شایعات عشق

مدتی پیش دراین این شهر ِ شلوغ
[خوش ندارم که بگویم چه زمان و چه مکان!]
باز هم محکمه ای برپا بود
بحث ِ حیثیت و ننگ و شرف و تقوا بود
گاه هم  موعظه با مزه ی ِ استهزا بود
عاشقی متهم ِ اصلی آن دعوا بود
باری….
بر سر ِ شایعه ی ِ عشق تو غوغاها بود

اعتراف ِ سختی است ولی باید گفت
من ازآن بحث ِ مُطنطن به خودم لرزیدم
سست بودم که ز اوهام چنین ترسیدم
من درآن مهلکه ی ِ محنتبار
- وای بر من!- چه قسم ها خوردم
که دگر عشق تو از بطن ِ دلم کوچیده ست
و چه طنز ِ تلخی است
که همان وقت عیان می دیدم
این دل ِ من چه قدر شوریده ست…

عاشقی جرم ِ بزرگی است درین شهر ِ ریا
شهر ِ پرحجب و حیا….
پس از ابلاغ ِ طلاق از طرف ِ محکمه ام
من از آن خنجر ِ برّان ِ نگاه ِ پر تقوا و غم ِ قاضی ها
سپرم سنگر ِ پروا کردم
با خودم گفتم رد گم خواهم کرد
از لب ِ هرکه چشیدم عسل ِ شایعه ی ِ عشق ِ تو را
لب ِ گوینده گزیدم،
مشت بر میز زدم، قائله برپا کردم
ای سرآغاز ِ همه هستی من!
متن ِ تاریخ ِ وجود و سند ِ جرمم را
شعر ِ تردامن و خونبارم را
همه را حاشیه خواندم و چه حاشا کردم
عمق ِ این حُمق ببین
با گواهان ِ چنین معتبری
باز اعلام ِ تبرّا کردم

بعد از آن حادثه ها
سعی ِ بیهوده فراوان کردم
که تقلب کنم و رایحه ی ِ نام ِ تو را
از تن ِ شعر ِ ترم پاک کنم
راهبی گردم و از باغ ِ گناه ِ چشمت
توبه در صحن ِ غش آغشته ی ِ این معبد ِ غمناک کنم
ای دریغ از عمرم
که تلف شد پی ِ ظاهر سازی
پیش قاضی و معلّق بازی!
نقش بازی ِ مرا این دغلان فهمیدند
وای بر من! چه قدر رنجیدند
بازی ِ عاشق و کودک همه رسوا باشد
باری آن آبی ِ دریا پس ِ این کف
همه پیدا باشد

من در این شهر ِ شریف
دیر گاهی است که چون دلقک ِ تلخی هستم
با وقار وسنگین!
زیر ِ سنگینی ِ این نقش ِ وزین
خسته ام، تاب ندارم؛ تو ببین
بر سر ِ صحنه کنون مضحکه ی ِ عام شدم…
من همان عاشق بدنام شدم

نورباران ِ اَبَر اختر را
شب چه خواهد چه نخواهد نتواند که سیه پوش کند
نور ِ حق را که تواند به دَمَش
کور و خاموش کند؟
هله ای عشق و همه هستی ِ من
کوس ِ رسوایی یارت به در ِ شهر بزن
تو درین شهر ِ ریا
شهر ِ پر حجب و حیا
به همه شهر بگو
که من از مستی ِ چشم ِ تو کنون بدمستم
شیشه ی ِ توبه شکستم، به جنون پیوستم
هله ای عشق و همه هستی ِ من
حالیا ولوله ی ِ جنگ در این شهر فکن
به همه شهر بگو
شهریاران ِ ریا!
من از این سِحر ِ شما سخت به تنگ آمده ام
در سرم صحبت ِ صبح است و به دست ِ اسلحه ی ِ رسوایی
با شما شب زدگان باز به جنگ آمده ام
(برگرفته از شعر شایعات عشق “نزار قبانی”)

این شعر اول قرار بود ترجمه ی آزاد و موزونی از شعر “شایعات عشق” نزار قبانی باشد که نمی دانم چرا قلم عنانش از کف رفت و آن شد که دیدید. اصل عربی شعر چنین است:

إشاعات الهوی
أقول أمام الناس لست حبيبتي
وأعرف في الأعماق كم كنت كاذبا
وأزعم أن لا شيء يجمع بيننا
لأبعد عن نفسي وعنك المتاعبا
وأنفي إشاعات الهوى وهي حلوة
واجعل تاريخي الجميل خرائبا
واعلن في شكل غبي براءتي
وأذبح شهواتي، اصبح راهبا
وأقتل عطري عامداً متعمداً
وأخرج من جنات عينك هاربا
أقوم بدور مضحك يا حبيبتي
وأرجع من تمثيل دوري خائبا
فلا الليل يخفي لو أراد نجومه
ولا البحر يخفي لو أراد المراكبا

این شعر را آقای احمد پوری (که مترجم بسیار خوبی هم هستند) به فارسی برگردانده است که در کتاب “در بندر آبی چشمانت…”(نشر چشمه، چاپ پنجم،۱۳۸۷) به طبع رسیده است. همانگونه که در مقدمه کتاب ذکر شده است این ترجمه از روی برگردان انگلیسی با مشخصات کتاب شناسی زیر انجام شده است:
Nizar Qabbaani, On Entering The Sea, translated by Lena Jayyusi and Sharif Elmusa etal.

