از من غزل مخواهید، قفلند این قوافی
در امتداد ِ این سد، شاعر! مجو شکافي
*
کوچید و چشمهی ِ شعر، خشکید در درونم
در جستجوی ِ دریاست مرد ِ خیالبافي
جز از سراب ِ ساحل، چیزي نگشت حاصل
دریاوش ِ خروشان! گویی به کوه ِ قافی!
این مرد سرد و خستهست، این شاهراه بستهست
پیچیده گیسوانت، اطراف ِ او کلافي
باید شبیه ِ معشوق، در خود بتي بسازم
چلهنشین ِ طورم، محبوس ِ اعتکافي
آن کعبه را بیارم بر بارگاه ِ این بت
تا گرد ِ قبلهگاهي گاهي کنم طوافي
در بیخودی از این چرخ، ابیات میخروشند
گویی که مست ِ مستم، مشغول ِ اعترافي:
این آیههای ِ مکی، تسبیح ِ صبح ِ دریاست…
اصلالاصول ِ کفرند… نسخ ِ اصول ِ کافی…
*
کاشف به ورد ِ مستی، قفل ِ غزل شکستی
فتحالفتوح کردی در قلب ِ این قوافی
***
پ.ن.۱. وقتی این غزل را میگفتم این بیت حامد داراب را با خودم زمزمه میکردم: “اینکه نیایی و من، قانع کنم خودم را/قانع شوم نباشی، چه حسّ ِ دردناکی”.
پ.ن.۲. علیرضا قنبری چندبار به من گفته بود که چرا کمتر غزل میگویی. وقتی در کامنتهای پست پیشین نوبت پاسخ به حضرت ایشان رسید، بیت اول این غزل گفته شد و…
پ.ن.۳. قاف نام کوهی است افسانهای و بلند که گویند گرداگرد زمین را پوشانده و خورشید از پشت آن طلوع میکند. در افسانهها آمدهاست که خورشید شبها را در چاهی پشت کوه قاف میگذراند. در ادبیات، کوه قاف کنایه از دورترین نقطه جهان است، جایی که چشمهی آب حیات در آن قرار دارد. پیشینیان کوه قاف را میخ زمین میدانستند. جنس آن را از زمرد سبز نوشتهاند و به باور آنها کبودی آسمان همان روشنایی زمردین است که از این کوه بازمیتابد وگرنه آسمان در اصل از عاج سپیدتر است. در کوه قاف هیچ انسانی زندگی نمیکند. در کوهپایه آن دو شهر قرار دارد، یکی در شرق آن به نام جابلقا و دیگری در غرب آن به نام جابلسا. فاصله کوه قاف تا آسمان به اندازه قد انسان است. (به نقل از ویکیپدیا)
پ.ن.۴. بیت پنجم تلمیح دارد به آیهی ۱۴۲ از سورهی اعراف: “وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً” [و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد] وعدهگاه موسی با خداوند نیز بر طبق احادیث، در کوه طور بوده است، همانجایی که به موسی وحی شده است: وَنَادَيْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِيًّا [و از جانب راست طور او را ندا داديم و در حالى كه با وى راز گفتيم او را به خود نزديك ساختيم. سورهی مریم آیهی ۵۲]
پ.ن۵. بیت هشتم تلمیح دارد به این حدیث از امام صادق (ع): «و كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف» [هر حديثی كه موافق كتاب خدا نباشد زخرف و باطل است]، به عبارتی آیات قرآن “نسخکننده” احادیثند. این حدیث در کتاب “اصول کافی” مرحوم کلینی -که مشهورترین کتاب از کتب اربعه شیعه است- نقل شده است. (كافي، ج ۱، ص ۶۹) این بیت به چیز دیگری هم تلمیح دارد. پیش از ظهور اسلام، بر سردر کعبه هفت قصیدهی فاخر از شاعران بزرگ عرب جاهلی را آویخته بودند. این قصاید را “معلقات سبع” (آویزهای هفتگانه) نامیدهاند که مشهورترین آنها معلقهی “قفانبک” از امرؤالقیس است. این معلقه، منظومهای بلند و عاشقانه است که بعد از هزار و پانصد سال از سروده شدنش، هنوز داغ داغ است، به داغی صحرای عربستان. دریا نیز دراین غزل کنایه از معشوق است و آیات مکی هم، که آیات مسجع و شعرگونهی قرآن….
پ.ن.۶. “کاشف” تخلص من در غزل است. پدرم اوایل انقلاب اسم مستعاری داشت به نام “جلال کاشف”. چون جلالالدین مولوی مرید و شاگردی داشت به نام حسامالدین چلپی، من هم بعدها به نام “حسام کاشف” مینوشتم. به هر حال من هم “به شیوهی خودم” پیرو پدرم بودم!
پ.ن.۷. در رسم الخط این غزل، در انتهای کلمات وقتی “ي” نوشته میشود، منظور یای نکره یا وحدت است و وقتی “ی” نوشته میشود یای نسبت و شناسهی فعل و … در زبان گفتار این دو نوع “ی/ي” با نحوهی تلفظ از همدیگر بازشناخته میشوند اما در رسم الخط معمول فارسی فرقی بین این دو “یا” نیست. این مسئله در بسیاری از مواقع باعث بدفهمی یا دیرفهمی متن میشود.
پ.ن.۸. به دلیل اقامت در “طور”، نظرات پست قبل را هنوز پاسخ ندادهام. بخش نظرات این پست را فعلاً بستهام تا بحثهای پست قبل را به سرانجامی برسانم.
موضوعات: اشعار | تاریخ: ۷ اسفند ۸۸ | ۱۶ نظر »