زندگی شاید یعنی همین ۷
تلخی ِ زندگی ِ شاید
مزهی ِ فحش ِ آبداری است
زیر ِ زبان ِ یک رانندهی تاکسی.
وقتی بعد از ساعتی درد دل مینالد:
“قبول دارید آقا؟”
و تو بهتزده آه میکشی:
“ببخشید، چیزی گفتید آقا؟”
میخواستم در این پست شعری را بگذارم. اما بماند برای دو سه روز آینده…


عُقده ی خود را فرو می خورد
چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می بُرد :
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود…
“هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
آه!…آه! امّا
او چرا این را نمی داند، که در اینجا
من دلم تنگ ست . یک ذرّه ست؟
شاتقی هم آدمست ، ای داد برمن ، داد !
ای فغان! فریاد !
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟
که من بیچاره هم در سینه دل دارم .
که دل من هم دل ست آخر؟
سنگ و آهن نیست .
او چرا این قدر از من غافل ست آخر ؟
آه ،آه ، ای کاش
گاهگاهی بچّه ها را نیز می آورد .
کاشکی …. اما …. رهاکن هیچ”
و رها می کرد .
او رها می کرد حرفش را
حرفِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .
و نمی بُرد و نمی شُد بُرد از یادش .
اغلب او این جا دهان می بست
گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از دردِ دل گفتن .
شاتقی این ترجمان ِ درد ،
قهرمان ِ درد ،
آن یگانه مردِ مردانه ،
پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه .
و جنون ِ عشق را چالاک و یکتا مرد .
او به خاموشی گرایان ، شِکوه بَس می کرد .
و سپس با کوشش ِ بسیار.
عُقده ی خود را فرو می خورد
چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می بُرد :
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود .
تا جه ها می کرد . خود پیداست ،
چون گُوارَد ، یا چه می آرَد ؛
جرعه ی خنجر به کام و سینه و حنجر ؟
و چه سینه و ، چه حنجر، شاتقی را بود !
دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .
زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .
گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .
چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .
خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .
تنگنا غم راهه ای ، نَقبِ خراش و خون .
شاتقی آنگاه
چند لحظه چشم ها می بست و بعد از آن ،
می کشید آهی و می کوشید
- با چه حالت ها و حیلت ها –
باز لبخند غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،
با خطوط چهره ی خود آشنا می کرد .
لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،
از غریبِ غربت ِخود مویه ها می کرد .
َو چنان چون تکّه ای وارونه از تصویر ،
- یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قابِ بیگانه-
در خطوط چهره ی او ، جا نمی افتاد .
حس غربت در غریبه چشم ما می کرد.
شاتقی آن گاه در می یافت .
روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگا می کرد .
همزمان با سرفه یا خمیازه یا با خارش چانه
- می نمود این گونه ، یا می کرد –
تکّه ی وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛
و خطوطِ چهره اش را جا به جا می کرد .
تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ،
آن لبخند ،
باز جای ِغصب وا می کرد .
تو با شروع درد دل او همراه میشوی . هرچه جلوتر میروید از هم دورتر میشوید . بعد از ساعتی درد دل او ، تو در مشرقی و او دارد به مغرب فحش میدهد . ولی دمشان گرم ، خوب ذهن پرواز میدهند این راننده تاکسی ها…
و من اندیشه کنان، غرق این پندارم…
که چرا روزگار، گاهی، حالِ مان میگیرد؟!….
.
.
های روزگار!
های آدمها!
چه میکنید با ما؟ چه میخواهید بکنید با ما؟!
احمد جان تلخی نوشته ات مثل لبخندهایی که در عکس با خاتمی دیدیم شیرین بود و گوارا.
گرچه آن لبخند بود و تلخ…
خوشحال شدیم…
سلام احمد عزیز
دلتنگی هم عالمی دارد؛ به خصوص اگر از جنس دلتنگی پسر و پدر باشد…
لرزش صدای پدر و پسری که از پشت گوشی تلفن سعی می کنند “همه چیز را عادی جلوه دهند” به همان میزانی عاشقانه است که ترکیدن بغض مادر ویرانگر …
درود…
سلام برادر . این چندمین بار است که طی این دو روز می آیم . اگه جواب نظراتو نمیدی لا اقل یه آخی ، اوخی … حالت خوبه ؟ من نمیدونم چرا امشب یهو نگرانت شدم (نمیدونم چرا احساس کردم گرفتنت). اگه سالمی یه خبری بده ..
حضرت جامپینگ
سلام وسپاس بسیار
اولاً طبق معمول از تأخیر در پاسخم به شما بسیار بسیار شرمسارم، ولی شما بحثی را پیش کشیدید که حقاً نیاز به تأمل داشت و همانطور که گفتم به هیچ عنوان نمیشد که به راحتی دست به قلم شد و در این حوزهی خطیر نوشت.
