<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title>رند بازاري</title>
	<link>http://rendebazari.com</link>
	<description>چون من گدای بی نشان مشکل بود ياری چنان  .  سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Aug 2010 20:06:11 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.0.1" -->

	<item>
		<title>سایه</title>
		<description><![CDATA[مغرورم اما نه آنچنان که بر آستان ِ عشق سر نسایم. بی‌تابم اما نه آنچنان که در رفتن لحظه‌ای درنگ کنم، هرچند پای ِ رفتنم نیست. سال‌هاست سایه‌ای در همین حوالی پرسه می‌زند، حوالی ِ خانه‌ی تان. این سایه را هرگز نخواهی دید. هنوز در چشمان ِ من، تو چو خورشیدی. تا می‌تابی پس ِ [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=83</link>
			</item>
	<item>
		<title>داستان ِ ما</title>
		<description><![CDATA[داستان ِ تلخ ِ این کهن‌دیار تیره‌روز را دمی تو گوش کن بشنو ای عزیز و از میان ِ جان خروش کن داستانمان-دریغ!- چون شروع ِ شاهنامه باشکوه نیست پهلوانی ِ مبارزان ِ ایستاده همچو کوه نیست قصه و فسانه نیست کذب‌واره‌های ِ ناشیانه نیست! داستان ِ ما ادامه‌ی ِ فراز ِ واپسین شاهنامه است! [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=82</link>
			</item>
	<item>
		<title>آری! اینچنین بود برادر&#8230;</title>
		<description><![CDATA[برادرم! عبدالله! نیستی که ساکت و صبور گوش کنی نیستی که به سان ِ همیشه سبکبارم کنی دیری است که نیستی&#8230; رود ِ دردها را در تنگنای ِ سینه پس ِ سدّ ِ بغض‌ها به بند کردم تا لحظه‌ی ِ رهایی‌ات در تو این دریای ِ تلخ را سرریز کنم. دیگران را تحمل ِ چشیدن [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=81</link>
			</item>
	<item>
		<title>قمارباز</title>
		<description><![CDATA[در کنج ِ سرد ِ پاتوق ِ ما آس و پاس‌ها چون کاغذی مچاله‌ام از این هراس‌ها از اضطراب محتضرم، رعشه را ببین: این رقص ِ برگ ِ زرد، دم ِ تیغ ِ داس‌ها چون عشق‌های ِ سابقم از دست می‌روید؟ دیگر امان نمی‌دهدم این قیاس‌ها&#8230;. افروختید آتش ِ نمرود ِ عشق را پس کی [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=80</link>
			</item>
	<item>
		<title>بهاریه</title>
		<description><![CDATA[به طاها سلیمی دیشب می‌خواستم &#8220;آن&#8221; شعر را بگذارم دیدم باید به دیگرگونه شیوه‌ای به پیشواز این بهار رفت&#8230; تأخیر بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید.]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=79</link>
			</item>
	<item>
		<title>ناگاه آن نگاه</title>
		<description><![CDATA[شب‌ها دلم برای غزل تنگ می‌شود تصویرتان مقابلم آونگ می‌شود موسیقی ِ صدای ِ شما در سکوت ِ شهر می‌رقصد و ترانه‌ی ِ تورنگ می‌شود بشنو! فضای ِ سینه پر از عطر ِ یاس‌هاست تا نامتان به زیر ِ لب آهنگ می‌شود ناگاه آن نگاه ِ حزین می‌ربایدم پرواز، مرگ ِ این همه فرسنگ می‌شود [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=78</link>
			</item>
	<item>
		<title>در جستجوی دریا</title>
		<description><![CDATA[از من غزل مخواهید، قفلند این قوافی در امتداد ِ این سد، شاعر! مجو شکافی * کوچید و چشمه‌ی ِ شعر، خشکید در درونم در جستجوی ِ دریاست مرد ِ خیال‌بافی جز از سراب ِ ساحل، چیزی نگشت حاصل دریاوش ِ خروشان! گویی به کوه ِ قافی! این مرد سرد و خسته‌ست، این شاهراه بسته‌ست [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=77</link>
			</item>
	<item>
		<title>بازیگر</title>
		<description><![CDATA[من عیاش‌ترین مرد ِ دنیا هستم و البته غمیگین‌ترین ِ آن‌ها. آری! ستاره‌ی ِ بازیگران ِ بزرگ ِ سال‌های ِ اخیرم. جز خودم به همه باورانده‌ام که بسیار خوش می‌گذرد، حتی بدون ِ تو&#8230; راستی! ولنتاین مبارک! *** بامداد بیست و پنجم بهمن‌ ماه ساحل جزیره‌ی ِ کیش ۱٫عازم کویر شهداد در کرمان بودیم و [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=76</link>
			</item>
	<item>
		<title>شهید</title>
		<description><![CDATA[تقدیم به دایی‌ام، شهید مرتضی رحیمی که در جنگ تحمیلی شربت شهادت نوشید. هان ای شهید! خون ِ حسین بود که از قلب ِ پاره پاره‌ات فواره‌سان جهید و خاک ِ عطشناک ِ دشت را گلزار کرد. داغ ِ تو بود که این لاله‌زار را تا بامداد ِ حشر مشکین و داغدار کرد. ای شرحه [...]]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=75</link>
			</item>
	<item>
		<title>زندگی شاید یعنی همین ۷</title>
		<description><![CDATA[تلخی ِ زندگی ِ شاید مزه‌ی ِ فحش ِ آبداری است زیر ِ زبان ِ یک راننده‌ی تاکسی. وقتی بعد از ساعتی درد دل می‌نالد: &#8220;قبول دارید آقا؟&#8221; و تو بهت‌زده آه می‌کشی: &#8220;ببخشید، چیزی گفتید آقا؟&#8221; می‌خواستم در این پست شعری را بگذارم. اما بماند برای دو سه روز آینده&#8230;]]></description>
		<link>http://rendebazari.com/?p=73</link>
			</item>
</channel>
</rss>
