود لبانش چون خوشه ی انگور/ضحکتها انغام و ورود و خنده اش نغمه ی مهربانی
والشّعر الغجریّ المجنون یسافر فی کلّ الدنیا/موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
قد تغدوا امراة یا ولدی، یهواها القلب هی الدّنیا/پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
لکن سمائک ممطرة و طریقک مسدود مسدود/اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بستهی بسته
فحبیبة قلبک یا ولدی نائمة فی قصر مرصود/و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
من یدخل حجرتها من یطلب یدها/هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
من یدنو من سور حدیقتها/هر آن که از پرچین باغش بگذرد
من حاول فک ضفائرها/و گره ی گیسوانش را بگشاید
یا ولدی مفقود مفقود مفقود/پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
یا ولدی پسرم
ستفتّش عنها یا ولدی، یا ولدی فی کلّ مکان/پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
و ستسال عنها موج البحر و تسأل فیروز الشّطان/از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و تجوب بحاراً بحاراً/و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
وتفیض دموعک انهاراً/و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
و سیکبر حزنک حتّی یصبح اشجاراً اشجاراً/و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر میکشند
وسترجع یوماً یا ولدی مهزوماً مکسورا الوجدان/پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و ستعرف بعد رحیل العمر/و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
بانّک کنت تطارد خیط دخان/که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
فحبیبة قلبک یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان/پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
ما اصعب ان تهوی امرأة یا ولدی لیس لها عنوان/ واه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست
یا ولدی،یا ولدی/پسرم پسرم
***
جالب این است که این شعر دو نسخه دارد، یکی همین نسخه که عبدالعلیم حافظ هم آن را خوانده است و یکی هم نسخهی چاپی. متن نسخهی دوم را هم برایتان میآورم، (از وبلاگ آقای رضا طاهری گرفتهام ولی مترجمش را نمیدانم)
قارئه الفنجان
فال قهوه
جَلَسَت والخوفُ بعینیها
نشست و ترس در چشمانش بود
تتأمَّلُ فنجانی المقلوب
فنجان واژگونم را نگریست
قالت:
گفت:
یا ولدی.. لا تَحزَن
غمگین مباش پسرم
فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب
عشق سرنوشت توست
یا ولدی، قد ماتَ شهیداً
پسرم هر که در این راه بمیرد
من ماتَ على دینِ المحبوب
در شمار شهیدان است.
فنجانک دنیا مرعبةٌ
فنجان تو دنیایی هراس انگیز است
وحیاتُکَ أسفارٌ وحروب..
زندگی ات سرشار از کوچ و جنگ.
ستُحِبُّ کثیراً یا ولدی..
پسرم !بسیار دل می بازی
وتموتُ کثیراً یا ولدی
بسیار می میری
وستعشقُ کُلَّ نساءِ الأرض..
بر تمام زنان زمین عاشق می شوی
وتَرجِعُ کالملکِ المغلوب
اما چون پادشاهی شکست خورده ،باز می گردی.
بحیاتک یا ولدی امرأةٌ
پسرم! در زندگی ات
عیناها، سبحانَ المعبود
زنی است با چشمانی شکوهمند.
فمُها مرسومٌ کالعنقود
لبانش خوشه انگور.
ضحکتُها موسیقى و ورود
خنده اش موسیقی و گل
لکنَّ سماءکَ ممطرةٌ..
اما آسمان تو بارانی ست
وطریقکَ مسدودٌ.. مسدود
و راه تو بسته. بسته
فحبیبةُ قلبکَ.. یا ولدی
پسرم! معشوقه ات
نائمةٌ فی قصرٍ مرصود
در قصری در بسته است
والقصرُ کبیرٌ یا ولدی
قصری بزرگ پسرم
وکلابٌ تحرسُهُ.. وجنود
با سگ های نگهبان و سربازان
وأمیرةُ قلبکَ نائمةٌ..
شاهزاده ات خفته است
من یدخُلُ حُجرتها مفقود..
هرکس به اتاقش بخزد
من یطلبُ یَدَها..
به خواستگاری اش برود
من یَدنو من سورِ حدیقتها.. مفقود
و از پرچین باغش بگذرد
من حاولَ فکَّ ضفائرها..
یا گره گیسوانش را بگشاید
یا ولدی..
پسرم ،
مفقودٌ.. مفقود
ناپدید می شود ناپدید
بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً
فال بسیار گرفته ام طالع بسیار دیده ام
لکنّی.. لم أقرأ أبداً
اما نخوانده ام
فنجاناً یشبهُ فنجانک
هیچ فنجانی شبیه فنجان تو
لم أعرف أبداً یا ولدی..
پسرم هرگز ندیده ام
أحزاناً تشبهُ أحزانک
و غمی چون غم تو
مقدُورُکَ.. أن تمشی أبداً
فی الحُبِّ .. على حدِّ الخنجر
در سرنوشت تو عشق پیداست
اما پایت هماره برلب دشنه است
وتَظلَّ وحیداً کالأصداف
همیشه چون صدف تنها می مانی
وتظلَّ حزیناً کالصفصاف
وچون بید غمناک
مقدورکَ أن تمضی أبداً..
و سرنوشت تو است
فی بحرِ الحُبِّ بغیرِ قُلوع
که همیشه در دریای عشق بی بادبان باشی
وتُحبُّ ملایینَ المَرَّاتِ…
پسرم! هزاران بار دل می بازی
وترجعُ کالملکِ المخلوع..
