آری! اینچنین بود برادر…

برادرم! عبدالله! نیستی که ساکت و صبور گوش کنی نیستی که به سان ِ همیشه سبکبارم کنی دیری است که نیستی… رود ِ دردها را در تنگنای ِ سینه پس ِ سدّ ِ بغض‌ها به بند کردم تا لحظه‌ی ِ رهایی‌ات در تو این دریای ِ تلخ را سرریز کنم. دیگران را تحمل ِ چشیدن [...]