new york: interlink books, ۱۹۹۶

ترجمه ی آقای پوری از قرار زیر است:

بازی در صحنه
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای اینکه از دردر سر به دور باشیم
شایعات عشق را، با آن شیرینی، تکذیب می گنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم
احمقانه اعلام بی گناهی می کنم
نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم
عطر خود را می کشم و از بهشت چشمان تو می گریزم
نقش دلقکی را بازی می کنم، عشق من
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم
زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند
و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را

نکته ی جالب توجه این است که از قرارمعلوم دکتر عبدالحسین فرزاد (ایشان هم به گواهی ترجمه هایی که از غاده السمان به دست داده اند مترجم توانایی هستند)  که متن ترجمه ی فارسی  را با نسخه عربی  مقابله می کرده است به متن این شعر دسترسی نداشته است و گرنه عنوان شعر یعنی “اشاعات الهوی” (شایعات عشق) به ” بازی در صحنه” ترجمه نمی شد. نکات دیگری هم در ترجمه ی شعر قابل توجه است که ذیلاً به عرض می رسانم:
۱.به نظر می رسد ترجمه ی دقیق مصرع “وأذبح شهواتي، اصبح راهبا” این جملات است: “خواسته هایم را قربانی می کنم و راهبی می گردم” چون قربانی کردن خواسته ها (ذبح شهوات)  و کناره گیری کردن از دنیا (رهبانیت)  در فرهنگ اسلامی کاملاً با بار معنایی است و به هیچ عنوان عبارات “کشتن نیاز” و “کاهن شدن” این معنا را نمی رساند. کاملاً واضح است که نزار قبانی در اینجا عامداً از بار اسطوره ای کلمات ذبح و راهب استفاده کرده است تا کناره گیری عامدانه از معشوقه اش را نشان دهد ولی در ترجمه به انگلیسی با توجه به نبود سابقه تاریخی مشترک و و به تبع آن کمبود کلمات با بار معنایی مشترک غنای معنایی مصرع کاملاً از دست رفته است.
۲.باز هم به نظر می رسد مصرع “وأقتل عطري عامداً متعمداً” با توجه به نکته پیش گفته باید این گونه ترجمه می شد “و عطر خود را عمداً می کشم”
به هر حال من نه متخصص زبان انگلیسی هستم نه عربی و بالطبع صلاحیت این را ندارم  که در مورد ترجمه اظهار نظر کنم. از اینها گذشته هر چه در اینترنت هم گشتم ترجمه ی انگلیسی را نیافتم که با متن عربی مقابله اش کنم.  اگر پدر آمرزیده ای آن را پیدا کرد لطفاً به من هم خبر دهد. اینها هم که گفتم بیشتر برای  تشفی خاطر خودم بود.  چون به علت انتخابی که برای عنوان ترجمه ی شعر انجام گرفته است، اصل عربی شعر را خیلی سخت پیدا کردم.
بگذریم. ترجمه ی آزاد و موزون من اینگونه شروع شده بود:
در حضور دگران می گویم
که تو محبوب نبودی به دلم هیچ زمان
[و چه طنز تلخی است]
که همان وقت در اعماق وجودم به خودم می گویم
که ریاکار تر از من چه کسی هست میان دو جهان؟؟؟
که البته به پایان نرسید و تبدیل به حدیث نفس خودم شد. اما چند نکته در باره این شعر:
۱.وقتی به سراغ این شعر نزار رفتم که کامنت شماره ی چهار پست قبل را خواندم که تنها این دو بیت بود:
خشم گرفت ابلهی رفت ز جانب شهی /گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن/خشم کند کسی که او جان جهان ما بود/ خشم مکن، تو خویش را مسخره جهان مکن
عبارت “مسخره ی جهان” برایم تداعی کننده ی “دلقک” در این شعر نزار بود. ضمناً به هیچ عنوان قصد جسارت نداشته ام وحضرت ناشناس کامنتت شماره ی چهار خودشان را مصداق “شهریاران ریا”و…به حساب نیاورند. فقط ایشان سلسله جنبان این شعر بودند که از ایشان سپاسگزارم.
۲. مطنطن به ضم میم، فتح طا، سکون نون وفتح طا، یعنی دارای طنین مثل طبل (به نقل از فرهنگ روز سخن)
۳. مظورم از شعر تر همان شعر تردامن بوده است.
۴.”غش آغشته” به معنی آلوده به غش و ناراستی است که خودم ساخته ام یا لااقل جایی ندیده ام. البته این کار، کار جدیدی نیست و حافظ شراب آلوده را به همین شکل ساخته است (یا لااقل باز من جای دیگری ندیده ام): دوش رفتم به در میکده خواب آلوده/خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده. این را هم بگویم بین  “غش آغشته” و “شب آغشته” یا “شب آلوده” شک داشتم.
۵.مصراعهای ” نورباران اَبَر اختر را( منظورم از ابر اختر ستاره ی بسیار بزرگ است)/شب چه خواهد چه نخواهد نتواند که سیه پوش کند/نور حق را که تواند به دَمَش/کور و خاموش کند؟”ماخوذ است از شریفه ی ” ‏ يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ”(آیه ی سی و دوم سوره ی توبه که در سوره ی صف آیه ی هشت با اندکی تغییر تکرار شده است).  ترجمه ی آیه چنین است “مى‏خواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند ولى خداوند نمى‏گذارد تا نور خود را كامل كند هر چند كافران را خوش نيايد.” ترجمه از  استاد محمد مهدی فولادوند است که همین دو هفته پیش به رحمت خدا رفت. (حیف، با چند تا از دوستان می خواستیم در زمان حیاتشان برای ایشان بزرگداشتی بگیریم “ولی اجل به ره عمر رهزن امل است”). ترجمه ی استاد فولادوند شاید بهترین ترجمه ی قرآن به زبان فارسی معاصر باشد اما به گمانم در ترجمه ی این آیه نکته ای هست. “افواه” جمع “فوه” به معنی دهان است (به نقل از المنجد الابجدی ترجمه ی قاسم بوستانی) که در ترجمه های تحت اللفظی با همین  لفظ  آمده است: “خواهند فرو نشانند پرتو خدا را با دهانهای خود و نخواهد خدا مگر به انجام رساند پرتو خویش را و اگرچه ناخوش دارند کافران” (ترجمه ی محمد کاظم معزی). طبرسی هم ذیل همین آیه در تفسیر مجمع البیان گفته است: “در اين آيه مى فرمايد: اينان مى خواهند نور خدا را با دهانهاى خويش خاموش سازند. اين تعبير بدان جهت است كه خاموش ساختن نور ضعيف با فوت دهان انجام مى شود، و نيز اين تعبير در ترسيم ناتوانى و واماندگى و شكستن اقتدار پوشالى مخالفان اسلام تعبيرى شگرف است، چرا كه خاموش ساختن نورى روشنگر بسان خورشيد جهان افروز دين خدا و رسالت محمد صلى الله عليه وآله وسلم با فوت دهان ممكن نيست و اين كار جز از فرومايگان و ابلهان سر نمى زند.” به نظر من شاید (تأکید می کنم شاید) اگر در ترجمه به جای کلمه ی “سخنان” از کلمه ی “دهانها” استفاده می شد هم وافی مقصود بود و هم وجه ادبی آیه مورد بحث را بیشتر نشان می داد. (ببخشید که باز هم جسارت کردم و در حوزه ای که در آن متخصصان بسیارند نظر دادم)
۶. هله یا همان هلا به دو معنی به کار می رود: ۱. آگاهانیدن و تنبیه ۲.آفرین (به نقل از فرهنگ معین)
۷. بند آخر این شعر “روش” من است!
احمد قدیانی

