جنگ خیابانی

دیگر برای ِ این دل، کاری نمی‌توان کرد
بغرنج شد مسائل… کاری نمی‌توان کرد

من از قبیله‌ی ِ غرب، او از قبیله‌ی ِ شرق
تا هست این فواصل، کاری نمی‌توان کرد

من اهل ِ عقل ِ غربی او غرق ِ شعر ِ شرقی
بر حکم ِ عقل ِ کامل، کاری نمی توان کرد

من محو ِ کانت هستم، او مست ِ شیخ ِ اشراق
عقلاً به این دلایل، کاری نمی‌توان کرد

آینده شوم تر شد…من خواب ِ جنگ دیدم…
جنگی بدون ِ حاصل…کاری نمی‌توان کرد

دیدم قبیله‌هامان مشغول ِ جنگ هستند…
لیلا میانه حائل…کاری نمی‌توان کرد…

آری! دوباره با هم، گشتیم چشم در چشم
شمشیرمان حمایل…کاری نمی‌توان کرد:

ای وای…عشق ِ خود را بی‌اختیار کشتم
قطعاٌ برای ِ قاتل کاری نمی‌توان کرد
***
یک ناخدای ٍ ناشی…کشتی میان ِ گرداب…
صد فرسخی ِ ساحل، کاری نمی‌توان کرد

این غزل تقدیم می‌شود به حضرت ناشناس کامنت شماره‌ی یازده پست “دخترک فال فروش”

شاعر بزرگی گفته بود که شاعران شعرهایی می‌گویند که بعداً آن را می‌بینند. وقتی این شعر را ‌گفتم واقعاً ‌ترسیدم ولی با خودم فکر کردم که هیچوقت در عالم واقع این شعر را نخواهم دید و این هم از آن شعرهایی است که بالاخره همینجوری گفته‌ام. به خاطر آن ترس و تصمیمم مصممم برای جور دیگر گفتن، فقط دو بیت از این شعر را با کمی تغییر در بازار رندان گذاشتم. اما وقتی این روزها در درگیری‌ها رفقای شفیق سابق و لاحقم را روبروی خودم می‌بینم، مدام ابیات این غزل در مغزم می‌کوبد. فقط آن‌ها به جای شمشیر باتوم دارند و من هنوز دست خالی‌ام… به‌هر حال امیدوارم که این شعر به طور کامل تعبیر نشود.

اما یک توضیح که البته برای بیشتر رهگذران اضافی است: کانت (به سکون نون و ت) فیلسوف قرن هجدهم آلمان که به اعتقاد بسیاری از فلاسفه مهمترین فیلسوف دوران مدرن است. “عقل غربی” بعد از کانت بر مدار دیگری می‌چرخد. منظورم از شیخ اشراق هم شهاب‌الدین سهرودی است که عشق را با عقل ( به عبارتی فلسفه را با عرفان) درآمیخت و ملقمه‌ی عجیبی درست کرد که آن را حکمت اشراق نامیده‌اند.

عشق‌پاک‌کن

هورا!

تنها با فشار ِ یک دکمه

تمام ِ پیامک‌هایت را پاک کردم

زنده باد!

تنها با یک کلیک

تمام ِ ایمیل‌هایت را محو کردم

از نامه‌هایت نپرس!

همراه ِ عکست سوزاندم

خوب!

حالا تنها خودت مانده‌ای و خودت

فقط قلب‌پاک‌کن هنوز اختراع نشده است!

احمد قدیانی

پس از صد سال

دریغ از تو!

معشوقه‌ام!

“آنان” تو را به چنگ آوردند

و “اینان”

به تو چنگ می‌زنند

تا تو را از آنان بربایند

نه! باور نمی‌کنم!

عشاق ِ سینه‌چاکت

تو را در این سرزمین

چاک چاک کردند!

آه! معشوقه‌ام!

گویی نه اینان، نه آنان

صد سال ِ سیاه ِ دیگر هم نخواهند فهمید

همه به آزادی می‌رسند

ولی هیچکس به چنگش نمی‌آورد

***

آی! اینان و آنان!