و باز می گردی چون پادشاهی خلع شده
رفیق شفیق و یار غار دوران راهنمایی
حضرت کیان
سلام و سپاس
اولاً که خیلی خیلی ممنونم که به من سر میزنی…. خیلی خوشحالم کردی….خیلی…
ثانیاً ببخشید که تو فیس بوک به حضرت شما جواب ندادم… فیلترشکنها اذیت میکنند… ولی همینجا از حضرتت کلی سپاسگزارم… امیدوارم که در شادیهایت (البته اگر راهت به ایران افتاد :) ) جبران کنم.
ثالثاً کمی پاسخم به حضرت شما طول میکشد. باید کمی فکر کنم و بنویسم. به بزرگواری خودت این تأخیر را ببحش
رابعاً از یاد فاصلهات از ایران افتادم و با خودم یک لحظه گفتم:
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی…
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اما میدانم که دلت اینجاست و آنجا هم قرار و آسایش نداری… هرچند درست میشود…
فعلاً
حضرت طاهره
سلام و سپاس بسیار
اولاً به حضرت سعید زنگ زدم. احوالات اینجانب را از ایشان میتوانید جویا شوید:)
ثانیاً پاسخ کامنت حضرت شما را در پست دوتا مانده به آخر دادم…
ثالثاً حرف “خبر” شد یاد این بیت مرحوم منزوی افتادم:
مثل همیشه فاجعه ناگاه در رسید
آوار هیچوقت کسی را خبر نکرد…
توفیقات
خیلی خوشحالم که مشکلی نبود.
سلام . میخواستم اسمم را بنویسم نوستراداموس ولی بیخیال شدم . البته هنوز کامل تعبیر نشده ولی به قول شما دیر و زود داره ولی …. (خدا کند که سوخت و سوز هم داشته باشد)
غزلی که در وصف امیرالمومنین گفتید واقعا زیبا بود …
پشیمونم
ای کاش من هم می رفتم
صحن بستان ذوق بخش وصحبت یاران خوشست
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوشست
از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوشست
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهای بیداران خوشست
سرکار ریحان خانم
سلام و سپاس
اولاً آقا مهدی که خودشان با ما بودند! ما بیشتر برای ایشان نگران بودیم….
ثانیاً از نظر لطف شما به این شعر سپاسگزارم:) هرچند هنوز خودم آن را نپسندیدهام… برای داییام باید بهتر از اینها شعر میگفتم…
مواظب آقا مهدی گل باشید :)
توفیقات
سرکار سمانه خانم
سلام و سپاس
راستش این اتفاقات نشان دهندهی وجود مشکلات زیاد در این سرزمین است، اما
ساده لوحانند
که فانوس آبی را
از نسیم
میترسانند
خون میسوزانم و شعله میکشم
*
میمانم
****
شعر از حسین منزوی بود
توفیقات
احمد جان حیف شد اونجا ندیدمت! خیلی حال می داد :) با منصور که یک ساعتی گپ زدیم. هی منتظر بودم بیایی بیرون چهره ی همیشه خندونت رو جلوی صورت خسته بازپرست ببینم، قسمت نشد :) ما رفتیم تو و اومدیم بیرون ولی مثل اینکه هنوز حریفت نشده بودند!
حاج احمد آقا
سلام
من کامنت خاصی نمی ذارم چون تلفنی مفصل حرف زدیم.
دست نوشته ای بعد از گفتگو با شما به ذهنم آمد که در وبلاگم گذاشتم.
آرزوی سلامتی برای شما و خانواده.
توفیقات.
بر خلاف پیشگوییها به تو خواهم رسید/اعتبار نستراداموس خواهد شد تمام
حضرت نستراداموس
سلام و سپاس بسیار
اولاً امیدوارم که زندان نصیب ما نشود ولی اگر هم شد: “رضا به داده بده وز جبین گره بگشا……”
ثانیاً شاه نعمتالله ولی نعتی برای امیرالمؤمنین دارد که با همین وزن و قافیه و ردیف است. پیدایش نکردم، اگر بخوانیدش شاید بد نباشد، مقایسهای هم آن را با این غزلواره بکنید ببینیم ما چه قدر شاعر شدهایم :)
توفیقات
حضرت امیر خان نور
سلام
دوستان میخواستند که یک تهدید حسابی همه را کرده باشند که کردند! اصلاً هم مهم نبود که شما باشید یا نباشید. خلاصه پشیمان نباشید :)
حرف پشیمانی افتاد یاد این بیت از یک غزل آقای خامنهای افتادم:
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی/عمریاست پشیمان ز پشیمانی خویشم
غزل کاملش را هم برایتان میگذارم که اگر دوستان شما را هم بازجویی کردند برایشان بخوانید، تا بروند فضا!
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند امین، بسته دنیا نیم اما
دل بسته به یاران خراسانی خویشم
***
توفیقات
حضرت سهیلا
سلام و سپاس
واللا بیشتر حکایت ما شبیه این بیت حضرت خواجه است:
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی…
امیدوارم که بقیه زندانیهای سیاسی هم به آغوش خانواده بازگردند.
راستی حتماً سلام خاص ما را خدمت خاله برسانید…
توفیقات بسیار
حاج مهدی
سلام
واللا منو که ول نمیکرد، هی میگفت تو بازداشتی… بعدش بندهی خدا میدید من همینجوری نگاش میکنم مونده بود… شاید اونم تقصیری نداره. بهش گفتن باید حسابی بترسونیشون وقتی میبینن فایده نداره باید یه کاری بکنن دیگه! به من میگفت بقیه تو رو فروختن، تو چرا هیچی نمیگی… فقط جلوی خودم رو گرفتم که نزنم زیر خنده :) نمیدونم آخه اینا چی درمورد ما فکر میکنن… خوبه همهی کارای این بچهها رسمی و علنی بوده….