ثانیاً در کامنتان در پست قبل فرموده بودید: “اگر مصلحت نظام، حتی اجرای قوانین اولیه فقه را تحت تاثیر خود قرار دهد آن وقت خود این مصلحت بر چه پایه ای استوار خواهد بود؟ آیا در این صورت احتمال دخالت عقاید و گرایشات شخصی اگر نگوییم منافع شخصی در احکام اولیه اسلام نمی رود؟ در هر صورت می خواهم بگویم این حوزه چقدر باریک و شاید خطرناک است. با وجود این اوصاف هنگامی که به ساختار فعلی جهان و اقتضائات بی شمار آن در اداره کشور نگاه می کنیم خود را ناچار از برخی ملاحظات می بینیم. اما مسلما باید حدود و شرایط این اجتهاد کاملا مشخص شود.” این سخن شما را من به این گونه تفسیر کردم که شما به ورود پررنگ مصلحت در فقه حکومتی به حق محتاط و حتی کمی شکاکید. من در این احتیاط با شما همراهم و نظر من تمام مشکل بر سر همین “حدود و شرایط اجتهاد” است. به گمان من چیزی که در تئوری ولایت مطلقهی فقیه تدقیق نشده است همین حدود و شرایط است. عنوان کلی “حفظ نظام” راه را برای بسیاری از آن “منافع و تشخیصات شخصی” باز میکند. پس باید ملاکی داد که این دخالت در حدود شرع از سوی حکومت بیحساب و کتاب نباشد. اگر شما کامنت مرا که در پاسخ ناشناس “اسلام و تجدد” داده شده را خوانده باشید میدانید که این بنده در بررسی آرای نصیری به طور ضمنی پیشنهاد خود را هم داده است: ما چارهای نداریم جز اینکه با علم و دانش عصر خودمان مجدداً نصوص دینی را تفسیر کنیم. به گمان من “دانش ما” ملاک مهمی برای تعیین این حدود و ثغور این تفسیر مجدد ( که این تفسیر مجدد را میشود به اجتهاد تعبیر کرد) است. در پاسخ حضرت ناشناس “اسلام و تجدد” چند مثال آوردهام که نشان میداد که چگونه “دانشهای نوین” ما به ما کمک میکند که فهم بهتری از آیات قرآن داشته باشیم. مثالی را به بحثهای سابق اضافه میکنم که بحثم ملموستر شود. آیهی شریفهی هشتاد و ششم سورهی مبارکهی کهف، بخشی از ماجرای ذوالقرنین است: “حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا” ترجمهی این آیه طبق ترجمهی آقای فولادوند چنین است: “تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید به نظرش آمد که [خورشید] در چشمهاى گلآلود و سیاه غروب مىکند و نزدیک آن طایفهاى را یافت فرمودیم اى ذوالقرنین [اختیار با توست] یا عذاب مىکنى یا در میانشان [روش] نیکویى پیش مىگیرى” اعراب ۱۴۰۰ سال پیش این آیه را چنین میفهمیدند که در دوردستها چشمهای گلین است که خورشید در هنگام غروب در آن فرو میرود. در واقع آنها زمین را مسطح میدیدند و به واقع گمان میکردند که خورشید در آن چشمهی گلین فرو میرود. دانش زمان ایشان زمین را مسطح میدید و آنها هم لابد این آیه را مؤید نظریهی خودشان میدیدند. بعد از علم مسلمین به کروی بودن زمین است که این آیه به گونهای دیگر تفسیر میشود. من عین عبارات تفسر المیزان را برایتان میآورم تا شاهدی بر مدعایم داشته باشم: “و مراد از مغرب آفتاب ، آخر معموره آن روز از ناحیه غرب است ، به دلیل اینکه میفرماید : نزد آن مردمی را یافت .مفسرین گفتهاند : منظور از عین حمئة چشمهای دارای گل سیاه یعنی لجن است ، چون حماة به معنای آن است و مقصود از عین دریا است ، چون بسیار میشود که این کلمه به دریا هم اطلاق میگردد. و مقصود از اینکه فرمود آفتاب را یافت که در دریائی لجندار غروب میکرد این است که به ساحل دریایی رسید که دیگر ماورای آن خشکی امید نمیرفت ، و چنین به نظر میرسید که آفتاب در دریا غروب میکند چون انتهای افق بر دریا منطبق است. بعضی هم گفتهاند : چنین چشمه لجنداری با دریای محیط ، یعنی اقیانوس غربی ، که جزائر خالدات در آن است منطبق است و جزائر مذکور همان جزائری است که در هیات و جغرافیای قدیم مبدأ طول به شمار میرفت ، و بعدها غرق شده و فعلا اثری از آنها نمانده است. جمله فی عین حمیة به صورت عین حامیة یعنی حاره ( گرم ) نیز قرائت شده و اگر این قرائت صحیح باشد دریای حار با قسمت استوائی اقیانوس کبیر که مجاور آفریقا است منطبق میگردد ، و بعید نیست که ذو القرنین در رحلت غربیش به سواحل آفریقا رسیده باشد” به نظر میرسد که کاملاً واضح است که به ذهن علامهی طباطبایی که در قرن بیستم زندگی میکرده است خطور نکرده که تفسیر ظاهری از آیه داشته باشند.