جرم بزرگ

حالیا باز بر این دل غم ِ تو تاخته است

در وجودم عطشت ولوله انداخته است

آرزو داشتمت باغ ِ ریاحین بهار

آه از این ظلمت ِ یلدا که به جان تاخته است

تو وجودت همه آن است و منم عاشق ِ آن

حیف اما که وفای ِ تو کم از فاخته است

من ز اصحاب ِ شمال و… تو ز اصحاب ِ یمین…

آتش ِ عشق به فردوس نپرداخته است

چه شب ِ تلخ و درازی است، کجایی ساقی؟

باده ده، ورنه که کارم ز غمش ساخته است

این شبیخون ِ سیاه از چه رسید ای خورشید؟

که چنین بر وطنم ابر ِ غم افراخته است

کیست تا زمزمه ی ِ چنگ ِ حزین ساز کند؟

تا بگویم به تو کاین دل ز چه بگداخته است

عاشقی جرم ِ بزرگی است در این کشور ِعشق!

شحنه ی ِ شرع نگر، تیغ به ما آخته است

هر چه پَست است و دورو پُست ز یارانه گرفت

هر که بی پایه شد این مرتبه نشناخته است

واعظان رشوه ستاندند و ثناگوی شدند

نقد ِ حلاج جزایش سر ِ افراخته است

عاقل و ترس و وقار و من و این عشق و قمار

سر دهد هرکه چو فرهاد دلی باخته است

کاشف از عشق مگو ای همه تزویر و ریا

این سیه نامه ببین موعظه برساخته است!

احمد قدیانی

این غزل همراه شعر نویی خطاب به دماوند، حاصل صعود (یا بهتر است بگویم نزول) از کوه دماوند است که امید وارم شیرین کامتان کند. این غزل هم بیت محذوفی دارد: “دیر گاهی است کسی شعر ِ نوآیین نسرود/جز غراب از پی ِ این قافله ننواخته است” که دیدم هر چند در مورد خودم مصداق دارد اما به نظرم بیش از آن کذب است که اغراق شاعرانه یا سودای نقد جامعه آنرا بتواند توجیه کند. اما شاید در هنگام خواندن شعر بدی، زمزمه اش به کسی تسلا دهد، که به همین دلیل آنرا اینجا آورده ام. اما چند نکته از باب آسانتر خواندن و فهم کردن غزل می آورم، هر چند همه اهل فضل هستید و شاید کار عبثی باشد.