خلاصه شاید آدم بدی نبود، شغلش رو اشتباهی انتخاب کرده بود…
بگذریم. واقعاً خطاب به آزادی این غزل عاشقانهی مرحوم منزوی رو میشه خوند:
در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟
ورق ورق شب تقویم کهنه پاره کنم؟
*
نشانه های تو بر چوبخط هفته زنم
که روزها بگذرد و شنبه ها شماره کنم
برای خواستن خیر مطلقی که تویی
به هر کتاب ز هر باب استخاره کنم
شب و خیال و سراغ تو باز میآیم
که بهت خانهی در بسته را نظاره کنم
تو کی ز راه میآیی که شهر شبزده را
به روشنایی چشمم چراغواره کنم؟
ز یاسهای تو مشتی بپاشم از سر شوق
به روی آب و قدح را پر از ستاره کنم
هنوز هم غزلم شوکرانی است الا
که از لب تو شکرخندی استعاره کنم
حضرت تلخند
سلام و سپاس
دمت گرم و سرت خوش باد…
توفیقات
“دل بسته به یاران خراسانی خویشم”
مثل اینکه واقعا بهشون مشتبه شده
راستی دیشب تو اتوبوس بودم و داشتم مثلا فرار می کردم یه تفأل به حافظ زدم این اومد:
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
کجا فرار میکنی؟
زمین به طرز احمقانهای گرد است!
(رسول یونان)
حضرت امیر خان نور
سلام و سپاس
اولاً از مشتبه شدن امر به ایشان که میگذرم…
ثانیاً این دوستان انگار که درس نگرفتهاند از اینکه آوردن امثال سعید حجاریان در تلویزیون فایدهای برایشان ندارد و حالا هم محمدرضا تاجیک را آوردهاند :) نمیدانم که چرا آقایان از تجربهها درس نمیگیرند!
ثالثاً در اینگونه موارد باید ایستاد تا دوستان ببرندمان و با هم گفتمانی یا “کوفتمانی” در حبس با ایشان داشته باشیم. وقتی ریختند به خانهی ما پدرم خانه نبودند. مادرم به ایشان خبر دادند و ایشان خودشان آمدند! بعد هم باید با استدلالات روشن با این دوستان بحث کرد! اگر هم که خواستند کوفتمان کنند باید تحمل کرد….
رابعاً نمیدانم چرا یاد این دو بیت حضرت خواجه افتادم:
هر که باکش ز ملال انده عشقش نه حلال!/سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش!
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست/کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟
توفیقات
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از حافظه اش پاک کنی
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
میرسیم آخر و افسانه ی واماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر زهر دام رها می ماند
بی صداتر زسکوتیم ولی گاه خروش
نغمه ی ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما
مرد با هرچه ستم هرچه بلا می ماند
حضرت امیر
سلام و سپاس
چون خیلی خوب معنای این غزل را در نیافتم، تنها غزلی از منزوی را که خیلی دوستش دارم را، درپاسخ شما میگذارم:
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس
دوباره باد بهاری – همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس
نگویمت که بیامیز با من اما ، آه
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که یا بسامدش این عمرها نیاید بس
کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون
قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس
برای باختن آن به راه آزادی است
اگر نکوفته ام سر به میله های قفس
هوالمنتقم
حقیقتش آقای قدیانی..فامیلی را… ذکر خواهیم کرد منتها باشد خصوصی!ما پدر را می شناسیم…از خاطرات اقوام در بند زمان شاه …ذکری میشدو …و می دانستیم از مجاهدینند.
ما که از استواران نیستیم اگرچه دلمان می خواهد باشیم !
دیدن چهره مجاهدین و استواران که آرزوی هر مومنی است ولی کو سعادت!؟
حقیقتا می خواستیم خودمان خدمت برسیم برای عرض ارادت ولی بخت یار نبود… نبودمان هم دست خودمان نبود…
ساعت ۱۱ روز عاشورا در مقابل دانشگاه تهران در حالیکه به دور از هر شلوغی و تجمع و سر و صدا و مردم زیاد بود…
بهشان گفته بودند هر که از مقابل دانشگاه رد شد بگیرند!رد شدن جرم است!حکومت نظامی است یا خیر؟… نمی دانم!
راست می گوئید…بهشان خیلی چیز ها می گویند.
مراقب باش مومن خدا!این ها سر سوزنی انسانیت هم ندارند چه برسد به دین!تازه می فهمی چه امید زیادی داشته امام حسین که به لشگر کفر فرموند:اگر دین ندارید لااقل ازاده باشید!بروی انجا می فهمی… این لا اقلی که امام برای لشگر کفر قائل شده برای آخر الزمان این حکومتیان حداکثر است
اینکه می گویم حداکثر است…جدی می گویم…بدون اغراق ..حتی ذره ای… بروید خدارا شکر کنید که پسرید جناب قدیانی!جدی می گویم..چون موقع دستگیری اول چیزی که می گیرند حجاب است!
چادر و مانتوو پالتو و روسری را همان موقع دستگیری…قبل از سوار ون گارد شدن می گیرند…. تصور کن… یا یک بلوز شلوار… هیچی بگذریم!