ما همه دیوانگانیم

و دریغا که نه آزاد

زنجیر شدگان ِ به دست ِ خویشتن

یاد شاملو به خیر! زمانی او دیوانگان را مظهر آزادی می‌دانست: شکوهی در جانم تنوره می کشد/گوئی از پاک ترین هوای کوهستان/لبالب قدحی در کشیده ام./در فرصت میان ستاره ها/شلنگ انداز رقصی می کنم/دیوانه/به تماشای من بیا!

وزن و قافيه

اوزان ِ عروضی

گویی وزنه‌های ِ هزار تنی‌اند که به زبانم زنجیر‌اند‌

و قافیه‌ها

گویی درون ِ غاری در قاف پنهان‌اند

نه! غزل نمی‌توانم!

کجایی ای معشوقه‌ى ِ شرقی؟

كجايي؟

از همان هنگام که از کمند ِ تابدار ِ گیسوی ِ سیاه ِ تو

آزاد شده‌ام

شعرهایم

سپید شده‌اند

درست مثل ِ چشم‌هایم

***

اینگونه نوشته‌ها را چندان شعر نمی‌دانم. به همین دليل جزء یادداشت روزانه دسته بندی‌ ِشان کرده‌ام. البته درست‌تر آن است كه آن‌ها را به عنوان طرح طبقه بندي كرد. اين روزها در حال گفتن چند شعر اجتماعي-سياسي هستم. ولي انگار چيزي كه به دنبالش هستي سخت‌تر به دست مي‌آيد. تا آن‌ها تمام شود چند طرحواره را اينجا مي‌گذارم.

نكته‌ي ديگري را كه بايد اشاره كنم اين است كه منظورم از شعر سپید شعر بي‌وزن و قافيه است كه احمد شاملو مبدع آن شناخته مي‌شود. دو سطر آخر شعر هم به اين آيه از سوره يوسف تلميح دارد: قال يا اسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهوكظيم

شعرهای‌ ِ نیمه تمام

باز نیمه شب شده و باز
قلمم نمی‌کشد
مغزم نمی‌کشد
دلم نمی‌کشد
شوقم نمی‌کشد
و امیدم… نمی‌دانم…
شده‌ام مرد ِ شعرهای ِ نیمه‌تمام
کارهای ِ نیمه‌تمام
عشق‌های ِ نیمه‌تمام
آرمان‌های ِ نیمه‌تمام
و زندگی ‌ِ هنوز نیمه‌تمام…
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا شعر ِ “امید” در نیمه‌راه مانده است و هر چه می‌کشمش پیش نمی‌رود…
نمی‌دانم…
قلمم می‌لرزد…

بی‌عنوان

آری! به این دلایل، کاری نمی توان کرد/بغرنج شد مسائل… کاری نمی‌توان کرد

یک ناخدای ِ ناشی… کشتی میان ِ گرداب…/صد فرسخی ِ ساحل، کاری نمی‌توان کرد

این غزل را  این یکی دو روزه گفتم. اما چون حال و هوایش بیشتر به دفتر قبل (یا شاید دفتر آتی) می‌خورد، فقط بیت اول و آخرش را، را با کمی تغییر، اینجا آورده‌ام که متناسب‌تر با اشعار فعلی وبلاگ باشد.

در ضمن این غزل - البته به صورت کاملش - تقدیم می‌شود به حضرت ناشناس کامنت شماره‌ی یازده پست “دخترک فال فروش”

احمد قدیانی

زن ِ بیوه

سال ِ هزار و سیصد و هشتاد و یک:

بیوه‌ای اینجا و آنجا دلربایی می‌کند

قرص ِ نانی را ز نامردی گدایی می‌کند

شکر ِ ایزد! مشتری‌هایش هم اندک نیستند:

پول ِ مفت ِ نفت آدم را هوایی می‌کند

***

سال ِ هزار و سیصد و هشتادوهفت:

دیگر اما چهره‌اش پیر و چروکیده شده

مشتری ِ ثابتش قصد ِ جدایی می‌کند…

***

سال ِهزار سیصد و هشتاد و هشت:

کودکی بیمار می‌گرید و مادر همچنان…

بر سر ِ خالی ِ سفره لای لایی می‌کند

دخترک ِ فال‌فروش

تلخند ِ دخترک چو کلامش صریح شد
حرف ِ نگاه ِ ملتهبش هم فصیح شد:

“در فقر ِ محض «فال فروشی» گناه ِ ماست!
قانون همیشه وقت ِ قضاوت وقیح شد…

کفش و لباس و روسری‌ام پاره پاره است
نوبت به ما رسید، عدالت قبیح شد

سی سال لاف عدل زدید و فریفتید…
عدل ِ علی به دار ِ ریاتان ذبیح شد”

یک قطره اشک ز چشمش چکید و بعد
خندید و باز طعم ِ نگاهش ملیح شد
***
جایی که فقر و فاجعه بیداد می‌کند
ناچار شعر، وقت ِ شکایت صریح شد
۱. این غزل حاصل گفتتگوی تلخی با دختر بچه‌ای فال فروش است.
۲. دفتر دیگری از شعرهای “رندبازاری”، که بعضی از آن‌ها در پست‌های قبل آورده بودم هم تمام شد. چون می‌خواهم حال و هوای شعرم را عوض کنم آن پست‌ها را حذف کردم، اما غزل شهادت‌نامه را چون تازه در وبلاگ گذاشته‌ام تا یک ماه دیگر نگه می‌دارم. اگر کسی از دوستان خواست سه دفتر محذوف این وبلاگ را بخواند می‌تواند از “گوگل ریدر” استفاده کند.
احمد قدیانی

شهادت‌نامه

روایت ِ تو شنیدیم از جنایت ِ ما
بیا روایت ِ من بشنو از حکایت ِ ما

شما که دادستانید و قاضی و شاکی
خود ِ شما بپذیرید پس وکالت ِ ما

اگر چه خائن ِ این داستان همیشه منم
قبول کن  -فقط این مرتبه- شهادت ِ ما:

کلام و چهره‌ی ِ مان سرد و سخت و سنگین است
فضا چه داغ شده زین همه حرارت ِ ما!

فروختم به پشیزی تو را، تو هم من را…
حقیقت است! همین بود قدر و قیمت ِ ما

روانشناسی ِ ما بس عجیب و بغرنج است
چگونه باز شود عقده‌ی ِ حقارت ِ ما؟؟؟
***
نشان ِ ساعت و تقویم را دوباره ببین!
ببین! تلف شده لیلا تمام ِ مهلت ِ ما

دو قلب ِ عاشقمان قاچ قاچ و چرکین است…
هراس ِ دره‌ی ِ دردی است منع ِ رجعت ِ ما

هزار سال ِ سیاه است چاره‌ی ِ این زخم
به سنگ گور بده مژده‌ی ِ سلامت ِ ما!
***
پر از کنایه و طعن است گفتگوهامان
به شهر شهره شده قدرت ِ فصاحت ِ ما

بیا که چند صباحی سکوت پیشه کنیم
مگر که تلخی ِ زهرش کند طبابت ما

تو سمت ِ شرق برو من به غرب خواهم تاخت
و پشت ِ این کره… شاید…مکان ِ وحدت ِ ما…

ایده‌ی این غزل از خواندن نظر “حضرت ناشناس شماره‌ی سی و یک” شعر “شبیه باشکوه” در ذهن من شکل گرفت. ولی با خواندن نظر “حضرت ناشناس شماره سی و هفت” غزل “مرثیه” قلمم به روی کاغذ لغزید و شد آنچه که خواندید. از هر دوی این حضرات (اگر یک نفر نباشند) بابت اینکه سلسه‌جنبان گفتن این غزل شدند سپاسگزارم. (البته غزل طنزی هم در جواب حضرت ناشناس شماره سی هفت غزل مرثیه ارتجالاً گفته بودم، که در پاسخ ایشان آورده شده است)
نکته‌ی دیگری را هم که باید گوشزد کنم این است که مضمون بیت آخر این غزل وامدار شعری از “رسول یونان” است. متن کامل شعر را به یاد نمی‌آورم و جایی هم آن را نیافتم اما به گمانم این بود: “کجا فرار می‌کنی؟ زمین به طرز احمقانه‌ای گرد است!”
احمد قدیانی

