شاید شعلهی ِ شمعی
پادشاه ِ سیاه ِ ابرها
ملکهی ِ زرَین ِ خورشید را
تا ابد بلعید.
اکنون تویی: تنهای ِ تنهایان،
شبه ِ سنگوارهی ِ یخینی
وامانده در این گردنهی ِ مدفون ِ به برف.
ای مرد!
بازگرد!
هرآینه وقت تنگ است.
در عبور ِ این کوران
سکوت ِ کوهستان ِ هاشور خورده
پیغام ِ جغد ِ شومی است.
هان که فرشتهی ِ مرگ
در همین نزدیکی است.
طنین ِ بیتردید ِ گامهایش را
هرگز نخواهی شنید!
پردهی ِ لرزان ِ سامعه از صولت ِ سرما
دیگر صلب و خود سدّ ِ صداست.
سکوت ِ پیاپی ِ آذرخشها
گواه ِ بی چون و چرای این مدّعاست.
ای مرد!
بازگرد!
هرآینه وقت تنگ است.
آن عروس ِ برفی را
هرگز نخواهی دید!
چشمهی ِ جوشان ِ چشمانت
کنون مرداب ِ سپیدی است،
آماج ِ تیرباران ِ لشکر ِ کوران!
سپیدی ِ این شب ِ سیاه
سند ِ محکم ِ این ماجراست.
ای مرد!
بازگرد!
هرآینه وقت تنگ است.
به بوسهی ِ مدید ِ همبستر ِ واپسین
اجازت ِ اعتراضی نیست.
چسبناکی ِ لبها
همیشه علامت ِ رضاست.
***
هان ای وسوسههای ِ مسلسل!
هان ای ترسهای ِ پست!
با تردیدهایتان
گامهای ِ واپسین ِ مرا سست نکنید.
حاشا ز ِ سودای ِ بازگشت!
تا این کرم ِ بیمار ِ سرخ
در دالان ِ رگهایم میخزد،
زانوان ِ لرزانم رؤیای ِ آفتاب ستیغ ِ قله را میبیند!
شاید شعلهی ِ شمعی و پناهگاهی در دل ِ سنگ ِ سیاهی…
دوباره به قصد ِ قله
به قلب ِ لشکر ِ این پهلوان ِ پنبهای خواهم تاخت…
وگرنه،
خوشا آغوش ِ عروس ِ مرگ
خوشا در سر سودای ِ فراز ِ دوردست…
***
هان! یابندگان!
این دیدگان ِ باز
به جایی نشانه رفتهاند.
مرد ِ کوهستان را با خاک ِ شما خویشی نیست.
مرا در همین ردای ِ تیرهی ِ رزم،
در سنگستان ِ ستبر ِ سینهکش ِ واپسین،
رو به قله به گور کنید.
این شعر پاسخی به خوانندهی عزیزی است که خودشان را افرا نامیدهاند و به خود ایشان هم تقدیم میشود. شعر ِ اصلی ایشان شعری با مضامین سیاسی بود. ایشان به بنده لطف کرده بودند و اجازه بازسرایی آن را به من داده بودند ولی وقتی قلم به دست گرفتم، فضای سرد شعر ناخودآگاه مرا به صعودی زمستانی به قله توچال برد. این شد که کلاً از حال و هوای سرد سیاست این پایین به فضای یخزدهی کوهستان ِ زمستان سال هزار و سیصد و هشتاد و یک صعود کردم. اواخر زمستان ِ آن سال صمیمیترین دوست آن روزهایم، محمد دلالت، در سانحهی جادهای به دیار باقی رفت. یادش به خیر. ما همیشه دو نفره به کوه میرفتیم و همیشه دوست داشتیم جاهایی برویم که کمتر باقی کوهنوردها به آنجا میروند…
“ممد دلی” رشتهاش هوافضا بود و عاشق آسمان و هواپیما. پای همهی امضاهایش از دبیرستان تا دم مرگ مینوشت: “محمد دلالت، پرواز تا بی نهایت”. پرواز تا بینهایت او در روزهایی که بدجوری عاشق بود، داغی بر دل من گذاشت که هنوز که هنوز است تازهی تازه است… اما چه میشود کرد که “همواره مرگ، بیخبر از راه میرسد”. آن روزها گریهی شبانه اصلاً کفاف اندوه را نمیداد. نیمه شبی تنها و برای فریاد، به کوه رفتم و دم سحر دیدم که عزم قله کردهام. یادم نمیرود، نه لباس