از نظر من وقتی هم که مرحوم حضرت امام (ره) در مصادیق احتکار دست میبرند و یا اینکه درباب قانون کار چنین نظر خطیری میدهند، نظری به علم اقتصاد داشتهاند. ایشان به گمان من به طور ضمنی نشان دادهاند که تنها به دنبال “حفظ نظام” نیستند بلکه به دنبال”تفسیر معقول متناسب با اقتضائات زمان از دین” هستند. راستش این تنها تفسیر معقولی بود که من از نظریه ولایت مطلقهی فقیه پیدا کردم و به نظرم میرسد ملاکی بهتر از “علومی که درستی آنها را مسلم میدانیم” برای تفسیر شرع مقدس وجود ندارد. به هرحال در نظر ما آدمیان قرن بیست و یکم قطعی است که زمین کروی است و به دور خورشید میگردد و ما “نمیتوانیم” به راهی که امثال نصیری رفتهاند برویم و آیهی شریفهی والله جعل لکم الارض بساطا: [و خداوند زمین را زیرانداز شما کرد (نوح، ۱۹)] را به مثل مفسر مبرزی مثل امام فخر رازی به این تعبیر کنیم که زمین مسطح است. باز هم تأکید میکنم که من هرچه گشتهام ملاکی بهتر از این پیدا نکردهام و اگر کسی ملاک دیگری دارد بیاید و بگوید که “نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟/تا همه مدعیان در پی کاری گیرند؟” البته به گمان من “اخلاق” هم ملاک مهمی در باز اندیشی احکام حقوقی است. به گمان من وقتی مرحوم حضرت امام (ره) هیچگاه به دنبال اجرایی شدن فتوای خودشان در باب “مولا و عبد” یا “ازدواج طفل صغیر” نرفتهاند، علاوه بر امتناع اجرایی شدن این احکام در عصر حاضر، پیش خود با ملاک اخلاق این احکام را سنجیدهاند. “حدس” میزنم ایشان در پیش خود اجرایی شدن این احکام را “در عصر حاضر” اخلاقی نمیدانند، نه اینکه صرفاً به خاطر مصلحت نظام این باب شریعت را تعطیل کنند. البته نباید ناگفته بگذارم که ملاک اخلاق برای تعیین حدود و ثغور اجتهاد برای خود من نیز هنوز چندان روشن نیست. علتش هم این است که من در باب چیستی اخلاق برای خودم هم به نتیجهی قطعی نرسیدهام و اگر بخواهم دربارهاش سخن بگویم به درازا میکشد. البته این بحث بحثی بسیار جدی و مهم است و اگر شما نظر یا نظریهای در این باب دارید خوشحال خواهم شد که آن را بشنوم.
اما راه حل مسئلهی سیاسیای که ما گرفتار آن هستیم چیست؟ در مقال پیشین من نگفته بودم که با تشکیل شورای رهبری این مسئله حل خواهد شد. چرا که همانگونه که شما اشاره کردید با تشکیل این شورا باز هم آن مسئله بنیادین به جای خود باقی است. ولی فکر میکنم با قدرت گرفتن واقعی مجلس خبرگان است که این مشکل تا حدی قابل حل شدن است. اولاً در هیچ کجای قانون نیامده است که همهی اعضای مجلس خبرگان باید روحانی باشند. این شرطی است که خود مجلس خبرگان برای اعضای خود گذاشته است. اگر تعدادی از اعضای مجلس خبرگان، خبرگان دیگر علوم (به خصوص علوم انسانی) باشند شاید بتوان تا حدی این مسئله را حل کرد. البته این نکته هم بسیار مهم است که ناظر انتخابات مجلس خبرگان به نظر من نباید شورای نگهبانی باشد که عملاً منصوب رهبری است. اگر انتخاباتی آزاد برای مجلس خبرگان انجام شود و این مجلس موظف باشد که به طور مستمر جلسه داشته باشد و بر عملکرد رهبر نظارت کند، بسیاری از مشکلات ما هم حل خواهد شد. فکر میکنم که اگر عزل و نصبهای نهادهای زیر نظر رهبری به تصویب مجلس خبرگانی که در انتخابات آزاد انتخاب شده است برسد و این مجلس بر عملکرد آنها نظارت داشته باشد، بسیاری از مشکلات این نهادها رفع خواهد شد. در مواردی هم که بنا به اقتضائات زمانه نیاز به اجتهاد مجدد است باید نظر همین مجلس که خبرگان دیگر علوم هم عضو آن هستند، ملاک نهایی باشد. به نظرم میرسد بسیار معقولتر