ولی برادرم!مراقب باش!این را خواهرانه می گویم
به پدر سلام برسانید… به مادر هم…موید باشید و در امان خدا
حضرت سماء
سلام و سپاس بسیار
اولاً که کم سعادتی ما بود، که توفیق زیارت شما و خانوادهی محترم نصیب نشد…
ثانیاً بسیار خوشحال خواهم شد که از نام خانوادگی شریف مطلع شوم…
ثالثاً تعارف نفرمایید! نشناخته میگویم که شما و خانوادهی محترم از استوارانید….
رابعاً میدانم که چه میگویید… زنان و دختران چادری را با چنان کینهای میزدنند که آدم رحمت میفرستاد به روح رضا خان قلدر! نمیدانم با چه کسانی طرف هستیم… چیزهایی آدم از رفتار اینها میشنود که شرم میکند بگوید… امروز رفتارشان را با جانبازی که در وقایع اخیر گرفته بودند شنیدم… فقط میتوانم بگویم که فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرین… بالاخره این دنیا حساب و کتابی دارد…
خامساً مراقبم ولی تا آنجا که شرافت اجازه دهد… برادرانه از شما هم میخواهم که مراقب باشید… خیلی…
سادساً خاطرهای را امروز یکی از بزرگان دربند رژیم شاه برایمان تعریف میکرد. میفرمودند که به دکتر شریعتی بازجویش گفته بود که این “فضلالله مجاهدین” کیست که تو با او ارتباط داری؟ دکتر هم در جواب گفته بود من با “علی قاعدین” ارتباط دارم نه با “فضلالله مجاهدین!” (توی صحبتهای دکتر آیه “فضل الله المجاهدین علی القاعدین” را دیده بود و خیال کرده بود اسم یک نفر است:) ) وقتی از بازجوییها میشنوم میبینم که بعضی از این بازجویان محترم در سواد دست کمی از گذشتگانشان ندارند…. خدا به خیر کند….
سابعاً من سلام خواهم رساند. شما هم حتماً به خانوادهی محترم سلام گرم ما را برسانید…
ثامناً یک بار کسی آمده بود دانشگاه امیر کبیر و بنده هم فال حافظ گرفتم و این غزل آمد و من هم مبهوت مانده بودم که چرا این غزل! خودتان حدس بزنید که بود…
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان
دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد
***
توفیقات
رند عزیز !
اولاً تا آخرین لحظات امید داشتیم که همسفرتان باشیم اما باز هم دست تقدیر بود که باعث شد من و احسان ج و احسان ع مجدداً پیچانیده شویم!…؛
ثانیاً این غزلی بود از محمدعلی بهمنی
برداشت من این است که بهمنی، استقامت عاشقان را به نظم کشیده و تأکید کرده که عاشقان تا آخرین لحظه می مانند…. “بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما/مرد با هرچه ستم هرچه بلا می ماند” ؛
ثالثاً سفر به خیر
یاحق
حضرت امیر
سلام و سپاس
الان میخواهم سوار ماشین بشوم که بروم…. این دو سه، روز در دل کویر، حتماً به یاد شما و باقی دوستان خواهم بود:)
توفیقات بسیار
سما خانوم…یک دروغی بگویید که حداقل در دایره عقل بگنجد…
فامیلهای محترم سلام برسانید
فامیلتان را هم نگویید که بنده به جا آوردم
هو المنتقم
سلام
اگر سعادت بود..به دیدار مادر و پدر و دیگر عزیزان و دوستان خواهیم آمد…اگر هم نبود که… عفو دوستان را می طلبد
بله این خاطره بازجوئی را خوانده بودم :))
جدا دکتر در زندان و تحت شکنجه هم عجوبه ای بودند هاااا:))
همیشه از دیدگاه مقاومت دکتر نگاه می کردم این خاطره را..از اینکه دکتر زیر ان همه فشار و درد و سختی چگونه این همه را به هیچ می نگرد و به راحتی می تواندبه بازی بگیرد و… این برایم قابل ستایش بود …ولی الانه…می دانید چیست آقای قدیانی!؟…دارم از یک دیدگاه دیگر هم نگاه می کنم به این خاطره …که ان بازجو…در کمال پستی و بی شرفی و کم سوادی و کج فهمی..در مقابل چنین فردی….
چه اتهاماتی!!
بعد گوئی تاریخ چند باره باید تکرار شود…
ظلم ها رنگ عوض می کنند؛ظالم ها وض می شوند…ولی ماهیتا یکی هستند !
همین کلام امام(ع) را زیباتر و پر معنا تر می کند که می فرماید :
کل یوم عاشورا و…
گوئی هر زمانی برای خودش یزیدی باید داشته باشد و قیامی و شهادتی و اسارتی
۱۰۰ سال است..شاید هم بیشتر…که تاریخ ایرانی خالی از مبارزه نبوده!ملتی که هر بار ظلم دیده؛برخاسته….
بگذریم
از کامنتها و… فهمیدم عازم سفرید و به گمانم الان باید در سفر باشید
به سلامتی انشاءلله
خوش بگذرد و خدا به همراهتان
جسارتا پاسخ کامنت بالایی را می توانم بدهم آقای قدیانی؟
وبلاگ شماست و شما صاحب اختیار ولی با اجازه تان چون مخاطب را حقیر قرار داده اند… چیزکی بگویئم…باز به اختیار شماست…می تواند حذف شود!
حقیر که شما را نشناختم کیستید و چیستید؟
اگر گمانمان آن باشد که فکر می کنیم که….
در هر دو صورت مهم نیست!