ا. “آن” در بیت سوم “نمک و چاشنی و حالت و کیفیتی است که در حسن می باشد و به تقریر در نمی آید. می گویند آن را جز به ذوق نتوان یافت!” ( به نقل از دیوان حافظ، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات صفی علیشاه، چاپ سی ونهم) همانطور که حافظ گفته است: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده طلعت آن باش که آنی دارد. در جای دیگر هم “آن” را توضیح داده است: لطیفه ای است نهانی که عشق از آن خیزد/که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است. فاخته یا کوکو هم پرنده ای است “شبیه کبوتر، ولی بر عکس کبوتر هر چند آب و دانه اش دهند، به جایی انس نگیرد، از این رو به بی مهری معروف شده است”. (به نقل از شکوه سعدی در غزل، به انتخاب و شرح عبدالمحمد آیتی)

۲ . در بیت ششم و دهم افراخته همان افراشته است چنانکه سعدی گفته است: ماه و خورشید و پری، وآدمی اندر نظرت/همه هیچند که سر بر همه افراخته ای

۳. بیت چهارم تلمیح دارد به آیات ۲۷ و ۴۱ سوره ی واقعه: واصحب الیمین ما اصحب الیمن/و یاران راست؛ یاران راست کدامند؟، و اصحب الشمال ما اصحب الشمال/و یاران چپ؛ کدامند یاران چپ؟ (ترجمه ی آیات عینا ً از ترجمه ی استاد محمد مهدی فولادوند نقل شده است) برای بهتر فهمیدن بیت، سوره ی واقعه را در زمینه ی جامعه ایران بخوانید! صواب هم که دارد!

۵. در بیت نهم منظورم تعبیر جدید یارانه یعنی “کمک دولت به ضعفا(!)” است. اگر هم از کلمه ی یارانه خوشتان نمی آید مصرع اول این بیت را این گونه هم می توانید بخوانید: “هر که پست است و دورو پست در این شهر گرفت”. دوست بزرگوارم وحید زارعی (که توصیه می کنم وبلاگش را حتماً بخوانید) در مورد این بیت نکته ای را به من متذکر شدند. ایشان می گفتند وقتی تو در کل غزل در “عهد عتیق” سیر می کنی آوردن کلمه ی “پُست” توی ذوق می زند. من قبل از اینکه بخواهم این نوآوری(!) را انجام دهم و از جناس پَست با پُست استفاده کنم مصرع اول را اینگونه گفته بودم “هر ریاکار دغل رتبه درین شهر گرفت” با خودم هم کلی کلنجار رفتم که آیا کلمه ی پست به خانواده ی کلمات این غزل می خورد یا نه که آخر سر به خودم گفتم نباید اسیر تابو های قبلاً شکسته شده شد. اما از قرار معلوم این کار “مقبول طبع مردم صاحب نظر” نشده است.

۶. در بیت آخر برساخته به معنی غیر واقعی، جعلی و ساختگی است. (به نقل از فرهنگ روز سخن، حسن انوری) معادل جدید “درساخته” که خیام گفته است: “آن را که به صحرای علل تاخته اند/ بی او همه کاره بپرداخته اند-امروز بهانه ای در انداخته اند/فردا همه آن بود که درساخته اند”. کاشف هم تخلص من است.

ولوله

چهره بنمود و دوباره قصه را آغاز کرد

زخم ِ کهنه تازه گشت و غصه ها سر باز کرد

اضطرابات ِ وجودی ولوله در جان فکند

در درونم سير و سرکه همدم ِ ناساز کرد

آذر ِ خاموش ِ عشقش ناگهان آتش گرفت

چشم هم آتش فشان ِ لعلگون آغاز کرد

زين گدازه چهره ام همرنگ ِ آذرماه شد

طبع ِ شعرم را ز سوزَش داستان پرداز کرد

حيف اما، داستان ِ بلبلان تکرار گشت

“ناگشوده گل نقاب آهنگ ِ رحلت ساز کرد”

***************************

سوگند! ز چشم ِ تو چنان باده گسارم

کز دست بشد عقل و به جان نيست قرارم

اين درد نمودم به طبيبان همه گفتند

معقول بُوَد کز غم ِ تو جان بسپارم!

***************************

ای دوست بيا کار ِ جهان نقش بر آبست

نقشی که برآرند دمی بعد خرابست

“ما هم چو حباب و کف ِ دريای ِ وجوديم”