و البته سودمندتر است که به جای اینکه با نظر یک نفر اجتهاد مجدد صورت بگیرد، جمعی پس از مدتی (و حتی مدتها) مباحثه کردن به این نتیجه برسند و دلایل خود را هم به طور مشروح و مستدل ارائه کنند. نظر این مجلس به نظر من باید بر مجلس شورای اسلامی هم مقدم باشد. این مجلس میتواند که در بحثهای خود از نظریات فقهی مراجع معظم تقلید هم بهره ببرد و در تصویب قوانین خود با این بزرگان وارد شور شود. به هر حال ما مراجع بزرگ تقلیدی داریم که پس از انقلاب چندان بیکار هم ننشستهاند و در باب اسلام و اقتضائات زمان به جد اندیشیدهاند و فتاوی مهم و تأثیر گذاری هم دادهاند. این نکته را هم بگویم که جامعهی ایران جامعهای به غایت دینی است و به همین راحتی نیست که حکم به این بدهیم که چون بعضی از مراجع بیکار نشستهاند و یا اینکه اصلاً دغدغهیشان فراتر از فقه کلاسیک نرفته است دیگر باید به سراغ “دمکراسی اصیل” رفت. البته به نظر من اصلاً دمکراسی اصیل وجود خارجی ندارد و نظامهای دمکراتیک رنگ و بوی فرهنگ جامعهی خود را میگیرند. ما انواع دمکراسی داریم. “دمکراسی آمریکایی”، “دمکراسی انگلیسی”، “دمکراسی فرانسوی” و …. جامعهی امریکا به خاطر قدرت و نفوذ مسیحیت پروتستان رنگ و بوی این دین را گرفته است و تا کسی در آنجا ثابت نکند که مسیحی معتقدی است نمیتواند به راحتی به مناسب دولتی و نمایندگی مجلس یا سنا برسد. یکی از مشکلات اوباما برای اینکه رییس جمهور شود این بود که باید ثابت میکرد مسیحی معتقدی است (پدر اوباما “مسلمان شناسنامهای” بود) اما دمکراسی در فرانسه به دلیل اتفاقاتی که در قرون وسطا و انقلاب کبیر افتاده است “دمکراسی لاییک” است. در واقع چون مردم فرانسه عموماً با ایدئولوژی لاییسیته همراه و همرأیند دمکراسی ایشان هم چنین است. دمکراسی به گمان من شیوهی ادارهی کشور است. درست مثل نحوهی مدیریت یک کارخانه. همانگونه که شیوههای مختلف مدیریتی با پایه واحد وجود دارد و هر کدام برای نهاد یا سازمان یا زندگی شخصی یک نفر میتواند مفید و مؤثر باشد، دمکراسی هم میتواند شیوههای مختلفی داشته باشد. ما میتوانیم (یا بهتر است بگویم باید) “دمکراسی ایرانی” داشته باشیم. دمکراسیای که لاجرم به خاطر تاریخ و فرهنگ ایرانی خصلتی دینی به خود میگیرد و نهاد دین به یکی از بزرگترین بازیگرانش تبدیل میشود.
بگذریم. نمیخواهم این بحثها از یادمان ببرد که اینجا “بازار عکاظ” است. چون زیاد اهل شعر نیستید، پارهی کوتاهی از شعر دریغ منزوی را برایتان میگذارم:
و من همیشه دیر رسیدم
شاید
هربار با قطار قبلی
باید میآمدم.
***
توفیقات
جناب امیررضا جوادی (خلوت نشین)
سلام
اولاً…. آقا من خیلی خیلی شرمندم….
دیگه خودتون اوضاع و احوال منو میدونید…. تا همین الان داشتم جواب حضرت جامپینگ رو مینوشتم. دیگه این جواب هم خیلی دیر شده بود و واقعاً نمیشد جواب بقیه دوستان رو زودتر بدم.
راستی منو واقعاً به خاطر اینکه اینقدر به فکرم هستید شرمنده میکنید… یه جوریه که نمیدونم چه جوری باید جبران کنم….
ثانیاً… واقعاً دم بعضی از راننده تاکسیها گرم….
رابعاً…(جوابم به کامنت پست قبلی) منم خیلی دوست دارم که یه کوه مشتی با شما برم. همینجا به همه دوستان که به بازار رندان سر میزنن پیشنهاد میدم که اگه پاین اعلام حضور بکنن. یه برنامهی “کوه و شعر” با هم بریم:)
خامساً حرفای سید رو از امیر نور بپرس دیگه :)
سادساً من خیلی وقته که کلاً یه کمی با سید مشکل دارم. تو انتخابات هم از اولش میگفتم که سید نباید بیاد و “حضرت میر” باید بیاد… خلاصه هرچند ما خیلی مخلص سیدیم ولی دیگه نه اونقدرا….