از تهمتی که زدید؛تا دیر نشده عذر تقصیر هم پیش خلق خدا هم به درگاه خدا بیاورید! بدک نیست کمی…ذره ای…
نه بهتر است بگویم بدک نیست لحظه ای عقل به کار بگیرید!البته که بهتر است لحظه به لحظه عقل به کار بگیرند تمامی خلق الله :)
در ضمن من کامنت که می گذارم با نام و نشان می گذارم… رعایت ادب ان بود که اگر مشکلی است با من و نظراتم ؛در وبلاگ خودم می امدید و نظر می دادید… مشکل دارد..ایمیل ام هست… باز مشکل بود.این جا عنوان می کردید نام و نشانی از خودتان.می دادم…یا….حتی لینک همین نظر را هم می گذاشتید که فلان و بهمان!
نه در وبلاگ کس دیگر… مخاطب یکی از کامنت دهندگان باشد ؛بدون اجازه از صاحب وبلاگ..این جا فروم که نیست… نظر پیرامون موضوع پست است؛یا پیرامون صاحب وبلاگ؛یا هر چه هست با اجازه صاحب وبلاگ است نه هر کس پیرامون نظر دیگری! این را که عقلتان می رسد !؟
انشاءلله برسد !
و اما پاسخ آن کلام قصارتان :
پاسخ شهید بزرگوار مدرس به رضاخان را من به شما می دهم !
به قول آن شهید عزیز و عالی مقام! که در مقابل رضا خان که گفته بود پا رو دم من نگذار سید! گفته بودند:شما محدوده دمتان را مشخص کنید! تا ما پا نگذاریم. دم شما این قدر بزرگ است که هر جا پا می گذاریم دمتان است
حالا…
شما دایره عقلتان را مشخص کنید تا ما به همان میزان با شما صحبت می کنیم؛واضحات و عیانات و بدیهیاتی که وفور و نه نادر برای ملت می افتد را هم در دایره عقلتان که نمی گنجد!گناه و کاهلی از ما نیست… شما از خداوند بخواهید پرگار خلقتش را برای کشیدن عقلتان بزرگتر بنماید…و یا از ظرفیتی که خداوند داده به میزان رسایش عقلیتان استفاده کنید
و البته خداوند با صابران است
و صد البته خداوند همه مان را هدایت کند
شرمنده آقای قدیانی
صاحب اختیارید و می توانید حذف کنید
خوشحالم که اتفاقی براتون نیفتاده
سلام . متأسفانه فیلتر شدم ، اما خوشبختانه هنوز هستم .
آدرس جدید :
mghods.blogfa.com
سلام
“توضیحات تکمیلی در باب فحاشی عناصر روشنفکری به رهبری”
عنوان مطلبی است از جناب نجف پور در خصوص مطالب وبلاگ جناب قدیانی و کانون های فرهنگی-هنری و …
آدرس مطلب:
http://aidin59.blogfa.com/post-43.aspx
سرکار سما
ما که با شما کاری نداشتیم، شما مقدمتا پا روی دم ما گذاشته اید
رفقای ما هر غلطی هم بکنند مانتو و روسری از تن مجرم در نمی آورند…داغ بودید متوهم شده اید
جنابی به اسم حسین
ما مخاطبمان شما نبودید..در تمام متن کامنت مخاطب شخص آقای قدیانی بودند…این قدر توهم دارید که چشمتان هم مانند عقلتان می شود؟:)
باز جواب همان است… محدوده دمتان را مشخص کنید به قول شهید بزرگوار مدرس!
اگر هم شد بی زحمت دمتان را از دور گلوی مردم بردارید… قبل آنکه مجبور شوید روی کولتان بندازید!
رفقای شما که غلط زیادی..زیاد زیاد می کنند!
مجرم؟رد شدن از خیابان جرم است؟عجب…عجب…
گیریم مجرم…رفقای شما بند تنبانشان را محکم کنند؛فخر به اسلام فروخته اند!
در مسجد پسر به تجاوز تهدید نکنید(علی کروبی) دختر را….بگذریم!
کاش توهم بود نا اخوی!کاش
ما خوش حال نیستیم از این رفتار ها… کاش حق با شما بود این ها این قدر خلاف عقل و شرع و انسانیت رفتار نمی کردند!باور بفرمائید چه قدر دوست داشتم حرفتان را باور کنم و همه اینها داغی و تب ظلم باشد که رفتنی است!
متوهم کسی است که ۲۲ بهمن را دیده ولی بازهم دم ما را بر گردن مردم میبیند!…دم شما بر گردن مردم است حواستان نیست ناخواهر عزیز!
چرا به حرف مردم گوش نمیدهید؟ مردم در روز ۲۲ بهمن به نظام اعتراض کردند یا به متوهمان تقلب در انتخابات؟
اصلا شما به چه چیزی اعتراض داشتید که تجمع آرام کردید؟
مگر کشور قانون نداشت؟چرا توهم تقلب در انتخابات را از مراجع قانونی پیگیری نکردید؟ چرا مستندات تقلب را به مراجع قانونی ارایه نداید؟غیر از این است که نظام و رهبر را قبول نداشتید؟
تف بر دروغگویی شما
دوستان ما هم از این به بعد بنا دارند بند تنبانشان را سفت تر بگیرند…برای همین هم جیغتان درآمده است!
مصداق فرمایش مدرس هم شما هستید نه ما! به اسم خط امام آمدید و خیلی از قبیله ما را هم گول زدید و هر قدر تلاش کردید نتوانستید پیروز شوید…حالا که دیگر همه چیز عریان شده دیگر کسی به ادعای”خط امام” تان هم تره خورد نمیکند
و در ۲۲ بهمن هم مشخص شد که چه کسی دمش بر دور گردن مردم بوده و الان باید بر کولش بگذارد و برود…
به سلامت
حضرات رندان و رهگذران
سلام و سپاس
چون هنوز در سفرم، وقتی که باز گشتم در همین پست، جواب دوستان را خواهم داد.