درياب و بيا، مرگ همان آه ِ حبابست

۱. اين ابيات (البته با تفاوتهايی) قبلاً در قسمت نظرات پستهای پيشين، که اکنون حذف شده اند، و در پاسخ به دوستان گفته شده بودند. شعر نو و بلندی که جديداً گفته ام را قصد داشتم هفته ی پيش روی سايت بگذارم که کل اين مجموعه سايت هايي که با دوستان داريم يک هو “پکيد” و تا سعيد (نجفی) آنها را دوباره راه بيندازد يک هفته ای طول کشيد و به عيد خورد. آن شعر را هم وقتی می گفتم دوباره فيلم ياد هندوستان کرده بود و در نتيجه زيادی تلخ شده بود. گفتم شايد کام کسی را تلخ کند و “نشايد کام دوستان را تلخ کردن در ايام عيد” . البته غير از اين دليل ديگری هم داشت. دو سه روز قبل جايی نشسته بودم دخترکی که فال حافظ می فروخت به من بند کرد که فال بخر و هر چه به او گفتم خودم فالگيرم قبول نکرد. به ناچار فالی “خريدم” و به واقع بعد از مدتها برای خودم هم فالی زدم که اين غزل آمد “رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد/وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد” گفتم خير است و اين شد که آن شعر را گذاشتم برای بعد.
از طرفی از پست قبل هم بيشتر از يک ماه می گذرد و به اين سبب رفتم سراغ سياهه جات سابق و حاصلش همان بود که خوانديد. به هر حال بعضی از اين ابيات سست است و مضامينش مکرر است که به بزرگواری خودتان ببخشيد.
۲. اين يک ماه هم مثل يکی دو ماه قبل به ايران گردی و کوه نوردی گذراندم که مختصرآً برايتان تعريف می کنم شايد که به کارتان بيايد. حدود يک ماه پيش به آبشار خور رفتيم که از يک مسير فرعی از جاده چالوس جدا می شود. جای جالبی است و پياده روی چندانی هم ندارد. به يک بار ديدن حتماً می ارزد به خصوص اگر زير آبشار يک دوش آب سرد با ضربات محکم قطرات آب بگيريد.
در اين دو سه روز تعطيلی هم به علم کوه رفته بودم. علم کوه بعد از دماوند دومين قله بلند ايران است. با ارتفاعی حدود ۴۹۰۰ متر. ولی مناظر آن به مراتب از دماوند زيبا تر است. فتح قله کمی دشوار است و بدون گروه و امکانات دشوار تر. اما توصيه می کنم برای ديدن مناظر طبيعی آنجا لا اقل تا حصار چال برويد. ديدن يخچال هاي تابستانی که گاهی قطر آنها بيش از ده متر است و زيرشان جريان رودخانه با شدت جاری است، خالی از لطف نيست. اگر از کلاردشت دو ساعت با ماشين، جاده ی خاکی رودبارک را برويد بالا و بعد دو ساعت از کنار دره ی رودخانه پياده روی کنيد به حصار چال خواهيد رسيد. که دشت مانندی است در ارتفاع ۴۱۰۰متری و در نوع خود ديدنی. اگر خواستيد برويد لباس گرم را به هيچ عنوان فراموش نکنيد.
۳. طبق روال اين دو سه سال که تقريباً اکثرکنسرتهای مهم موسقی سنتی را رفته ام کنسرت اخير شجريان را هم رفتم. اين بار برخلاف رويه ی سابق شجريان با يک گروه بزرگ به صحنه آمده بود که هر چند جوان بود اما حقيقتاً مجيد درخشانی در تنظيم آهنگها و هماهنگ کردن گروه سنگ تمام گذاشته بود. وقتی استاد تصنيف “چشم ياری” را با غزل “ما ز ياران چشم ياری داشتيم/خود غلط بود آنچه می پنداشتيم” و تصنيف “باد صبا”را با شعری از ملک الشعرای بهار (باد صبا بر گل گذر کن…) می خواند بغض درگلويم حبس شده بود، حميد (ايمانی) که بغل دستم نشسته بود رسماً داشت گريه می کرد. حال عجيبی بود که بايد می بوديد و می ديديد. من کنسرت خوب زياد رفته ام اما شجريان حقاً چيز ديگری است. صدا و لحن هيچ کسی (غير از نهاوندهای مصطفی اسماعيل، قاری مصری) مرا و البته کثيری را مثل من اين چنين به لرزه نمی اندازد. اين را هم بگويم که به گمانم صدای شجريان ديگر آن نشاط سالهای جوانی را ندارد اما هنوز با نفر بعد از خودش سالهای نوری فاصله دارد. اين هم حکايت تلخی برای موسقی ملی ماست که هنوز جايگزينی برای شجريان نيافته ايم.
۴. بعد از کنسرت در حالی که با کت و شلوار رفته بودم خانه ی مادر بزرگم نصف شب رضا (امراللهی) زنگ زد و گير داد که فردا پنج صبح می آيم دنبالت که برويم شمال برای نظارت يک پروژه ويلا سازی و بعد از ظهر فردا هم بر می گرديم. هر چه قدر گفتم که نمی توانم بيايم به خرجش نرفت که نرفت. البته بايد بگويم که قول داده بودم يک روز در آن هفته با حضرت ايشان سری به آن کارگاه بزنم. به هر حال اين اعتماد سبب شد که به جای يک روز چند روزی(!) را با کت و شلوار پای يک کارگاه ساختمانی نزديکی نوشهر سر کنم. اما انصافاً بد نگذشت. جايی که بوديم نزديک ويلاهای رياست جمهوری بود. اگر از جماعت مرفهين بی درد هستيد و مثل ما از “مفلسانی نيستيد که هوای می مطرب دارند” و قصد خريد يا ساختن ويلا در شمال را داريد آن منطقه را فراموش نکنيد. مناظرش رؤيايی است از يک طرف جنگل انبوه در کوه و از طرف ديگر هم دريای سبز و آبی. از شکاف دره هم نسيمی می وزد که زهر هوای شرجی شمال را در تابستان را می گيرد. اما غرض از گفتن اين ماجرا تعريف خاطره يا بهتر است بگويم لطيفه اي است. يک روز که با همان کت و شلوار کذايي سر ساختمان ايستاده بودم ناگهان يکی از کارگر ها توجهم را به جوجه گنجشکی جلب کرد که از طبقه دوم ساختمان نيمه کاره يمان به پايين افتاده بود. من هم حس حيوان دوستی ام بيدار شد و تصميم گرفتم به هر قيمتی جوجه گنجشک را “نجات” دهم. اين شد که با اينکه برای رفتن به طبقه ی دوم وسيله ای نداشتيم ،هر جوری که بود و در حالی که جوجه گنجشک را توی يک دستم نگه داشته بودم خودم رساندم طبقه ی دوم. فقط وقتی داشتم می رفتم بالا گنجشکک را روی سقف گذاشتم تا خودم را بکشم بالا. اين همانا و پريدن گنجشکک به پاِِيين و رفتنش به ديار باقی همانا. حالا من هم آن بالا گير کرده بودم و ديگر نمی توانستم پايين بيايم تا بالاخره به کمک کارگران همسايه و دوستان و غيره موفق به جلوس بر ارض شدم هر چند از شلوار پلو خوری چيزی باقی نماند. بعد از برگشتن هم که رضا در بين همه ی دوستان اين ماجرا را با آب و تاب تعريف کرده بود و گفته بود به حيوانات جنگل بالا خبر داده است که نگران بچه های خودشان نباشند اگر مشکلی پيش بيايد احمد “نجاتشان” می دهد. خلاصه اين قصه باعث شد که يک مدتی “بعضی” از دوستان من را دست بيندازند که انشاء الله قرار است به زودی زود يک بار “نجاتشان” بدهم.
احمد قدیانی