سابعاً ما به لحن کوچه بازاری شما هم حال میکنیم…
ثامناً خیلی امیدوارم که پدرم رو همین روزا آزاد کنن… آقا دعا کنین آزاد بشه… من یه سور حسابی تو بازار رندان میدم…. ولی فعلاً حکایت ما این بیت حضرت منزویه:
نسیم خوشخبر از نور چشم من چه خبر؟
همیشه در سفر از بوی پیرهن چه خبر؟
***
توفیقات
حضرات تلخند، نجوا، مهدی و امیرحسین
سلام و سپاس
فردا صبح زود باید بیدار شوم و دو سه ساعت خواب را نیاز دارم :( فردا مبسوطاً پاسخ خواهم داد انشاءالله
راستی حضرات احسان ع و رندبازاری ۲
پاسخ شما دوستان را هم از پست پیش فراموش نکردهام… تأخیر بنده را ببخشید….
توفیقات
حضرت تلخند
سلام و سپاس بسیار
اولاً این بنده کلی به شما شعر بدهکار است… بدهیاش یادش نرفته است… انشاءالله ادای دین خواهد کرد :)
ثانیاً این پاره از شعر اخوان را خیلی میپسندم:
“هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد”
به این پاره خطاب به شما و در زندگی شاید همین هشت پاسخ خواهم داد.
ثالثاً حرف اخوان شد. الان یک ساعتی است که دارم اخوان میخوانم. اخوان علاوه بر شعر نیمایی غزل هم میگفت:
از بس که ملول از دل دلمرده خویشم
هم خسته بیگانه هم آزرده خویشم
این گریه مستانه من بی سببی نیست
ابر چمن تشنه و پژمرده خویشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نوحه سرای گل افسرده خویشم
شادم که دگر دل نگراید سوی شادی
تا داد غمش ره به سراپرده خویشم
پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل
خون موج زد از بخت بدآورده خویشم
ای قافله بدرود سفر خوش به سلامت
من همسفر مرکب پی کرده خویشم
بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق
دل خوش نشود همچو گل از خرده خویشم
گویند که – امید و چه نومید – ندانند
من مرثیه گوی وطن مرده خویشم
مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید
پرورده این باغ نه پرورده خویشم
***
جالب این است که آقای خامنهای که با اخوان حشر و نشر داشته است، غزلی به اقتفای اخوان ثالث، با همان زبان و ردیف و وزن گفته است:
سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم
بشکستهتر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین، بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم
حضرت نجوا
سلام و سپاس
شما برای اینکه پاسخ سؤالتان را بگیرید و بدانید که چرا روزگار با ما چنین میکند بد نیست که کمی خیام بخوانید :)
ای چرخ فلک خرابی از کینهی توست/بیدادگری شیوهی دیرینهی توست
ای خاک اگر سینهی تو بشکافند/بس گوهر قیمیتی که در سینهی توست
از روزگار که انتظاری نباید داشت او که از خودش ارادهای ندارد. اما میتوان پرسید که انسانها چرا با خویشتن چنین میکنند:
نیکی و بدی که در نهاد بشر است/شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل/چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
***
توفیقات
چون سر آمد دولت شبهای وصل/بگذرد ایام هجران نیز هم
جناب امیرحسین خان استیری
سلام و سپاس
از نظر لطف شما سپاسگزارم. شرایط این طور نخواهد ماند.
راستی وقتی با پدرم پشت تلفن صحبت میکردم نه صدای من میلرزید نه صدای ایشان:) بالاخره ایشان بیدی نیستند که با این بادها بلرزند…
به نظر من در این شرایط حتی اگر به کسی از نظر درونی هم سخت میگذرد نباید به روی خودش بیاورد. چون آنها همین شکستن ما را میخواهند و ما باید نشان دهیم که کاملاً با روحیهایم…
بگذریم. به قول قیصر:
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم
اگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
حاج احمد
سلام
ما خوبی های شما رو می خوایم جبران کنیم اگه بتونیم.
به کامنتت جواب دادم حتما بخون.
مخلص.
با سلام به رند بازاری عزیزم
مطلب جدید را خواندم و ناخواسته لبخند زدم
اما از روی لذت
به دوستان سری بزنید
خاکسار .. مهرداد بابایی
زندگی قطعا همین است
“هیچ”
و در این روزهاست که می فهمیم رانندگان عزیز تاکسی در طول تمام این سالها حقیقت را میگفته اند.