دوستان را بادا ز من هر يك سلامي

دوستان عزيز

سلام

بعد مدتها تصميم گرفتم دوباره وبلاگ نويسي شروع كنم و اينبار خيلي جدي‌تر از گذشته .توي اين وبلاگ ميخوام در باره همه چيز همه جوره بنويسم. از درد دل و شعر و متن ادبي گرفته تا فلسفه و سياست و كلام و تاريخ. اما از همين حالا بگم اگه ديديد دري وري مينويسم از دستم ناراحت نشيد چون وبلاگ نويسي به نظر من كلاً يه جور درد دل كردن توي دنياي مدرنه .توي دنيايي كه آدماش خيلي وقت ندارن توي جمع روبه روي هم بشينن و با هم حرف بزنن و با خودافشايي كَمكي از غماشونو كم  كنن. بعدش هم از شادي بگن و خوشحال وسبك ازهم جدا بشن تا يه روز ديگه و تكرار همين قصه. به خاطر همين منو ببخشيد اگه ديديد بعضي مطالب به خصوص شعرها يه كمي تلخه .هرچند سرشت و جوهر شعر(نه نظم) به نظر من از يه چشمه‌ي درونيه كه توي لحظه هاي اضطراب، درماندگي، اندوه، شك يا تعليق شديد مي‌جوشه و طبيعتاً ”تلخ‌وَش”-ه. خيلي كم پيش مي‌آد (لااقل من كه نه خودم تجربه كردم و نه ديدم) كه آدم توي روزاي خوشي شعرش بگيره! مگر اين كه سعي كنه شعر بسازه كه از چند فرسخي داد ميزنه كه من شعر نيستم. حاصل جوشش نيستم منو بافتن!حتي شعرايي كه به معناي واقعي شعر هستن و آدم از خوندنشون حظ هنري و ادبي ميبره و به ظاهر از عيش و عشق و مي و معشوق و گل و گلاب دارن ميگن اكثراً توي لايه دومشون يه چيزي از جنس اضطراب و درماندگي و… بن مايه و اساس شعره. همين الان كلي مثال از حافظ مي‌تونم براتون بيارم ولي فكر ميكنم براي پست اول ديگه خيلي تطويل كلام داده باشم. يه چيز ديگه هم تا يادم نرفته بگم كه از تجربه خودمه. من وقتي شعراي حافظو مي‌خونم (من خيلي حافظ مي‌خونم بعضي وقتا ديوانه وار) چه از فراق و دردها و رنجها واضطرابهاي ازلي و ابدي بگه چه از وصال و شراب و لذت مستي و خلوت با معشوق (كه بيشتر وقتا توي يه غزل از دو طرف هست و عموماً با غلبه‌ي اولي) در هر صورت بعد مراسم شعرخواني(!) فراغ بالي بهم دست ميده كه وصف ناشدنيه. به نظرمن اين هيچ دليلي جز اين نداره كه آدم احساس ميكنه يه همنفس و هم راز با دغدغه‌هايي كه انگار دغدغه‌هاي خودشه پيدا كرده. پس زياد فرقي نميكنه شاعر از غم بگه يا شادي مهم اينه كه ازعمق جان از سر سودا زده و سر سويدا و حال دل بگه . اميد وارم  با خوندن اين شعرا (به خودم جسارت نميدم كه بگم شاعرم فقط بعضي وقتا يه چيزايي ميگم كه شما بايد بگيد شعره يا بافتنيه) زياد تو ذوقتون نخوره. اما در مورد اسم اين وبلاگ، ازحافظ وام گرفتم “چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان/سلطان كجا عيش نهان با <<رند بازاري>> كند؟” لفبي كه حضرت حافظ به خودش داده .