لب ِ جو

چنان دو چشم ِ تو مستند و پر هیاهویند

که خلق ِ شهری ازین فتنه در تکاپویند

فغان که محتسبان زین دو مست بگریزند

که در کمین دو کمان بر کشیده ابرویند

کدام سو بگریزند کشتگان ِغمت؟

که تنگ بسته به بند ِ کمند ِ گیسویند

اگر دمی بخرامی به باغ و صحرایی

خجل ز قامت ِ خود سروهای ِ دلجویند

شبان چو چشمه ی ِ چشم ِ تو شبنم افشاند

دو گونه ات…دو گل ِ سرخ ِ بر لب ِ جویند…

لبان ِ تو ز ظرافت به شعر می مانند

و بوسه های تو…گنجشگکان پر گویند…

خدای را برسان پاره ای ز پیرهنت

که زین سرشک ِ دمادم دو دیده بی سویند

امید بود در آغوش گیرمت روزی…

ولی قضا وقدر دشنه ای به پهلویند

اگر چه کشته ی ِ عشقم شبی بیا و ببین

که نوش و لعل ِ لبانت چه نوش دارویند

احمد قدیانی
می خواستم به جای بیت آخر این بیت را بگذارم: “اگربه ساعت مرگم به سر رسی، آندم/خوشم، که خاک و کفن روز حشر گلبویند” ولی در آن بیت به قول جناب خرقه پوش غم سبز تری نهفته است هر چند غم این بیت هم چندان سیاه نیست.

در بیت دوم “بگریزند” را به ضم “ب” و سکون “گاف” بخوانید و در بیت سوم به تلفظ معمول. ضمنا ً تعابیر بیت ششم این غزل هم مآخوذ از احمد شاملو است که من با تغییراتی در اینجا آورده ام. اگر در کتاب “آیدا در آینه” به دو شعر”سرود برای سپاس و پرستش” و “آیدا در آینه” نگاه کنید آنها را می یابید.

هفته گذشته و در ادامه ی ایرانگردی هایم  با بر و بچه های مدرسه ی مفید پیاده از بالای سمنان و از میان جنگل ابر به شمال (نکا) رفتیم. هر چند سه روز طول می کشد و پیاده روی نسبتا ً سنگینی دارد اما توصییه می کنم حتما ً یک بار تجربه کنید. زیبایی مسیر خارق العاده است…سه روز پرواز میان ابرها در جنگل مه گرفته و گاه رفتن از میان غارهای یخی که جریان رودخانه در یخچالهای آخر بهار تراشیده اند… اگر خانم هم هستید نترسید. در این جنگل نوردی همانند کویر نوردی قبلی (که بازهم توصیه اکید می کنم شب کویر مرنجاب را حتما” بروید و ببینید) همسران و بستگان دوستان هم همراه ما بودند و الحق والانصاف هیچ کم نیاوردند.

این سفر برای من موهبت دیگری هم داشت . در این سه روز حاج مهدی رجبعلی (ما به ایشان می گو ییم حاجی، وگرنه ایشان کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک از دانشگاه پلی تکنیک دارند) همراه و همدم ما بود. تسلط ایشان به ادبیات معاصر اگر نگویم بی نظیر است لااقل کم نظیر است. مصاحبت با ایشان - هر چند زیاد این توفیق دست نداده است - برای من همیشه لذت بخش و آموزنده بوده است اما مشاعره در میان ابرها چیز دیگری است. اگر در این غزل طراوتی یافتید شاید حاصل این چند روز باشد.