حضرت تلخند
سلام
پاسخ کامنتتان را دیدم و محظوظ شدم، یعنی لبخندی به لبم آمد:)
توفیقات
جناب مهرداد خان بابایی
سلام و سپاس بسیار
امروز وقتی کامنت حضرت شما را دیدم فقط یاد همین شعر از خودت افتادم:
تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم
به شوق وصل تو هر روز روزه میگیرم
و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم
که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم
تو در میان کسانیکه بینشان هستی
طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم
سکوت میکنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم
***
خلاصه دل من هم برایت خیلی تنگ است. انشاءالله با علیرضا هماهنگ میکنم که یک بار همدیگر را ببینیم و بحث مبسوط شعری داشته باشیم. راستی نمیدانم چرا الان دوباره یاد این غزلت را کردم:
من آن فلان فلان شدهء بی نشانی ام
آری درست حدس زدی من فلانی ام
بر پردهء نمایش این شهر لعنتی
تصویر های مستند یک روانی ام
بی مصرف و به درد نخور بی هویّتم
بی امتحان ترین ورق امتحانی ام
تا چشمتان ببیندم اینجا برایتان
در جستجوی عینک ته استکانی ام
من خاکِ خاک بر سرم و خانه نیستم
داری به اشتباه مرا میتکانی ام
با مهملات منطقی ات خسته ام نکن
وقتی که مبتلا به جنونهای آنی ام
با جنگ سرد دفتر و خودکار و شعر و فکر
سرگرم آفریدن جنگ جهانی ام
حق السّکوت میدهم و واژه میکُشم
با مافیای قافیه ها در تبانی ام
تنها دوای چشم تو اندیشه من است
روزی به چشمهای خودت می چکانی ام …
***
توفیقات بسیار
جهان و هرچه در او هست هیچ در هیچ است/هزار بار من این نکته کردهام تحقیق(حافظ)
حضرت طاهره
سلام و سپاس
در تک جملهی شما صدای آهی را شنیدم… انگار که از این هیچ در هیچی زندگی رنج میبرید. اما به گمان من نکته در همینجا است. اگر روزی با این بیت حضرت حافظ از در موافقت درآیم، قطعاً زندگی برای من یکی که خیلی سادهتر است. آن وقت این چند سطر را نصبالعین شیوهی زیستنم خواهم کرد:
“شیوهنامهی ِ زیستن، در سالهای ِ سقوط به درهی ِ هیچستان”
وقتی به قعر ِ دره پرتابت میکنند
دست و پا نزن.
فریاد هم نزن.
میدانی
بعضی از تجربهها
تنها یکبار در زندگی تکرار میشوند.
پس فقط از سقوط ِ آزادت
لذت ببر.
***
توفیقات
حضرت احسان ج
سلام و سپاس
راستش به نظرم رانندهی تاکسی داریم تا راننده تاکسی…
در این صنف واقعاً یکدستی وجود ندارد:)
توفیقات
سقوطی در کار نیست که اگر بود به قول خودت لذتش رو می بردم.بودن در هیچ یا نه، بهتر بگم نبودن.وقتی نخواهی بود،بودن الان چه توفیری داره
“هیچ”
حضرت طاهره
سلام و سپاس بسیار
چون پاسی از شب گذشته، فردا سعی خواهم کرد که مبسوطاً پاسخ دهم…
توفیقات
توجه ام به نبودن است و /بودنم را نمی فهمم
گذشت پاره ای زندگی و /زندگی را نمی فهمم
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند؟
رفیق شفیق
حضرت احسان ع
سلام و سپاس
اولاً از اینکه با این همه تأخیر پاسخ میدهم شرمسارم…. ولی گاه بحثهایی که در بازار رندان در میگیرد شبیه مقالههایی است که در مجلات وزین درج میشود و پاسخ به آنها هم نیاز به زمان دارد. البته به این نیاز لازم، وضعیت ویژهی من هم اضافه میشود… خلاصه بنده را بابت تأخیر در پاسخ ببخشید.
ثانیاً در مورد روحانیت با شما همرأی نیستم. روحانیت در ایران حتی پس از فجایعی که به نام دین و حکومت دینی در کشور انجام شده است قدر و منزلت خود را دارند. اولاً که بخش کوچکی از روحانیت در وضعیتی که امروز ما داریم دخیلند و اگر منصفانه به قاضی برویم بخش اکثریت آن با وضعیت موجود مخالفند. هرچند بالاجبار سکوت پیشه کردهاند. علاوه بر این من به هیچ وجه با شما موافق نیستم که منشأ نفوذ روحانیت یک امر “مجرد و ذهنی” است. یادتان باشد که روحانیت شیعه به همین شکل نزدیک به هزار سال سابقه دارد. این سابقه یعنی ریشهی تاریخی. روحانیت شیعه در ایران ریشه دارد. قدیمیترین نهادهایی که به واقع میتوان بر آنها نام جامعه مدنی گذاشته شود، با روحانیت عجین است. نهاد مرجعیت از روحانیت برخاسته است و قویترین “ان جی او”ی واقعی ایران است. نهاد بازار هم پیوندی ناگسستنی با روحانیت دارد. یک جایی بزرگی میگفت کجای دنیا دیدهاید که کسی به کسی همین طوری پولی بدهد و از اینکه این پول را طرف دوم گرفته است از طرف اول از او تشکر کند. وقتی متشرعین ثروتمند به مرجعی خمس میدهند کلی از آن مرجع یا دفتر آن مرجع تشکر میکنند که خمس را از آن گرفته است. ممکن است شما از اساس با این فرآیند موافقت “ارزشی” نباشید ولی یادتان باشد که موافقت یا عدم موافقت شما واقعیت موجود جامعه را تغییر نخواهد داد.