به جناب حسین
دوست دارم که نام و نام خانوادگیتان را برای دوستان و بنده بگذارید! گمان نمیکنم که شهامت چندانی بخواهد. بالاخره ما هستیم که به زندان و دادگاه میرویم! ما ییم که در بیست و دوم بهمن و البته دیگر روزها چوب چماق و گلوله میخوریم! شما که از مصونیت و زره آهنین برخوردارید. دوست دارم بدانم (و شاید دوست داریم بدانیم) که طرفمان چند مرده حلاج است. مثل کسانی است که با چوب و چماق و گلوله مردم را میزنند و میکشند و در زندانها آن کارهای دیگر را میکنند و صورتشان را برای روز مبادا میپوشانند یا اینکه کمی فرق میکند؟ نام و نشان دروغ نمیخواهم. به احتمال قریب به یقین هم شما مرا میشناسید و هم من شما را! اگر این نام کوچک مستعار است، از این جا به بعد نام اصلیتان را به ما بگویید. راستش از بزدلها اصلاً خوشم نمیآید! البته بنا به سنت بازار رندان پاسخ شما را بعد از بازگشت- در کامنتهای همین پست- خواهم گفت.
توفیق از خداست
سلام. سوالی است که مدتی ذهنم را درگیر کرده جناب رند. در بد برزخی گیر کرده ام!
آیا این آزادگان، مثلا پدرتان، بهزاد نبوی و اینها، بازجوهایشان را می بخشند؟
خود شما، حالا که به بیدادسرا رفتید و برگشتید، چه حسی نسبت به کسانی دارید که آنجا بودند؟
جدای بحث حق و باطل، درست و نادرست، چوب و چماق و … حس شخصیتان چیست؟
کینه ای دارید از آنها؟ یا حستان دیگرگونه است؟
آقا من شما رو درست نمیشناسم داشتم تو اینترنت میگشتم خوردم به شعر شما
اولش فکر کرد این سما بر علیه شما حرف زده چون شما از شهید و این حرفها گفته بودی و …ولی بعدش فهمیدم ظاهرا شما مثل ایشونی!
من حسین اللهیاری دانشگاه زنجان کامپیوتر خوندم و الان دارم کار گرافیک میکنم
اگه میخواین بلایی سر من بیارید آدرس بدم خدمتتون
حضرت تلخند
سلام
سپاسگزارم که لطف کردید و کامنت گذاشتید و بنده را از نوشتهی جناب نجفپور مطلع کردید. نوشتهی ایشان و کامنتهایش را خواندم و در این باب چند نکته را تذکر میدهم.
الف) بنده تحت القائات هیچ شخص یا اشخاصی مکتوبات اخیر را ننوشتهام. من عامداً و بنا به تصمیم شخصی و بعد از مدتها مطالعه به این نتایج رسیدهام و هر جا که لازم باشد از آنها دفاع میکنم. در مورد اشعار هم کسی که شعر را بشناسد، میداند که اگر تراویده از درون شاعر نباشد در خواننده اثر نخواهد کرد. اگر این شعرها ایشان را تلخکام کرده است، این شعر آنچه را که باید میکرد، کرده است، هرچنده هدف شاعر تلخکام کردن ایشان و امثال ایشان نبوده است.
ب)همانند بند بالا تأکید میکنم که همهی اقدامات من در دوران مدیریت فوق برنامه و پیش از آن، بنا به تحلیلات شخصی و نه القائات دیگران بوده است و همینجا مسئولیت آن را تماماً به عهده میگیرم. این اقدامات هم شامل دورانی است که بنه عضو طیف شیراز انجمن اسلامی بودهام و هم دوران پس از آن. همین جا هم اعلام میکنم که نسبت به عملکردم در دوران عضویت در طیف شیراز انتقادات فراوانی دارم.
ج) تعدادی از نقل قولهای ایشان را بنا به نقصان حافظه میگذارم و بالکل تکذیب میکنم. برای مثال این پاره از سخنان حضرت ایشان را :”حضرت رند مدعی میشوند که مدرنیته حاکم شده است و ما باید شهروندان خوبی برای دنیای مدرن باشیم و ما دیگر مدرن شده ایم ولی باید حداقلهایی از روحیه دینی خودمان را حفظ کنیم …بچه های بسیج مزاحم غالب شدن مدرنیته هستند و فضا را مختل میکنند…لازمه اینکار این است که زهر بچه های بسیجی کشیده شود…همانکاری که با بچه های … داریم انجام میدهیم!” و البته این پاره را “ولی متاسفانه مدیر کانونهای فوق برنامه، که هم اکنون علم روشنفکری بلند کرده و به رهبری فحاشی میکند معتقد بود که باید کانونهای فوق برنامه تعطیل بشوند!”
د) ایشان به طعنه دربارهی پدر بنده و جناب نوریان فرمودهاند: “لازم به ذکر می دانم که ایشان بعد از انفصال خدمت از امیرکبیر به استخدام سیستمهای اقتصادی پدر حضرت رند در آمدند! و احتمالا الان هم با ایشان مشغولند!” توضیح نمیدهم که عبارات فوق چه چیزی را القاء میکند. اما به همین بسنده میکنم که اگر کسی که مخالف آقایان است اگر کوچکترین لغزش مالی داشته باشد، حالا حالاها کارش گیرش است. خوشبختانه سلامت اقتصادی ایشان با وجودیکه در مناصب بالای مدیریتی بودهاند چنان بوده است که حتی یک بار نتوانستهاند دربارهاش صحبت کنند.