رؤیای شبانه

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

این توبه کار کافر برکیش مهر را

از اضطراب وسوسه لبریز می کنی

 گفتم نبینمت که کشم عشق و هر شبم

رؤیا ز عطر زلف دلاویز می کنی

این خواب می ربایی ازین سحر و تا سحر

من را حریف زاهد شبخیز می کنی

نام تو فکر و ذکر شبان است و خانه را

زین رایحه معطر و گلبیز می کنی

سد غرور مانع سیلاب گریه را

از لرزه های عشق فروریز می کنی

دل بردی و بریدی ازین مرد و شعر او

زین درد عاشقانه غم انگیز می کنی

احمد قدیانی

مطلع این غزل از شیخ اجل است و باقی ابیات از من. می دانم که هم آوردی با استاد سخن ناممکن است و  سستی بیان گوینده را بیش از پیش می نمایاند. اما به سبب الفتم با این بیت سعدی، ادامه ی آن را مناسب حال خود گفتم و اینک قضاوت با شماست که تا چه حدی حق سخن ادا شده است. دیگر اینکه ”حریف” در شعر کلاسیک به معنی هم صحبت است چنانکه حافظ گفته است: دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم/ خم می دیدم و خون در دل و پا در گل بود. ”گلبیز” هم معنای آغشته به بوی گل می دهد همانطور که باز هم حافظ گفته است: اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیز است/به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است. 

شعر تر

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد/يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد(حافظ)

بيا كه خنجر عشقت نشسته در جان است

محبت دگرانم وراي امكان است

كجاست شهپر سيمرغ عقل چاره گرم؟

به قاف عشق تو مجنون و زار و سوزان است

ببین به فصل بهار و طلوع طلعت عشق

به شهر رنج درونم شب زمستان است

دريغ…غرقه‌ي امواج شعر نو بودم…

گذشت … چشمه‌ي شعرم، سراب عطشان است

اميد اوج و خروشي ز مرغ عشقم بود…

پرنده‌ي غزل اكنون به بند و نالان است

چه جاي شعرِ تر از نرگس و گل و شبنم؟

كه سيل سرخ سرشكم، زچشم ريزان است

به غير پيك اجل، انتظار همدم نيست

اميد، مرد و كنونم اميد پايان است

ببر به كشور مر گم، به سر رسان رنجم

كه نيستي به از اين كنج سرد زندان است

احمد قدياني

احرام

به م.م

در این افسرده صحرا، قطره ای یخ گشته از سرما
دلش جوشانِ سودایی است
که او در تاب دریایی است
تو ای باد صبا، هرچند این خلوت بسی سرد است
دمی آخر خدا را، تک گذاری سوی صحرا کن
دمی این غصه ام بشنو، سپس جانب به دریا کن
چو بر ساحل وزیدی، راز من افشای افشا کن
بگو دریا! زلالا! نوش لعلا! آشناآ!
تو ای سودای رؤیاها
تو ای آرام مشرق، اندکی خود پیشتر آ
برای قطره ای تفصیل دریا باش
به آن خورشید غرقابت،
برای قطره سنگی، لحظه ای تفسیر گرما باش
برای لحظه ای تعبیر رؤیا باش
که من مدهوش از آن خوابم
” که طاقت رفت و پایابم”
در این زندان دگر بی تاب بی تابم….
تو ای باد صبا، غماز عشّاقان
تو ای نامه رسان در بین مشتاقان
به یارم قصه ام واگو
بگو:
رؤیای محوی در شباهنگام گرمی بود
به وهمآگین ترین صحرای عالم، بسترم شنزار نرمی بود
ولیکن در وجودم شورِ شیدا بود
به سر سودای سلما بود
تو گویی هرتپش در قلب من چون کوبشی بر طبل یغما بود…
چنان یادت تو ای سلما به قلبم شور می انگیخت
که ناگه چون حبابی، استخوان سینه ام در یک تپش بگسیخت
نمی دانم که وهمی بود یا کشفی، شهودی بود
ازین عالم عروجی و صعودی بود
نمی دانم! ولی در موجی از خون جان و تن شستم
به قصد کعبه ی خورشید چشمانت،
ز خونین جامه ای احرام بستم
چه بود آنگه؟ زمان خالی ز معنا بود
شبی تاریک بود اما در افق، صبحی هویدا بود
طلوعی، گرمی تابنده رویی، جذبه ای در متن دریا بود
طلایی غرق سرخابی…تو گویی شورشی از نور برپا بود
افق غرقاب غوغا بود….
همه اینها تو بودی هستیت خود عین دریا بود
نمی دانم…. نمی دانم…نمی دانم…. نمی دانم….
نمی دانم…. پریشان بینی مجنونِ در سودای لیلی بود یا سیری سلوکی بود….
ولی دیدم که در خونین پگاهی شبنمی سستم
که ناگه هستیم را تابشی پاشاند و دیدم هستِ ناهستم
چنان از خویش رستم که در سیرم هزاران سال نوری را به آنی سوی مشرق درنوردیدم
ودیدم….قطره ای در کام گردابم
و دیدم…در طوافی گرد آن خورشید شبتابم
سماعی بود… سوری بود… وجدیّ و سروری بود…..
و من مفتون از آن رؤیا
به بوی ساحلت ای صافی دریا
گهی افتان، گهی خیزان
چنان در هروله هفتاد فرسخ سعی پوییدم
که از خونین فغانِ التماس زخمهای سر برهنه در کف پا، هیچ نشنیدم
به امّید شنایی در صفای لعل نوشین تر ز شیرینت
هزاران جرعه آبی تلخ نوشیدم….
وجودم از یقین لبریز و تهلیلی به لب آهنگ تک زنگی
به گرداگرد سنگین سنگ سحرانگیز شبرنگی
چنان هفتاد و اندی بار گردیدم
که بعد از بازگشتم، همچنان گشتم، پی ات گشتم و گشتم تا چنین گشتم:
که از این اضطراب دوری خورشید چشمانت
دگر قندیل دمسردم
دریغا حسرتا …ای کاش در آن خواب می مردم
که در بیداریم حتی فریبی از سرابی لمحه ای آرامشی ننمود
که سعیم ساحلی نگشود… افسردم!
کنون مانند آن افسون زده سنگم
به کنج خانه ام بیرنگ و دلتنگم
ولیکن جای آن ابر سپیدم، آسمان شوم رنگی، بر لبش نیشی ز تلخندی
به دورم چرخ حیران است
که ازآن آیت تردید ریزان است
ازین سیلاب شک انگیز برفابش، یقینم هیچ!
ستون خانه ی ایمانم اکنون، زار و لرزان است