ثالثاً نکتهای را نمیخواستم ناگفته بگذارم و آن این است که در بحثی که به گمان من بحثی وزین بوده است، شما به عمد از عباراتی استفاده کردید که بوی تحقیر و مسخره کردن میدهد. شما از آرا و افکار من مطلعید و میدانید که وصلهی واپسگرا و… به من نمیچسبد. ولی این شیوهی بحث کردن شما در این بحث خاص ( منظورم دقیقاً استفاده از لفظ “آخوند و ملا”ست) واقعاً به من برخورد. یعنی واقعاً باعث ناراحتی شدید من شد به طوری که وقتی کامنتتان را خواندم، بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم… حال شما فرض کنید که کسی از دوستان که نسبت روحانیت سمپاتی قوی دارد این کامنت را بخواند، فکر میکنید چه احساسی پیدا میکند؟ مطمئن باشید که نسبت به شما احساس انزجار پیدا میکند و دیگر حرف شما برایش کوچکترین ارزشی ندارد. قبلاً هم به شما گفتهام این طوری بحث کردن هیچ نتیجهای تقویت نفرت در دلها ندارد. بارها گفتهام و باز هم به شما میگویم که بزرگترین وظیفهی ما این است که دیگران را آگاه کنیم. منظور من از دیگران هم کسانی است که با ما همرأی و همنظر نیستند. برای اینکار هم باید اولاً منطق و استدلال قوی داشت و ثانیاً زبان لین و ملایم. متأسفانه در گفتار حضرت شما در این بحث هر دوی این خصیصهها کمرنگ بود…..
رابعاً فرموده بودید که مگر “حکم نجس و پاکی است که عقلاً اثبات پذیر باشد” که حضرت جامپینگ هم به شما به خاطر این رأی غریب طعنهای زده بودند. راستش من هم وقتی این کلام شما را خواندم واقعاً شگفت زده شدم. فکر نکنم تا پیش از شما هیچ احدالناس دیگری ادعا کرده باشد که حکم نجس و پاکی عقلاً اثبات پذیر است. فکر میکنم بدیهی است که حکم نجس و پاکی و … اگر هم اثبات پذیر باشد “نقلاً” اثبات پذیر است نه عقلاً.
خامساً با شما موافقم که تئوریهای حکومتی باید به سنجهی تجربهی تاریخی محک بخورند. وقتی که یک تئوری (از هر کجا که امده باشد) در آزمون تاریخی ادارهی جامعه شکست خورد آن وقت باید یا به کناری نهاده شود و یا اینکه اصلاح شود. به گمان من مهمترین مشکل ما در وضعیت فعلی این است که سیستم موجود امکان اصلاح وضعیت موجود را به هیچ عنوان نمیدهد. در واقع به خاطر “دور باطلی” که در نهادهای قانونی وجود دارد و همه چیز به شورای نگهبان بازمیگردد امکان اصلاح وضعیت موجود محال مینماید.
سادساً در بحثهای شما حرفهای عجیب و غریب دیگری هم هست که لازم میدانم نسبت به آنها موضع بگیرم. از جمله اینکه فرموده بودید “در کجای دنیای آزاد می آیند حکومتشان را “اثبات” میکنند؟ میگویند به نظرمان این سیستم خوب است. اگر بد عمل کرد عوضش میکنیم یا اصلاحش میکنیم. ” یا این بنده سخنان شما “بنده اعتقاد دارم که هر نوع نظریه پیچیده و ابر روایت مانند را(اصطلاح بهتری از ابرروایت به ذهنم نمیرسد) را با این روش عقلی و نقلی حوزه علمیه ای، میتوان اثبات کرد. حتی باروش های علمی هم میتوان! میتوان اثبات کرد ماست سیاه است و دوغ کشک است. میتوان اثبات کرد خدا هست و به همان قوت میتوان اثبات کرد خدا نیست. میتوان تکامل داروینی را اثبات کرد و به همان قوت میتوان آن را رد کرد. میتوان اثبات کرد قرآن بشری است و میتوان اثبات کرد خدایی است. میتوان اثبات کرد الف و میتوان به همان قوت اثبات کرد ضد الف. مهم این است که “سود” شما در کجا باشد. حتی اگر خیلی صادقانه بخواهی به این سود برسی و نیت سوئی هم نداشته باشی. ایران ما هم از این قانون کلی مجزا نیست. پس اقایان بس کنند این نظریه پردازی های عجیب و غریب را. کمی هم “زمینی اندیشیدن” شاید بد نباشد. کمی هم “پراگماتیسم” قاطی اش کنید!”