ه)در باب مدرنیته و نسبت آن با دین و …. مفصلاً در کامنتهای پیشین، در جواب حضرات جامپینگ و رندبازاری دو و ناشناس “اسلام و تجدد” سخن گفتهام و نیازی نمیبینم که مجدداً قلمفرسایی کنم. اگر کسی از دوستان خواست بخواند و خود قضاوت کند که “ما روشنفکران” چه میگوییم و دوستان چه میگویند.
ی) در باب ولایت و سیاست و جنایت و تقلب و تجاوز و دروغ و شکنجه و…. هم سابق بر این مفصلاً سخن گفتهام. دیگران هم چنین کردهاند و حتی تصویر گرفتهاند…. اگر کسی نخواهد دیده بپوشاند آنچه را که باید ببیند، خواهد دید.
توفیقات
حضرت سماء
سلام و سپاس
باز هم از اینکه لطف میکنید و سر میزنید سپاسگزام. امیدوارم که ایام به کام شما هم بوده باشد و آینده نیز هم چنین باشد. اگر اجازه بدهید به جای اینکه با حضرت شما همدلانه سخن بگویم به سراغ پاسخ جناب حسین بروم:)
توفیقات
حضرت حسین
سلام
اولاً از اینکه لطف کردید و نام و نشانتان را گذاشتید ممنونم. اسم شما در کامنتهای پستهای قبل هم آمده است و نشانگر این بود که شما بنده را میشناسید. به هر حال فرض بر برائت است :)
ثانیاً بنده هم کتک فراوان خوردهام و هم تا دلتان بخواهد آدم دیدهام که شکنجه شدهاند و …. دوستان شما خوب این کار را بلدند. پدر بنده و دوستانشان در زندان رژیم شاه درست و حسابی شکنجه شده است ولی وقتی که فیلم شکنجههای قتلهای زنجیرهای را که دوستان شما (جواد آزاده و …) ترتیب داده بودند دیدند، میگفتند که من باورم نمیشد که از شکنجهگرهای ساواک کثیفتر در کرهی زمین وجود داشته باشد ولی وقتی این فیلم را دیدم متوجه شدم که میشود. برادر من دوستان شما وقتی به زن و دخترهای چادری در روز عاشورا و البته دیگر روزها میرسیدند دیوانه میشدند. چنان وحشیانه آنها را میزدند که در مقابل دیگران هیچ بود. من دلیل این کار ایشان را میفهمم. آن ها انتظار دارند که اینها در صف آنها باشند و وقتی نیستند بدجوری دیوانه میشوند.
ثالثاً برادر یا نابرادر عزیز! بنده که روز بیست و دوم بهمن هم کتکش را خوردم و بعد هم در میدان آزادی ایستادم تا گوش کنم که جناب محمود خان بگوید “یک لاک پشت یک موش، یک کرم ، چند تا سوسک را در فضای قابل قبولی قرار دادند اینها را با شتاب بسیار زیادی به آسمان پرتاب کردند دوربین نصب کردند کامپیوتر نصب کردند دستگاههای ویژه نصب کردند ، تمام حالات جسمی و روحی آنها را در این شتاب بالا و صعود به ارتفاعات اندازه گیری کردند” تا بنده و دوستان از خنده منفجر شویم. به هر حال اگر ریگی به کفشتان نیست به ما هم مجوز راهپیمایی دهید تا ببینیم که شما چند نفرید و ما چند نفر. نه اینکه بزدلانه و حشیانه هر کس که مخالف بود را بزنید و چنین و چنان کنید.
برادر من! داستان روشن است. اگر شما اکثریت را دارید یک رفراندوم برگزار کنید و نظارت “مرجعی بیطرف” برای مثال شورایی از “مراجع تقلید” را بپذیرید. اما این را بدانید که چون این ریگ بزرگ به کفشتان است هیچگاه چنین چیزی را نخواهید پذیرفت.
در مورد مستندات قانونی هم میتوانید متن هفتصد صفحهای گزارش کمیتهی صیانت بر آرا را بخوانید. اما اگر هم حال و حوصلهاش را نداشتید هم به من خبر دهید….
توفیقات
خون به خون شستن محال آمد محال…..
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
در مورد خودم میگویم که علیالاصول فراموش میکنم و کینه به دل نمیگیرم. فکر میکنم که پدرم هم همین طوری باشند. راستش به نظر من هرچند نباید به هیچ وجه در مقابل آنان کوتاه آمد، اما اگر در آینده نبخشید ما هم به راهی خواهیم رفت که آن رفتهاند…. شاید بهترین سخنی که دربارهی آنان میتوان گفت همین تک جمله است: “میبخشم ولی فراموش نمیکنم” هرچند فکر میکنم خودم حتی فراموش میکنم…
توفیقات
ادعایتان را عوض نکنید…۱- دوستان ما دیوانه میشدند و دوستان شما را کتک میزدند یا ۲- لباس از تن دختر مردم در می آوردند؟کدامیک؟
تا آنجایی که ما فهمیدیم قضیه قتلهای زنجیره ای هم کثافت کاری دوستان تندرو اصلاحات بوده است:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8810221064
در مورد ریگ کفش ما و شمات هم مردم قبلا قضاوت کرده اند…انتخابات برای تعیین میزان مقبولیت گروهها است. در انتخابات اخیر هم مشخص شد وزن شما چقدر است
فکر نمیکنم قشونکشی خیابانی روش خوبی برای مشخص کردن اکثریت باشد
قشونکشی ما هم در ۹ دی و ۲۲ بهمن برای جلوگیری از قشونکشی شما بود
دوست دارم میزان رای تان را در انتخابات بعدی ببینم
جناب حسین
سلام
اولاً بنده یک پیشنهاد کاملاً مشخص دادم. یک رفراندم در مورد انتخابات زیر نظر مرجع بیطرف مثل شورای منتخب مراجع تقلید. اگر واقعاً ریگی به کفش ندارید بپذیرید. اما رفیق! چون بالاسریهای شما ریگ به کفش دارند نخواهند پذیرفت.