تو ای باد صبا!
چو گفتی قصه ام، این غصه هم با لحن حزن انگیز واگو
بگو جانا، نگارا، غمگسارا، نازنین یارا
تو ای سلما، تو ای لیلا، تو ای شیرین ترین رؤیا
تو ای دریای مشرق! اندکی خود پیشتر آ،ساحلت بگشا
رخ خورشید را بنما
بیا! این قطره را دیگر ز دریا تاب هجران نیست
بیا اینک که رازی از تو پنهان نیست
بیا! بازآ! که دیگر آن سیه وش سیل هول انگیز مستسقی است
بیا تا آن ستون را قدرتی باقی است
بیا تا فرصتی باقی است
بیا تا در غروبم در غریبستان مغرب، گور شعرم، رخصتی باقی است
بیا و لحظه ای تفسیر سودا باش
برای قطره ای ساحل به صحرا باش

دوستان را بادا ز من هر يك سلامي

دوستان عزيز

سلام

بعد مدتها تصميم گرفتم دوباره وبلاگ نويسي شروع كنم و اينبار خيلي جدي‌تر از گذشته .توي اين وبلاگ ميخوام در باره همه چيز همه جوره بنويسم. از درد دل و شعر و متن ادبي گرفته تا فلسفه و سياست و كلام و تاريخ. اما از همين حالا بگم اگه ديديد دري وري مينويسم از دستم ناراحت نشيد چون وبلاگ نويسي به نظر من كلاً يه جور درد دل كردن توي دنياي مدرنه .توي دنيايي كه آدماش خيلي وقت ندارن توي جمع روبه روي هم بشينن و با هم حرف بزنن و با خودافشايي كَمكي از غماشونو كم  كنن. بعدش هم از شادي بگن و خوشحال وسبك ازهم جدا بشن تا يه روز ديگه و تكرار همين قصه. به خاطر همين منو ببخشيد اگه ديديد بعضي مطالب به خصوص شعرها يه كمي تلخه .هرچند سرشت و جوهر شعر(نه نظم) به نظر من از يه چشمه‌ي درونيه كه توي لحظه هاي اضطراب، درماندگي، اندوه، شك يا تعليق شديد مي‌جوشه و طبيعتاً ”تلخ‌وَش”-ه. خيلي كم پيش مي‌آد (لااقل من كه نه خودم تجربه كردم و نه ديدم) كه آدم توي روزاي خوشي شعرش بگيره! مگر اين كه سعي كنه شعر بسازه كه از چند فرسخي داد ميزنه كه من شعر نيستم. حاصل جوشش نيستم منو بافتن!حتي شعرايي كه به معناي واقعي شعر هستن و آدم از خوندنشون حظ هنري و ادبي ميبره و به ظاهر از عيش و عشق و مي و معشوق و گل و گلاب دارن ميگن اكثراً توي لايه دومشون يه چيزي از جنس اضطراب و درماندگي و… بن مايه و اساس شعره. همين الان كلي مثال از حافظ مي‌تونم براتون بيارم ولي فكر ميكنم براي پست اول ديگه خيلي تطويل كلام داده باشم. يه چيز ديگه هم تا يادم نرفته بگم كه از تجربه خودمه. من وقتي شعراي حافظو مي‌خونم (من خيلي حافظ مي‌خونم بعضي وقتا ديوانه وار) چه از فراق و دردها و رنجها واضطرابهاي ازلي و ابدي بگه چه از وصال و شراب و لذت مستي و خلوت با معشوق (كه بيشتر وقتا توي يه غزل از دو طرف هست و عموماً با غلبه‌ي اولي) در هر صورت بعد مراسم شعرخواني(!) فراغ بالي بهم دست ميده كه وصف ناشدنيه. به نظرمن اين هيچ دليلي جز اين نداره كه آدم احساس ميكنه يه همنفس و هم راز با دغدغه‌هايي كه انگار دغدغه‌هاي خودشه پيدا كرده. پس زياد فرقي نميكنه شاعر از غم بگه يا شادي مهم اينه كه ازعمق جان از سر سودا زده و سر سويدا و حال دل بگه . اميد وارم  با خوندن اين شعرا (به خودم جسارت نميدم كه بگم شاعرم فقط بعضي وقتا يه چيزايي ميگم كه شما بايد بگيد شعره يا بافتنيه) زياد تو ذوقتون نخوره. اما در مورد اسم اين وبلاگ، ازحافظ وام گرفتم “چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان/سلطان كجا عيش نهان با <<رند بازاري>> كند؟” لفبي كه حضرت حافظ به خودش داده .