مناسبی برده بودم، نه کفش مناسبی و نه غذای مناسبی. حتی پول به اندازهی کافی نداشتم که از مغازههای سر راه خوردنی بخرم. قلهی توچال هم در زمستان، قلهای بسیار وحشی است. در حالی که زیر نور دلپذیر آفتاب زمستان صعود میکنید ناگهان ابر سیاهی خورشید را میبلعد و در عرض فقط چند دقیقه کوران بپا میشود. وقتی کوران شروع میشود، معنای زمهریر را خواهید فهمید… وقتی که لب بالا و پایینی به هم میچسبند، درست مثل لحظهای که تکهی ِ یخی را که تازه از فریزر در آمده باشد را بمکید… وقتی که صدای کوران هم وز وز مبهمی است و برقها بیغرش رعدند… آن روز بخت یارم بود و در نیمه راه دو نفر را دیدم که آشنا هم در آمدند. بچههای پلیتکنیک بودند…
پ.ن.۱٫ از حضرت افرا بابت تأخیر در این بازسرایی بسی عذرخواهم. این عذرخواهی مضاعف است چون مضمون ِ شعر هم عوض شد.
پ.ن.۲٫ از حضرت ناشناس چهار پست قبل هم بسی عذرخواهم. مضمون شعری که به ایشان تقدیم خواهد شد با این شعر خیلی متفاوت است. دیدم بهتر است آن را برای پست بعدی بگذارم.
پ.ن.۳٫ فراز واپسین این شعر ادای دینی است به محمد دلالت. همیشه آرزوهای بزرگ داشت و در آسمان سیر میکرد. به خاطر همین شاید کوه را این قدر دوست داشت.
پ.ن.۴٫ در مسیر قلهی توچال از طرف شیرپلا، در محل “سنگ سیاه”، جانپناهی است که نامش “علی امیری” است. علی امیری آنجا به خاطر سرما از دست رفت و خانوادهی ایشان برای اینکه کوهنورد دیگری به سرنوشت او دچار نشود، جانپناهی آنجا ساخته اند. بارها شده که در سنگ سیاه استراحت کنم. ولی دمی آسودن آن روز به هزار بار بارهای دیگر میارزید.
پ.ن.۵٫ در آن صعود، لحظهای را که به قله رسیدیم هیچگاه فراموش نمیکنم. گروه قبلی، طبق رسم قوم ایرانی، در پناهگاه باز گذاشته بود و داخل پناهگاه پر برف شده بود. موش کور بسیار زیبایی هم داخل تل برفها لانه ساخته بود، گویی که سالها است کسی پایش را هم آنجا نگذاشته است! وقتی میهمانان عصبانی ناخوانده داخل پناهگاه شدند هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، طفلک مدام میخواست که بالای “مجسمههای یخین” صعود کند و هرچه قدر هم میگرفتیم و میانداختیمش کنار، ول کن داستان نمیشد. شاید تا به حال سر و کارش با آدمها نیفتاده بود. یادش به خیر. یاد داستان غار حرا و آن عنکبوت افتاده بودم…
پ.ن.۶٫ در رسم الخط این شعر، در انتهای کلمات وقتی “ی” نوشته میشود، منظور یای نکره یا وحدت است و وقتی “ی” نوشته میشود یای نسبت و … در زبان گفتار این دو نوع یا با نحوهی تلفظ از همدیگر باز شناخته میشوند اما در رسم الخط معمول فارسی فرقی بین این دو یا نیست و این بسیاری از مواقع باعث بدفهمی یا دیرفهمی متن میشود.
احمد قدیانی


اشعارت یک مدل خیلی خوبیند، خیلی با این غزل حال کردم
راستی اون شب تحلیلی رو که رو هاشمی کردم یادته، تو و مرتضی از بنیان زدینش ، به مرتضی هم گفتم، برو تا بریم ، می بینیم برنده تمام این بازی ها آخرش کیه، سردار موج سواری!
موفق باشی احمد عزیز