به گمانم این سخن شما کمی سادهانگارانه است. مثل اینکه حضرتعالی از میلیونها صفحهای که در بلاد فرنگ در باب فلسفهی سیاسی نوشته شده است بالکل بیخبرید. اتفاقاً سالها بحث و نظرورزی شده است تا آرمان و ایدئال یک نظام سیاسی نشان داده شود. در علوم سیاسی هم از نظر کاربردی همین نظامها بررسی شده اند. برای من عجیب بود که شما ناگهان حکم به بیهوده بودن این بحثها دادهاید و فتوا به احوط بودن پراگماتیسم و عملگرایی! بعد هم بحث ما اصلاً بحث” اثبات” چیزی نبود. من نفهمیدم که شما از کجا کلمهی اثبات را وارد ماجرا کردهاید! و در آخر. این قبیل جملات را هیچ جای دیگری تکرار نکنید: “حتی باروش های علمی هم میتوان! میتوان اثبات کرد ماست سیاه است و دوغ کشک است…..” اگر خواستید هم جایی بگویید به هیچ عنوان مکتوبشان نکنید…
بگذریم. چون بنده شما را میشناسم و میدانم که سینهیتان گشاده است، درنقد کردن حضرت شما و انتخاب کلمات “چندان” جانب احتیاط را رعایت نکردم. به بزرگواری خودتان ببخشید….
اما باز هم بگذریم. شعری زیبایی از منزوی برای ما به یادگار گذاشته بودید که با شعری از خود ایشان جواب میدهم که متناسب شرایط امروز ماست.
داغ که داری امشب ای آسمان خاموش
داغ کدام خورشید، ای مادر سیهپوش
این سرخی شفق نیست، خون شقیقهی کیست
که میچکد به رویت از گوش از بنا گوش
طشت زری است خورشید گلگون لبالب از خون
تیغ که باز کردهست خون از رگ سیاووش
این کشته کیست دیگر؟ ترکیب دب اصغر
تابوت کوچک کیست که میبرند بر دوش؟
تا هر ستاره زخمی است از عشق بر تن تو
از زخمهای عشقت خون که میزند جوش؟
نامی که چون کتیبه است بر سنگ روزگاران
یادش اگرچه خاموش کی میشود فراموش؟
ماه مرا فرو برد چاه محاق، هشدار
ای قافله! بیرق ز دست چاووش
در قلعهی که افتاد آتش که در افقها
از پشت دود و شعله پیداست برج و باروش
توفیقات
حضرت طاهره
سلام و سپاس
اولاً از اینکه با تأخیر پاسخ میدهم شرمسارم…
ثانیاً به همین سخنان کوتاه شما به جد اندیشیدهام. راستش میخواستم بلند پاسخ بدهم اما یاد این پاره از شعر فروغ افتادم و از پاسخ مبسوط منصرف شدم.
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
***
البته چون شما از جنس اناث هستید، این پاره از شعر فروغ باید برای شما بازسرایی شود! راستی مواظب باشید که “از نا امیدان کوچک” نباشید. آنان کسانیاند که ناامیدیهایشان هم کوچک است! همیشه هم این رابطه دوسویه است. اما “ناامیدان بزرگ” همیشه از بزرگان بودهاند، مثل آنتوان چخوف!
کل این منظومهی فروغ را برایتان میگذارم، که حظ ادبی ببرید:
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد …
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
خیلی لذت بردم،اولا
نمیتونم بگم ناامیدم،تو جایی که الان هستم امید یا ناامیدی اصلا معنا نداره.تمام چیزها معناشون رو از دست دادن و من نیازمند تعریف دوباره کلماتم
امید به چی؟یا ناامیدی از چی؟…فقط می دونم که باید فکر کنم ولی آگاهانه فرار میکنم ازش.غر زدن ساده تر از فکر کردن و من به اون پناه آوردم
هان!
سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست (شاملو)
حضرت طاهره
سلام و سپاس
اولاً ببخشید که اینقدر دیر جواب میدهم…
ثانیاً امیدوارم که امید در فرهنگ لغات شما در صدر بنشیند…
ثالثاً ما چارهای جز کشیدن “بار هستی” نداریم، روزی که این “بیچارگی” را با تمام وجود دریابیم، “ناچار” امیدوار میشویم. این “رازی” است که باید آن را “زیست” و هیچ فلسفهای گره این “سرَ الاسرار” را بر ما نخواهد گشود! آری! تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی/گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
توفیقات
ممنون.
حق با شماست.
اما این شعر الان یادم اومد، قبل از دوباره خوندنِ جوابتون، میچسبد به کامنتِ اولم، ولی حرف الان بعد از خوندنِ جوابِ کامنت نیست (;
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار… فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
حضرت نجوا
سلام و سپاس بابت پاسخ دیرهنگام اما پر بارتان :)
به نظر من که باید این روزگار را به حال خودش وانهاد و به فکر خویش بود! او هرکاری میکند بگذارید بکند!
پیوند عمر بسته به موییست! هوش دار!
غمخوار خویش باش! غم روزگار چیست؟
توفیقات بسیار