ثانیاً راهپیمایی مسالمت آمیز طبق نص قانون اساسی کاملاً آزاد است. باز هم اگر ریگی به کفش ندارید بپذیرید و در خیابان راهپیمایی مسالمت آمیز مردم را به خاک و خون نکشید.
ثالثاً بازجوی قتلهای زنجیرهای که آن کثافتکاری را به بار آورد را همه میشناسند. اسمش جواد آزاده است و الان هم با دوستان شما مشغول به بازجویی است. اگر ریگی به کفش ندارید او را محاکمه کنید.
رابعاً همه میدانند که خط و ربط سعید امامی چه بود. او دوست نزدیک روحالله حسینیان بود. به هر حال از اینکه میبینم که میخواهید روز روشن را انکار کنید و قتلهای زنجیرهای را هم به گردن اصلاحات بیندازید، خوشحالم. چون نشان میدهد شما مثل اسلافتان نیستید که جنایت کنید و بعد به آن افتخار کنید. لااقل شرم دارید که بپذیرید که چنین و چنان کردهاید
جناب رند بازاری
اولا: انتخابات بیطرف زیر نظر شورای نگهبان و دهها هزار ناظر از طرف کاندیداهای مختلف برگزار شد و شما انتخابات را باختید
دوما: راهپیمایی ای که به بهانه دروغ تقلب در انتخابات برگزار شود عامل خشونت است و پلیس باید با آن برخورد کند…اگر نکند به رای حداقل ۲۴ میلیون رای دهنده دیگر که اکثرا مثل من شهرستانی بودند، خیانت کرده است
سوما: شما به دنبال راهپیمایی مسالمت آمیز نبودید شما به دنبال انقلاب سبز بودید…غیر از این است؟
چهارما:شما آقای جواد آزاده را از کجا می شناسی؟ چند حالت امکان دارد:۱- شما خودتان امنیتی هستید که داری ما رو رنگ میکنی۲- سیستم ضد امنیتی قوی ای دارید و این به مدد سرویسهای ضد انقلاب مهیا میشود۳- دارید بلوف میزنید…که این محتملتر است
پنجما: اگر خاتمی و حجاریان در سازماندهی قتلهای زنجیره ای نقشی نداشتند چرا مدعیات جدید حسینیان و فارسنیوز که در پست قبلی نوشتم را تکذیب نمیکنند؟
ششما: فقط این جمله «همه میدانند» شماها منو کشته!…اگر همه میدانند چرا من و دوستانم این مساله را نمیدانیم؟هان؟ فکر نمیکنید بنیاد استدلالتان بر باد است؟…مگر اینکه بخواهید بر فهم ما ایراد بگیرید که در این صورت بنده دیگر عرضی با شما ندارم
هفتما: مملکت که شهر هرت نیست که هرکی تو انتخابات باخت گروه کشی خیابانی بکند…شماها از هیتلر هم فاشیست ترید
جناب حسین اللهیاری
به گمانم که این بحث دیگر فایدهای ندارد و بیشتر جدل است…
توفیقات
چشم..وبلاگ شماست و صاحب اختیارید فلذا زحمت را کم میکنم
ولی دو چیز هم یادم رفته بود بگم:
اول : چرا دولت خاتمی علیه این آقای آزاده که شما اسمشان را بردید اعلام جرم نکرد؟ و آبروی این جماعت کثیف را نبرد؟
دوم: در توضیحات قبلی تان به صحبتهای احمدینزاد در مورد سوسک و کرم و ماهواره و …خندیده بودید!
بنده کمی در مورد نحوه پرتاب موجودات زنده در فضاپیماها مطالعه کرده ام و این را میدانم که برای این کار عموما از حشرات مختلف و میمونها و سگها استفاده میشود تا اگر آزمایشات اولیه جواب داد انسان هم بفرستند…رییسجمهور هم همین فرآیند را گزارش داد!
سوال بعدی من این است که شما به چی خندیدید؟ به گزارش رییسجمهور؟ یا به موفقیتهای دانشمندان هوا و فضای کشور؟ و یا …؟ شما به چی خندیدید؟
از مصاحبتتان لذت بردم
با سلام
متن دوم شعر نزار قبانی که از وبلاگ کارتونی اینجانب توی وبلاگتان ذکر کرده بودید و باعث افتخار اینجانب بود ترجمه این جانب و از کتاب شعر نزار قبانی (دیوان اشعار نزار / منشورات نزار قبانی/ چاپ بیروت) اخذ شده است. و باید گفت متنی که عبدالحلیم حافظ می خواند با اندکی تصرف و دستکاری های موسیقی خوانده شده احتمالا کار خود نزار قبانی باشد ولی من این نسخه را توی کتاب نزار ندیده ام.